نکروفیلی حکومت اسلامی
محمد محمودی

آسیب شناسی در روان شناسی اجتماعی حکومت اسلامی
هنگامی که از  نکروفیلی(۱) یاد می شود، در واقع مفهومی است با ریشۀ یونانی نکرو به معنای جسد، شئی یا فردی مرده و به معنای مرگ نیست، بلکه موردِ نیست شده که نتیجۀ مرگ و یا قتل است. جسد نتیجۀ یک روند است و مرگ نشانۀ یک وضعیت. نکروفیلی را می توان با جسددوستی معادل دانست، قبل از آنکه کراهت و انزجار در ما ایجاد کند، بهتر است ریشه ها، عوامل پیدایش و جلوه های متفاوت آنرا بررسی کنیم. جسددوستی به فعالیت و هیجانات جنسیِ فردی گفته می شود که در کنش جنسی خود در ارتباط به یک جسد به ارضاء می رسد. در درجۀ نخست، شاخصۀ اول این تمایل جنسی در اینست که ابژه جنسیِ فردی که در جستجوی کامجوئی است، در قید حیات نیست، در عمل جسددوست اختیار و کنترل مطلق بر ابژۀ جنسی خود دارد. مشابه این اشتیاق را نیز در افراد بیهوش دوست نیز دیده می شود، که به این نوع هیجانات و تمایلات جنسی، بیهوش دوستی یا سُمنُفیلی(۲) گفته می شود، این افراد بهترین لحظات هیجان جنسی خود را زمانی کسب می کنند که ابژه آنها بی اختیار، ناآگاه و در خواب و یا خواب آلود باشد، به عبارت دیگر فرد بیهوش دوست در عمل کم و بیش اختیار و کنترل مطلق بر ابژۀ جنسی خود دارد. از نظر کلینیکی این افراد نیازمند درمان طبی-روانی هستند. نکته مهم در درک جنسی این افراد اینست که ابژه جنسی دیگر شریک و هم آغوش جنسی نیست، بلکه حکم شئی می یابد و پاسخ جنسی و عاشقانه ای فعال وجود ندارد، بلکه مراودۀ جنسی در یک خلاء صورت می گیرد. در تحقیقات روان شناسی و روانپزشکی البته این موضوع مورد بررسی قرار گرفته است، اما هنوز به حد یک حوزۀ تحقیقاتی وسیع نرسیده است.
در قبائل بدوی نیز در گوشه و کنار تحقیقاتی در این مورد صورت گرفته است. در قبیله ای قبل از ازدواج زن جوان فوت می کند و در آن قبیله اجازۀ هم آغوشی همسر بالقوۀ آن زن فوت کرده نه تنها داده می شود، بلکه ترغیب می شود. در فرقه هائی از دین هندو جسددوستی نیز راهی برای تقرب به درگاه شیوا، خدای نیک اختر، می باشد. در تنتره در هندوستان و یا بقایای فرهنگی در تمدن موچه در کشور امروزین پرو آثار و علائم جسددوستی به شکل درکی ماوراءطبیعی می توان مشاهده کرد. در آثار و بقایای فرهنگی جنبه های سحر و جادوئی جسددوستی بیش از هر چیز دیگر قوی است. برای مثال قبائل اسمات در اندونزی سه روز جمجمه ای در مقابل آلت تناسلی نگه میدارند تا بدینوسیله آلت تناسلی از قدرتی فوق طبیعی برخوردار گردد. در اروپای قرون وسطی نیز برای "معالجۀ" نرموک، انسان های دوجنسی، تجویز همخوابی با باکره ای که مدت زمان کوتاهی فوت شده است، یعنی "مردۀ تازه"، تجویز می شد.
در مجموع با دو گونه از این پدیده روبرو هستیم: (ا)جسددوستی جنسی، که تمنای درونی و جنسی برای همخوابی با زنی(۳) مرده است و (ب)جسددوستی غیرجنسی، که تمایل به نزدیکی با مردگان دارد و در نهایت اوج لذت را در پاره پاره کردن و یا نابودی جسد می بیند. مورد دوم دارای پیچیگی های خاص خود است، که باید بیشتر و با دقت بررسی کرد و این گونه جسددوستی را می توان به عنوان جسددوستی نهفته نیز یاد کرد. این گونه جسددوستی نهفته سبب می شود که شخصیت و یا فرهنگ جسددوستی امکان نشو و نمو یافته و حتی مقبولیت اجتماعی کسب کند.
از جسددوستی نوع اول، یعنی جنسی، نیز می توان به عنوان جسددوستی آشکار یاد کرد. اغلب این نوع، اشکال مختلفی از جرم و جنایت و تولید بهت و انزجار اجتماعی بهمراه دارند و اگر نیم نگاهی به صفحات حوادث و وقایع روزنامه های معمولی در هر کشوری بیندازیم، اینگونه اتفاقات با تمام مشمئزکننده بودن شان وجود دارند و حادثه در حیطۀ فردی باقی می ماند و بر خلاف نوع جسددوستی نهفته با انزجار همگانی و شوک عمومی در سطح جامعه روبرو است. محور اصلی بحث بر سر جسددوستی نهفته است، نوع جنسی و کلینیکی آن نیازمند تحلیلی مستقل است.
