روایت دردهای من...قسمت بیست وپنجم
رضا گوران

 

منتقل شدن به قرارگاه 9 :

گویا اعتراض من نسبت به کشتن دادن تیم عملیاتی زنان رزمنده به مذاق مژگان پارسائی خوش درنیامده بود و برای اینکه از شر من خلاص شود مرا به قرارگاه 9 به فرماندهی فرشته یگانه که درآن روزگار درهمان قرارگاه انزلی به اصطلاح تازه تاسیس و سازماندهی کرده بودند منتقل کردند. به این صورت به محض رسیدن به قرارگاه 9 در یکان افشین ابراهیمی سازماندهی شدم که در آنجا مشاهده کردم محمد رضا هم تیم سابق که در قرارگاه خواهران در اشرف مدت کوتاهی با هم بودیم بدآنجا منتقل شده و مدتی باهم در یک دسته سازماندهی شدیم وبعد از مدتی مجددا مرا به یکان فریدون سلیمی منتقل کردند. در آن زمان مرا با اکبر مجرد و داریوش مهرابی هم تیم و تن واحد کردند و نزدیک به یک ماه هر روز از بام تا شام تحت نظر عباسعلی که یکی از مسئولین سازمان بود آموزشها و تمرینات صامت شلیک با خمپاره اندازه 60 میلی متری بعلاوه‌ی محاسبات و.... نارنجک سرتفنگی، کلاشینکف وکلت انجام می دادیم.

اعزام یک گروه 9 نفره به داخل ایران:

گروهی متشکل از رزمندگان قرارگاه 9 که اکثرا از اعضای قدیمی سازمان محسوب می شدند به فرماندهی مسعود محمد خانی برای کمک و بدرقه به یک تیم عملیاتی 3 نفره که قصد داشتند برای عملیات خمپاره زنی وارد شهرهای ایران بشوند راهی منطقه مرزی قصر شیرین به طرف گیلانغرب شده بودند که به نظر می رسید دیده بانان رژیم دربلند ترین نقطه ی ارتفاعات بان سیران که به  کل منطقه ی مرزی ما بین ایران و عراق تسلط و اشراف کامل داشتند درحال دیده بانی بودند  گروه اعزامی را از داخل خاک عراق و قبل از رسیدن به خاک ایران شناسائی و تحت نظر گرفته بودند روز بعد گروه اعزامی به خاک ایران نفوذ کرده و دردامنه ارتفاعات شمال غربی بان سیران منطقه ای به نام چم امام حسن خود را استتار و مخفی کرده بودند. نیروهای رژیم که موقعیت و مختصات آنها را رصد کرده بودند به سراغشان می روند. طبق گفته مسئولین سازمان که از طریق بیسیم با گروه اعزامی در ارتباط مستقیم بودند از ساعت 10 صبح آنها را محاصر و درگیری خونینی مابین نیروهای رژیم و اعضای سازمان در گرفته بود که به گفته ی اخبار و اطلاعات سازمان صدها تن از مهره های درشت و نیروهای رژیم کشته و زخمی شده بودند(ای کاش اینطوری بود اما همه میدانستند که این حرفها فقط تبلیغاتی است) و 9 رزمنده هم  قهرمانانه کشته شدند. درآن روزگار سازمان اطلاعیه های پشت سرهم تولید وبه بیرون انتشار می داد که آن درگیری را یک سلسله عملیات نابرابر خواندند.

  اسامی اعضای رزمندگان اعزام شده به داخله  که به یاد دارم بدین شرح است. مسعود محمد خانی فرمانده اصلی گروه اعزامی. همراهان دیگر آرش الماسی، نریمان حیدری، حمید، اسم دو عضو دیگربه یاد ندارم.

اسامی اعضای تیم عملیاتی.  فرمانده تیم حمید، دو عضو گروه تیم عملیاتی محمد رضا و مجید. دو نامبرده آخری از افراد جدیدالورود بودند که در طی سال 77و78 به سازمان کشانده شده بودند.

عصرروز درگیری دم درب قرارگاه انزلی بودم که یک دستگاه کاتیوشا که روی کامیون اورال روسی  سبز رنگی حمل می شد اعزامی از قرارگاه 2 پشت درب اصلی ایست بازرسی ایستاده بود اجازه خروج به آنها داده نمی شد از مصطفی – ن که یکی از سرنشینان کاتیوشاه بود پرسیدم جریان از چه قرار است؟ گفت: به ما ماموریت دادند برویم کمک بچه ها که در مرز درگیر شدند حالا عراقیها اجازه خارج شدن را نمی دهند!!!  منتظر دستورات مسئولین هستیم که ببینیم چی پیش می آید؟ پیش خودم گفتم نوشدارو بعد از مرگ سهراب به چه درد می خورد؟ با درونی پر از غم وغصه و ناراحتی برای مرگ تک به تک  کسانی که  مدتها با هم بودیم  و روز قبل در سالن غذا خوری با هم صحبت کرده و غذا خورده بودیم و یا با محمد رضا و مجید و حمید که در یک آسایشگاه تخت خوابهایمان بهم چسبیده بود فکر می کردم با بغضی درگلو و با قطرات اشک دل گر گرفته ام را کمی آرام کردم و به دنبال بدبختی خود روان شدم.

