تناقض درونی شعار «استقلال، آزادی»
محمد محمودی

این شعار ترجیع بندی به نام "جمهوری اسلامی" دارد که از شرح آن در این بررسی خودداری می کنم و مبنا را بر این می گذارم، که بحث پیرامون حکومت اسلامی و بودونبود آن بحث مستقلی است.

شعار "استقلال، آزادی" شعاری است که گرچه اوج خود را در سال ۱۳۵۷ دید، اما مبانی ایدئولوژیک آن به دوران دولت مصدق و ملی شدن نفت بازمی گردد و پس از آن این نگرش تکمیل شده و با تبیین آن بدل به گفتمان حاکم در رخداد ۵۷ شد.

با ملی شدن نفت به عنوان ذخائر ملی و بحران های سیاسی به عنوان پیآمدهای آن این موضع در میان نحله های سیاسی رفته رفته نسج گرفت، که استقلال یک کشور منوط به "خودکفائی" آن است، تا جائی که تولید گندم در داخل کشور سمبل خودکفائی و به طبع آن استقلال اقتصادی را می ساخت و چنین تلقین می شد، که اگر کشوری گندم خود را یعنی نان مردم خود را نتواند تولید کند، استقلال اقتصادی ندارد و کشوری که استقلال اقتصادی نداشته باشد، طبعاً استقلال سیاسی ندارد. قبل از این موارد، ساده انگاری و ساده اندیشی سیاسی در میان نیروهای مخالف رژیم پهلوی به یکی از دردهای مزمن فکری بدل شده بودند.

یک دهه بعد با اصلاحات ارضی محمدرضاشاه پهلوی تغییرات بنیادین اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران بی بازگشت شدند. مخالفین رژیم شاه را می توان در ابتدای این دوره به دو دسته تقسیم کرد، اولین گروه که به پشتیبانی روح الله خمینی به مخالفت برخاستند، از عقب افتاده ترین اقشار جامعه ای ارباب-رعیتی می آمدند که اساساً درکی از اقتصاد و استقلال اقتصادی نداشتند. این بی اطلاعی مزمن را شخص روح الله خمینی تا پایان حیات حفظ کرد. او بارها اقتصاد را در حد کاشت گندم و تولید نان درک می کرد و جملۀ معروف او همچنان در حافظۀ جمعی ایرانیان حضور دارد: "اقتصاد مال خر است." گروه دیگر که از تحصیلکردگان و به اصطلاح روشنفکران دانشگاهی برخاسته بودند نیز از بی اطلاعی مزمن از اقتصاد رنج می بردند، تا جائی که حتی تحصیلکردگان رشتۀ اقتصاد نیز با طرح خزعبلاتی رنگ و بوی علمی به گفتمان خود می دادند. نمونۀ بارز آنرا می توان در نوشته های محمدعلی کاتوزیان مخصوصاً "اقتصاد سیاسی ایران"(۱) یافت. بر خلاف کاتوزیان باید بر این نکته تاکید کرد، که اقتصاد وجه علمی و مسلم داشته و در چارچوب ایدئواوژیکی نمی گنجد.

از همین دوره بود که تبلیغات علیه سیاست های اقتصادی حکومت شاه ابعاد غریبی به خود می گرفتند، تا جائی که برخی از مخالفان اقتصاد رشد و توسعه شاه به نوعی شیزوفرنی سیاسی مبتلا شده بودند، برای مثال غلامحسین ساعدی و احمد شاملو از منتقدان اصلاحات ارضی شاه بودند و معترض به این نکته که رژیم او با ارسال تراکتور بنیان "اقتصاد و معیشت بومی" را نابود می سازد، در گفتمان بعد خود مسئول عدم دسترسی به تکنولوژی در زراعت را حکومت شاه خوانده که بدینوسیله سبب هجوم گسترده از روستا به شهر شده است. در میان تقریباً همۀ مخالفان سیاست های اقتصادی رشد و توسعه محمد رضا پهلوی این تناقض گوئی ها به چشم می خورد.