در تاریخ تشیع با تمام تغییرات دینی و الهیاتی که یافته است، از ابتدای پیدایش این مذهب رابطۀ مستقیم خود را با مرگ برقرار ساخته است و طبعاً نیز با جسد. هیچ شخصیت مورد تقدیر تا به سرحد خدایگان در تشیع وجود ندارد که با مرگ مورد تمجید و افتخار واقع نشود، حتی اگر مدعی باشیم که بخش اعظم این حکایات، افسانه ای بیش نیستند، باز منکر این واقعیت نشده ایم، که تشیع یک مذهب مرگ پرور است. از اولین رهبر آن، علی تا آخرین شیعیان در زمان حاضر همگی با مرگ رابطه ای قابل تامل داشته و دارند. برای دریافت مشروعیت فرهنگی-اجتماعی و خرید مقبولیت از مرگ و طبعاً جسد به عنوان شهادت یاد می شود و علیرغم طبیعت هر موجود زنده که تمایل به ادامۀ زندگی دارد، فرهنگ شهادت که عنصری از جسددوستی است، تبلیغ می شود. از آنجا که افسانه های امامان شیعه همگی مورد تردید هستند، چرا که منبع اصلی آنها چند سده پس از آن "قدیسان" تهیه و تنظیم شده اند و به حق نمی توان بر هیچیک از این احادیث و حکایت ها به شیوه ای علمی و معقول تکیه کرد، حداقل در دویست سال گذشته که سخنان و نوشته های روحانیت شیعه ثبت و ضبط هستند و به طور مشخص، سخنرانی های روح الله خمینی، همگی گواه به لذت به مرگ دارند و برای تبلیغات سیاسی شهید و شهادت نام دیگر جسد و مرگ شده است. وقتی که مرگ و جسد عناصر فرهنگی می شوند، بدلیل تعارض مرگ با زندگی و حیات در تمام حوزه های زندگی وارد شده و از خود اثری برجای می گذارد، حتی در عبادت و شعائر مذهبی. نمونۀ بسیار سادۀ آن استفادۀ شیعیان از تکه خاک و خشت سفت شده ای است که بهترین نوع آن تربت یکی از همین قدیسان است و شیعیان برای رکن و ستون دین خود یعنی نماز استفاده می کنند و مگر تربت، خاک قبر نیست؟
عناصر مرگ و جسد در فرهنگ، الزامات خود را نیز بهمراه می آورند، دشمنی تشیع با شادی و خوشی در تمام حوزه های جهان-حیات انسان قابل مشاهده است. نمونه های واضح فرهنگی آن بیشمار هستند، برای مثال اعیاد مذهبی شیعه تقریباً همگی اعیاد عزا هستند و به نوعی نزدیکی به مرگ و تقدس جسد در تمام این روزهای "عید" جشن گرفته می شوند. بدیهی است که ستایش مرگ و جسددوستی پیآمدهای جانبی خود را نیز دارند. مذهب و فرهنگی که طرفدار و مبلغ مرگ باشد، طبعاً با زیبائی نیز سر خوشی ندارد. شادی و زیبائی جلوه هائی از حیات می شوند که همواره مورد تهدید و سرکوب از سوی تشیع واقع شده اند. کشمکش میان هنر و دوستداری زندگی و دوری جستن از مرگ و جسد خود را در معماری در ایران نشان می دهد. راه مفر ارائۀ زیبائی و ابراز شادی تنها در خلاقیت های مجاز یعنی در خدمت دین و مذهب بوده اند که اجازۀ ابراز وجود و ادامۀ حیات یافتند، به همین سبب می بینیم، که اوج معماری در تمدن انسانی در این گوشه از جهان چشمگیر است، در واقع انرژی خلاقیت و حیات در این بخش متمرکز شده اند. با تلفیق مذهب و حکومت طبعاً مرگ و جسددوستی در طول چند قرن آنچنان در تاروپود فرهنگی سرزمین ایران نفوذ کرده است، که اکنون می توان از شخصیت جسددوست سخن گفت. سناریوی کربلا، حال به هر میزان که گفته ها و شنیده های آن تنها افسانه و حکایتی از سوی روحانیت شیعه برای مشروعیت خود بوده است، سرشار از جسددوستی است که در صحنه سازی های شگرف دینی توام با اوهام و سحر و جادو سویه های قوی جنسی نیز می یابند. برای مثال ازدواج قاسم در کربلا:
 "قاسم، پسر حسن، برادر حسین که گویا "به روایتی" هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، روز عاشورا از عمویش حسین اجازه میدان خواست، ولی حسین به علت سن کم قاسم به او اجازه نداد. قاسم از این ماجرا ناراحت شده و یاد بازوبندی افتاد که پدرش حسن بر بازویش بسته بود و از او خواسته بود هنگامی که غم و اندوه بیش از حد بر وی غلبه کرد آن را باز کند. قاسم بازوبند را باز کرد، دید در آن پدرش وصیت کرده در کربلا جان خود را فدای عمویت کن. قاسم شادمان خود را به حسین رساند و وصیت پدر را به او نشان داد، او پس از مشاهده خط برادر، گریه کرد و به قاسم فرمود: پدرت به من نیز وصیت کرده که یکی از دخترانم را به عقد تو درآورم و به عباس و عون و زینب گفت تا مقدمات عقد قاسم را فراهم کنند. قاسم در روز عاشورا عروسی کرد و پس از آن وارد میدان شد و کشته شد."