عواقب و تاثیرات منفی ناشی از کشته شدن رزمندگان:

بعد از خبرکشتار همرزمانمان  توسط نیروهای رژیم ملایان حاکم بر ایران که بدون هیچگونه برنامه ریزیهای قبلی از طرف مسئولین مربوطه برای پشتیبانی  و امداد رسانی به آنان که به کام مرگ و نیستی اعزام شده بودند کل افراد پادگان انزلی چه قرارگاه 2 و چه قرارگاه 9 به هم ریخته شده بود و اکثر رزمندگان ناراحت پریشان و پر ازتناقض و سوالات متعدد چرا و به چه دلیل ساعت 10 درگیری شروع شده ساعت 5 و یا 6 عصر می خواهید برای پشتیبانی  و کمک به آنان نیرو اعزام کنید؟ چرا اول سلاح و مهمات کاتیوشا در منطقه مرزی مستقر نکردید و بعد تیم عملیاتی و نیروها را اعزام کنید؟ووو.......تعدادی از رزمندگان خواهان پاسخ گوئی  فرمانده قرارگاه 9 فرشته یگانه عضوء شورای رهبری به سوالات و تناقضات  شدند که یکی از آنان بنده بودم. روز بعد فرشته یگانه با یک گله خدمه و ندیمه وبا دب دبه و کبکبه ای در سالن غذا خوری ظاهر شد و اعلام کرد که رزمندگانی که برای بدرقه تیم عملیاتی به داخل اعزام شده اند همگی در یک درگیری حماسه ساز و تاریخی شهید شده اند و نوار آخرین مکالمات مسعود محمد خانی که با بیسیم مخابره کرده بود از بلند گوهای سالن غذا خوری پخش کردند و سپس نوارضبط شده مکالمات بیسیم های شنود شده نیروهای رژیم هم پخش شد که خواستارهلیکوپتر و نیروهای کمکی شده بودند. در این شکی نیست که تک به تک رزمندگان شجاعانه و شرافتمندانه با نیروهای دژخیمان کهنه پرست ارتجاعی تا آخرین نفس جنگیدند وقهرمانانه کشته و زخمی شدند ولی هنوز که هنوز است سران سازمان در آن زمان تا به حال جواب قانع کننده ای به ما رزمندگان ندادند. مرگ و نابودی آن 9 انسان همیشه من و ما را عذاب می داد. رجوی خوب می دانست چه جنایت و خیانتی در حق تمام اعضاء و هواداران سازمان مرتکب شده و هنوزهم با حماقت  تمام آن سیاست غیر انسانی را درزندان و یا کمپ لیبرتی ادامه می دهند و تا از خون تک به تک آنها ارتزاق نکنند و نشئه ایدئولوژیکی نشوند دست بردار نیستند و نخواهند بود.

  بعد از پایان گزارش فرشته یگانه سریع ازسالن خارج شد همه ی رزمندگان با بغض در گلو و اشک های سرازیر شده در روی گونه های آفتاب سوخته ی دشت کویری عراق با کوله باری از غم و غصه برای از دست دادن عزیزانی که تا دیروز با هم بودیم و حالا دیگر زنده نبودند دنبال کار و مشغولیات خود روانه شدند. هنگامی که به آسایشگاه مراجعه کردم دیدم وسایل تخت خوابهای محمد رضا و حمید و مجید را تخلیه کرده اند. از شدت ناراحتی و عصبانیت نمی دانستم چه کارکنم وبه  توضیحات ارائه شده فرشته یگانه که برایم قابل قبول و هضم نبود می اندیشیدم .  هنوز آن حادثه به صورت یک معما در ذهن دارم که نتیجه ی آن درگیری چی شد و چند نفر زنده مانده اند؟؟و...... مثل همیشه احساس میکردیم سیاست آنها نه توضیح دادن و روشن کردن موضوع بلکه فقط تلاش میکردند روی موضوع را بپوشانند. چند روز بعد مسئولین ابلاغ کردند فرمانده قرارگاه عوض شده و فرمانده جدیدی به نام حکیمه سعادت نژاد آمده و باید برای دیدار و تابعیت و آشنائی با او به سالن غذا خوری برویم. با جابجا کردن فرمانده قرارگاه همه چیز ماستمالی شد. مسئولین متوجه شدند همه ی رزمندگان معترض هستند و هیچ کس با مختصر توضیحات فرشته یگانه قانع نشده اند و در فاکتهای عملیات جاری هر روزه از افراد کشته شده نام برده می شد و همه دنبال نتیجه نهایی  درگیری بودند. تا اینکه ابلاغ شده برای نشست رهبری باید به قرارگاه باقر زاده برویم و یک شب کل رزمندگان قرارگاهها را بار اتوبوس کردند و روانه قرارگاه باقر زاده در نزدیکی بغداد شدیم.

 توجیه کردن رجوی از به کشته دادن 9 عضو سازمان:

  در آن برهه از روزگار که رجوی بند سین را اعلام کرده بود تیم های عملیاتی اعزامی به داخله اکثر ناموفق و به شکست و متلاشی شدن توسط نیروهای رژیم می انجامید(چرا که این کارها هیچ اصل و اصالتی نداشت بند سین آقای رجوی مثل هفت سین فقط بدرد تزیین میخورد تا به این وسیله صورت خود را نزد ارباب عراقی سرخ نگه دارد) هیچ وقت و درهیچ کدام ازتیمهای عملیاتی متلاشی و شکست خورده برای رضای خدا هم شده باشد اطلاع رسانی دقیقی به دست ندادند و اقرار نکردند که تیمی ناموفق بوده. آنچنان با آب و تاب وصف ناپذیری در تلویزیون و بولتن های خبری اخبار و اطلاعات کلیشه ای به خورد رزمندگان می دادند تو گوئی هر لحظه امکان سقوط رژیم در چشم اندازی نه چندان دور دیده می شد و به وقوع می پیوست. اخبار و خبرهای که در بولتن ها در تابلو اعلانات دیوار سالن غذا خوریها می خواندیم  بجز نابودی و به هلاکت رساندن صدها تن ازمزدوران و مهره های ریز و درشت رژیم که از کشته آنها پشته می ساختند هیچگونه اطلاعات و اخبار دیگری نه می شنیدیم و نه می توانستیم توی آن چند برگ بولتن خبری دروغ محض پیدا کنیم . دلایل و شواهد بارز و مشخص زیادی بر بی کفایتی مسئولین و طراحان عملیات وجود داشت ولی کسی زیر بار نرفت چرا که همیشه گفته میشد جناب رهبر عقیدتی همه مراحل کار را کنترل میکند.

