روایت دردهای من.... قسمت بیست و دوم
رضا گوران

 

بالا آوردن و انقلاب کردن:

افراد جدیدالورود سازماندهی شده در یگان سعید نقاش که 14 نفربیشتر نبودیم با ضرب سیخ و سمبه تهدید و "رعب ، شوک" تک به تک گزارش های مختلف از پروسه زندگی شخصی و خصوصی خود و اعضای خانواده که شامل پدر و مادر، برادران و خواهران، اقوام دور و نزدیک و دوستان، همه و همه با اسامی و مشخصات و شغل کاری و آدرس ووو......دقیق می خواستند و ما نیز به تحکم مسئولین نوشتیم و تحویل دادیم. در این راستا فاکتهای انقلاب هم خوانده شد و نوبت به من شکنجه شده رسید. مسئولین نشست انقلاب ایدئولوژیک با فرشته شجاع و رضا مرادی و سعید نقاش بودند روی صندلی مقدس! «بالاآوردن» و انقلاب کردن مستقر و شروع به خواندن گزارش و فاکتهایی کردم که در یکی دو روز قبل از نشست به دستور سعید نقاش نوشته بودم در پروسه ای که پشت سر گذاشته بودم به زندان و شکنجه سه ساله ام در سازمان اشاره کرده بودم همین که چند فاکت را خواندم مسئولین متوجه شدند سمت و سوی فاکتهایم رو به کجاست وقصد خواندن فاکت از زندان و شکنجه گاه سازمان را دارم در جا فرشته شجاع  مودبانه مرا متوقف کرد و گفت: برادر رضا امتحانش را پس داده و نیازی نیست بیشتر از این گزارش بخواند و افراد انقلاب کرده هم اصرار ورزیدند همه ی فاکتهایم را بیان کنم ولی رضا مرادی مانع شد و در فضای رعبی که وجود داشت فاکتهای پروسه زندان رجوی بیان نشده به پایان رسید.

در پروسه بحث و فحص و تبادل نظر در مورد چگونگی رسیدن و نیاز داشتن به انقلاب درونی و چطور یک مرتبه سازمان احساس کمبود انقلاب درونی داشته و برادرمسعود این مهم تاریخی را کشف و با زحمات وشجاعت و رشادت بی همتای از خود مایه گذاری کرده و یک تنه مخترع انقلاب ایدئولوژیک شده. در آن روزگاراز ویژگیهای برجسته و خواص های متعدد انقلاب که  بیماری مالیخولیایی بیش نبود با زور و انواع و اقسام شگردهای خاص الخاص رجوی به خورد همه داده می شد و ویروس انقلاب مریم در ظاهر داشت به مخچه  ی افراد سرایت می کرد و همه ی افراد را مبتلا به این ویروس ناشناخته می کردند. در یکی از همین جلسات و نشستها با سعید نقاش و رضا مرادی بحثم شد و آنها به عمد مار بین افراد می انداختند به نام آزادی بیان و دمکراسی وبحث انقلاب که همه می توانند به صراحت حرف دل خود را بدون رو در بایستی بزنند و نقاط ضعف انقلاب مریم را به چالش بکشند و نقادی کنند! دستشان را خوانده بودم و می دانستم قصد و نیتشان به چالش کشیدن افراد برای مختصات ذهن هاست و همین که بعضی از افراد صادقانه سفره دل خود را پهن کردند و هرکدام از سویی نظر خود را از پوشالی بودن انقلاب مریم بیان کردند در نتیجه در پایان نشست با بمباران ایدئولوژیکی که همان سرکوب و تحقیر کردن افراد بود همه را منکوب، خار وذلیل گردانیدند.

  درآن جلسه دررابطه با انقلاب مریم سوالی پرسیدم مبنی بر اینکه آیا برادر مسعود با خواهر مریم رابطه زناشوئی با هم دارند یا نه؟ رضا مرادی سوال را به خودم بر گرداند و گفت به نظر تو رابطه دارند؟ خیلی جدی و درجا گفتم معلومه که رابطه دارند آنها زن و شوهرهستند و این چیز غیر عادی هم نیست. رضا مرادی با خنده گفت مگر تو دیدی آنها با هم رابطه دارند؟! در جواب گفتم برادر رضا اجازه بدهید داستان پدر و مادرم را برایتان شرح دهم بچه که بودم در روستا توی یک خانه کاه گلی  زندگی می کردیم و کل خانواده در همان اتاقی می خوابیدیم که پدر و مادرم حضور داشتند واستراحت می کردند هر سال مادرم یک بچه تقدیم عالم هستی میکرد ولی من چیزی ازآنها ندیدم حالا چطوری می خواهید برادر مسعود و خواهر مریم که معلوم نیست در کجای عراق و در کدام کاخ زندگی می کنند را ببینم ضمن همانطور که در یک اتاق گلی بدون رابطه نمیشد حتما در کاخ هم همینطور است؟! اکثر افراد خندید و جناب رضا مرادی هم چیزی برای گفتن نداشت و شاید هم نمی خواست با من بحث کند. در نهایت کاملا بصورت زیر سبیلی ما را هم به صفوف برادران انقلاب کرده راه دادند و "مبارک باشه" را دریافت کردم ولی هنوزدر ابتدای راه انقلاب ایدئولوژیک بودیم و می رفت که در نشستها و جلسات مغز شوئی و کنترل ذهن برای آب بندی و تعمیق انقلاب ایدئولوژیک ما را از آن کوره گدازان ودیگر آزمایشات خطیر انقلاب عبور بدهند که همچون پولاد آبدیده شویم!!!!