در اواسط دهۀ ۱۳۵۰ انتقادهای اقتصادی به حکومت شاه لق لق زبان های همۀ مخالفان شده بود و بی هیچ اعتبار و تخصصی با یک جزوۀ بیست-سی صفحه ای از طرف سازمان هائی مثل مجاهدین خلق و یا چریک های فدائی خلق خط بطلان بر تمام علم اقتصاد به عنوان اقتصاد بورژوازی کشیده می شد و نوک حمله به رژیم شاه در انتقاد از صنعت مونتاژ و سرمایه داری کمپرادور خلاصه می شد. در همان زمان در پیچیده ترین شکل های ممکن میان اقتصاددانان برجستۀ جهان بر سر راه های ممکن اقتصاد رشد و توسعه و کمتر بحران زا اتفاق نظری نبود. روشنفکر میان حال ایرانی با نداشتن هر گونه تحصیل و یا تخصص در اقتصاد، نظراً کارشناس امور اقتصاد سیاسی شده بود و این شکل انتقاد به صنعت مونتاژ و سرمایه داری وابسته مد و ترند روز شده بود. اگرچه امروزه بسیاری از مسائل مجهول اقتصادی آن زمان قابل درک تر شده اند، اما این سنت زشت در میان روشنفکران ایرانی با هر گرایشی که بودند، همچنان ادامه دارد.

در مجموع گفتمان غالب در عدم وابستگی و استقلال سیاسی و اقتصادی تبیین شده بود، که ارتباطی به واقعیت های اقتصادی و راه های رشد و توسعۀ اقتصادی جهان سوم که کمترین میزان بحران را به وجود آورند، نداشتند. یک مثال عینی درک صحیح موضوع را آسان تر می کند. در میانۀ دهۀ ۱۳۵۰ در ایران کشت و تولید مارچوبه(۲) در مناطقی از خوزستان رایج شده بود و درآمد بسیار بالائی برای کشاورزان بهمراه داشت و می رفت که یکی از صادرات مرغوب ایران بشود. در مقابل اگر کشاورزان دست به کشت غلات می زدند به دلائل مختلف از جمله آب و هوائی بازدهی معادلی نسبت به مارچوبه نداشتند، در ضمن منبع درآمدی بود که با کسر مخارج خرید غلات از جمله گندم باز سود ارزی خوبی حاصل می شد. اما مخالفان شاه با بازگو کردن نیمی از واقعیت، که در واقع کذب و دروغ باید گفت، حکومت را به وابستگی اقتصادی به غرب متهم می ساختند. مشابه این موارد بسیار زیاد است. در حیطۀ سیاسی آن می توان از جشن های دوهزاروپانصدساله نام برد، که حتی کار مخالفت به عملیات نظامی و تروریستی از سوی مجاهدین خلق کشیده شده بود. واقعیت اقتصادی آن چنین است، که با برپائی آن جشن ها، ایران در ظرف مدتی کمتر از یکسال به صدر کشورهای توریستی ردۀ اول صعود کرد و با هجوم توریست ها حداقل در منطقۀ فارس میزان درآمد مردم به نوعی چشمگیر افزایش یافت و از بر همین کسب درآمد، شهرهای مورد استقبال توریست ها رشد شهری بی سابقه ای کردند. اما باز مخالفان حکومت شاه آن جشن ها را به عنوان ترویج فساد دربار و ریخت و پاش های شاه تبلیغ می کردند. مورد دیگر آن در تأسیس صنایع سنگین بود، که حتی امروز بعد از گذشت نزدیک به نیم قرن از سقوط رژیم شاه هنوز ایران از فوائد آن صنایع استفاده می جوید که طبعاً به دلیل عدم ادامۀ رشد و توسعۀ صنعتی تمام آن مراکز فرتوت و مستهلک شده اند و تنها در زمینۀ نظامی است که همچنان سرمایه گذاری ادامه داشته است. با تمام این وجود بدون در نظر گرفتن بی فایدگی و بی اهمیتی صنایع نظامی در رشد اقتصادی، باز اینگونه صنایع نمی توانند در سطح جهانی رقابت کنند و برای اقتصاد ملی بیشتر حکم هزینه ساز داشته تا منشاء رشد و توسعۀ اقتصادی و کمکی هم به استقلال کشوری نمی کنند. در کل بیلان رشد و توسعه و نیل به استقلال اقتصادی حکومت شاه و رژیم اسلامی قابل مقایسه نبوده و با احتساب نرخ جمعیت و دیگر شاخص های دخیل اقتصادی می توان گفت که در حکومت شاه ایران دارای استقلال اقتصادی بود و بر عکس حکومت اسلامی حتی در حد حداقل های معیشتی توان روبروئی با بحران های اقتصادی را ندارد و عملاً به رشد و توسعۀ اقتصادی دسترسی پیدا نکرده است و اگر با همان میزان های نادرست دهۀ ۱۳۵۰ اقتصاد کلان ایران را امروز بسنجیم در وابستگی کامل بسر می برد. حکومت محمدرضاشاه پهلوی گام های موثری را برای مستقل ساختن اقتصاد کلان و ملی از تک محصولی و اقتصاد نفتی در برنامۀ خود به عنوان رکن اساسی اقتصادی گنجانده بود و اگر رخداد ۵۷ بوقوع نپیوسته بود با آهنگ پرهیز از اقتصاد نفتی امروز ایران کلاً نیازی به صادارت نفت برای ادامۀ حیات اقتصادی و سیاسی نمی داشت. ادعای بی پایه و اساسی و کلاً شعارگونۀ بوژوآزی کمپرادور و یا سرمایه داری وابسته و یا صنعت مونتاژ استدلال سخیفی بود که تنها کاربرد سیاسی بر علیه رژیم شاه یافته بود.