این صحنه که یکی از "شورانگیزترین" لحظات روضه خوانی و تعزیه گردانی در تشیع است، در سرتاسر داستان خود بوی جسددوستی می دهد، حتی زمان شادی و سرور به دلیل ازدواج و عهد و پیمان عشق ورزی به یکدیگر و ... از تفسیر نکات دیگر هرزگی و غیراخلاقی این افسانه صرف نظر می کنم.
هنوز نسلی که در ایران رخداد ۵۷ را بلاواسطه تجربه کرد و پس از آن ۸ سال جنگ، که تنها بر اساس نیت و توهم یک شخص به درازا انجامید و مشروعیت خود را بعد از یک سال و نیم پس از بازپسگیری مناطق اشغالی بطور کل از دست داد، به خوبی به یاد می آورد که چگونه رسماً جسددوستی از صبح تا شام تبلیغ می شد، با نام های مختلف و با اهداف  سیاسی. در پاسخ به این پرسش که چه آرزوئی در زندگی دارید؟ تنها شهادت شنیده میشد. دیگری شکی باقی نمی گذارد، که تبلیغات فرهنگی تنها یک نام دارد: جسددوستی! هیچکس منکر رشادت و سلحشوری نیست، این یک فضیلت انسانی است، اما ابتداء به ساکن برای خود آرزوی مرگ کردن، دیگر فضیلت نیست.
در کنار بررسی این پدیده از دیدگاه ها و زوایای مختلف علمی، بخشی از مسائل به خرافات و وجود سحر و جادوهای رایج در یک جامعه بازمی گردد. پایه های اینگونه خرافات مذهبی قدمتی دیرینه دارند و به هر میزان که فرهنگ یک جامعه یا یک قشر اجتماعی با دوران بدوی و آرشائیک یا عصر حجری هم جنس باشد، مناسبات اجتماعی-فرهنگی با جسددوستی محکم تر بوده و آشکار می شوند. هنوز از حافظۀ تاریخی مردم ایران حکم و دستور دینی روح الله خمینی در دهۀ ۱۳۶۰ ایران پاک نشده است،‌که فتوا صادر کرده بود، ‌دخترهای جوان که به اعدام محکوم می شوند، نمی بایستی "باکره" اعدام شوند و باید به عقد یکی از "برادران پاسدار" درآیند. ظاهر این حکم شاید بدینگونه باشد، که خمینی و حکومتش برای تحقیر دشمنان خود دست به چنین کاری می زدند و یا اوج زن ستیزی آنان خود را نیز در این شیوۀ بربر نشان می داد، اما ماجرا از این پیچیده تر است. کمی به شرائط باید دقت کرد. دختر جوانی در اوج بی دفاعی به مرگ محکوم شده است و در واقع می توان حیات او را خاتمه یافته محسوب کرد. این دختر جوان در دست ماموران حکومت در اوج بی اختیاری است. در واقع پاسدار خمینی اختیار و کنترل مطلق بر ابژۀ جنسی خود را اعمال می کند. این هم آغوشی تنها دارای اشتیاق یک طرفه است و تنها امر جنسی و ارضاء جنسی و یا تحقیر دشمن مطرح نیست، وسعتِ اختلال روانی بیش از اینست که تنها در محدودۀ اهداف سیاسی خلاصه شوند. در واقع پاسدار بر جسدی اعمال قدرت می کند و میان مرد و زن چه خشونت و اعمال قدرتی بیش از این نوع تجاوز می توان یافت. دختر جوان هنوز زنده است ولی از نظر روانی او چندین بار به قتل می رسد، این نوع جسددوستی را تنها می توان در کوره های آدم سوزی نازی های آلمان یافت، با این تفاوت که خمینی و حکومتش ادعای نمایندگی خدا بر زمین را می کردند و می کنند.
اکنون اسیر و زندانی، چه مرد و چه زن، به قتل رسیده است. جسددوستی چهره ای جدید از خود نشان می دهد، حکومت مقدس اسلامی جسد را به گروگان می گیرد. در واقع در آسیب شناسی روانی حکومت اسلامی می توان چنین گفت، اکنون که مخالف خود را به قتل رسانده است، حاضر نیست از او جدا شود و در واقع یک نوع لذت دوبله می برد. هنوز کارش با ابژه یا مقتول تمام نشده است و از شکنجه کردن بازماندگان ابژه نیز لذت میبرد و این فعل و انفعالات رفتاری در ارتباط مستقیم با مرگ و جسد ابژۀ سیاسی و حکومتی است، به عبارت دیگر لذت جسددوستی را تمدید می کند.
