تداوم اضمحلال فرهنگ عمومی با انحلال خانه سینما
داریوش ایزدیار
خبر انحلال خانه سینما توسط شورای عالی سینما! شاید ناگوارتر از خبرهایی که این روزها چشم و گوش ما به دیدن و شنیدن شان عادت کرده نباشد، اما یقینا به اندازه خبرهای دیگر قابل توجه است. درنگی خردورزانه در آن چه امروز بر سر این مملکت و فرهنگ و رسومش می رود، هر انسان میهن دوست و فرهنگ پروری را در بهت و نگرانی فرو می برد. چندی است که زمامدارانِ ما بر عادت انحصار طلبی و تمام خواهیِ خود، امور کشور را همچون افسار اسبی سرکش به دست توانای خود در مهار آورده و اسب و افسار را داراییِ خود پنداشته و بر زمینِ خدا همچون حیاطِ خانه ی پدری شان جولان می دهند. آن چه امروز اقتدارگرایانِ تهی از انصاف بر سر فرهنگ این مرزبوم می آورند چنان دلیرانه و بی پرواست که تازی و مغول و قجر را حتی، آن اندازه توان نبود که در درازایِ طویل مدت فرمانفرمایی شان چنین بی رحمانه همه چیز را به یغما برند و به روی مبارک نیاورند.
به نظر می رسد قومِ تمامیت خواه ابتدا از نهادها و سازمان هایی که انبوهیِ غنایم و کثرت منافع شان چشمگیر بود، برنامه دقیق تاراج خود را آغاز کرده و پس از چپاول ثروت های بزرگِ عمومی و در دست گرفتنِ انحصاری تمام منابعِ سودآور، و انباشته ساختن جیب های خود و خاندان و ایل و تبار و چندین نسلِ نیامده شان، چشم به سمت دیگری گردانده و متوجه حوزه فرهنگ عمومی شده، و آن را خطری بالقوه برای یغماگری های خویش دیده و کمر به قتل آن بستند. چرا که فکر و فرهنگ، منابع آگاهی بخش جامعه اند و بنیان و افسار خیزش های توده ی ناآگاه به دست آنها رقم می خورد. نخستین و برجسته ترین حوزه ی فکری را که همواره خارِ چشم استبداد و تبهکاری بوده یعنی دانشگاه و دانشگاهیان، به عنوان اولین هدف خود تعیین نمودند. ابتدا حساب خود را با اساتیدِ آزاداندیش و مستقل تسویه کردند و آنها را بازنشسته، اخراج و خانه نشین کردند و یا چنان بر آنها تنگ گرفتند که عطای وطن را به لقایش بخشیده و به دیار غریب کوچیدند. سپس نوبت دانشجویانِ بی پناه رسید که از تیغِ تیز بدخواهی ایشان در امان نماند. دانشگاه تبدیل به پادگان نظامی و یا بدتر از آن اردوگاه اسرا شد که جلادانِ اندیشه، فکرهای نوین و اندیشه های آزاد و نقادانه را در درگاه دانشگاه به زمین نهاده و گردن زدند. و به قول خود دانشگاه ها را تصفیه و پاکسازی نمودند که هیچ صدای مخالف و ندای اعتراضی از آن بر نیاید و بلوا نکند.
اما حوزه فرهنگ به همین ها ختم نمی شود و آنها هر روزنه ای را که می بستند از سوی دیگری بیرون می زد و بر سرشان آوار می شد. اما قدرتِ افسارگسیخته ای که با تکیه بر ثروتِ بادآورده که نه، خونآلودِ انبوهی که آغشته به بوی نفت و رنگ خیانت است، همه چیز را در ید انحصار خویش درآورده برایش چندان دشوار نبود که یکی یکی این روزنه ها را مسدود کند. مطبوعات را که بسیار پیشتر به کاغذپاره هایی بی اثر و توخالی تبدیل کرده و آنها را به رسانه های مجیزه گو و خالی از هوای انتقاد و چالش بدل کرده و همچون تریبون های رسمی و صدا و سیمایی خود، از آنها بنگاه های دروغ پراکن ساخته بود. همچنین کتاب و کتابخوان و کتابخانه را به مدد متخصصین اتاق عمل، جراحی کرده و بر تخت بیمارستان غل و زنجیر کردند. متولیِ فرهنگ کشور که مطابق نامِ طنزآلودش وظیفه ارشادِ همگان به خط مستقیمِ تباهی را به عهده داشت همچون غده هایِ سرطانی، فرهنگ ایران زمین را به دردها و امراضِ درمان ناپذیر و لاعلاجی مبتلا ساخت که حیاتِ دوباره اش به رستاخیزی عظیم که آن هم تنها در ید قدرت خداوند است نیاز دارد.
نویسندگان و رسانه ها و روشنفکران مستقل، به مثابه دشمنان قسم خورده نظام درآمده و همه را به صف کرده به سینه دیوارِ عداوت کوبیده و مورد تیرباران طرد و انکار قرار دادند. شکنجه و زندان و انزوا و بیمارستان و ترک وطن، قسمت ایشان شد و فرهنگِ بخت برگشته ای که آنها حاملش بودند به زیر خاک بیحاصل وطن مدفون شد. دشمنی با فرهنگِ این سرزمین تا بدانجا گسترش یافت که حتی از ورود چند تن به آرامگاه جهت بزرگداشتِ شاعره ای که سال ها پیش از شکفتن انقلاب عظیم اسلامی درگذشت، ممانعت به عمل آمد.