رجوی در بالای سن با عربده کشی داد می زد: بله برای آزادی و رهائی میهنمان از چنگال آخوندهای خونخوار ضد بشری باید بهترین والاترین و خوبترین افراد و رزمندگان مریمی را به قربانگاه بفرستیم و قربانی کنیم؟!  من که ازحضرت ابراهیم کمتر نیستم که فرزند دلبندش اسماعیل را به قربانگاه برد و خواست او را قربانی خدا کند. چه تون شده؟! چرا افراد و رزمندگان قرارگاهها جا زدند واو شدند ووو.......همه باید فاکتهای  پروژه این پریشانی و وادادگی را بنویسند و درجمع خود بخوانید تا از این آزمایش خطیر و قربانی دادن بهترینهایمان  برای آزادی و رهائی عبور کنید!! ما در فروغ جاویدن بهترین هایمان را به قربانگاه فرستادیم خدا خودش قبول کند و از ما بپذیرد!!! از صبح تا  غروب زمین و زمان را به هم بافت و همه سوالات و ابهامات مطرح شده توسط رزمندگان در نابودی 9 عضو سازمان را ماستمالی کرد و تمام کوتاهی  سستی  ورزیدن، کم کاریها و قصورات ریز و درشت را گردن تک به تک رزمندگان انداخت که چرا بند سین اعلام شده توسط رهبری پاک باز را عملی نکرده اید؟! پس مسبب و بانی اصلی تمام معضلات وبدبخیتها که رژیم هنوزسر پاست و سرنگون نشده رزمندگان مریمی هستند! همانند همیشه همه ی رزمندگان بدهکار رهبری شدند و او طلب کار این شد که چرا بقیه زنده مانده اند.

 در راستای حقانیت بحثهای کشاف و بسیار ارزنده!! رهبر عقیدتی تعدادی از متملق گویان دایم الخمر رهبری!هم ساکت ننشستند و فوری در چند صف مجزا پشت میکرفونها قرار گرفتند و یکی پس از دیگری تمام یاوگوئی ها و شامورتی بازی درآوردنهای رجوی را قبول و مهر تائید پای آن بستند و رجوی همانند همیشه پیروزمندانه  در بالای سن به نصفه سیگارهای خود پک انقلابی می زد و برای خودش افتخار می کرد که 9 نفر دیگر را به تنور مرگ  و نیستی فرستاده و کسی هم پیدا نشد اعتراضی به آن همه سفسطه بازیهای او کند. آنها علاوه بر همه نسق گیریهای درون تشکیلاتی که رمقی برای کسی نمی گذاشت در نشست ها هم آنچنان فضایی سنگین درست میکردند که کسی جرات جیک زدن نداشته باشد. دو سه روز بحث و فحثهای ایدئولوژیکی توسط مریم و مسعود صورت گرفت و به خیر و خوشی پرونده آن 9 نفر هم برای همیشه بسته شد ولی عکس و مشخصات آنان بعنوان هدف اصلی از همه این کارها به کتاب خیل شهدای رجوی افزون گردید  آن کتاب هنوز که هنوز است در گذشت زمان وگام به گام  با سیاست «بیا بیا» در بیابانهای برهوت دشت اشرف و استراتژی!!  اشتباه و با عرض معذرت بند تنبانی رجوی با به کشته دادن افراد بیشتری هر روز   رنگین تر وقطورتر می گردد.

 عکس مسعود محمد خانی و بقیه افراد اعزامی در ابعاد بزرگ بر روی دیوارسالن اجتماعات آویزان کرده بودند دریک نمایش حقه بازی و مضحک رجوی از روی سن خارج و به طرف عکس کشته شدگان رفت در روی به روی عکس ها قرار گرفت و یک خبر دار به خود داد و احترام نظامی گرفت  و از تالار خارج شده و بدین سان همه ی  سوالات و مسائل و معضلات بوجود آمده در باره به کشته دادن افراد به قوت خود در ذهن و ضمیر رزمندگان برای همیشه لاینحل باقی ماند و درمیان پرده ای ازابهامات مسکوت شد  رزمندگان عادت کرده بودند سکوت پیشه کنند و متوجه ماستمالی قضیه  شدند. کسی هم جرات نکرد جیک بزند چون در بالای سن برای همه واضح و روشن خط و خطوت کشید که اگرفردی و یا افرادی به توجیه های "حق" رهبری اعتراضی کند خیانت به خدا رهبری وخلق قهرمان کرده و جرم این کار هم سینه دیوار است باید می بودید و می دیدید تا متوجه بشوید من و ما چه ها دیدیم و شنیدیم و فرو بردیم. سپس یک شب همه را بار اتوبوس کردند و به قرارگاه انزلی برگشتیم.

