PEZHVAKEIRAN.COM فروپاشی در راه است: رژیمی که از درون پوسیده و از بیرون در آستانه ضربه نهایی است
 

فروپاشی در راه است: رژیمی که از درون پوسیده و از بیرون در آستانه ضربه نهایی است
هوشنگ رشدیه

جمهوری اسلامی امروز نه یک نظام با ثبات، بلکه ساختاری فرسوده، متزلزل و در آستانه فروپاشی است؛ نظامی که طی بیش از چهاردهه با سرکوب اجتماعی-سیاسی و اعدام، فساد، ناکارآمدی و قطع ارتباط با جامعه، پایه‌های مشروعیت خود را از درون تهی کرده و اکنون تنها با ابزار زور و ترس بر سر پا مانده است. آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه نشانه‌یی از ثبات، بلکه سکوتی سنگین پیش از یک انفجار اجتماعی و سیاسی است؛ سکوتی که ریشه در انباشت خشم، بی‌اعتمادی و نارضایتی عمیق مردم دارد.

اعتراضات دی‌ماه گذشته و سرکوب گسترده و بی‌رحمانه‌یی که رژیم به راه انداخت، به‌روشنی نشان داد که حاکمیت دیگر نه توان پاسخگویی دارد و نه اراده اصلاح. کشتار و بازداشت‌های گسترده، خشونت عریان در خیابان‌ها و خفه‌ کردن هر صدای مخالف، اگرچه به‌طور موقت فضا را کنترل کرد، اما در واقع تنها شکاف میان مردم و حاکمیت را عمیق‌تر کرد. این سرکوب‌ها نه نشانه قدرت، بلکه نشانه ترس رژیم از جامعه‌یی است که دیگر حاضر به پذیرش وضعیت موجود نیست.

در کنار این بحران‌های انباشته، ضربات خارجی و نظامی نیز می‌توانند نقش تعیین‌کننده‌یی در تسریع روند فروپاشی ایفا کنند. رِژیم در درگیری گسترده با ایالات متحده و اسرائیل متحمل خسارات سنگین شده، به‌ویژه با حذف علی خامنه یی و فرماندهان ارشد نظامی – امنیتی، ساختار تصمیم‌گیری عملاً دچار از هم گسیختگی و سردرگمی شده است. حذف رهبر، که محور اصلی انسجام قدرت در جمهوری اسلامی است، خلأیی ایجاد می‌کند که به‌سادگی قابل پر کردن نیست. این خلأ نه ‌تنها بحرانی در امر جانشینی به‌ وجود می‌آورد، بلکه رقابت‌های پنهان و آشکار میان جناح‌های مختلف را به سطحی بی‌سابقه می‌کشاند.

از سوی دیگر، از دست رفتن فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی، زنجیره فرماندهی را مختل کرده و اعتماد درونی در ساختار قدرت را متلاشی می‌کند. در چنین شرایطی، حتی نیروهایی که تا پیش از آن ستون‌های اصلی بقای رژیم محسوب می‌شدند، می توانند دچار تردید، چند دستگی یا حتی ریزش شوند. تجربه نشان داده که وقتی یک نظام هم ‌زمان در رأس سیاسی و ستون‌های امنیتی خود ضربه می‌خورد، سرعت فروپاشی می‌تواند به ‌طور چشمگیری افزایش یابد.

اما آنچه این روند را به نقطه بی‌بازگشت نزدیک می‌کند، پیوند این بحران‌های بالا با نارضایتی عمیق در پایین است. جامعه‌یی که پیش‌تر نیز بارها به خیابان آمده و با سرکوب مواجه شده، در مواجهه با ضعف و تزلزل حاکمیت، جسورتر و سازمان‌یافته‌تر عمل می‌کند. انباشت خشم اجتماعی در چنین لحظاتی به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل می‌شود که می‌تواند آخرین ضربه را به ساختار فرسوده وارد کند.