پراکندگی در کویرهای خشک و لم یرزع عراق:

مدتی که در پذیرش گذشت مسئولین به افراد ابلاغ کردند که ممکن است شبانه قرارگاه اشرف مورد تهاجم موشکهای دور برد رژیم قرار بگیرد پس بنابراین برای اطمینان بیشتراز سلامتی رزمندگان و اینکه صدمه ای به کسی وارد نشود باید سوار کامیونهای آیفا شده و از قرارگاه اشرف خارج  و در زمین های بیرون از محدود قرارگاه اشرف به استراحت بپردازیم. در آن گرمای خشن و بی رحم عراق مدتی هر روز و بعد از اینکه اعتراض همه بلند شد و در گزارشات و فاکتهای عملیات جاری خوانده می شد درهفته چهار؛ پنچ بار هر روز غروب  با وسایل و کیسه خواب سوار آیفای نظامی می شدیم و به بیرون و در شمال قرارگاه اشرف درزمین های کشاورزی روستائیان شب را به صبح می رساندیم.  آیفای نظامی که روی آن چادر کشیده بودند در جاده خاکی به حرکت درمی آمد و یک گرد و خاک شدید خفه کننده ای از عقب آن بلند می شد و به درون چادرکه افراد نشسته بودند باد روبه می کرد و..... جالب این بود که آن همه تخته گاز در جاده خاکی حرکت می کردند در نهایت نزدیک یک جاده اسفالته داخل یک زمین شخم خورده که مزرعه ای گندم چیده شده بود باید استراحت می کردیم در حالی که می توانستند از جاده اسفالته استفاد کنند ولی ظاهرا آنجا کنترل کمتری وجود داشت.

 درهمان برهه از زمان در کنار دیگر رزمندگان از بس کار و فعالیت بیهوده و سر کاری روزانه از ما می کشیدند که به چیز دیگری فکر نکنیم همه تا سر بر بستر می گذاشتیم غش می کردیم و همانند سنگ می افتادیم.

اعزام افراد برای زیارت عتبات عالیات:

با تحقیرو تو سری خوردن روزها و ماه های متمادی در راه انقلاب مریم  و از آن طرف  خون دل خوردن دم فرو بستن وبعد از گذشتن از هفت خوان رستم عبور کنندگان از کوره گدازان انقلاب مریم جایزه زیارت اماکن مقدس شیعه را دریافت کردند. مسئولین ابلاغ کردند خودتان را برای زیارت عتبات عالیه در نجف و کوفه و سامرا آماده سازید و چند روز بعد دریک نیمه شب  با هماهنگی  ومحافظین نیروهای استخبارات عراق و مجاهدین افراد را با چند مینی بوس و لندکروزکه ستونی را با خودروهای ریز و درشت تشکیل دادند به طرف نجف و کوفه ویا سامرا به حرکت در آمدیم و دم دمهای صبح به شهری رسیدیم که دقیقا اسمش را به یاد ندارم ولی در آنجا به محلی رفتیم که لعیا خیابانی خواهر موسی خیابانی در یک زیارتگاه ودر تاقچه خیلی قدیمی و باستانی آن که آثار  دودهای ناشی از شمع های رنگا رنگ  ذوب شده متعدد در طی سالیان متمادی دیوارها و سقف تاقچه را سیاه ودودی کثیف شده در آن هویدا و به چشم می خورد چند تا شمع روشن کرد، خدا می داند زمانی شمع ها را روشن می کرد دلم به حالش سوخت و پیش خودم گفتم اینها چطوری با شمع روشن کردن و با دعا و ورد خواندن می توانند رژیم را سرنگون کنند آنها یا در نشست انقلابند و یا از این کارها میکنند هیچ چیز بیشتری هم نیست، منظورشان از رژیم احتمالا هر آن کسی که مقداری جلوی تفکرات ارتجاعی و حماقت گونه آنها بایستد می باشد؟.....  اماکن مقدس که شامل آرامگاه ومسجد بزرگی که در حال مرمت و باز سازی بودند را بازدید و زیارت نموده و سپس کاروان به طرف  شهر نجف به حرکت در آمدند پس از طی مسافتی از دور گنبد طلائی  حرم امام علی دیده شد بعد از بازدید و زیارت آنجا را ترک وستون خودروها به مکانی رسید که گفته شد به خانه حضرت علی رسیدیم و وارد ساختمان کوچک قدیمی شدیم  خانه محقر و چند اتاقه بدون دب دبه و کبکبه ی حضرت علی را دیدم که سقف گنبدی خانه ی قدیمی ترک بر داشته بود و با کچ سفید ماستمالی کرده بودند. وسط راهرو ساختمان چاهی به چشم می خورد که گفته شد امام علی با دستان خود این چاه را حفر کرده و به هر نفر یک لیوان آب همان چاه داده شد برای بار دوم آب چاه امام علی نوشیدم از چند تا اتاق بازدید کردیم و گفته شد این اتاقها متعلق به امام حسن و امام حسین می باشد و.... از آنجا خارج شدیم و درخیابانی از خود روها پیاده شدیم و اجازه داده شد از نزدیک در یکی از بازارهای سر پوشیده شهر بازدیدی داشته باشیم البته با جیب خالی وهمه با هم باید حرکت میکردیم و فرماندهان مختلف و نیروهای امنیتی عراقی در دور و برمان پر بودند.

