دیگر بس است؛ وقتی «رهبری عقیدتی» به ابتذال سیاسی و اخلاقی فرو میغلتد
هوشنگ رشدیه
امروز بار دیگر «رهبر عقیدتی» در پیامی تازه، بهجای ارائه یک تحلیل سیاسی روشن و مسئولانه، مسیر همیشگی را برگزیده و با ادبیاتی آکنده از تمسخر و تحقیر، به شاهزاده رضا پهلوی حمله کرده است. این پیام، بیش از آنکه یک موضعگیری سیاسی باشد، نمایشی از همان زبان و ذهنیتی است که سالهاست تکرار میشود: زبان طعنه، تخریب و فرار از پاسخگویی.
دیگر بس است. واقعاً دیگر بس است. اینهمه فریاد، اینهمه توهین، اینهمه ادبیات آکنده از تحقیر و بددهانی، بیشتر به خطابههای منبری میماند تا سخن یک مدعی رهبری سیاسی. مگر میشود کسی خود را «رهبر عقیدتی» بداند و در عین حال چنین سخیف، چنین خشمآلود و چنین بیپروا زبان به هتاکی بگشاید؟ این زبان، زبان تحلیل نیست؛ زبان عصبانیت است. زبان کسی است که میداند دیگر شنیده نمیشود و ناچار صدایش را بلندتر میکند.
اگر حرفی دارید، اگر نقدی دارید، اگر واقعاً خود را در قامت یک جریان سیاسی میبینید، بیایید و مانند یک سیاستمدار سخن بگویید. استدلال کنید، پاسخ دهید، برنامه ارائه کنید. نه اینکه با برچسبزنی و تمسخر، دیگران را بکوبید و خیال کنید این، جای خالی تحلیل را پر میکند. این شیوه شاید در یک فضای بسته و در میان پیروانی که مجال پرسش ندارند کارگر بیفتد، اما در برابر یک ملت آگاه، تنها نشانه ضعف است.
پرسش اما همچنان پابرجاست: میخواهید به چه برسید؟ این حجم از حمله و تخریب برای چیست؟ نکند باز هم همان ترفند قدیمی «فرار به جلو» است تا کسی فرصت نکند از شما بپرسد: حاصل این نزدیک به پنج دهه رهبری چه بوده است؟ چند نسل سوختند؟ چند جان از دست رفت؟ و در نهایت، چه چیزی نصیب مردم شد؟
شما دیگر برای جامعه ایران ناشناخته نیستید. کارنامهتان روشن است. تاریخ، نه با شعار پاک میشود و نه با فریاد. شما دیگران را متهم میکنید، اما آیا گذشته خود را نیز به همان دقت مرور کردهاید؟ اگر برچسب وابستگی میزنید، آیا سه دهه حضور در کنار صدام حسین را فراموش کردهاید؟ اگر از جنگ و ویرانی انتقاد میکنید، آیا به یاد دارید که پس از پایان جنگ ایران و عراق، خودتان به دنبال ایجاد جرقهای برای شعلهور شدن جنگی دیگر بودید؟ جنگی که اگر رخ میداد، باز هم این مردم بودند که باید بهایش را میپرداختند.
و مهمتر از آن: در درون همان تشکیلات، آیا کسی حق داشت این مسیر را زیر سؤال ببرد؟ یا هر صدای متفاوتی با حذف و سرکوب خاموش میشد؟ این همان الگویی نیست که امروز هم ادامه دارد؟ حمله به منتقد، فرار از پاسخ، و تقدیس بیچونوچرای تصمیماتی که هیچگاه مورد بازنگری قرار نمیگیرند؟
واقعیت تلخ این است: شما قافیه را باختهاید. و بد هم باختهاید. این را نه دشمنانتان، بلکه واکنش جامعه ایران نشان میدهد. وقتی میلیونها ایرانی، در داخل و خارج، به سمت گزینهیی دیگر نگاه میکنند و نام دیگری را صدا میزنند، این یعنی شما دیگر در متن جامعه جایی ندارید. و این همان چیزی است که شما را چنین آشفته و خشمگین کرده است.
اما بهجای درنگ و بازنگری، باز هم همان مسیر را انتخاب میکنید: حمله، انکار، تخریب. گویی زمان برای شما متوقف شده است. گویی هنوز در همان فضای دهههای گذشته نفس میکشید، بیآنکه ببینید جهان تغییر کرده و مردم نیز.
و اما پرسشی که بی پاسخ مانده و هرچه میگذرد تیزتر و برندهتر میشود: چرا جرأت یک گفتوگوی زنده و بیواسطه با خبرنگاران مستقل بینالمللی را ندارید؟
چه چیزی برای پنهان کردن هست که اینچنین از نور میگریزید؟ اگر آنگونه که میگویید بر حقید، اگر آنگونه که ادعا میکنید راه نجات یک ملت را در دست دارید، چرا از سادهترین و ابتداییترین آزمون یک رهبر سیاسی- یعنی پاسخگویی - فرار میکنید؟
یا نکند اساساً این را دون شأن خود و همسرتان میدانید؟ نکند در ذهن خود به چنان مرتبهای صعود کردهاید که دیگر پاسخ دادن به مردم و نمایندگان افکار عمومی را نه لازم، بلکه نوعی تنزل میپندارید؟ گویی در جایگاهی ایستادهاید که تنها به یک خدای موهوم و ساخته ذهن خود پاسخگو هستید - حقیقتی که هرگز شما را به چالش نمیکشد، هرگز از شما توضیح نمیخواهد و همیشه، بیقید و شرط، شما را تأیید میکند.
این دیگر سیاست نیست؛ این بریدن از واقعیت است.
رهبر واقعی در برابر پرسش میایستد، نه اینکه پشت دیوارهای بلند سکوت و رسانههای دست ساز خود پنهان شود. اما شما سالهاست که به جای گفتوگو، فرمان صادر میکنید؛ به جای پاسخ، خط میدهید؛ و به جای شنیدن، فقط میخواهید شنیده شوید.
و حقیقت این است که از آن میگریزید، چون میدانید در یک گفتوگوی واقعی، دیگر نمیتوان از زیر بار تناقضها فرار کرد. نمیتوان گذشته را انکار کرد. نمیتوان هزینههایی را که بر سه نسل تحمیل شده، با چند شعار تطهیر کرد.
این فرار به جلو، خود پاسخ است.
کسی که مدعی رهبری یک ملت است اما از پاسخ دادن به چند خبرنگار مستقل واهمه دارد، پیش از آنکه دیگران را به چالش بکشد، باید به این پرسش پاسخ دهد: از چه میترسد؟ از حقیقت؟ از مردم؟ یا از فروپاشی تصویری که سالها با زحمت ساخته اما اکنون ترک برداشته است؟
زمانه عوض شده است. دیگر نمیتوان با دیوار، واقعیت را محاصره کرد. پرسشها دیر یا زود راه خود را پیدا میکنند - و آن روز، هیچ فریادی بلندتر از سکوتی که امروز انتخاب کردهاید، رسوا نخواهد بود.
نهم آوریل ۲۰۲۶
هوشنگ رشدیه
منبع:پژواک ایران