با تکیه بر همین نگرش بود که شعار استقلال بر علیه رژیم شاه و مطالبۀ استقلال اقتصادی و سیاسی از آن، با تمام ابتذال سیاسی اش وارد گفتمان رخداد ۵۷ گردید تا جائی که به اصلی ترین شعار بدل شد. یکی از مکانیزم های گفتمان ۵۷ بر این پایه و اساس قرار داشت که انکارکنندگان و یا منتقدان این شعار مألاً باید وابسته به بیگانگان باشند. استعفای جمشید آموزگار، مغز متفکر اقتصادی، از نخست وزیری در تابستان ۵۷ نزد اپوزیسیون به شکست اقتصادی و وابستگی سیاسی شاه تعبیر و تبلیغ می شد، حال آنکه بسیاری از پیآمدهای اقتصادی در حکومت شاه نه به دلیل استبداد او و نه به دلیل وابستگی خیالی بود، بلکه پدیده های غیرقابل پیش بینی و بسیاری الزامی برای جامعه ای که تا چند دهه قبل در عقب افتادگی درازمدت بسر می برد و اساساً رفته رفته با معنای حکومت مدرن و دستگاه اداری مدرن آشنا می شد. این عقب افتادگی فرهنگی در کنار رشد و توسعۀ اقتصادی عدم تجانس بحران زائی را ایجاد می کنند که به اصطلاح ناهمزمانی فرهنگی-اقتصادی باید نام گذارد. اوج بحران حاصل از این ناهمزمانی، خود را در شورش نافرجام روح الله خمینی در خرداد ۱۳۴۲ نشان داد. اعتراض و مطالبات خمینی ارتجاعی ترین مطالبات سیاسی بودند که لبۀ تیز حملۀ آن متوجه زنان و ورود آنان به بازار کار و بدست آوردن استقلال حقوقی و سیاسی بود، امری که جامعۀ سنتی و از نظر فرهنگی هنوز به رشد کافی برای چنین تحولاتی نرسیده نمی توانست بدون بحران هضم کند. جالب اینجاست که درست قشری که چند سال بعد دم از استقلال می زد، به پشتیبانی از این شورش ارتجاعی برآمد. حتی برخی از جریانات به اصطلاح چپ این شورش را نقطۀ عطفی برای مبارزات خود قلمداد می کرد و برای روبروئی با رژیم شاه مبارزۀ مسلحانه که نام دوستانۀ تروریسم است را راه سیاسی خود شناخت.