توجه: دراینجا ابتدا باید یادآوری کنم که در قسمت بیست و دوم نوشته هایم در ادامه سلسله نشستهای انقلاب ایدئولوژیک در سالن میله ای قرارگاه باقر زاده در نهایت برای تکمیل شدن کامل و آب بندی انقلاب ایدئولوژیک نشست «حوض کوثر» با مسعود و مریم رجوی درسالن اجتماعات برگزارشد. به خاطربه هم ریختن کاغذ های درهم و برهم که از سالها قبل یاداشت کرده ام این موضوع از قلم افتاده و جا گذاشته ام. ازاین بابت نوشته ام را اصلاح و این فصل به آن افزود می شود و ازاین بابت از خوانندگان محترم پوزش می طلبم.

بازرسیهای بدنی زشت و تحقیرآمیز قبل ازرسیدن به سالن اجتماعات:

 آن زمان که در پذیرش بودیم بعد از کله پزی افراد جدیدالورود در نشستهای انقلاب ایدئولوژیک و تعمیق انقلاب و کسر رهائی با مهوش سپهری و دیگر مسئولین در نهایت یک روزگفته شد برای نشست با رهبری آماده شوید و جیب های خود را از دفتر و خودکار و وسایل دیگر تخلیه کنید و کسی حق ندارد هیچ چیزی در جیبها و یا همرا داشته باشد! سپس افراد را به سمت سالن اجتماعات باقر زاده برای نشست رهبری هدایت کردند که از همان ابتدای حرکت ورود به اولین بازرسیهای بدنی قبل از ورود به سالن اجتماعات شوکه شدم. چرا که یک ریل طولانی با برخورد بغایت زشت و زننده تحقیر آمیز صورت می گرفت. ابتدا باید کمربند و پوتینها و کفشهای پا را در می آوردید وپوتین ها و کفش ها و کف پاها را بازرسی و با دست لمس می کردند وبه دستور مسئول هر آنچه اگردر جیب ها یافت می شد باید خالی می کردیم توی سبد روی میزی سپس بازرسی و تفتیش بدنی با دست همه جای بدن را با دقت لمس و از طوق سر و بین موهای گرفته تا درون گوشها و داخل دهان و زیر زبان و داخل دماغ تا ما بین انگشتان دست و پا می گشتند و می جوئیدند بعد اجازه عبور داده می شد. مجددا به بازرسی بدنی دیگری می رسیدید که با یک دستگاه پیش رفته ددکتور دستی که به تمام نقاط بدن افراد از سر تا نوک پا از جلو و پشت و پهلوها کشیده می شد اجازه حرکت به جلو می دادند. بعد به یک دستگاه ددکتور پیشرفته تر می رسیدید که همانند دستگاههای فرودگاهها بود که باید از داخل آن عبور می کردید که اگر چراغ قرمز همراه بوق به صدا در می آمد باید بر می گشتید و مجددا بازرسی می شدید . بدبختی آنجا بود که  در بدن ترکش داشتم و مسئولین مجاهدین می خواستند بدونند زیر پوست و در استخوانهایم برای کشتن رهبر عقیدتی چه مخفی کردم؟ و...... در نهایت از هفت حصارعبور کردیم و پا به محوطه حیاط سالن اجتماعات گذاشتیم. بسیاری از سیستم های حفاظتی دیگر هم بود که شاید در بین صحبت ام اشاره کنم.

 گاهی به این موضوع فکر می کردم چرا مسعود رجوی می گوید به تک تک رزمندگان انقلاب کرده مهر تابان اعتماد صد در صد دارم ولی برای یک نشست این همه بازرسی بدنی تفتیش با دستگاهها ی ریز و درشت  ددکتورمدرن اهدائی صدام حسین پس برای چه بود؟ چرا اینقدراز گوهران بی بدیل و نزدیکترین و صادقترین افراد خود ترس و واهمه در دل داشت؟ و....

بدبختی اعتراض هم می کردید درجا می گفتند موضوع حفاظت از رهبری است هر کس هم مشکل دارد بایستی به خودش و جد و آبادش شک کند و رگه های خمینی گرایانه رابالا بیارید و از درون خود بدر آرید و فاکتهای آن را در عملیات جاری بخوانید!! تا از این بحث حفاظت از رهبری عبور کنید! سرهمین بازرسی بدنی بارها در بین جمع اعتراض کردم و با مسئولین بحثم شد و حتی برای نشست با رجوی خود داری ورزیدم ولی مسئولین به زور و اجبارمرا به نشست رجوی کشاندند و موضوع اعتراض من مشکلاتی برای فرماندهان و مسئولین به عمل آورد و بعضی از رزمندگان به دور از چشم جاسوسان و بادمجان دور قاب چین به آرامی و در گوشی از من تشکرو قدر دانی می کردند که علنی به  تفتیش  وبازرسیهای بدنی تحقیر آمیز اعتراض می کردم و به گوش رجوی هم رسیده بود . رجوی کسی است که حالا و در گذشت زمان و تاریخ ماهیت ترسو بودنش برای همه هویدا و آشکار شده طوری که از ترس دستگیری نامه حقیرخواندن خود را به سران جرم و جور و جنایت رژیم اسلامی نوشت. تاریخ قاضی بی رحمی است و قضاوت خودش را خواهد کرد و کرده است.