 درحال دید و بازدید از مغازه ها ی رنگارنگ شهر بودیم که افراد همانند کسانی که از کره دیگری وارد کره ناشناخته زمین و بین مردم و خیابان و بازار شلوغ شده باشند سرگردان و مات و متحیر به هر طرف با چشمانی از حدقه در آمده و دهانی باز گیج و ویج و ویلان و سرگردان به هر سویی نگاه می کردیم زندگی در جریان بود. ما در اسارت گماشتگان رهبر دروغگوی انقلابی نما باید مثل مشتی برده و زندانی از ته سیاه چال درآمده به آدمها و مغازه ها نگاه میکردیم و آرزوی لحظه ای آزادی را در دل می پروراندیم. باز یک سنگینی را در قلبم احساس میکردم که نمیدانم چطور برای شما بازگو کنم و......... یکی از افراد انقلاب کرده که اهل کرمانشاه بود به من نزدیک شد و به زبان کردی پرسید می توانم رویت حساب بازکنم و سوالی بپرسم؟! گفتم اگر اعتماد می کنید بپرس و اگر هم می ترسی برو دنبال کارت مگر نمی بینی سعید نقاش و فرماندهان دیگرچهار چشمی مرا می پایند ومراقب من هستند احمق ها فکر می کنند همین حالا در می روم و تعقیب و گریز شروع می شود. همشهری پرسید از اینجا تا مرز ایران چقدر راه است و ایران کدام سمت و سو است؟؟! گفتم اگر دنبال درد سر و زندان و شکنجه شدن هستی که هیچی اگر نیستی برای خودت مشکل درست نکن تو نمی توانی از دست نیروهای استخبارات و امنیت صدام حسین بگریزی وجان سالم به در ببری تو را دستگیر می کنند و خدا می داند  که چه بلائی بر سرت بیاورند، نگاهی کنجکاوانه و از سر تعجب به من انداخت  چیزی نگفت و راه خودش را گرفت و رفت عصر آن روز خسته و کوفته با کوله باری از غم و غصه و حسرت به دل به قرارگاه اشرف برگشتیم و تا چند روز همه ی افراد از دیدن شهر و مردمی که آزادانه در هم می لولیدند و در حال خرید و یا صحبت کردن و تفریح بودند افسرده شده وحسرت به دل به این موضوع فکر می کردند. ببینید که چقدر ما بدبخت و تحت فشار بودیم که افسوس آزادی مردم عادی و فقیر در عراق و زیر سایه دیکتاتوری صدام حسین را می خوردیم و این موضوع در فاکتهای عملیات جاری هر روز بیان می شد واز طرف مسئولین قدرت طلب، مخ منجمد  و فاقد خصائص مبارزاتی و انسانی سرکوفت و تحقیر تحویل می گرفتند.

اعزام به قرارگاه باقرزاده برای تعمیق انقلاب!

یک شب مسئولین سازمان نیروهای انقلاب کرده را در پذیرش باراتوبوس کردند و چند لندکروز پر ازنیروهای مسلح مجاهدین به عنوان محافظ در جلو و عقب اتوبوسها قرار گرفتند و ستونی از خودرو تشکیل دادند وبه سمت بغداد به حرکت در آمدند. به قرارگاه باقر زاده که در5 کیلومتری غرب بغداد واقع شده بود منتقل و پس از بازرسی و چک و تفتیش بدنی و تمام وسایل همراه ما را به یک سوله که به عنوان آسایشگاه استفاده می شد رهنمائی کردند و درآن مستقر شدیم و روز بعد به محلی به نام سالن میله ای که در آن قرار شد که همه ی افراد برای اطمینان و تضمین بیشترانقلاب ایدئولوژیک شان در پروسه جلسه و نشست های  تعمیق انقلاب  که با مسئولیت مهوش سپهری برگزار می شد شرکت کنند و همه ی افراد کن فیکن گردند وارد سالن شدیم در یک ردیف برادران انقلاب کرده روی صندلی های چیده شده نشستند و درردیف بغل دستی خواهران انقلاب کرده حضور داشتند. بسیار مسایل دیگر هم بود که فعلا به اصل مطلب می پردازم.