حکومت مقدس اسلامی پس از این رفتارهای جسدپرستانه، در بسیاری مواقع به دلبخواه و پنهانی جسد را در جائی دفن می کند. این نیز جلوۀ جدیدی از جسددوستی است که حکومت اسلامی از خود نشان می دهد، عملاً ابراز مالکیت بر جسد می کند. این امر در تعارض مستقیم با دین و مذهب ادعائی خودشان است، زیرا یکی از نکات بسیار سوال برانگیز با ریشه های عشیرتی موضوعیت "صاحب دم" در اسلام است که به جای حقوق جزائی قرار دارد، اما جسددوست افسون جسد است.
سخنرانی های علی خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی مملو از نشانه های کلینیکی و اخلاقی جسددوستی هستند، حتی زمانی که از خود سخن می گوید، از جسمی ناقابل و علیل صحبت می کند. ناقابل برای مرگ و علیل یعنی ناتوان، در واقع با برانگیختن ترحم خود را به ابژۀ ناتوان و بی اختیاری تبدیل می کند، که برای شخصیت جسددوست لذت آور است. حتی اگر مطمئن باشیم، که تمام سخنان خود را با محاسبات سیاسی و برای شنوندگان خاص خود مطرح می کند، باز این سوال مطرح است، که چرا رهبر حکومت اسلامی همواره از عناصر مرگ، پوسیدگی اجساد و بیش از هر چیز جسدپرستانه با مومنان و طرفداران خود سخن می گوید. با توجه به بسیاری از مصاحبه ها، در سخنان بالاترین مقامات حکومت اسلامی آشکارا بوی مرگ و جسد به مشام می رسد، اگرچه در بسته بندی های مشکوک مثل استقلال، ایران، سربلندی ملی و ... اینگونه الفاظ ارائه می شوند.
یکی از موارد تغییرات فرهنگی در ایران، ترویج مداحی است. در نگاه اول قضیه به رجزخوانی و تملق گویی سیاسی در جامۀ مذهب ختم می شود، این تصور اشتباه است و یا حداقل کامل نیست. بخش بزرگی از محتوای مداحی جسددوستی است. صحنه های اعجاب انگیز روزهای عزاداری شیعیان در محرم و حضور تک و تنهای علی خامنه ای با مداح  شخصی و اختصاصی با سالنی که از تمام دیوارهایش پارچه های سیاه آویزان است، از ذهن ها هنوز محو نشده اند. تنهائی علی خامنه ای به دلیل اپیدمی کرونا بهانه ای بیش نیست، چرا که همزمان جلسات دیگر نیز برقرار می شدند. در کنار تمام پیام های تصویری که علی خامنه ای برای مخاطبان خود می فرستاد، نشانۀ واضحی از یک فرهنگ جسددوست است. هیچ نشانی از زندگی و امید در این صحنه آرائی وجود ندارد و تنها "بشارت" به مرگ و نابودی می دهد. البته به درستی می تواند پرسش این باشد، که آیا علی خامنه ای در حکومت خودکامۀ خود امکان پیام امید و زندگی دارد؟ و اگر دست به چنین عملی زند، پایه های حاکمیت خود را سست نمی کند؟ تصویر خامنه ای چیزی جز اضمحلال یک جسد پیام دیگری ندارد. تصویر خامنه ای، پیرمردی را نشان می دهد، که بغض و غضب را تواما دارد، اشک به حادثه ای می ریزد، که خود به خوبی می داند، بخش اعظم آن روایتی افسانه ای بیش نیست، در همان موقع در گوشه و کنار کشور پهناوری تحت سلطۀ خشن و بیرحم او، آن روایت های افسانه ای وقایع عینی می شوند. این دقیقاً یکی از موارد مهم کلینیکی جسددوستی است. شخصیت جسددوست نگاه به گذشته دارد و برای او حال و آینده مفهوم آزاردهنده ای دارند، چرا که حال و آینده را می توان ناخودآگاه به حیات و احتمالاً شادی تجسم کرد. زمان ماضی سپری شده است و در واقع مرده، زمان حال زنده است و آینده زنده خواهد شد. شخصیت جسددوست، خواهان مرگ است و ابژه خود را مرده می خواهد.