 حتما داستان و روایات تاریخی تیمور لنگ و سلطان احمد بغدادی را خوانده اید. تیمور لنگ درسمرقند که بیش از هزار میل با بغداد فاصله داشته سواراسب می شده حاکم بغداد دیوانه وار امیران تاتار را پشت سر خود می دید، رودخانه خروشان دجله را پشت سرمی گذاشت و به صحرهای خشک سوریه می زد و به طرف دمشق فرارمی کرد. سلطان احمد که مرد ادیبی بود راجع به بدبختی خودش از دست تیمور این اشعاررا گفت:

 مردم گویند تو لنگ هستی در جنگ          اما نه بدم من به گریز آن سان لنگ 

 

فضا و هیجانات کاذب درون سالن اجتماعات:

پس ازپشت سر گذاشتن هفت خوان رستم به سمت سالن هدایت شدیم. تالاری نسبتا بزرگ بود ولی تعداد افراد زن و مرد جدیدالورود در پذیرش همراه مسئولین و فرماندهان زن و مرد روی هم رفته تقریبا به دویست رزمنده می رسید که درصندلی های ردیف جلو نزدیکترین نقطه به سن که قبلا تصاویر آن محل در نوارهای مختلف و نشستهای انقلاب کردن رزمندگان قدیمی دیده بودیم در یک ردیف زنان جدیدالورود انقلاب کرده و در ردیف دیگری مردان انقلاب کرده با شعارمریم مهرتابان روی دوش قهرمانان می بریمش به تهران نشستیم. دقیقا روبه روی سن ونزدیکترین نقطه به دید رهبر عقیدتی کنار یکی از ستونهای سقف تالارفضای خالی با یکی دو ردیف از صندلیهای روی هم چیده شده دیواری دایره وار با قطعاتی از پارچه ی آبی رنگ روی صندلی ها و کف آن محل پوشانده شده بود که یک محوطه ای آبی رنگ شبیه چاله و یا گودی به شکل نیم دایره تشکیل شده بود و آن فضا و محل برای افراد جدید الورود معما شده بود که موضوع و قضیه پارچه های پهن شده در کف تالار چه است و چه خواب و سناریوی برای ما بدبخت ها در نظر دارند؟؟!

 فرماندهان و تعدادی از مسئولین هم فضای سالن را با جو سازی و شعار دادن شلوغ کرده بودند و از یک طرف هم از پردهای سفید تصویر مسعود و مریم مرتب و با نظم آهنگ دلنواز "گل مریم" از بلندگوها پخش می شد وفضای هیجانی کاذب و جو سازی تصنعی ایجاد شده بود. در همان لحظات فکر می کردم که این همه تجملات وتزئینات مصنوعی و دب دبه و کبکبه برای چیست؟  این همه امکانات و بساط مجلل از کجا آورده اند؟ انسانهای انقلابی که از تجملات زرق و برق درباری نه تنها فاصله می گیرند بلکه متنفر هم هستند و....  پس اینها چرا این همه ادعای انقلابیگری  و...... در می آرند؟! تمام مدتی که در پذیرش بودیم مسئولین و فرماندهان چپ و راست همانند ربات تکرار می کردند سازمان با کمکهای مالی که بچه ها و هواداران سازمان در خیابانهای اروپائی و آمریکائی از مردم عادی با گدائی بدست می آورند برای ما می فرستند استفاده وبه صرف مبارزه می رسد و....  در آن ایام از روزگارهر لحظه و در هر قدمی که روبه جلو پیش می نهادم با کنجکاوی به همه ی تجملات کاذب و امکاناتی که به وفور در دسترس داشتند و.....می اندیشیدم. با مشاهدات خود و با  اندیشه افکندن به بحث و فحص های مسئولین و فرماندهان دررابطه با بحث مالی اجتماعی «گدائی» و..... در ذهنم مقایسه می کردم که هیچگونه شباهت و همخوانی و تطابق با یکدیگر پیدا نمی کرد و تنافضات فاحش و بارزی در این میان هویدا و برایم به وجود آورده بود. متوجه می شدم که هر چه بیشتر به درون و عمق تشکیلات سازمان نزدیکتر وبه مسائل مختلف و گوناگون آنان همچون انقلاب ایدئولوژیک، سیاست، استراتژیک و.....  آشنا می شدم و می اندیشیدم بیشترچشم و ذهنم به تناقضات رفتاری و گفتارهای مصنوعی و کاذب مسئولین و دست اندرکاران سازمان باز می شد و روبه رو می شدم. این ماجراها برایم  ناراحت کنندتر وعذاب آورترمی شد و فقط مجبور بودم روی دلم بچینم  فرو برم.

 ملاقات با مسعود و مریم رجوی:

با وجود اینکه هیچ گونه علاقه ای به شعارهای پوشالی منصوعی توخالی نداشتم ولی برای اینکه مورد غضب قرار نگیرم و هم رنگ افراد باشم داد می زدم و هورا می کشیدم. پس از چندی رهبر عقیدتی با مهر تابان با خادمان وچاکران و ندیمه و خدنگ افکنان وارد سالن شدند و تشریف بردند بالای سن تالار پشت دیواری از گلهای رنگارنگ چیده شده و فقط کله و کتف  و شانه های مسعود  و کمی بیشتر مریم معلوم بودند که دیوار گلی را دور زدند واز جلوی گلها  ظاهر شدند. جمعیت  گول خورده ساد دل  شستشوی مغزی داده شده اسیرهم از پایین با پایکوبان و غزل خوانان و پریدن به هوا و روی صندلیها جستن موجی از هورا  وکف زدنهای ممتد و سوت و شعارهای پوچ و بی اساس همچون «ایران رجوی، رجوی ایران» و یا «مریم مهر تابان رو دوش قهرمانان می بریمش به تهران» با مایه گذاری تمام از آنان استقبال شایانی  بعمل آوردند. آقای رجوی و بانو هم که عاشق و شیدای آن همه ابراز احساسات پاک وخدشه ناپذیر گوهران بی بدیل تحقیر شده تازه عبور کرده از کوره گدازان انقلاب ایدئولوژیک، وکسر رهائی نسبت به خود بودند ساکت ننشستند با تکان دادن دست و ایماء و اشاره و دامن زدن هر چه بیشتر به آن همه شور و شعف و هیجان و موج ابراز احساسات صادقانه لذت خاص خودشان را می بردند. کمی بعد احساسات اجباری تصنعی و کاذب فرو نشست و رجوی اجازه دادند افراد بنشینند و خستگی آن همه پریدن به هوا و شور و شعف از دیدن رهبر عقیدتی و رئیس جمهوربرگزیده مقاومت! بدر آورند ونفسی بگیرند. چنین شد که برای اولین بار از نزدیک جمال و صورت باد و پف کرده رهبرعقیدتی و رئیس جمهور بوته زارهای دشت مارمولکی اشرف را دیدم و با آنها وارد مباحثه ایدئولوژیکی شدیم.

