PEZHVAKEIRAN.COM از «سیزده‌بدر» تا قدرت سیاسی: دگردیسی رهبری عقیدتی، کنترل ذهن و تقابل با دموکراسی- بخش چهارم
 

از «سیزده‌بدر» تا قدرت سیاسی: دگردیسی رهبری عقیدتی، کنترل ذهن و تقابل با دموکراسی- بخش چهارم
هوشنگ رشدیه

از «سیزده‌بدر» تا قدرت سیاسی: دگردیسی رهبری عقیدتی، کنترل ذهن و تقابل با دموکراسی- بخش چهارم

در بروشور تبلیغاتی مربوط به «کارزار سیزده‌ بدر»، در سایت " همبستگی ملی ؟!!" شعاری محوری طرح می‌شود:
«صلح و آزادی – مرگ بر اصل ولایت‌فقیه – مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر»....

در ظاهر، این شعار بر نفی استبداد در هر شکل آن تأکید دارد؛ اما در یک خوانش دقیق‌تر روانکاوانه–سیاسی، می‌توان لایه‌های پنهان‌تری را مشاهده کرد. این نوع صورت‌بندی، با قرار دادن دوگانه‌ای ظاهراً برابر («شاه» و «رهبر») تلاش می‌کند یک هم ‌عرضی مصنوعی بسازد؛ هم‌‌عرضی که در بستر واقعی جامعه ایران، کارکردی مشخص پیدا می‌کند: انتقال تمرکز از مبارزه با یک ساختار سرکوبگر مستقر(جمهوری اسلامی) به تخریب و بی‌اعتبارسازی آلترناتیوی دیگر، به‌ ویژه جریانی که از حمایت اجتماعی میلیونی ایرانیان برخوردار است.

در این چارچوب، آنچه در پوشش «مبارزه با استبداد» عرضه می‌شود، در عمل به ابزاری برای هدف‌ گیری رقبای سیاسی بدل می‌گردد. به‌ ویژه وقتی این شعارها در کنار ادبیاتی قرار می‌گیرند که به‌ طور ضمنی یا مستقیم، رهبری عقیدتی را به‌عنوان تنها آلترناتیو مشروع برجسته می‌کند. اینجا با یک مکانیسم کلاسیک روانی مواجهیم: «حذف دیگری» از طریق هم ‌سطح‌ سازی و سپس جایگزینی آن با یک مرکزیت یگانه.

از منظر روانکاوانه، این الگو نشان ‌دهنده نوعی «نیاز به انحصار» است؛ نیازی که ریشه در ساختار شخصیتی و ایدئولوژیک رهبری دارد. در چنین ساختاری، وجود هر آلترناتیو مستقل، نه به‌عنوان یک امکان دموکراتیک، بلکه به‌عنوان تهدیدی علیه انسجام روایت مرکزی تلقی می‌شود. بنابراین، حتی در لحظاتی که شعار «آزادی» داده می‌شود، سازوکارهای حذف و مرگ رقیب سیاسی به ‌طور هم‌زمان فعال هستند.

این نقطه آغاز فهم یک پدیده گسترده ‌تر است: تصاحب کامل معنا و تجربه توسط ایدئولوژی.

در نگاه سنتی، «سیزده ‌بدر» روزی برای رهایی، گسست از فشارهای روزمره و بازگشت به سادگی و طبیعت است؛ لحظه‌ای برای تجربه زیستِ بی ‌واسطه و انسانی. اما در چارچوب یک ساختار ایدئولوژیک بسته، همین مناسبت و دیگر مناسبت های ملی یا مذهبی می‌توانند به‌ کلی دگرگون شوند و به ابزاری برای بازتولید قدرت و کنترل ذهن بدل گردد. وقتی برای چنین روزی شعارهایی با مضامین «نبرد»، «فدا»، «تعهد» و «سرنگونی» ساخته و ترویج می‌شود، در واقع با فرایندی مواجهیم که در آن حتی لحظات فراغت و شادی نیز از چنگ ایدئولوژی رها نمی‌مانند.

برای نمونه، در برخی پیام‌ها و ادبیات رسمی این جریان، مفاهیمی چون «خون شهیدان و رنج اسیران»، «جنگ سرنوشت»، «آمادگی برای نبرد نهایی» و «پاسخ قهرآمیز» در کنار مناسبت‌های عمومی یا حتی آیین‌های غیرسیاسی قرار می‌گیرند. این هم‌نشینی، تصادفی نیست؛ بلکه نشان‌ دهنده تلاشی آگاهانه برای پیوند زدن تمام ابعاد زندگی فردی و جمعی با یک روایت ایدئولوژیک خاص است.

از منظر روانکاوانه، این فرایند را می‌توان نوعی «تصاحب کامل زیست‌جهان» دانست. در این وضعیت، فرد دیگر نمی‌تواند تجربه‌ای مستقل از چارچوب ایدئولوژیک داشته باشد. حتی شادی، طبیعت، یا یک روز تفریحی نیز باید در خدمت بازتولید وفاداری و تعهد قرار گیرد. این یعنی حذف تدریجی «خودِ زیسته» و جایگزینی آن با «خودِ ایدئولوژیک».

این پدیده، بازتابی از دگردیسی خود رهبری نیز هست. رهبری که در آغاز ممکن است با شعار آزادی و رهایی ظهور کند، در مسیر زمان- به‌ ویژه پس از تصمیمات نسنجیده پرهزینه و خطاهای استراتژیک- به نقطه‌ای می‌رسد که برای حفظ اقتدار، نیازمند کنترل همه ‌جانبه پیروان می‌شود. این کنترل، از سیاست فراتر می‌رود و به قلمرو معنا، احساس و حتی آیین‌های فرهنگی نفوذ می‌کند. در چنین وضعی، هیچ چیز «خارج از ایدئولوژی» مجاز نیست.