اتهام دیگر به حکومت شاه عدم وجود آزادی های سیاسی بود، در همان حال جامعۀ شهری و نیمه شهری ایران به آزادی های اجتماعی و فردی دست یافته بود که باز جامعۀ سنتی ایران توان هضم آنرا نداشت. شورش خمینی، نهضت آزادی، مجاهدین خلق و حتی بسیاری از افراد و جریانات چپ این آزادی ها را تقبیح می کردند. در این طیف از تقبیح دینی تا اتهام به حکومت شاه برای توسعۀ عشرتکده ها می گنجیدند. نکته مهم در فصل مشترک تمام این طیف است، حال به خود هر عنوان سیاسی بدهند، نگرشی دینی و مذهبی و دقیقتر گفته شود، بینش اسلامی-شیعی نسبت به جامعه و آزادی داشته و دارند. ترفند اپوزیسیون بر علیه شاه در گفتمان سیاسی اش مطالبۀ آزادی بود، اما باید تأکید کرد که در این گفتمان مقصود تنها آزادی سیاسی بود اما در نوشته های تبلیغاتی خود همواره از آزادی بطور عام سخن برده می شد و در مقابل اگر به آزادی های اجتماعی و فردی اشاره می شد، با نفی این نکته حکومت شاه به آزادی در بی بندوباری متهم می شد. مثلاً یکی از افتخارات سازمان مجاهدین خلق در همین دوره انفجار دفتر هفته نامۀ پورنی در تهران به نام "این هفته" در اردیبهشت ۱۳۵۱ بود که مهدی رضائی در دفاعیۀ خود از آن یاد می کند. این عملیات و دفاع از آن در دادگاه از سوی مهدی رضائی همگی نشان از آن دارند، که مجاهدین خلق همچون روحانیت شیعه وظیفه ای را که برای حکومت می شناختند، معلم و نگهبان اخلاقی جامعه است و این تعارض شدید با درک مدرن از حکومت دارد و این نگرش رابطۀ حکومت و شهروندان را رابطۀ ارباب و رعیت می بیند که رعیت موظف است بر اساس دستگاه اخلاقی ارباب زندگی کند و کلاً انسان در قامت شهروند دیده نمی شود. بنابراین می توان به صراحت گفت که در گفتمان حاکم بر اپوزیسیون تنها آزادی سیاسی و همزمان نفی آزادی های فردی و شهروندی دیده می شد.

نیروئی که با شعار استقلال و آزادی به قدرت رسد، با واقعیاتی روبرو می شود که او را مجبور به موضع گیری و حتی تغییر خط مشی می کنند. پس از به قدرت رسیدن روح الله خمینی، جنگ قدرت بی امانی با چندین هزار قربانی سیاسی مستقیم و بیش از یک میلیون قربانی تصمیمات سیاسی حکومت از جمله در جنگ هشت ساله آغاز می گردد و این جنگ قدرت در سال ۱۳۸۸ به نفع ولایت فقیه به پایان می رسد و دیگر سرنوشت ایران به جناح بندی های درونی حکومت بازنمی گردد. از این به بعد است که شعار "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا" بر سر زبان ها می افتد. مهمترین حربه ای که از سوی حکومت علیه تمام نیروهای سیاسی "غیرخودی" مورد استفاده قرار می گرفت، شعار استقلال بود. به همین نسبت نیز اتهام "نوکری" و یا "جاسوسی" برای بیگانگان اتهامی است که جزئی از فرهنگ سیاسی ایران شده است و آن را باید در هیئت کلی اش در پدیدۀ "دائی جان ناپلئون" بررسی کرد. اگر آماری از متهمین به جاسوسی برای بیگانگان در دست باشد، به خوبی نشان می دهد، که میزان جاسوسان در کشورهای روبه استبداد، استبدادی و توتالیتر همواره بیش از کشورهای دیگر است، حال آنکه برای مثال دستیابی به اخبار و اطلاعات مربوط به کشورهای اروپای غربی و امریکا و یا برعکس دسترسی به تغییر و تحولات در قدرت در روسیه و چین به مراتب اهمیت بیشتری دارند، اما با میزان کشف جاسوسان در این کشورها از جمله ایران قابل مقایسه نیست.