رهبرعقیدتی از قرآن آیه  إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ.......... را قرائت کرد و بعد از تفسیر و تشریح آیه شریفه  آن را به مهر تابان رهائی ختم کرد. با تفسیری که شد گویا از دید و نظر رهبر عقیدتی آن آیه مخصوص مریم نازل شده بود و کسی خبر نداشت و او آن را همانند انقلاب ایدئولوژیک کشف کرده بود. کسی هم نبود و شاید هم جراتش را نداشتیم بگویم قرآن در چندین قرن پیش نوشته شده چه ربطی به مریم شما دارد؟

 مسعود رجوی در حالی که دستانش را در کمرش قرار داده بود و جو گیر تفاسیر خودش شده بود با تحکم و قدرت تمام داد زد برادران انقلاب کرده مجاهد خلق شیرجه مریمی توی حوض کوثر! همه ی افراد که روی صندلیها بی خیال نشسته بودند یک مرتبه به هیجان در آمدند واز جا پریدند لحظاتی گیج ومات ومتحیر و سرگردان به دنبال حوض کوثر دور و بر خود نگاه می کردیم که حوض کوٍثردر چه سمت و سوئی قرار دارد و کجاست که شیرجه مریمی بزنیم؟!! یکی از مسئولین داد زد بپرید توی حوض کوثر مریمی و با دست اشاره به نقطه ای کرد که با پارچه های آبی پوشانده شده بود و چند دقیقه پیش برای همه معمای حل نشده ای بود. یک مرتبه افراد به طرف فضای خالی پارچه های آبی دایره ای شکل هجوم بردند و بخاطر محوطه کوچکش سریع پر شد و تعدادی ازافراد صندلی های که در اطرف حوض چیده شده بود همانند پلکان مورد استفاد قراردادند واز روی آنها پریدند داخل روی سر و کول افرادی که در آن محل نشسته و یا ایستاده بودند که با داد و بیدا و جلوگیری مسئولین بقیه از پریدن به روی سر و کول افراد داخل چاله خود داری ورزیدند. شما تصور کنید وقتی اسم حوض می شنوید در اولین واکنش طبیعی چه چیزی به ذهن انسان خطور می کند؟ 

حل و ذوب شدن در مریم:

سپس رجوی از تمام افراد جدید الورود خواست برای وفا داری و تا آخرعمرماندن درانقلاب ایدئولوژیک با صدای رسا و با قدرت تمام بگوید: به نام خدا و به نام مسعود و مریم رهبران عقیدتیم اینجانب............. به رهبران عقیدتیم مسعود و مریم متعهد می شوم تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون به پای تعهدات خود همچون عملیات جاری و........ بمانم و به عهد و پیمان خود با خدا و خلق قهرمان و انقلاب ایدئولوژیک و رهبری وفا دار بمانم. اگر چنانچه در تعهد و پیمان خود خدشه ای وارد کردم  ویا آن را شکاندم رهبری در حق من هر مجازاتی در نظر گرفت با جان و دل و آغوش باز بپذیرم.

  بعد از بیان تعهد و وفاداری به رهبر عقیدتی باید سه مرتبه با صدای بلند و رسا فریاد از ته دل و جان بر می آوردید و کلمه حاضر حاضر حاضرتکرار می کردید. در این گیر و دار پروسه بعضی ها واقعا نمی توانستند داد بزنند ودر آنجا بود که رجوی از بالای سن و فرماندهان و افراد نگونبخت از پایین به طرف سوژه بی پناه و اسیر هجوم می بردند، نهیب می دادند داد بزن داد بزن داد بزن نفهم احمق بی خاصیت وو........فرد اسیردر حلقه محاصره باید جیغ می کشید گلو پاره می کرد تا قبول و مورد تائید جمع واقع شود والا فایده نداشت و مجددا تکرار و تکرار می کرد. فرد بدبخت محاصره شده پی پناه بر افروخته با تمام توان داد می زد حاضر، حاضر حاضر.

 رجوی با حالت خنده می گفت: هنوز سقف سالن سر جایش است صداتو بالا ببر تا خمینی در گورش بلرزد سقف بترکد من دوباره هزینه سقف برای تعمیر پرداخت می کنم! و از آن طرف جمع جو گرفته به هیجان آمده تحریک شده می گفتند: حساب نیست! فرد متهم عصبی می شد و همانند جنون زدگان با تمام قواه فریاد می زد حاضر حاضر حاضر.

 رجوی از جمع می پرسید: آیا شما به صداقت او درتعهد وگفتار و حاضر حاضر گفتنش اعتماد دارید؟ جمع تحریک و به هیجان آمده اگر قبول می کردند که "مبارک باشه" و تائید رهبری دنباله روی آن بود و اگر چنانچه مورد تائید قرار نمی گرفت و رد می شد همچنان این صحنه های مضحک و بغیات غیر انسانی ادامه می یافت تا نتیجه  مطلوب ومورد پسند و دلخواه رجوی بدست می آورد. از شدت داد زدن و فشار زیاد چشمهای بعضی ازافراد پرازخون شده بودند. رجوی به این نشست حوض کوثر "احیای دوباره" فرد وحل و ذوب شدگی درمریم می نامید.