آن چه بر سر میراث بزرگ فرهنگ کهن و باستانی این سرزمین می رود دیگر بر همگان روشن گشته است. نابودی بناهای عظیم کهن که جزو میراث جهانی است در اثر سهل انگاری ها و مفقود شدن مجسمه ها و نابود شدن نام های گذشتگان، و حذف سلسله ها ی کهن از کتاب های تاریخ و تحریف اندیشه و فکر و فلسفه و تاریخ، و حتی خشک شدن دریاچه هایی با قدمت هزاران ساله و ویران کردن جنگل های باستانی و هزار و هزار فاجعه دیگر که هر روز یکی پس از دیگری رقم می خورد که بماند. هرگز از یادمان نمی رود آن سرمایه های عظیم تاریخ ما که در این سه دهه به یغما رفت و سر از موزه های اروپایی درآورد و البته پولش که به اندازه ی رقم خیانت هنگفت است در جیب کوچک و بزرگ این نظامِ تا گردن فرو رفته در باتلاق فساد و دزدی و اختلاس انباشته شد.
البته سخن ما بر سر خانه سینما بود و آن قدر بغض های گلوگیر، در سینه مالامال گشته که انگار هر فاجعه ای که رقم بخورد در برابر این حجم عظیم درد کوچک می نماید. اما به هر حال دیگر شگفت آور نیست که متولیان فرهنگ عمومی، یک نهاد خصوصی یا بهتر بگوییم غیر دولتی یا نیمه مستقل را منحل سازد. قومِ تمامیت خواه، فرهنگ به کارش نمی آید و هر فکرِ مستقل مانند کابوس، خواب خوش شبانه اش را آشفته می سازد. هر انتقادی، توهین و افترا خوانده می شود چرا که نظام خودکامه خود را مبرا ازخطا و عاری از نقصان می پندارد. نظامی که لحظه به لحظه از حجمِ خودی هایش کاسته می شود و بر خیل دشمنانش افزوده، و قدرتش رو به زوال می رود به تدریج دچار ترسی وهم آلود می گردد که حتی از سایه خویش می ترسد. چند سال پیش کاریکاتوری دیده بودم که در آن شخصی سایه خودش را خفه می کرد. چرا که وحشت به تمام استخوان هایش نفوذ کرده بود و نزدیکیِ مرگ، او را که تمام عمرش را به تباهی و غفلت از مرگ گذرانده بود دچار جنونی غریب کرد. فرجامی که به سراغ تمام خودکامگان و اقتدارطلبان، در لحظه های خلوت و تنهایی و پایان کار می آید.
و اما حکایت سینا نیز درخور توجه است. حضور و ورود فیلم اصغر فرهادی به نقاط ممنوعه، حاکمیت ایران را برآشفته و آنها را به فکر انداخته است. خبر موفقیت های اصغر فرهادی و فیلمش در نهادها و رسانه های سینمایی آمریکا و احتمال کامیابی اش در اسکار امسال و همچنین خبر سازی های گاه و بیگاه فیلم سازان و مستندسازان تحت ستم ایرانی در دنیا و بازتاب های رسانه ای و جشنواره ایِ رفتار حاکمیت با سینماگران، موجب شده محافظه کاران و اقتدار طلبان متوجه خطر تازه ای به نام سینما شدند. حرف ها و اندیشه هایی که می تواند به واسطه ی فیلم های فیلم سازان مستقل به گوشه و کنار دنیا سفر کند و احوال جامعه و مردم داخل ایران را در معرض دید جهانیان قرار دهد، می تواند تهدیدی بر نظامِ ترک خورده و پر چالش به شمار رود. همه این مسایل، مسئولان دولتی و مقامات حکومتی را به این نتیجه رساند که اکنون پس از بستن تمام روزنه های فرهنگی کشور و مسدود کردن همه مصادیق آزادی اندیشه و بیان دیگر نوبتی هم که باشد نوبت سینماست. چرا که گرچه این صنعت-هنر – رسانه، خطرش نسبت به باقی همقطارانش کمتر است اما برای ایجاد خفقانی که امور را تحت کنترل جناح حاکم درآرد و در این اوضاع پر هرج و مرج داخلی و خارجی، خیالش را از بابت صداهای منتقد راحت کند، بستن همه منفذهای کوچک و بزرگ ضروری است. لذا این هم از پرونده خانه سینما. بخش کوچکی از پرونده بزرگِ فشار به اهالی سینما که از دستگیری بازیگران و سینماگران مستقل آغاز شد و با ایجاد ممنوعیت و محدودیت در تولید آثار اندیشه گرا و قابل تعمق و در مقابل کمک به تولید انبوه آثارِ مبتذلِ بی مایه و آبگوشتی و شبهِ اخراجیها ادامه یافته و تعطیلی خانه سینما پروژه جدیدِ آن به شمار می رود و در ادامه به کدام سمت خواهد رفت، با کمی انتظار در می یابیم.
اما این موج اقتدارگرایی به زودی در آواری که خود به راه انداخته مدفون می گردد. آن وقت ما می مانیم و ویرانه ای که آنها از سرزمین ما به جا گذارده اند. نسلِ آینده ی بی خبر از همه جا قدم در زمینی می گذارد که همچون سرزمین های تحت تاخت و تاز مغولان صاف و خشک و سترون گشته است. نسلِ پرسشگری که ازما، یعنی پدران و مادران خود می پرسد که ... هر چه گوش را به دهان شان نزدیک می سازیم انگار که زبان شان خشکیده باشد هیچ صدایی در نمی آید. فقط ماییم و بهت عظیم نگاه آنها و پرسشی که در گلویشان گیر می کند و دانه های درشت عرقی که صورت ما را خیس می کند. آنها، نسل بی گذشته و ما، نسل بی آینده در کنار هم می مانیم و تاریخی که تنها بر گناهکاریِ ما گواهی می دهد.
منبع:پژواک ایران