مصیبت های مردم ایران و ابعاد فجایع آنها، عواقب جنگ جهانی اول و دوم بودند مثل آنفلونزای اسپانیائی(۳) و قحطی(۴) و عدم ثبات سیاسی. اگرچه امروزه دیگر در ذهنیت مردم ایران کمتر نقشی را بازی می کنند، اما حضور بیگانگان و عواقب آنها همواره برای مردم ایران امری خوف برانگیز بوده و هست. از همین حساسیت اپوزیسیون استفاده جسته و حضور مستشاران نظامی را دلیلی بر وابستگی شاه جلوه می دادند، حال آنکه برای پشت سر گذاشتن ضعف های نظامی مسلماً نیاز به کارشناسان است، تا زمانی که خود آن کشور توان رفع چنین نیازهائی را نداشته باشد. جالب اینجاست، که همین اپوزیسیون هرگز از تاسیس و پیشرفت صنایع نظامی به دست حکومت یاد نمی کند. این عکس العمل که بیشتر به فوبیای سیاسی ایرانیان و از همین رو زمینه ساز و مستعد ساز ذهنیت ایرانیان برای تئوری های رنگارنگ توطئه می باشد، نتیجۀ فرهنگی-روانی سرزمینی است که در طول تاریخ خود همواره مورد تعدی بیگانگان قرار گرفته است. مخصوصاً که ملت ایران در بزرگترین انقلاب تاریخ خود در مشروطیت با خرابکاری و چوب لای چرخ گذاشتن و دخالت های قدرت استعماری مثل بریتانیا نسبت به بیگانه بدگمان شده است. این بدبینی واقعی تر می شود وقتی که سازمان یافته ترین حزب سیاسی آن در جنبش ملی کردن نفت فرمانبر همسایۀ طمعکار شمالی کشور باشد. رشتۀ این بدگمانی عملاً به آشنائی مردم ایران در عصر نو با قدرت های بیگانه باز می گردد، که غرش توپ های پرتغالی در جنوب، ایران را از خواب چندصد سالۀ خود بیدار کرد. دادوستد ایران با غرب مراودۀ میان فرانسه و انگلستان نبود که در راه استقرار دمکراسی و روح مدرنیته از یکدیگر بیآموزند، بلکه تقابل دو چیز، از یک سو کشوری بدورافتاده از کاروان پیشرفت جهانی و از سوی دیگر قدرت غول آسای نظامی در پی انقلاب صنعتی، عصر روشنگری، تغییر در اصول دینی مانند پروتستانتیسم، تکوین انسان در مقام فردیت.

حکومت اسلامی برای خارج ساختن رقبای سیاسی خود از بدو تأسیس با شعار اینکه حکومت اسلامی به دنبال استقلال کشور است و هر آن کس که با ما مخالف است، مخالف استقلال و نوکر و دست نشاندۀ بیگانه است، ابتدا با ایجاد محدودیت های سیاسی و رفته رفته سرکوب لجام گسیخته ای که در تاریخ ایران کم نظیر است، تاریخ خود را تا به امروز رقم زده است. شعار استقلال بدل به ابزاری برای حذف و نابودی مخالفین شد. گفتمان استقلال خودبخود به معنای حذف و محدودیت است، چرا که نه تنها رژیم حاکم بلکه دگراندیشان و "غیرخودی ها" را در مظان اتهام به وابستگی و حتی خدمتکاری بیگانگان قرار می دهد و "خودی ها" تنها نیروهای مستقل و وفادار به حکومت هستند. این تناقض درونی استقلال و آزادی مخصوصاً در مورد کشوری صدق می کند، که در حیات سیاسی خود نیازی به رهائی از دست قدرت استعماری و اعلام موجودیت و امثال اینها نداشته است و بی کفایتی حکومت مرکزی و عقب ماندگی فرهنگی-اخلاقی حاکمان آن به معنای استعمار بدست بیگانگان نیست.