در جلسات که در روزهای متوالی و ساعت ها بی وقفه برگزارمی شد بیشتر به شرح ویژگیهای انقلاب ایدئولوژیک وتاثیرات شگرف!  و حماسه سازآن پرداخته می شد و باید در اثبات حقانیت مسعود و مریم به عنوان رهبران عقیدتی و آگاه ترین عناصرما فوق بشری تعریف و تمجید می کردیم و تک تک زنان و مردان مریمی انقلاب کرده  باید با یک سیم بکسل محکم خودمان را به مسعود وصل و آویزان می کردیم چون مسعود و مریم سمبل پاکی! و پاک دامنی! و نفی استثمار! و..... بودند. افکار خود در رابطه با تمام مسائل سیاسی و استراتژیک و... را باید رها کرده و به دور می ریختیم  چرا که باز آن مسائل و مشکلات سخت و طاقت فرسا بر دوش رهبر عقیدتی بود و ما افسران ارتش آزادیبخش باید فقط و فقط مستمر و بدون وقفه به مسعود که فداکار ترین رهبر نوین انقلاب مردم ایران است فکر می کردیم و به او می اندیشیدیم، برای او نفس می کشیدیم و برای او و در راه او جان ناچیز خود را نثار می کردیم. در بحبوحه جلسات مهوش سپهری که روی صندلی چرخدار راحتی لم داده بود شکلات (احتمالا از همان شکلات های فرانسوی) می خورد و آروغ مبارزه می زد  از سابقه ی درخشان مسعود در زندان رژیم پهلوی گرفته تا شاهکارها و دست آوردهای مبارزاتی مسعود با رژیم ملایان را یکی پس از دیگری بر می شمرد واین را به مثابه تنها پرچم تکامل بشریت تعریف و تمجید می کرد.

رسم جدول دنیای کهنه و پوسیده با دنیای نو و جدید:

 جانشین رهبر عقیدتی گاها بعضی ازمردان و زنان انقلاب کرده را به پشت میکروفون فرا می خواند و از قبل از انقلاب و بعد از انقلاب شان سوالاتی می پرسید در این راستا بعضی ازافراد در آن فضای آکنده از تحریک و جوسازی کاذب همانند پهلوانان دوره گرد که با داد و بیداد و زنجیرتقلبی پاره کردن که همه ی نگاه ها و توجه های رهگذران رابه سمت و سوی خود جلب و به طرف خویش سوق می دهد جو گیر و احساساتی می شدند همراه با فحاشی  و توهین کردن به خود  که من احمق نادان بیشعور بی لیاقت کارتن خواب ول سر گردان و فلان فلان شده نمی فهمیدم انقلاب مریمی یعنی چه ووو...... با گریه و اشک ریزان و بغض درگلو همنوائی می کردند و به دل مهوش سپهری از مسعود و مریم تعریف و تمجید می کردند فضای به وجود می آوردند که گاهی افراد تحریک شده از روی سر و کول هم می پریدند پشت میکروفون مثل" داریوش - ق" که هرآنچه راز زندگی شخصی و خانوادگی در نهانگاه خویش داشت و در درونش طی سالیان متمادی تلنبار شده بود به بیرون فوران و  بدون کوچکترین شرم و حیایی در جمع چند صد نفره ی زنان و مردان مجاهد انقلاب کرده بیان کرد.( گوشه کوچکی از آن درقسمت قبلی بیان شد) یعنی همه آن نشست ها و جو سازیها اولا برای این بود که به آدمها بگویند بزرگترین گناه گناه جنسی است یعنی این مهم نیست که تو یک مبارزه ای را تخریب کرده باشی و چند هزار نفر را اسیر کرده باشی مهم این است که نگاه چپ به زنی نکرده باشی (مثل رهبر عقیدتی که بجای نگاه چپ رقص رهایی راه انداخته بود!!) و مهمتر از آن برای این بود که آدمها را نزد هم بی آبرو کنند و برایشان پرونده های قطور درست نمایند. بعد از پایان فاکتهای خوانده شده ی داریوش سکوت عجیبی کوتاه زمانی بر کل افراد حاضر در جلسه حکم فرما شد که انسان را از آن سیستم توتالیترمنزجر کننده بیزار کرد.