سری و نوبت دوم به من و تعدادی دیگراز افراد رسید که ابتدا با ایماء و اشاره و سپس با زور و اجبار سعید نقاش و مسئولین دیگر مرا از روی صندلی بلند کردند و به داخل چاله پارچه آبی رنگ کشاندند و هل دادند و یک مرتبه رهبر عقیدتی مرا فرا خواند افراد حاضر در حوض کوثر پارچه ای هر کدام از سوئی به من ندا دادند که برادر مسعود اسم تو را می آورد! مسئول و فرمانده حوض کوثر میکرفونی در دستم نهاد داد زد و گفت: جواب برادر را بده درآن وسط و مابین آن همه داد و بیداد و شلوغکاری بر مانده بودم.  با احترم به مسعود و مریم سلام دادم که در آنجا برای اولین بارمسعود رجوی در حضور افراد احوالپرسی و چاق سلامتی گرمی به عمل آورد. نظرم را در رابطه با انقلاب ایدئولوژیک و حوض کوثر پرسید من هم به دلخواه او در آن شلوغی و ابراز احساسات هر آنچه به ذهنم رسید تولید کردم . همه ی افراد حاضر در نشست با تعجب مات و متحیر به احوالپرسی رهبر عقیدتی و بعد مهر تابان با من گوش می کردند و مانده بودند من کی و چه کس مهمی هستم که رهبری اینقدر پرداخت یک طرفه و بهاء و ارزش برایم قائل می شوند؟!!

 به این صورت اولین بار با آنها مباحثه و دیالوگ کردم و تعهد دادم تا آخرعمر وفا دار به انقلاب ایدئولوژیک وپایبند به بند بند انقلاب مریم، جوهر بهار، سیمرغ رهائی ، کسر رهائی، حوض کوثر، جهاد اکبر، قر رهائی ووو. باشم و سه مرتبه چنان داد زدم حاضر حاضر حاضر که کسی جرات نداشت اعتراض کند و یا بگویند حساب نیست. تنها و تنها در شکنجه گاه و نزد حسن محصل قسی القلب و ابراهیم ذاکری بود که می گفتند: زندان انفرادی حساب نیست  و شماره کنتور نمی اندازد دوباره از نو شروع می کنیم. درحضور رهبر عقده ای در جا کن فیکن شدم و حساب هم شد.ای کاش همان نوار ویدئوی ضبط شده می بود و یا سازمان مجاهدین آن را پخش می کرند.

نه سحر و نه جادو:

 درنشست حوض کوثر خیلی مسائل و نکات بسیار ظریفی در نظر گرفتم و در گذشت زمان و گام به کام با روزگار و در نشستهای بعدی به نتیجه مطلوبی رسیدم که بهتردانستم در اینجا خلاصه وار به استحضار برسانم. دراولین نشست با رجوی که همه ی افراد در سلسله نشستهای انقلاب ایدئولوژیک شستشوی مغزی داده شده بودند و با تحریک و هیجانات کاذب نشست پیش می رفت رجوی از پشت دیوارگلهای تزئینی که روی صندلی راحتی نشسته بود و هر از گاهی با یک قیچی کوچک یک نخ سیگاررا «قرپ» دو نصف می کرد که طنین صدای قرپ، قرپ آن از میکروفونی که به یقه پیراهنش وصل کرده بودند در سطح تالار انعکاس پیدا می کرد و به گوش می رسید. نصفه سیگار را به یک چوب سیگار وصل می کرد و پکی مریمی می زد دودی ازآن در هوا ساطع می شد و نصفه چای بالا می زد. در حین حماسه سازی و تشریح و ویژگیهای انقلاب مریم و حوض کوثر یک مرتبه و به ناگاه اسم یکی از افراد حاضر درجمع که درانقلابش حفره و سوراخهای بوجود آمده بود را بر زبان می آورد و سوژه هم سریع و بدون تعللی از بین جمع بلند می شد و رجوی نکته و تلنگری را به فرد سوژه می زد و یاد آوری می کرد که  مثلا در استامبول ترکیه با چند شهروند ترک درگیری پیش آوردی و یک هوادارسازمان همانند فرشته نجات نازل شده و او را از دست ترکها نجات داده فرد نامبرده هاج واج مات و متحیر تا بنا گوش سرخ شده دست و پای خودش را گم کرده و نمی داست چه بگوید و از کجا رجوی از درگیری اودراستامبول خبر دارد؟! من من کنان به تته و پتته می افتاد. یک مرتبه رجوی می گفت: بنشین نیازی نیست چیزی بگوئید! فرد گیج ویج شده مانده بود و فکر می کرد خیلی انسان مهمی بوده و خودش خبر نداشته چرا که هواداران سازمان در همه جا مراقبش بوده اند!! از آن طرف جمع حاضر در تالار شوکه می شدند رجوی از کجا و چطور و چگونه تک به تک افراد جدیدالورود را با نام و نشان واقعی می شناسد و نکاتی هم به آنها گوش زد می کند؟!! و....

