«بیا بیا» و تهدید جنگ داخلی؛ افول یک «رهبر عقیدتی»
هوشنگ رشدیه
باز هم "رهبر عقیدتی" پس از یک دو روزی سکوت، از غار خلوت خویش سر برآورده و با همان لحن آشنا اعلام خطر کرده است که گویا "بچه شاه" میخواهد با کمک خارجی به "نخستین شهر آزاد شدهٔ ایران" وارد شود. بلافاصله هم با ژست پیشگویانه یادآوری میکند که قبلاً گفته بود "حرف شورشگران و ارتش آزادیستان هم ساده و روشن و فقط دو کلمه است: "بیا! بیا!"؛ عبارتی که اگر آن را از زبان شاعرانه بیرون بیاوریم، در فرهنگ لغت سیاسی ایشان معنایی ساده دارد: بیا تا با تو بجنگیم و خونت هم به گردن خودت. به بیان دیگر، اگر کسی پا به میدان بگذارد که خارج از دایره تنگ "تنها آلترناتیو" باشد، نسخهاش از پیش پیچیده شده است.
پس از این اعلام آمادهباش، طبق معمول نوبت به استدلالهای شگفتانگیز میرسد. از آنجا که در طبله عطاری ورشکسته سیاست ورزی ایشان چیزی برای عرضه باقی نمانده، زمین و زمان به هم بافته میشود تا ثابت شود هر حرکت سیاسی خارج از مدار ایشان ــ از اعتراضات مردم در داخل تا فعالیتهای مخالفان در خارج ــ در نهایت به سود «کینگ مجتبی خامنهای» تمام میشود. عجبا! مبارزهای که مردم ایران فقط در دیماه گذشته بهای آن را با خون بیش از چهل هزار تن شیدای آزادی پرداختهاند، مبارزهای که در خیابانهای ایران و در تجمعات ایرانیان خارج از کشور با شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و با محوریت نقش سیاسی "شاهزاده رضا پهلوی" برای "دوران گذار" بیان شده است، ناگهان در تحلیل ایشان تبدیل میشود به هدیهای برای ولیعهد تازهنفس ولایت فقیه.
کسی که این استدلال را چند بار پشت سر هم بخواند، ناگزیر از خود میپرسد چه بر سر منطق سیاسی آمده است. ظاهراً شکستهای پیاپی و این واقعیت ساده که امروز در فضای واقعی جامعه ایران کمتر کسی نام و نشانی از این "رهبر عقیدتی" میبرد، چنان تلخ و سنگین و گزنده بوده که نتیجهاش وعده جنگ داخلی علیه مردمی شده است که مسیر سیاسی دیگری را انتخاب کردهاند. در این روایت عجیب، همه چیز ساده است: یا مردم باید "یگانه آلترناتیو" را بپذیرند و با کمک خودشان "بانو رئیسجمهور" را به جای "کینگ مجتبی" بر تخت حکومت مادامالعمر بنشانند، یا آماده باشند که ارتش آزادیستان دمار از روزگارشان درآورد.
جلق الخالق! اگر چنین الگویی قرار است نامش دموکراسی باشد، پس باید فاتحه صندوق رأی را پیشاپیش خواند. البته پاسخ از قبل آماده است: رأی مردم چندان اهمیتی ندارد. همان مردمی که روزگاری در ادبیات سازمان "خلق قهرمان" بودند، وقتی به فرمان تشکیلات رأی ندادند، ناگهان به "تودههای بیهوده" تبدیل شدند. در عوض، صرف "مبارزه" چهلوپنجساله سازمان، اگر بتوان آن را "مبارزه" خواند، سند مشروعیت این جریان است؛ یعنی تاریخ مبارزه به تنهایی حق حکومت دائمی میآورد. اگر کسی هم جرئت کند بپرسد چرا، لابد باید منتظر باشد تا "ارتش آزادیستان" پاسخ را با ادبیات نظامی بدهد.
فقط توجه کنید همین جریانی که امروز با حرارت درباره دخالت خارجی خطابه میخواند، فراموش میکند که بیش از دو دهه از عمر استراتژیک خود را در خاک عراق و در کنار حکومت صدام حسین گذرانده است؛ همان عراقی که برای "رهبر عقیدتی" به قیصریه یی دائمی تبدیل شده بود. گویی حضور در آنجا نه دخالت خارجی محسوب می شد و نه تضاد با منافع ملی داشت!!
چهار دهه سیاستورزی با چنین استراتژیهایی کج و معوج، نسلهایی از جوانان را در گرداب تصمیمهایی فرو برد که نتیجهاش برای بسیاری چیزی جز تباهی و از دست رفتن جانها و سالهای عمر نبود. اکنون همان صدا دوباره از آغاز جنگی تازه سخن میگوید؛ جنگی این بار نه با استبداد حاکم، بلکه با مردمی که ترجیح دادهاند در مبارزه با جمهوری اسلامی مسیر دیگری را دنبال کنند.
راستش را بخواهید قصدی برای نوشتن در این باره نبود. نقد سیاسی زمانی معنا دارد که هدفی مشترک وجود داشته باشد؛ هدفی چون آزادی، دموکراسی و بهروزی مردمی که زیر فشار استبداد دینی زندگی میکنند. در چنین شرایطی وظیفه ملی آن است که نیروهای سرنگونیطلب، با وجود اختلاف نظر، در یک ائتلاف سیاسی گسترده گرد هم آیند و با زبان و عمل مشترک برای کوتاه کردن دست این رژیم از سر ایران تلاش کنند. اما بحث کردن با "رهبر عقیدتی" و جریانش بیشتر شبیه بحث کردن با لوطیها و لاتهای محلات قدیم است؛ همانهایی که استدلال را برنمیتافتند و زبانشان چیزی جز فحش، مشت و لگد و نوک تیز چاقو نبود.
اگر بخواهیم کمی هم دلسوزانه نگاه کنیم، شاید بد نباشد پیشنهادی کاملاً انسانی مطرح شود. بیشک اگر کسی جای "بانو رئیسجمهور" بود، بهتر میدید که در اولین فرصت "رهبر عقیدتی" را به یک مرکز روان درمانی مجهز معرفی کند؛ جایی که متخصصان با حوصله بیماران خطرناک روان پریش را درمان میکنند تا بیش از این به "خلق قهرمان" آسیب نرسد. چرا که چهار دهه آزمون و خطا، وعدههای بزرگ و استراتژیهای درهم وبرهم به اندازه کافی هزینه بر جامعه تحمیل کرده است.
در نهایت آنچه باقی میماند تصویری تلخ اما آموزنده از تاریخ سیاسی معاصر است: جریانی که خود را "تنها آلترناتیو دموکراتیک اسلامی" مینامد، در عمل اما هر صدای متفاوتی را با تهدید و ارعاب پاسخ میدهد، آنهم نه در میهن آزاد شده که در غربت تبعید!!.
هوشنگ رشدیه
16 مارس 2026
منبع:ایران اینترنشنال