 مهوش سپهری روی تابلوی سفید بزرگی دو دستگاه رسم کرد در سمت راست تابلو نوشت داریوش در دنیای قبلی و در سمت چپ نوشت داریوش در دنیای جدید! و یک خط عمودی وسط تابلو کشید که واژه دنیای کهنه و دنیای جدید را از هم تفکیک و مجزا شدند و یک خط افقی زیر نوشته رسم کرد و بدین سان جدولی باز شد که ویژگیها و گناهان و جرائم دنیای کهنه و پوسیده داریوش را ازدنیای نو و جدیدی که همانا دروازه بهشت انقلاب مریمی بود گشوده شده بود و این شانسی بود که به این آسانی بدست همه کسی نمی توانست بیفتد و فقط مقربین و افراد ویژه ای همانند مجاهدین انقلاب کرده نصیبشان می شد. در جدول مربوطه در سمت راست واژه دنیای قبلی هر آنچه داریوش در دنیای کهنه و پوسیده ی خود به خطا رفته و انجام داده بود تیتر وار نوشته شد. در سمت چپ که دنیای نو و جدید باز شده بود و او در آن نقطه سوق الجیشی قرار داشت و هر آنچه از انقلاب مریم و مسعود گرفته تا تمام ارزشهای مجاهدین در آن نهفته خلاصه و تیتر وار ثبت گردید. درست مثل آخوندها که هر جرم و جنایتی میکنند و یک سرزمین و اقتصاد و مردمی را نابود میکنند اصلا مهم نیست مهم این است که به زنی فکر نکرده باشی البته ما بیچارگان فکر نکرده باشیم والا رهبران و فرماندهان که مشکلی نبود. آخوند ها هم برای خودشان حرمسرا درست میکنند و.........

  بدین سان در پایان نتیجه گیری حاصل شده که ما در چه بهشت برینی هستیم و چقدر این رهبری پاک باز و فداکار شبانه روز تلاش کوشش می کند یکطرفه به ما نامردهای نمک نشناس کرور کرور پرداخت یک طرفه کند بدون اینکه به روی نامبارک افراد که روی سفره حاضر و آماده نشسته اند! بیاورند(همه این جملات و اصطلاحات عین همان حرفهایی است که زده میشد). بعد از پر شدن تابلو  جدول و داستان سرائی ازحماسه ها و ویژگیهای منحصر به فرد رهبر نوین انقلاب! که وعده ی تاثیرات شگفت انگیزانقلاب ایدئولوژیک درگذشت زمان وگام به گام در آینده بر همگان هویدا و روشن خواهد شد و مردم ایران هم باید بعد از سرنگونی رژیم آخوندی از آن بنوشند و سیراب گردند و..... داریوش که با شجاعت بی مانند در حوض کوثر شیرجه زده بود کلمه فرخنده و میمون "مبارک باشه" را در پشت میکروفون برای دومین بار و آن هم توسط جانشین رهبر عقیدتی دریافت کرد و رفت سر جایش نشست و بدین سان به یکی از مجاهدان واقعی و مدافع سر سخت انقلاب ایدئولوژیک مبدل گردید. روزگارگذشت و.....   بعد از خلع سلاح سازمان و باز شدن اندکی راه تنفس افراد، داریوش با فرار خویش به زندان تیف حقانیت تاثیرات شگفت انگیز انقلاب ایدئولوژیک را گام به گام و همگام با تاریخ به اثبات رساند. شما نمیدانید که وقتی آدمیزاده در فشار قرار میگیرد چه کارها که  نمیکند و برای نجات خود از آن مهلکه ها حاضر میشود که خود را چقدر بی ارزش کند.

باز خوانی خود و آب بندی تعمیق انقلاب:

بعد از چند شبانه روز نشست مستمر و بدون وقفه ی "تعمیق انقلاب ایدئولوژیک" توسط مهوش سپهری و مسئولین دیگر گفته شد برای آب بندی و باز خوانی خود درانقلاب مریم باید با مسئولین و فرماندهان خود جلسه برگزارکنید. افراد و کسانی که ظن می رود درانقلابشان حفره و سوراخهایی وجود دارد خود را بخوانند چرا که در کار و مسئولیت و تنظیم رابطه با مسئول و اطاعت بی چون و چرا  ناسازگاریهای نشان داده لنگ زده و پس رفت داشته و این جرائم خطر ناک نشاندهنده "سوراخ بودن" در انقلاب محسوب می شد و به شدت فرد را "زیرتیغ"  می بردند و "باید" بالا می آورد که به چه مرضی دچار گشته. مسئول برگزاری نشست یگان با سعید نقاش بود که افراد یگان خود را در گوشه ای جمع می کرد وبعد از بحث و فحص انقلاب ایدئولوژیک از تک تک افراد سوالاتی از انقلاب مریم می پرسید برای من گویا که دراتاق بازجوئی زیر دست حسن محصل قرار گرفته بودم و داشت توی گوشهای مجروحم جیغ می کشید و من نیز حرص می خوردم وخواهش می کردم توی گوشهایم داد نزند که یکباره متوجه نشده بودم سعید از من سوال پرسیده  بدون اینکه چیزی شنیده باشم فقط  یک هو گفتم به خدا من بی تقصیرم و خبر ندارم که یک مرتبه جمع افراد زدند زیر خنده  به خودم آمدم  وگفتم چی گفتید؟! سعید نقاش مجددا سوالش را تکرار کرد. چرا مریم؟! به سوال جوابی نداشتم بدهم  چون واقعا اصلا و ابدا ذهنم دربحث و گفتگوی بین افراد نبود وهمیشه  پر می کشید به اتاق بازجوئی و جدال با حسن محصل باور بفرمائید بعد از سالها هنوز گاهی اوقات به همین مشکل دچار می شوم. به هر حال چرا مریم؟ سعید نقاش کلی از ویژگیهای فردی و انحصار به فرد مریم که فقط در او نهفته است بیان داشت و نهایتا نتیجه گرفت و گفت: او با مسعود کامل شده و می رود که رژیم را سرنگون سازد. انقلاب ایدئولوژیک و عملیات جاری باید در آینده ای نه چندان دور درجوادیه و نازی آباد و محله های دیگرو شهرهای  مختلف ایران بر قرار شود و مردم هم در انقلاب ایدئولوژیک و عملیات جاری که سرچشمه دارائی ها و توانائی های سازمان است شرکت کنند تا این پدیده جدید که سر شار از ویژگیهای مسعود و مریم است هدر نرود وخلق قهرمان که چشم انتظار و تشنه آن هستند هم از آن بنوشند تا ازآن بهرمند شوند. وقتی صحبت از نازی آباد میشد شنیده بودم که در چین هم کلاه بوقی سر آدمها میگذاشتند و در خیابان های نازی آباد چین نشست میگذاشتند.

ملاقات با احمد حنیف نژاد:

 روزی برای وعده دهی از سالن میله ای خارج شدم و یک مرتبه با احمد حنیف نژاد برادر بنیادگذار سازمان مجاهدین که زندانبان و قاضی القضات حکم اعدام صادر کن افراد زندانی بود بر خوردم که یک مرتبه مرا در آغوش گرفت و بوسید در همان حین مسئول گروهی  که در آن سازماندهی شده بودم سر رسید و با احمد دست داد و احوالپرسی کرد و رفت. احمد حنیف نژاد دست مرا در دست خود گرفت و به طرف سایه سالن گوشه خلوتی برد درآنجا گفت: برادر رضا خوشحالم که شما را در اینجا می بینم و به شما تبریک می گویم که به سازمان پیوستید. معلومه انسان مبارزی هستید، کردها مردمانی مهربان و وطن پرستی هستند در طول تاریخ ثابت شده درهرانقلابی کردها جلو دار بودند و بیشترین قیمت هم آن بندگان خدا را با جان نثار کردن خود پرداخت کرده اند. قاضی محمد سمبل کردهاست که حکومت پهلوی با بی رحمی تمام  او را دار زد و حالا نوبت شما ها است که با رژیم جنایتکار آخوندی مبارزه ی بی امان بکنید و بعد از سرنگونی مردم کردستان به حق خودشان دست یابند و.... فقط به او نگاه می کردم و سرم را تکان می دادم مرد بدی نیست فقط بدبخت است. رجوی او را به آن روز انداخته بعد از خاتمه مجددا همدیگر را در آغوش گرفتیم و خدا حافظی کرد و رفت تنها از دید ترحم به او و بقیه ی زندانبانان و شکنجه گران رجوی نگاه می کردم و دلم برایشان می سوخت که به چه بیماری   مالیخولیائی شدیدی دچار گشته اند. بعد ازپایان ملاقات امیر حسین فرمانده گروه خودش را به من نزدیک کرد و گفت برادر رضا خوب داشتید با برادر احمد حال می کردید! تو چطوری و از کجا او را می شناسی؟ می دانید او کیه؟ او احمد حنیف نژاد برادر محمد حنیف نژاد بنیاد گزار سازمان مجاهدین است، معلومه آدم مهمی هستی؟! با خنده و شوخی گفتم ممکن است همینطور باشد، درنهایت گفتم قبلا که برای سازمان در داخله کار می کردم چند بار با او ملاقات داشتم. نخواستم بگویم  بدبخت  بیچاره زندانبان و حکم اعدام صادر کن رهبر عقیدتی شده.