در این میان، وجود یک بدیل سیاسی روشن و قابل اتکا، عاملی کلیدی در تسریع این روند است. شاهزاده رضا پهلوی به‌عنوان یکی از چهره‌هایی که توانسته بخش‌های بزرگی از جامعه را حول ایده گذار و آینده‌یی روشن ومتفاوت گرد آورد، در این نقطه نقش مهمی ایفا می‌کند. اهمیت این نقش در ارائه یک نقشه راه مشخص برای عبور از فروپاشی به سمت ثبات است. اصولی مانند حفظ تمامیت ارضی، جدایی دین از حکومت، پایبندی به حقوق بشر و برگزاری انتخابات آزاد، می‌توانند پایه‌های یک اجماع ملی را شکل دهند و این پیام را منتقل کنند که جایگزینی عملی برای وضعیت موجود وجود دارد.

این پیام، به‌ویژه برای بدنه‌های مردد درون حاکمیت و نیروهای نظامی، اهمیت حیاتی دارد. وقتی چشم‌انداز آینده روشن‌تر و قابل تصورتر باشد، ریزش درونی سرعت می‌گیرد و فروپاشی از یک احتمال به یک روند قطعی تبدیل می‌شود. به همین دلیل است که رژیم همواره تلاش کرده هرگونه شکل‌گیری آلترناتیو منسجم را تضعیف کند.

در این چارچوب، نقش جریان‌هایی که به‌اصطلاح "اپوزیسیون" نامیده می‌شوند اما تمرکز خود را بر تخریب "شاهزاده" گذاشته‌اند، به ‌شدت مخرب است و در عین حال مشکوک است. حملات مستمر علیه ایشان و تلاش برای بی‌اعتبار کردن او، در عمل چیزی جز تضعیف عنصر همبستگی و تقویت بقای رژیم نیست. این رفتارها، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان چیزی را محقق می‌کنند که حاکمیت به آن نیاز دارد: تفرقه، بی‌اعتمادی و نبود یک گزینه جایگزین روشن.

تقابل‌ها و تخریب‌هایی از این دست، می‌تواند دو اثر متفاوت داشته باشد. از یک سو، این اختلافات اگر عمیق و فرسایشی شوند، بالقوه می تواند اعتماد عمومی را نسبت به کل بدیل سیاسی تضعیف کنند و روند گذار را پیچیده‌تر سازند. اما از سوی دیگر، تجربه نشان داده که جامعه در لحظات بحرانی تمایل دارد میان گزینه‌های موجود دست به انتخاب بزند و به‌سوی جریان‌هایی گرایش پیدا کند که انسجام، شفافیت و واقع‌گرایی بیشتری از خود نشان می‌دهند. در چنین حالتی، حتی تخریب‌ها نیز می‌توانند به‌ طور ناخواسته به برجسته شدن یک گزینه غالب و تسریع روند همگرایی کمک کنند.

واقعیت این است که رژیم بیش از هر چیز از اتحاد نیروهای مخالف و شکل‌گیری یک آلترناتیو معتبر هراس دارد. هر اقدامی که این اتحاد را هدف قرار دهد، عملاً آب به آسیاب حاکمیت می‌ریزد. در مقابل، هر گامی در جهت همبستگی، هر تلاشی برای ارائه تصویری روشن از آینده، و هر حرکتی که اعتماد عمومی را افزایش دهد، ضربه‌یی مستقیم به پایه‌های این نظام است.

نشانه‌ها امروز بیش از هر زمان دیگری روشن‌اند: در تاریخ سیاسی، رژیمی که از درون تهی شده، در رأس خود با خطر خلأ قدرت مواجه است، در بدنه نظامی خود ضربه خورده و در جامعه با انبوهی از نارضایتی‌های انباشته روبه‌روست، با داشتن "رهبری دوران گذار"، با فروپاشی مواجه است. جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست.

مسیر آغاز شده و بازگشتی در کار نیست. آنچه باقی مانده، تعیین سرعت این فروپاشی و شکل‌دهی چشم انداز و آینده‌یی است که پس از آن خواهد آمد. انتخاب میان همبستگی یا تفرقه، میان ساختن یا تخریب، همان عاملی است که مشخص می‌کند این گذار چگونه رقم خواهد خورد. اما یک واقعیت دیگر نیز هر روز روشن‌تر می‌شود: این رژیم بیش از پیش به پایان خود نزدیک شده است.

و این، وظیفه یی ملی و میهنی بر دوش هر ایرانی که دلش در "قفای آزادی" می سوزد می گذارد. وظیفه یی سنگین و تاریخی که نسل های آینده به قضاوتش خواهند نشست.

۲۵مارس ۲۰۲۶

هوشنگ رشدیه

منبع:پژواک ایران