یکی از مواردی که روحانیت شیعه نسبت به آن حساسیت نشان می دهد، رنگ است. رنگ روشن یعنی حیات و زندگی، اما اگر خوب به رنگ آمیزی مورد پسند روحانیت دقت کنیم، رنگ سیاه جایگاه خوبی کسب کرده است. اغراق آمیز نخواهد بود، که تاریخچۀ لباس روحانیت با عمامۀ سیاه آغاز شده است، برای مشخص شدن ادعایی مبنی بر "صلۀ رحم با پیغمبر اسلام"، که با این ادعا از مزایای اقتصادی برخوردار شوند. اما این سوال به حق خواهد بود، اگر پرسیده شود، چرا رنگ سیاه؟ مگر مدعی نیستند، که رنگ سبز، مورد پسند پیغمبرشان بوده است؟ در عین حال لباس روحانیت به شکل امروزین آن قدمت طولانی ندارد و در واقع همچون بسیاری از سنن دیگر ایجاد شده و تحول یافته است. این همان روحانیتی است، که شادی را حرکتی جلف تلقی می کند و هر آنچه بوی حیات و نشاط دهد، گناه محسوب می کند و امری که مورد پسند است، عمدتاً متعلق به گذشته است. اکنون بیش از چهار دهه از حکومتی با ادعای تقدس می گذرد، باید پرسید که کدامیک از دولتمردان طراز اول در ایران مردانی خنده رو و شاداب بوده اند. تنها مورد نادر آن محمد جواد ظریف است، که لبخند های او بخشی از ماموریت او بود و ارتباطی به شخصیت شاد او و یا "نویدبخش" مرگ ندارد. لبخندهای استثنائی آقای سفیر همانند اونیفرم نظامی بودند.
فرهنگ کلامی و حاکم بر حکومت اسلامی نیز در بحث جسددوستی مورد استثنائی را نمی سازد. فرهنگی که مملو از وجود دشمنی فرضی، خشونت، قتل، مرگ و جسد است. اگر سخنرانی های دو رهبر حکومت اسلامی را مورد بررسی قرار دهیم، علیرغم ادعای حکومت این دو فرد همواره سخن از مرگ و نابودی برده اند و در تاریخ نیم قرن حیات سیاسی خود، امیدبخش به زندگی و شادی نبوده اند و نظراً و عملاً به دلیل جسددوستی مزمن نیز نمی توانستند باشند. خصومت این مذهب با زن را می توان در جسددوستی مزمن این مذهب جستجو کرد. البته نازل ترین و عامیانه ترین شکل و فرم جسددوستی شیعه را در خطبه های نماز جمعه و یا جلسات مداحی و روضه خوانی های سنتی می توان یافت، که چگونه مرگ مورد ستایش قرار می گیرد و در نهایت جسددوستی نهفته تبلیغ و پلکانی برای رستگاری وانمود می گردد.
به دلیل محدودیت تحقیقات در زمینۀ جسددوستی بسیاری از زوایای این پدیده همچنان ناروشن است، مخصوصاً که در ایران امروز غیرممکن. در مورد دو رهبر حکومت اسلامی نیز در زمینۀ اوضاع و احوال روان پریش و روان نژند این دو فرد پژوهشی در دست نیست که با تکیه بر آنها بتوان مشخصه های مزمن و ریشه دار جسددوستی این دو فرد را دقیق تر بررسی کرد، علیرغم این کمبود تنها با تکیه بر گفتار و رفتار سیاسی این دو فرد می توان تمایل شدید آنها به جسد را تشخیص داد و اگر هر دو آنها را به دید بیمار بنگریم، نیازمند معالجه و درمان کلینیکی بوده و هستند.
یکی از موارد شگفت انگیز در گفتار و رفتار سیاسی خمینی و خامنه ای در این اصل است، که معتقدند، برای حفظ خود نیز می توانند از زندگی طرفداران خود مایه بگذارند. یکی از مشهورترین موارد آن زندگی سعید امامی است، که تنها مشتی از خروار است. این بار قربانیان آنان نه از مخالفین بلکه از میان طرفداران خودشان هستند. این رفتار سیاسی در هیتلر و استالین به عنوان دو شخصیت جسددوست نیز مشاهده شده است.(۴)
شور و هیجان به دلیل حضور جسد در افکار و اعمال سیاسی علی خامنه ای جنبه های ویژه ای بهمراه دارند. یکی از نمونه های بارز آن حس انتقامجوئی اوست. در طول حاکمیت او افراد بسیاری در نزدیکی او وجود داشتند و پس از مدتی از میان رفتند، از حذف فیزیکی تا انزوای سیاسی. مورد چشمگیر علی خامنه ای در سادیسم اوست. تابع و رویکرد دستگاه های امنیتی همه گواه لایه های قوی سادیسم در رهبر حکومت اسلامی هستند، تا جائیکه حتی طرفدران حکومت او زبان به شکایت گشوده اند که "چرا همه چیز را امنیتی می کنید؟" امنیتی کردن فضای کل کشور، برای بیماری مثل علی خامنه ای لذتبخش است، زیرا به اشتیاق درونی و سادیسم او پاسخ می دهد، دیگران را در رعب و وحشت قرار دادن تا برای سرنوشت و فردای خود در اضطراب بمانند، ارضاء غیرجنسی یک فرد سادیست است. انتظار علی خامنه ای به دلیل جسد دوستی و توام با لایه های قوی سادیسم، ایجاد کنترل بلامعارض نسبت به ابژه خود است. در تخیل خود خامنه ای "امت اسلامی" را ابژه قرار می دهد، اما در ایران ابژۀ اولیه و بلاواسطۀ او انتظار و اشتیاق او را به جا نمی آورند و مردم ایران به ولی فقیه احساس قدرت و کنترل مطلق را نمی دهند، این یکی از دلائلی است که سادیست و جسددوست نسبت به ابژۀ خود ابراز بی احساسی می کند، نمونه های فراوانی در رفتارهای خامنه ای دیده می شوند، که برای مثال برای آسیب دیدگان یک فاجعۀ طبیعی مانند سیل یا زلزله در کشوری دیگر در ملاء عام اشک می ریزد ولی در مقابل صدمات و لطمات مردم ایران با بی احساسی برخورد می کند، این الگوی رفتاری سادیستی است که نسبت به ابژۀ خود سرخورده شده است و به گونه ای با بی مهری، باز لایه ای از سادیسم خود را سیراب می کند. البته نمی توان نادیده گرفت، که پدیدۀ ولایت فقیه و حاکمیت چنین فردی بهترین موقعیت را نیز برای سادیست مهیا می کند و سادیست بی دغدغه به ارضاء سادیستی خود مشغول است. بی شک و تردید بسیار شنیده شده که برخی از طرفداران اش او را "آقا" خطاب می کنند و حتی نیروهائی که در خیابان ها نسبت به مردم به عنوان "آتش به اختیار" از هیچ توحشی خودداری نمی کنند، نقش مازخویستی خود را در مقابل سادیست خود، "آقا" یا ولی فقیه، بازی می کنند.