اما شعار دیگر مبنی بر آزادی در کشوری مطرح می شد، که در آن تصوری واقعی و درست از آزادی وجود نداشت، حتی در میان نخبگان. از سوی مخالفان شاه تصویری روشن از جامعۀ آزاد ارائه داده نمی شد و اگر در نوشته های دهۀ ۱۳۵۰ جستجو کنیم، آزادی بیشتر جلوه های رمانتیک پیدا می کند تا خواستۀ مشخص سیاسی. در همین جامعه که از اختناق شکایت داشت، مبانی فکری اپوزیسیون خود مبلغ عدم آزادی بودند، در دیدگاه نیروهای چپ آزادی عنصری بورژوآزی بود و تنها طبقۀ بورژوآ و خرده بورژوآ خواستار آن هستند. در این دیدگاه باید با خواسته های طبقۀ بورژوآ مخالفت کرد. در جبهۀ مسلمانانی چون مجاهدین خلق نیز چیزی جز این نبود و در واقع با لعابی اسلامی همان گفتمان ضدآزادی نیروهای چپ تکرار می شد. دیگر نیروهای اسلامی که اساساً جز آزادی برای مسلمانان برای آزادی ارزشی قائل نبودند، و حتی به شدت مخالف آزادی. وقتی روشنفکری آزاداندیش مانند کسروی به دست تروریست و روان پریشی مثل نواب صفوی به قتل رسد و وقتی خمینی بر سر منبر خود فریاد برآورد که اسلامش به خاطر آزادی از دست میرود و وقتی روضه خوانی بی نام و نشان مثل علی خامنه ای با گفته های سید قطب به شور و شعف بیاید، شعار آزدی وجه تسمیه ای در گفتمان سیاسی نمی یابد. اگرچه گفتمان های مسلمانان حول محور آزادی در این دوره بسیار متفاوت و ضد و نقیض بودند، اما در این نکته اشتراک عمیقی در آنها وجود داشت: ضدیت با آزادی. با مراجعه به نوشته ها و یا سخنرانی های جلال آل احمد، علی شریعتی و یا مرتضی مطهری به وضوح مخالفت آنان با آزادی فردی و اجتماعی دیده می شود، درست همان آزادی هائی که رژیم شاه برای شهروندان خود به ارمغان آورده بود و اگر علیه رژیم شاه به دلیل فقدان آزادی سیاسی مخالفت می کردند، تصور آنان از آزادی، به تصویری بازمی گشت که آنان از تفسیر اسلام از آزادی ارائه می دادند و چیزی جز آزادی مسلمانان در چارچوب شرع اسلام نبود.

جنبش اجتماعی که شعار آزادی بدون گفتمان آزادی را طرح کند و درکی نادرست از استقلال داشته باشد، در جنگ قدرت، آزادی را قربانی استقلالی خیالی می کند. در رخداد ۵۷ شعار "استقلال، آزادی" مطرح شد و بدل به شعار محوری جنبشی خانمان برانداز شد و در گذرگاه تاریخ نه به استقلال خیالی خود رسید و نه شهروندان آن سرزمین به آزادی کم و بیش مجهول خود رسیدند. نه تنها نیروهای سیاسی بلکه شهروندان کشوری که به بهانۀ حفظ استقلال آزادی از آنان سلب گردد، دیر یا زود استقلال خود را نیز از کف خواهند داد. وضعیت نابسامان اقتصادی، صنعت فرتوت، کشاورزی بحران زده، بهداشت عقب مانده و معیشت پریشان مردم، هیچکدام شاخص و نشانی از استقلال سیاسی-اقتصادی نیستند، که حکومتی با حذف آزادی، بتواند استقلال را نیز به چنگ آورده و حفظ کند.