تسلیح افراد شستشوی مغزی داده شده:

از طرف مسئولین ابلاغ گردید باید به پذیرش برگردیم و یک شب دوباره با همان کاروان از قرارگاه باقرزاده به قرارگاه اشرف برگشتیم. بعد ازپشت سر گذاردن بندهای انقلاب از"بند" «الف گرفته تا بند سین» و دیدن ده ها نوار ویدئوی ضبط شده از اراجیف و خزعبلات مخترع انقلاب و بعد از  نوشتن چندین بار زندگی نامه ونوشتن گزارشهای دوران جوانی از دختر بازی و رابطه با جنس مخالف سپس نابودی مادینه های عفریته در ذهن و ضمیر و حتی حق خواب ندیدن در آن مورد ویژه(جیم)  و در صندلی مقدس انقلاب مستقر شدن وبالا آوردن و انقلاب کردن و عبور از کوره گدازان مریمی به دریافت "مبارک باشه" نائل گردیده و سپس پروسه های مختلف ازتعمیق انقلاب ایدئولوژیک تا خود خوانی و آب بندی انقلاب وتبلیغات و جاروجنجال های مالیخولیائی انقلاب ایدئولوژیک حرص خوردم و فرو می بردم و فقط به این فکر میکردم که عاقبت کار چه خواهد شد و اینکه بتوانم روزی این ها را برای مردم بازگو کنم و بدین سان از هفت حصار گذشتیم  ولی با تنی خسته و روح و روانی پریشان رفتیم که تسلیح شویم و یک روز بعد ازکلی "از جلو نظام خبردار" در دور میدان بین سالن غذا خوری پذیرش و آسایشگاها مراسم تسلیح افراد انقلاب کرده برگزار گردید. همان زمان که تقریبا اواسط سال بود خبر تسلیح افراد جدیدالورود در نشریه مجاهد و تلویزیون سازمان منعکس گردید که گروهی جدیدالورود پس از پشت سر گزاردن آموزشهای مختلف  نظامی، تشکیلاتی، ایدئولوژیکی، سیاسی واستراتژیک تسلیح شدند. به یمن انقلاب ایدئولوژیک مریم به افسرانی زبده و کار آمد رویین تن گردیده و با نخی مستحکم همانند سیم بکسل وصل  به رهبری عقیدتی سر شارو با نشئگی ایدئولوژیکی به قرارگاه های ارتش عراقیبخش اعزام گردیدند که دمار از روزگار پاسداران و مزدوران ریز و درشت رژیم آخوندی در می آورند. درعکس گرفته شد درآن برهه از روزگارسیاه و پر درد و رنجم نیمی ازهیکل من که دراز به دراز ایستاده ام در کنارافراد دیگری درردیف اول سمت راست به چشم می خورد که البته اگر نشریه ی مجاهد تابستان سال 1379 درارشیو داشته باشید می توانید آن را مشاهد بفرمائید.

اعزام به قرارگاه انزلی در شهر جلولا:

بعد ازتسلیح شدن چند روزبعد یک لندکروزسفید رنگ با دو عضومجاهد در پذیرش به دنبالم آمدند و پس از خداحافظی با مسئولین پذیرش مرا سوار خودرو کردند و به طرف شهر جلولا به راه افتادیم و به قرارگاه انزلی رسیدیم ومرا به ستاد قرارگاه 2 راهنمائی کردند بعد از دقائقی مرا به یک اتاق کار هدایت کردند که در آنجا یکه خوردم مشاهده کردم احمد واقف و مژگان پارسائی منتظر من هستند احمد واقف به استقبال آمد و مرا در آغوش گرفت و همدیگر را بوسیدیم بعد از چاق سلامتی با هر دوی آنها گفتند زمانی که در پذیرش به دیدارت آمدیم و با هم ملاقات کردیم به نتیجه رسیدیم ازمسئولین بالا درخواست کنیم شما را به قرارگاه ما بفرستند چرا که بومی منطقه هستید و به منطقه آشنائی دارید. بعد از مختصر پذیرائی اجازه مرخصی دادند و مرا در یگان کریم قریشی سازماندهی کردند. مجبور بودم ظاهر را حفظ کنم اما در درون خبر دیگری بود. روز بعد کریم قریشی مرا به اتاق کارش برد و فقط دو به دو بودیم بعد از احوالپرسی به وضع و اوضاع  ظاهری من نگاهی عمیقانه و از ته دل  انداخت و دستم را در دست خود گرفت و فشرد و گفت: برادر رضا پرونده شما را خواندم واقعا از ته دل می گویم  برای اتفاقی که در چند سال گذشته بر سرت آمده متاسفم و کاری هم نمی شه کرد. باور بفرمائید همانجا مثل اینکه یک سطل آب یخ روی سرم ریختید. از خجالت و شرم داشتم آب می شدم چرا که قبل از اظهار تاسف کریم قریشی به فکر این بودم اگر کوچک ترین روزنه ای پیدا می شد او را با گلوله می زدم. ازاین فکر کاذب خودم خیلی بدم آمد و پیشمان شدم. فهمیدم که پائین دستی ها کاره ای نیستند و حتی انسانهای شریفی هم هستند فقط آن بالائی هاست که روزگار مرا سیاه کرده اند و باید فکر انتقام گرفتن از آنها باشم همانجا کریم را درآغوش گرفتم و بوسیدم و از او به خاطر حس همدردی و انساندوستیش تشکرو قدر دانی کردم.