فراموش نباید کرد، که جامعۀ ایران مشخصاً تحت حاکمیت اسلامی با نشو و نمو شخصیت مستقل انسانی و فردیت انسان ها به شدت برخورد کرده و از ظهور آن جلوگیری می کند، یک روز با وسائل عرفی-اخلاقی و یک روز بوسیلۀ سرکوب حکومتی. حکومت اسلامی با رهبر سادیست و جسددوست آن مروج رسمی سادیسم حکومتی و تشدید جسددوستی در فرهنگ تشیع ایران هستند. یکی از پیآمدهای همین جسددوستی، قتل های ناموسی است. ادعای این امر که قتل ناموسی با جسددوستی فرهنگی ارتباط دارد، انکار عوامل دیگر فرهنگی نیست، بلکه اشاره به این نکته است، که این نیز عاملی تشدید کننده می باشد. شوهر با احساس از دست دادن کنترل بر همسر خود، برای برقراری کنترل مجدد و مطلق و بازپس گیری ارج اجتماعی خود، دست به شنیع ترین کار ممکن یعنی قتل انسانی دیگر می زند، تا برای همیشه کنترل مطلق را برقرار ساخته باشد، این یکی از جلوه های جسددوستی فرهنگی استُ که حکومت اسلامی زمینه های چنین هنجارهای اجتماعی را تحکیم بخشیده است.
وقتی بر جامعه ای مناسبات سادیستی حاکم باشد و زمینۀ قوی جسددوستی نیز حاضر، پذیرش الگوهای رفتاری ناهنجار سادیستی و یا جسددوستی برای آن جامعه بسیار ساده است و افراد که از این شاخصه های روانی بی بهره هستند، هنجارشکن قلمداد شده و با جامعۀ بیمار خود دچار مشکل می شوند. یکی از ترفندهای متداول حکومت ها و جوامع استدلال بر این مبناست، که "قانون حکم می کند...". یک وجه از تکیه بر قانون مسکوت می ماند، که همان قانون به دست قدرت جسددوستی تدوین شده است و در راستای ارضاء جسددوستی و سادیسم خود مسلماً قانون را تنظیم کرده است و قانونی که سبب رفتارهای ناهنجار غیرعقلانی و غیراخلاقی گردد، مشروعیت و الزامی برای پذیرش و تبعیت ندارد.
یکی دیگر از مکانیزم های جوامع تحت حاکمیت جسددوست و سادیست، حذف و یا جلوگیری از پیدایش و بروز شخصیت فردی است، یعنی افراد اجازه ندارند که با استقلال شخصی شیوه و نحوۀ طرح حیات و زندگی خود را شکل دهند، ریشۀ روان شناسی این خواست در نیاز به کنترل مطلق ابژه است، همانگونه که جسددوست با جسد و مرده ای رفتار می کرد. این نیاز روانی را در تمام گفتارها و دستورات علی خامنه ای می توان دید. بدیهی است که انسان ها با روانی بدور از اختلالات روان پریشی و روان نژندی با چنین حاکمیتی همواره دچار مشکل بوده و در مقابل غل و زنجیر سادیستی دست به شورش می زنند، جای تعجب نیست که بسیاری از شدت شکنجۀ سادیست و جسددوست برای خلاصی از درد و رنج حتی دست به خودنابودی می زنند، این خودنابودی اشکال متفاوتی به خود می گیرد که رایج ترین آن خودکشی است. در تحقیق در امر خودکشی در ایران برای مثال قبل از بررسی روان شناسانۀ دختر یا پسر جوانی که چنین اقدامی کرده است، باید سران حکومت را مورد معاینۀ جدی قرار داد، زیرا بیمار واقعی این افراد هستند و مخصوصاً که میزان خودنابودی در جامعۀ ایران در مقایسه با جوامع مشابهی از نظر اقتصادی و بافت های اجتماعی و اعتقادی بسیار بالاتر است.