یکی از اتهامات به رژیم شاه در این بود که او را ژاندارم منطقه می خواندند. نیروهای چپ در کمال بیخبری از مناسبات جهانی فراموش کرده بودند، که در منطقه ای که اکثریت قریب به اتفاق کشورهایش نوبنیاد هستند و رهبران این کشورها بیشتر شبیه به رئیس طایفه و قبیله عمل می کنند تا یک رهبر سیاسی؛ در منطقه ای که همسایه طمعکار شمالی ما در گذشته ای نه چندان دور بخش های بزرگی از کشورمان را با زور نظامی از ما گرفت و همواره در طمع راه یابی به آب های اقیانوسی است که آنرا از مقابله با اروپای آزاد و دمکرات رها کند و ایران برایش به قول معروف لقمۀ چرب و نرمی است و باز نه در گذشته ای چندان دور حاضر به ترک خاک کشورمان نبود و در صدد بود تا بخش هائی از کشورمان را با خدعه و نیرنگ بستاند؛ در منطقه ای که استعمار اروپائی منافع درازمدت خود را در مداخلۀ مستقیم سیاسی و نظامی می دید و جنبش های "خلقی" بیشتر نمایش های امپریالیستی روسیه به عنوان قدرت جدید در جهان بودند و برای مردم آن سرزمین ها مثل عمان در ظفار و یا بعدها افغانستان زندگی مطلوبی را به ارمغان نخواهند آورد. در چنین منطقه ای وجود نیروئی مستحکم که حافظ نظم سیاسی و بازدارندۀ هرج و مرج و یا درگیری های نظامی باشد، نقطۀ قوت آن کشور خواهد بود، اگر ژاندارم و حافظ نظم باشد. درست همان جریان های بی خبر و یا ظاهراً بی خبر در بحبوحۀ بهمن ۵۷ خواستار انحلال ارتش می شدند. این خودبزرگ بینان سیاسی گمان می بردند، که گروهی دویست نفره از زندانیان سابق که نام چریک را بر خود گذارده اند، می توانند از تمامیت ارضی کشوری در اوج پریشانی بعد از یک انقلاب، دفاع و حراست کنند. آنان هرگز به اشتباه خود بعد از تهاجم نظامی جنایتکاری مانند صدام حسین و با تحریکات احمقانۀ خمینی اعتراف نکردند. همان ارتشی که چهار دهه قبل از آن در دهۀ ۱۳۳۰ وجود کمرنگی در منطقه داشت ولی قریب سی سال بعد با سلحشوری از وطن خود دفاع کرد و افتخارات آنرا بر سینه های سرداران بی افتخار آویختند و امروز در ذلت اسلامی بسر می برد و قربانی عدم آزادی همان سرزمینی است که از استقلالی دفاع می کند که استقلال ملی او نیست و عملاً اهداف متوهمانۀ فردی است که در راس باندی مافیایی نشسته است. تناقض درونی شعار استقلال و آزادی، هم آزادی را قربانی می کند و هم استقلال را منهدم.(۵)

 

پانوشت ها:

۱-Katouzian H., The Political Economy of Modern Iran, Dispotism and Pseudo-Modernism 1926-1979, UK., 1981.