 دیدار با کمال و علی:

 بعد از اتمام جلسه کریم قریشی گفت: دونفرازرزمندگان می خواهند تو را ببینند همینجا بمان تا بروم آنها را بیارم بعد از چند دقیقه ای دیدم کمال و علی وارد اتاق شدند. همدیگر را در آغوش گرفتیم و رو بوسی کردیم. کریم ما را به حال خود گذاشت و رفت. کمال و علی هر کدام به نوبت خود کمی از وضعیت قرارگاه و تنظیم رابطه ی مسئولین و افراد رزمنده برایم تشریح کردند و توصیه کردند به هیچ کس اعتماد نکنم و سرم توی کار خودم باشد تا راهی پیدا شود تا از آنجا نجات پیدا کرده و به کردستان عراق برویم. روز بعد یکی از زنان مجاهد خلق به دنبالم آمد و فرمانده کریم گفت: رضا از این به بعد این خواهر با تو کار دارد و باید به برنامه های او توجه کنید! خواهرهم مرا به اتاقی درسالن غذا خوری قرارگاه 2 راهنمائی کرد که یک تلویزیون و یک دستگاه پخش نوارهای ویدئوی قرار داشت. نوارهای انقلاب مریم که از قبل ضبط شده بود می آورد و می گفت برای خودت بنشین وگوش به بیانات گوهر بار رهبر عقیدتی بده تا رستگار شوی. نزدیک یک هفته با نوارهای متعدد انقلاب که مسعود و مریم زمین و سماء را به هم می بافتند و در نهایت  تمام هستی  و مخلوقات عالم و آدم را به خود و انقلاب شان برمی گشت گوش کردم و حرص خوردم. به آن خواهر و کریم قریشی و امثالهم فکر میکردم و اینکه شستشوی مغزی چقدر میتواند موثر باشد.

شنبه 19 مهر 1393 / 11 اکتبر 2014

علی بخش آفریدنده (رضا گوران) 

 

 

   

    

     

منبع:پژواک ایران


رضا گوران

فهرست مطالب رضا گوران در سایت پژواک ایران 

*میان دو دنیا خاطراتی از سه سال اسارت در سلول‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2020 Mar] 
*«عباس رحیمی(سپهر) چه زیبا جاودانه گشت» [2016 Jan] 
*درک و دریافت پیام رهبری همراه عملیات جاری در تشکیلات بعد از هرموشک باران [2015 Nov] 
*ادعاهای تکراری و مشمئز کننده مریم رجوی در باره حقوق بشر و دموکراسی فرقه رجویه [2015 Oct] 
*آقای داوود باقروند ارشد(جلال پاکستان) برای یک بارهم شده با مردممان رو راست باشیم [2015 Sep] 
*روایت دردهای من.... قسمت پنجاه وسوم(قسمت آخر) [2015 Jul] 
*روایت دردهای من...قسمت پنجاه و دوم [2015 Jul] 
*روایت دردهای من...قسمت پنجاه و یکم [2015 Jul] 
* روایت دردهای من ...قسمت پنجاهم [2015 Jun] 
*روایت دردهای من... قسمت چهل و نهم  [2015 Jun] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل وهشتم [2015 Jun] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و هفتم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و ششم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و پنجم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و چهارم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و سوم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و دوم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من ...قسمت چهل و یکم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...در کمپ تیف قسمت چهلم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من...درکمپ «تیف» قسمت سی و نهم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من ... درکمپ"تیپف" قسمت سی و هشتم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من...قسمت سی وهفتم [2015 Feb] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و ششم [2015 Feb] 
*روایت دردهای من ...قسمت سی وپنجم  [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و چهارم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و سوم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ودوم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ویکم [2014 Dec] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ام [2014 Dec] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست و نهم [2014 Dec] 
*روایت دردهای من ... قسمت بیست و هشتم  [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست وهفتم [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست وششم  [2014 Nov] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست وپنجم [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست و چهارم  [2014 Oct] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست وسوم  [2014 Oct] 
*روایت دردهای من.... قسمت بیست و دوم [2014 Oct] 
*روایت دردهای من... در تشکیلات قسمت بیست و یکم [2014 Oct] 
*روایت دردهای من...اینبار درتشکیلات قسمت بیستم  [2014 Sep] 
*روایت دردهای من ....قسمت نوزدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من ....قسمت هیجدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من .....قسمت هفدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من.... قسمت شانزدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من... قسمت پانزدهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من....... قسمت چهاردهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من قسمت سیزدهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من ـ قسمت دوازدهم ـ خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 Aug] 
*روایت دردهای من ......قسمت یازدهم، شکنجه، شکنجه، شکنجه [2014 Jul] 
*دستگیری و زندان-روایت دردهای من و .... قسمت دهم [2014 Jul] 
* روایت دردهای من ......قسمت نهم خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 Jul] 
*روایت دردهای من... قسمت هشتم [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت هفتم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت ششم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت پنجم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت چهارم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت سوم) [2014 May] 
*روایت دردهای من... قسمت دوم [2014 May] 
*روایت دردهای من......(خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 May]