PEZHVAKEIRAN.COM کجاست کجاوه ی دولت که برنشینم آسوده، فارغ از خیال؟
 

کجاست کجاوه ی دولت که برنشینم آسوده، فارغ از خیال؟
داریوش ایزدیار

دلی سوخته با خویش سوی تو آرم.

چرا که زمان، زمانه ی درد است این زمان.

و نشانِ نشانه ای پیدا نیست..

 

مروت گر چه نامی بی نشان است         نیازی عرضه کن بر نازنینی

 

گر چه زمان گذشت و فرصت ها سوخت، پی در پی. گر چه پای ما شکست و شکست و زخم خورد از نشیب و سختی راه ناهموار. گر چه بر هر چه دل بستیم، شکست. بی اعتبار شدیم در حکایتِ این دنیایِ بی اعتبار. اما همین که باز به نام تو رسیدیم، اعتبارِ دوباره ای یافتیم. قیامت شدیم و رستاخیزها به پا کردیم. پرده ها از دل ها بریختیم و حجاب ها از صورت ها برکشیدیم. گفته بودی که تنها می شوم و هیچ کس را در جهان با خود نمی یابم. تنها نبودم عزیز. رنج و بلا هماره با من بود. و شور و اشتیاق نیز. اکنون که رسیده ام، راه بی نهایت است. آری، رسیده ام. اما به ابتدایِ راه دراز. آدمی همواره می رسد. با پایِ شکسته و دلِ گداخته.. اما زمانِ غریبی است. زمانِ غریبی است!

نمی بینم نشاط و عیش در کس      نه درمان دلی نه درد دینی

در کشور عشق جای آسایش نیست. می بینی!؟ این چه کشور است که در او جایِ عشق نیست. نه آسایش، که همه فرسایش است! می، مستی نمی دهد و آب، تیره و طیره و تشنه است. انگار که آبِ مذابِ گدازه های آتشفشانی است. ببین که مگر باز کجا دلی آتش گرفته است اینچنین. همه غریبند. غریبه اند. غریب نیست اگر کسی در خانه خویش غریب باشد. حیرت آور است که در خانه ای همه غریب و غریبه باشند. انگار این آشیانه مال ما نیست. می بینی؟ این کبوتر که در تنگنای سینه پر و بال می زند، دلتنگِ پریدن به سوی دامی است که دانه ای بر آن نهاده باشند و جرعه آبی. که به قطره ای سیراب شود و در دلِ دام، آرام گیرد. انگار که دیگر هیچ کس به فکر صید دل ها نیست.

درون ها تیره شد، باشد که از غیب       چراغی  برکند خلوت نشینی

پیامبر اسلام روزی به خواب دید که از هر سوی، بوزینه ها از منبری که او به پا کرده بالا می روند. پریشان از خواب پرید. زمان گذشت و دلِ واعظی، ملایی، گرفت. ندای حافظ را شنیده بود، اما زمانِ غریبی است. سرزمینی که هر زمان باز ندای دلسوخته ای از گوشه ای تکرار می شود و زمانه هنوز به کام بددلان است. دل گرفته، در کنج خلوت خویش فریاد برآورد:

سویِ میخانه ام راهی نمایید       که دل از مسجد و منبر گرفته است

زمان گذشت تا این که درِ میخانه ببستند. دیگر کسانی را که دل از منبر و وعظِ واعظانِ بی ایمان می گرفت، مأمن و پناهی نبود که پاکبازی کنند و غبارِ غم از دل بشویند و غرور و تعصب از دامنِ خویش بپیرایند و به آب میکده غسل و تطهیر کنند. تختِ سلطانی را خربندگان به تصرف آوردند و منبر اسلام به کامِ بیخبرانی  شد که جای درایت و انصاف، عمامه بر سر داشتند. چنان شد که بی خبری بر منبرها وعظ و تبلیغ شد و مردمان در رمه ها و گله های گونه گون از هر سوی بدان آویختند. لشگر تتار و مغول از همه سو بر این سرزمینِ بی صاحب و این ملکِ بی مملوک تاخت آورد. مولانا در همین زمانه می زیست. زمانه ای که مردمان، خود را متهم بر کدامین گناه می دانستند که قومِ نامسلمانی  بر آنان دست یافته بود. مردمانی که چنگیز را سفیر خداوند، بر مجازات خود می دانستند. و مولانا خود می دانست که:

فتنه از عمامه خیزد نی ز خُم     ماهی از سر گنده گردد نی ز  دم

شیخ نجم الدینِ بزرگ را چون خبرِ نزدیک شدن قوم خونریز به خوارزم رسید، یاران و همرهان را اجازه فرمود که از شهر رخت بربندند. گویند که چنگیزخان، بزرگان و علمای هر شهر را محترم شمرده و به آنها رخصت گریز می فرمود. تلخ و دردانگیز است و البته درس آموز. مردمی را که دانشمندان و خردمندان خویش را قدر و حرمت نمی نهند تقدیری جز ابتلا به بلای مغول و تاتار نیست. و شگفت اینجاست که این قوم خونریز نیز، حرمتِ دانشمندان را می دانند و چه بسا اگر چنین نبود بر مردمی دیگر دست نمی یافتند. مردمی که دانایان در شهرهای شان غریبند و هماره در رنج و تبعید. چنگیز چون آوازه شیخ نجم الدین را شنیده بود او و یاران اش را رخصت و امانِ خروج داد. همگنان به سراغ شیخ آمدند که اینک بیا تا از این مهلکه خارج شویم که این قوم، جانداری زنده در شهر باقی نگذارند. شیخ ایشان را فرمود که شما بروید. من عمری را با تلخ و شیرین میان این مردم مصیبت زده سپری کردم و اکنون از جوانمردی نیست که در هنگام بلا ایشان را ترک گویم. جز بیست تن از نزدیکان، باقی یاران رفتند. چون سربازان رسیدند، شیخ نجم الدین به یاران حکم جهاد فرمود که اینک هنگام است. برخاست و از خانقاه قدم بیرون نهاد و مشتی سنگریزه بر کف گرفت و پیرانه سر به جنگ با متجاوزان مغول شتافت. گویند سربازی شمشیری بر او فرود آورد و سینه اش شکافت و او با یک دست کاکل سرباز و یا به روایتی پرچم او را در مشت گرفت و همان گونه جان داد. هر چه کردند نتوانستند مشتش را باز کنند و مجبور شدند دستش را قطع کنند. و در وصف اوست که مولانا سرود:

به یکی دست می خالص ایمان نوشند      به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

اما چنین شد که این سرزمین دست به دست شد و هر قوم فاتح، قانونی و رسمی تازه بر آن نهادند. و دریغا جوانمردان! از کوه و بیشه ها برخاستند و با مردم خویش دلاوری کردند و رفتند. گوش کن. صدای غریبانه ی ناله های شان را از زاویه های دشت نمی شنوی؟ پاهای زخمی حکایت از راه دراز دارد. در سرزمینی که بلندهمتان گوشه نشین شدند و کوته نظران قافله سالار. و این بی تمییزیان اکنون داعیه دارِ دین و ناموس خلایق. مردی هراسان در کوچه ها می دوید. همسایه از او پرسید از چه هراسانی؟ گفت: جارچی ها خبر آورده اند که صاحب وقت حکم کرده خرها را برگیرند و خرگیرها را بر کوچه ها برگمارده، هم از آن هراسانم. پرسید: اگر خر می گیرند، تو برای چه می گریزی؟ گفت: آنها چنان بر این کار گرم شده و غیرت می ورزند که قدرت تمییز از میان شان رخت بربسته و دوست و دشمن، مریض و سالم را از هم تشخیص نمی دهند. چنان که ایشان می گیرند، ترسم مرا به جای خر بگیرند:

تا که بی تمییزیان مان سرورند    صاحب خر را به جای خر برند

آری. چنان شبی است بی نور و تاریک، که از هیچ جانب این تیره گذار غمبار چشمان تو را نمی یابم. پست و بلند، بزرگ و کوچک، زشت و زیبا، در این تاریکستان با هم برابرند و دریغ! مگر کسی چراغکی بیفروزد که دوباره تو را بیابم. مگر عشقی  مغاکِ دل را روشن کند. مگر که مردی سر بر کند. مگر که دلی به دام صیاد اوفتد. مگر که.. قومی بیدار شود. احیا شود..

 

 

 

 

منبع:پژواک ایران