۲- asparagus, Spargel, asperges

۳- آمار دقیقی از این مرگ و میر بزرگ در دست نیست و بر اساس تخمین های مختلف بین بیش از نهصد هزار تا چهارمیلیون و نیم انسان در اثر آنفولانزای اسپانیائی در ایران حد فاصل بهار ۱۹۱۸ تا تابستان ۱۹۱۹ جان باختند، این در حالی بود که کل جمعیت ایران نزدیک به ۲۱ میلیون نفر می شد. در ایران بیشترین تلفات بر خلاف بسیاری از کشورها در روستاها بود. شاید یکی از علل مسکوت ماندن این مصیبت به این بازگردد، که در همان مقطع قحطی، اعتیاد به تریاک، مالاریا، خشکسالی، احتکار، فساد اداری، خرافات گسترده در جامعه، کچلی، سالک و بیماری های مختلف پوستی در اثر پائین بودن بهداشت مثل تراخم دست به گریبان ایران بودند. همین مرگ و میر گسترده سبب شد که با عقد قراردادی با انستیتو پاستور فرانسه شعبه ای نیز در ایران برای مبارزه با بیماری های مختلف واگیردار و مقابله با اپیدمی تاسیس گردد، که امروزه یکی از معتبرترین موسسات تحقیقات علمی ایران به شمار می رود.

۴- اشغال نظامی کشور توسط شوروی و بریتانیا کمر اقتصادی کشور را شکسته بود و به سبب قحطی بزرگ مردم دست به شورش های زیادی زده بودند. خاطرات تلخ این دوران قحطی تا به حدی بود که خود شاه بارها در سخنرانی هایش یادآور آن دوران نابسامان می شد.

۵- بعد از رخداد ۵۷ درست در گوشه ای دیگر از جهان انقلابی در نیکاراگوئه صورت گرفت. این تغییر نیز کم و بیش شعار استقلال، آزادی را گفتمان جنبش سیاسی خود کرده بود. امروز بعد از گذشت چهل سال یک باند مافیائی در نیکاراگوئه در حال چپاول مردم آن کشور است و دانیل اورتگا انقلابی دیروز همچون پدرخواندۀ دار و دستۀ مافیائی حکمرانی می کند. نیکارگوئه نیز همچون ایران قربانی تناقض درونی "استقلال، آزادی" شد.

 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب محمد محمودی در سایت پژواک ایران 

*«او را بشوئید اما خیس نکنید!» انقلاب پرهام بدون انقلاب است!؟ [2024 Feb] 
*موشک های موجه و ضروری رامین پرهام  [2024 Jan] 
*کانت، سیصد سال اندیشۀ نقاد  [2024 Jan] 
*مکه یا آتن؟ راه ایران از غرب می گذرد!  [2023 Dec] 
*رابطه شایعه و یهودستیزی  [2023 Dec] 
*شکل حکومت و شیوۀ کشورداری  [2023 Dec] 
*چرا ائتلاف سیاسی با نیروهای اسلامی غیر ممکن است؟  [2023 Dec] 
*تناقض درونی شعار «استقلال، آزادی»  [2023 Oct] 
*اُکلوکراسی اسلامی  [2023 Oct] 
*دیکتاتور کیست  [2023 Aug] 
*فدرالیسم برای ایران - راه یا بیراهه؟  [2023 Jul] 
*خمینی – آخرین «روشنگر» ایران  [2023 Jul] 
*«بگید کشتنش!»/ نکته ای در اخلاق سیاسی در ایران   [2023 Jul] 
*پارادوکس دوتوکویل در حکومت اسلامی  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۵)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۴)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۳)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۲)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۱)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۵)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۴)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۳)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۲)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۱)  [2023 Apr] 
*استقلال قوۀ قضائی، شاه کلید ورود به دمکراسی و بقاء دمکراسی در ایران  [2023 Apr] 
*روان گسیختگی دین  [2023 Apr] 
*سربازان گمنام امام زمان – «بی شرف!»   [2023 Apr] 
*تأملی در مفهوم ملت   [2023 Mar] 
*دیروز هایدگر – امروز هابرماس؟  [2023 Mar] 
*لبخند جلاد  [2023 Mar] 
*نکروفیلی حکومت اسلامی  [2023 Mar] 
*به یاد ریحانه  [2023 Mar] 
*اسرائیل دشمن من نیست!  [2023 Mar] 
*ده فرمان  [2023 Feb]