در جوامع سادیست و جسددوست، افراد سادیست و جسددوست نیز به رشد و ارتقاء در مناصب و پست های اداری می رسند. یک بررسی اجمالی به سران حکومت در سطح فرماندهان آشکار و مخفی نیروهای نظامی و انتظامی و وزرای دولت های چهل سال گذشته در ایران سیر صعودی حضور این افراد را نشان می دهد. بدون در نظر گرفتن مواضع سیاسی افراد، رئیس اجرائی حکومت اسلامی در آغاز شخصی مانند بازرگان بود، فردی مسلمان مومن و به شدت مذهبی، امروز رئیس دولت ایران فردی با گذشته ای بسیار وحشتناک است، اگرچه بدلیل نداشتن سواد در پائین ترین سطح مدرسه مورد تمسخر قرار می گیرد، اما گذشته این فرد جای طنز و مضحکه ای را باقی نمی گذارد. این سطح صعودی در سادیسم و جسددوستی در حکومت را می توان در دیگر سران حکومت به همین وضوح یافت، حتی اگر از بررسی سادیسم و جسددوستی دو رهبر حکومت اسلامی صرف نظر کنیم.
نمونه های جسددوستی با لایه های قوی سادیسم در حکومت اسلامی را مردم ایران صبح تا شام تجربه می کنند. یکی از نمونه های آشکار آن رفتاری است که حکومت از بدو تاسیس خود نسبت به خانواده های مخالفین، معترضین و زندانیان نشان می دهد، که در این صحنه ها حتی ارضاء سادیسم و جسددوستی دون پایه ترین کارمندان حکومت و نگهبانان زندان نیز تضمین می شوند. به عبارت ساده تر نه تنها سادیسم و جسددوستی مزمن بازجو با شنیع ترین رفتارهایش تغذیه می شوند، بلکه حتی نگهبان درب ورودی پارکینگ زندان نیز اجازه دارد با ایضاء و اذیت انسان های دیگر رفع حاجت کند. مورد عیان در مامورین درب های ورودی وبازررسی های بدنی و غیربدنی در بدو ورود افراد به ساختمان هاست، که این افراد در نازل ترین و بدوی ترین سطح، امکان اعمال قدرت به ابژۀ خود را می یابند، در این حالات تنها اطلاع به ریشه های خانوادگی و منشاء طبقاتی افراد برای درک رفتارهای ناهنجار غیرعقلانی و غیراخلاقی کافی نیست و مشاهده و تجزیه و تحلیل سادیسم و جسددوستی حاکم بر جامعه ضروری است.
هیچ خودکامه ای حاضر به پذیرش سیاست های ویرانگر خود نیست، روح الله خمینی با جنگ هشت ساله و کشتارهای وسیع مخالفین اش و علی خامنه ای با سرکوب های پی در پی و ترویج فساد در تمام سطوح کشور و ایجاد تشنج سیاسی-نظامی در منطقه در این مورد استثناء نیستند. شخصیت سادیستی و جسددوست هر دو نفر نمونه های آشکار کلینیکی برای بررسی اختلالات روانی خودکامگان و ترویج و توسعه آن در جامعه را اراپه می دهند. رجوع به سرگذشت هر دو نفر بهترین سرنخ های پژوهشی را بدست می دهند. مرگ پدر در کودکی خمینی و شخصیت مادرش و در مورد خامنه ای فقر خانوادگی و نیاز به ابراز وجود با تجربۀ پی در پی با عدم ارج و حرمت از سوی محیط پیرامون و ده ها عامل گویای دیگر. در اختلافات سیاسی علی خامنه ای با دیگر سران حکومت اسلامی به خوبی می توان دید، که چگونه خامنه ای از روش هائی استفاده می کند که از سوی استالین نیز مورد استفاده قرار می گرفتند. بی رحمی و ناامنی اقشار مختلف درونی رژیم یک از جلوه های این سادیسم است و یا با توجه به ارشدترین ماموران و اشخاص حکومت می توان دید که چگونه سلطۀ جسدپرستانۀ خود را خامنه ای اعمال می کند. رفتار علی خامنه ای با دشمن شخصی اش میرحسین موسوی حاکی از کینه ای است که خامنه ای از این فرد گرفته است، او در زمان نخست وزیری اش در مقابل خامنه ای زمان رئیس جمهوری اش وظائف یک جسد خوب و حرف شنو را بازی نکرد و امروز خامنه ای در مقام رهبر حکومت اسلامی با او رفتاری را می کند که در واقع با جسدی بی اراده باید کند. در عمل به همان میزان که ارشدترین نفرات حکومت به خامنه ای وابسته اند او نیز به این افراد وابسته است، سادیست نیازمند پارۀ دیگر خود یعنی مازوخیست است و جسددوست نیازمند جسد. حیات طرفین منوط به ادامۀ حیات بخش دیگر است.