 رجوی با سناریو و طرح های که از قبل برای رزمندگان ساده دل فریب خورده برنامه ریزی کرده بود همه را سرکار گذاشته بود. جریان از این قرار بود که در بین دیوار گلهای رنگارنگ بالای سن تالار یک مانیتور کامپیوتر قرار داده بودند که کسی حق رفتن بدآنجا را نداشت بنابر این رزمندگان هم از آن خبر نداشتند و به ذهن کسی هم خطور نمی کرد که یک دستگاه مانیتور در داخل گلها جا سازی شده (بعدها یک بار اتفاقی آن را دیدم) فرماندهان از داخل اتاق فرهنگی (اتاق کنترل) تالار از طریق دوربینهای مدار بسته تک به تک افراد را تحت نظر وکنترل خود داشتند و از آنجا "اتاق کنترل" اسم  و اطلاعات محدود شخصی را به روی صفحه مانیتوری که جلوی آقا و خانم رجوی بود ارسال می کردند و رجوی سریع آن را می خواند و فرد سوژه که اسم و مشخصاتش در آمده بود را صدا می کرد و طوری وانمود می کرد که سالهاست او را می شناسد. بدین صورت ذهن همه ی افراد برای مدتها درگیر این معما بود و خیلی ها باور داشتند که مسعود رجوی معجره گر است و مغز متفکرسازمان و نابغه عصرحاضراست.

 طی سلسله نشستهای  مختلف مغز شوئی  و کنترل ذهن بلائی سر همه ی افراد آورده بودند که یادشون رفته بود در ابتدای ورود به سازمان "تخلیه اطلاعاتی" شده اند و همه ی اطلاعات شخصی و خانوادگی خود و نهانترین رازهای فردی زندگی خود را بارها و بارها بیان کرده و نوشته و تحویل مسئولین سازمان داده اند. فی الواقع این فرماندهان و مسئولین بودند که آنها را سوژه نشست رجوی می کردند و اطلاعات کامل تک به تک افراد را داشتند و از طریق کامپیوترهای شبکه ای به رجوی می رساند و او در حضور افراد و در ظاهر معجزه گر به حساب می آمد. این هم از معجزات رهبرعقیدتی که همه ی زرمندگان نگونبخت ساده دل را سر کار گذاشته بود. البته از این مسائل و سناریوهای گوناگون زیادی پیش آمده و بارها شنیدم که چگونه و چطوری عضوهای شورای ملی مقاومت که به عراق و اشرف برای بازدید سفرکرده بودند را سر کار گذاشته بودند وبعد از اتمام برنامه هایشان در پشت سر به ریش آنها خندیده و آنها را مورد استهزا و تمسخرقرار داده بودند.

علی بخش آفریدنده (رضا گوران)   

شنبه 10 آبان 1393 / 1 نوامبر2014

منبع:پژواک ایران


رضا گوران

فهرست مطالب رضا گوران در سایت پژواک ایران 

*میان دو دنیا خاطراتی از سه سال اسارت در سلول‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2020 Mar] 
*«عباس رحیمی(سپهر) چه زیبا جاودانه گشت» [2016 Jan] 
*درک و دریافت پیام رهبری همراه عملیات جاری در تشکیلات بعد از هرموشک باران [2015 Nov] 
*ادعاهای تکراری و مشمئز کننده مریم رجوی در باره حقوق بشر و دموکراسی فرقه رجویه [2015 Oct] 
*آقای داوود باقروند ارشد(جلال پاکستان) برای یک بارهم شده با مردممان رو راست باشیم [2015 Sep] 
*روایت دردهای من.... قسمت پنجاه وسوم(قسمت آخر) [2015 Jul] 
*روایت دردهای من...قسمت پنجاه و دوم [2015 Jul] 
*روایت دردهای من...قسمت پنجاه و یکم [2015 Jul] 
* روایت دردهای من ...قسمت پنجاهم [2015 Jun] 
*روایت دردهای من... قسمت چهل و نهم  [2015 Jun] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل وهشتم [2015 Jun] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و هفتم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و ششم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و پنجم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و چهارم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و سوم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و دوم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من ...قسمت چهل و یکم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...در کمپ تیف قسمت چهلم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من...درکمپ «تیف» قسمت سی و نهم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من ... درکمپ"تیپف" قسمت سی و هشتم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من...قسمت سی وهفتم [2015 Feb] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و ششم [2015 Feb] 
*روایت دردهای من ...قسمت سی وپنجم  [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و چهارم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و سوم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ودوم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ویکم [2014 Dec] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ام [2014 Dec] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست و نهم [2014 Dec] 
*روایت دردهای من ... قسمت بیست و هشتم  [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست وهفتم [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست وششم  [2014 Nov] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست وپنجم [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست و چهارم  [2014 Oct] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست وسوم  [2014 Oct] 
*روایت دردهای من.... قسمت بیست و دوم [2014 Oct] 
*روایت دردهای من... در تشکیلات قسمت بیست و یکم [2014 Oct] 
*روایت دردهای من...اینبار درتشکیلات قسمت بیستم  [2014 Sep] 
*روایت دردهای من ....قسمت نوزدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من ....قسمت هیجدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من .....قسمت هفدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من.... قسمت شانزدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من... قسمت پانزدهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من....... قسمت چهاردهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من قسمت سیزدهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من ـ قسمت دوازدهم ـ خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 Aug] 
*روایت دردهای من ......قسمت یازدهم، شکنجه، شکنجه، شکنجه [2014 Jul] 
*دستگیری و زندان-روایت دردهای من و .... قسمت دهم [2014 Jul] 
* روایت دردهای من ......قسمت نهم خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 Jul] 
*روایت دردهای من... قسمت هشتم [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت هفتم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت ششم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت پنجم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت چهارم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت سوم) [2014 May] 
*روایت دردهای من... قسمت دوم [2014 May] 
*روایت دردهای من......(خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 May]