حال اگر چنین ذهنیتی به سطح حاکمیت یک کشور تعمیم یابد، پیامدهای آن به‌ مراتب خطرناک ‌تر خواهد بود. ساختاری که در درون خود، تفکر مستقل را سرکوب کرده و اطاعت بی‌ چون ‌و چرا را جایگزین آن کرده است، در سطح جامعه نیز همین الگو را بازتولید خواهد کرد. در چنین نظامی، دموکراسی به ‌سرعت به پوسته‌ای بی‌محتوا تبدیل می‌شود؛ انتخاباتی بدون انتخاب، و قوانینی بدون امکان تفسیر مستقل.

در اینجا، تناقض بنیادین میان این واقعیت درونی و تصویری که از بیرون ارائه می‌شود، آشکار می‌گردد. از یک سو، برنامه‌هایی با ظاهر دموکراتیک (ده ماده یی)- مانند تأکید بر آزادی بیان، حقوق بشر، برابری و حاکمیت مردم- مطرح می‌شود؛ و از سوی دیگر هم زمان، در درون همان ساختار، مفاهیمی چون رأی، انتخاب و حتی تفکر مستقل، بی‌اعتبار یا زائد و حتی کفر تلقی می‌گردند. این شکاف، نشان ‌دهنده نوعی «دوگانگی ساختاری» است: زبانی برای بیرون، و واقعیتی متفاوت در درون.

این دوگانگی، زمانی معنای سیاسی روشن‌تری پیدا می‌کند که به موضع‌گیری این جریان در برابر دیگر نیروهای اجتماعی و سیاسی نگاه کنیم. به ‌ویژه در قبال خواست بخش قابل ‌توجهی از جامعه ایران که نام شاهزاده رضا پهلوی را به‌ عنوان گزینه‌ ی رهبری در دوران گذار مطرح می‌کنند و از اصولی چون ائتلاف سیاسی با دیگر نیروها، مراجعه به رأی مردم، و تعیین نوع حکومت از طریق صندوق رأی و حق حاکمیت ملی در ایرانی یک پارچه حمایت می‌کنند.

مسأله، صرفاً یک فرد یا یک جریان خاص نیست. مسأله این است که چنین ذهنیت ایدئولوژیک و تمامیت‌ خواهی، اساساً ظرفیت تحمل هیچ آلترناتیو دیگری را ندارد. حتی اگر در گفتار اعلام شود که «هرکس بتواند این نظام را سرنگون کند، مورد حمایت ماست»، در عمل، نشانه‌های روشنی از نفی و تخطئه دیگران دیده می‌شود. این تناقض، بار دیگر نشان می‌دهد که ادعای تکثرگرایی، بیش از آنکه یک باور باشد، یک ابزار تاکتیکی است.

در جامعه‌ای مانند ایران- با جمعیتی حدود ۹۰ میلیون نفر و تنوع گسترده قومی، دینی و فکری- هیچ پروژه سیاسی‌ای بدون پذیرش تکثر و بدون تکیه بر اصول دموکراتیک نمی‌تواند به ثبات و مشروعیت برسد. دموکراسی، صندوق رأی، برابری حقوقی شهروندان و حق تعیین سرنوشت، نه گزینه‌هایی تزئینی، بلکه ضرورت‌هایی بنیادین‌اند. این در حالی است که در چارچوب رهبری عقیدتی، چنین مفاهیمی یا بی‌اعتبار شمرده می‌شوند- به آنها برچسب تمایلات بورژوایی زده می شود- یا در خدمت ایدئولوژی بازتعریف می‌گردند.

تجربه ۴۷ سال گذشته در ایران، خود گواهی روشن بر پیامدهای حاکمیت یک ایدئولوژی بسته ولایی و غیرقابل نقد است. نظامی که بر پایه حقیقت انحصاری و اطاعت ایدئولوژیک شکل گرفت، در عمل به سرکوب و کشتار و شکنجه و اعدام و فقر و بحران‌های عمیق اجتماعی انجامید. این تجربه تاریخی، اهمیت فاصله گرفتن از هر نوع ساختار مشابه را دوچندان می‌کند- حتی اگر با ظاهری متفاوت و زبانی مدرن عرضه شود.

در نهایت، آنچه امروز به‌عنوان یک ضرورت تاریخی پیش روی جامعه ایران قرار دارد، نه جایگزینی یک ایدئولوژی با ایدئولوژی دیگر، بلکه گذار به نظمی مبتنی بر آزادی، دموکراسی، سکولاریسم، حقوق بشر و حاکمیت ملی است. نظمی که در آن، هیچ فرد یا جریانی حق انحصار حقیقت را نداشته باشد، و آینده کشور از مسیر اراده آزاد شهروندان تعیین شود.

بازخوانی و نقد چنین الگوهایی-از نحوه بهره‌ برداری از آیین‌هایی چون سیزده‌ بدر تا ادعاهای کلان سیاسی-در همین راستا معنا پیدا می‌کند: تلاشی برای جلوگیری از تکرار چرخه‌هایی که پیش‌تر هزینه‌های سنگینی بر جامعه تحمیل کرده‌اند، و برای گشودن افقی که در آن، آزادی نه یک شعار، بلکه یک تجربه زیسته برای همگان باشد.

دوم آوریل ۲۰۲۶

هوشنگ رشدیه

منبع:پژواک ایران