تصویری که خامنه ای با دستور "آتش به اختیار" ترسیم کرده است، همانند آزاد کردن گله های گرگ می ماند، که خامنه ای در آنِ واحد نیاز سادیستی و جسددوستی خود را ارضاء می کند. اوباش اجازۀ هجوم به افراد بی پناه در کوچه و خیابان می یابند، تصور پیآمدهای چنین دستوری به اندازۀ کافی مشمئزکننده هست و در واقعیت تنها می توان بیمارترین و اوباش ترین افراد جامعۀ ایران را دید که به ابژه های خود تهاجم می آورند، نکته جالب اینجاست که گروه های سادیستی و تروریستی در کوچه و خیابان ها نعره می کشند: "حیدر، حیدر!" برخلاف تصور ظاهری که برای ایجاد رعب و وحشت برای مردم بی پناه است، برعکس مکانیزم روانی آن برای غلبه بر ترس و وحشت خود همین بیماران است. ما به خوبی می دانیم که کودکان هنگام تاریکی و یا دلهره با خود سخن می گویند، اگر چه خوب می دانند که احتمالاً کسی شنوندۀ آنان نیست، این یکی از شیوه های غلبه بر ترس است. مشابه همین رفتار را نیز این اراذل از خود سر می دهند. احتمالا" به دلیل عدم رشد روانی همچنان ساختار روانی دوران کودکی را حفظ کرده اند. قابل توجه اینست که این افراد یورشگر، پس از عدم موفقیت سادیستی و جسدپرستانۀ خود، قوۀ تخریبگری خود را وقف تخریب اموال مردم می کنند، این نیز یکی از علائم عدم رشد روانی است. با این تصور، حال که دستم به معترضین نرسید، اما می توان برای ارضاء نیازهای سادیستی خود به نمایندگی از ابژه های از دست رفته، اموال آنان را نابود کنم. از آنجا که این الگوهای رفتاری در میان این افراد همگیر است، می توان به عنوان شاخص روانی یک گروه طبقه بندی کرد.
زندگی روح الله خمینی و علی خامنه ای نمونه های بسیار اعجاب برانگیز کلینیکی دو سادیست و جسددوست هستند که در گذر تاریخ به قدرت سیاسی رسیدند. اشاره به رفتارها و نیازهای روانی آنان به معنای انکار دیگر عوامل دخیل در تحولات تاریخی نمی باشند، اما با بررسی وضع روانی و دورنی اینگونه افراد بهتر می توان به بسیاری از مقاصد سیاسی آنان پی برد و حتی می توان بسیاری از عکس العمل های آنان را پیش بینی کرد و مبالغه نخواهد بود اگر ادعا شود رفتارها و تصمیمات چنین افرادی را برای مقاصد خود حتی می توان دستکاری کرد.
پانوشت:
(۱) نکروفیلی  necrophilia, Nekrophilie, la nécrophilie
(۲) سُمنُفیلیSomnophilia, Somnophilie, la somnophilie
(۳) در اینجا زن گفته می شود، چرا که تقریباً اکثریت قریب به اتفاق این نوع گرایشات از سوی مرد بوده است.
(۴)Erich Fromm, The Anatomy of Human Destructiveness, New York, 1973.

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب محمد محمودی در سایت پژواک ایران 

*«او را بشوئید اما خیس نکنید!» انقلاب پرهام بدون انقلاب است!؟ [2024 Feb] 
*موشک های موجه و ضروری رامین پرهام  [2024 Jan] 
*کانت، سیصد سال اندیشۀ نقاد  [2024 Jan] 
*مکه یا آتن؟ راه ایران از غرب می گذرد!  [2023 Dec] 
*رابطه شایعه و یهودستیزی  [2023 Dec] 
*شکل حکومت و شیوۀ کشورداری  [2023 Dec] 
*چرا ائتلاف سیاسی با نیروهای اسلامی غیر ممکن است؟  [2023 Dec] 
*تناقض درونی شعار «استقلال، آزادی»  [2023 Oct] 
*اُکلوکراسی اسلامی  [2023 Oct] 
*دیکتاتور کیست  [2023 Aug] 
*فدرالیسم برای ایران - راه یا بیراهه؟  [2023 Jul] 
*خمینی – آخرین «روشنگر» ایران  [2023 Jul] 
*«بگید کشتنش!»/ نکته ای در اخلاق سیاسی در ایران   [2023 Jul] 
*پارادوکس دوتوکویل در حکومت اسلامی  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۵)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۴)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۳)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۲)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۱)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۵)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۴)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۳)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۲)  [2023 May] 
*میهن دوستی مشروطه (۱)  [2023 Apr] 
*استقلال قوۀ قضائی، شاه کلید ورود به دمکراسی و بقاء دمکراسی در ایران  [2023 Apr] 
*روان گسیختگی دین  [2023 Apr] 
*سربازان گمنام امام زمان – «بی شرف!»   [2023 Apr] 
*تأملی در مفهوم ملت   [2023 Mar] 
*دیروز هایدگر – امروز هابرماس؟  [2023 Mar] 
*لبخند جلاد  [2023 Mar] 
*نکروفیلی حکومت اسلامی  [2023 Mar] 
*به یاد ریحانه  [2023 Mar] 
*اسرائیل دشمن من نیست!  [2023 Mar] 
*ده فرمان  [2023 Feb]