PEZHVAKEIRAN.COM عصر روشنگری و پیدایش مفهوم حقوق بشر(بخش سوم)
 

عصر روشنگری و پیدایش مفهوم حقوق بشر(بخش سوم)
زهره محسنی پور

«انسان چنانکه بايد مقدس نيست، اما بر او واجب است تا انسانيتی را که در اوست، با تقدس بنگرد

ايمانوئل کانت

«آنکه آزادى را قربانى امنيت نمايد، نه شايسته داشتن آزادى است و نه لايق برخوردارى از امنيت

" بنيامين فرانکلين"

همانطور که قبلا گفته شد، فلاسفه رواقی معتقد به برابری افراد انسانی بودند. مسیحیت نیز در آغاز حیاتش کوشید تا خود را با اندیشه های رواقی پیوند زند. متفکران مسیحی با تکیه برآموزه های عهد عتیق (تورات) به آزادی و برابری انسانها معتقد بودند، زیرا در تورات آمده بود که خداوند انسان را همانند خودش خلق کرده است. افزون بر این، منزلت انسان در[شریعت مسیحی]، در صحنه ای به اوج می رسد که خداوند به فرزندش(عیسی) پیکر و شمایل انسانی می بخشد و اجازه می دهد همان پیکر برای رستگاری بشریت بر صلیب جان سپارد. البته بنیان این باور نیز همانند اندیشه رواقیان بر وجود دو جهان استوار شده بود، جهان نیک و بد. انسان با ارتکاب گناه از خداوند دور و از بهشت رانده شده است. بنابراین زندگی زمینی در نقطه ی مقابل زندگی در بهشت خداوند قرار داشت. پس تنها راه برای آدمیان آن بود که با ایمان به آموزه های کلیسا، در پی دستیابی به زندگی واقعی درآن جهان باشند. از این رو، آن دسته از حقوق بشر که از اصل تابعیت از خدا برخاسته، نمی توانستند در زندگی زمینی انسان ها شکوفا شوند.

اندیشمندان پرنفوذی مانند «توماس فن آکین» بودند که متاثر از فلسفه ارسطو و رواقیان، بر آزادی وجدان تمامی انسان ها صحه می گذاردند. البته این آزادی (آزاد بودن در بندگی خدا)، فقط در چارچوبی بود که کلیسا معین می کرد. حکم جاری در مورد کافران این بود که: «خارج از کلیسا رستگاری و تبرک وجود ندارد»، این اصل ، به دنیای آخرت منحصر نبود، مرتدان ، حق مالکیت و حیات نداشتند.

از منظر حقوق بشر، تا قرن یازدهم سده های میانه، دوران تاریک تاریخ بشر است. در این دوران، دو حوزه قدرتی جداگانه از یکدیگر وجود داشت : 1 ـ حوزه قدرت پادشاه    2 ـ حوزه قدرت پاپ و کلیسا، که گاه این دو بر سر گسترش حوزه قدرت خود به جنگ و مقابله با یکدیگر می پرداختند و گاه دیگر، برای حفظ همان حوزه قدرت، با یکدیگر به سازش می رسیدند . البته کشاکش این دو قدرت یعنی شاهان و پاپ ها، در روند تکامل تاریخی خود به جدایی کامل کلیسا از دولت منجر گردید و بدین ترتیب، فضایی برای طرح اندیشه های تازه در باره حقوق انسانی ایجاد می شود.

بطور کلی نوع برخورد با حقوق بشر در سده های میانه، دوگانه بود: از آنجا که کلیسا مدعی حقیقت مطلق بود، هیچ حقوقی را برای دگراندیشان به رسمیت نمی شناخت و ایده ی «حاکمیت اقتدار الهی»، فرصتی برای شناسایی حقوق انسانها، فراهم نمی ساخت. از طرف دیگر، اندیشمندان مسیحی با استفاده از آموزه های تورات و انجیل و استناد به آزادی و برابری انسانها در وضعیت اولیه یعنی در بهشت، ضربه های نابود کننده ای بر نهادهای برده داری وارد کردند و با تکیه بر روایت های دینی از جمله آفرینش انسان به مثابه تصویر قرینه ای از خداوند و مصلوب شدن مسیح در راه رستگاری انسان، جایگاه انسان را در نظام آفرینش ارتقا بخشیدند، بطوری که این امر در هدایت اندیشه بشری به پایه های نظری «حقوق بشر» به مفهوم امروزین آن تاثیر بسزایی داشت.

جنبش اومانیسم

در دوره رنسانس، نهضت اومانیسم یا همان انسان گرایی، تاثیر عمیقی بر جامعه اروپا نهاد. از قرن پانزدهم، جنبش فکری اومانیسم علیه برتری افکار کلیسا در تمام عرصه ها، عصیان کرد. این جنبش تلاش داشت، هنر و علم را از بندهای کلیسا آزاد کند. امید این بود که با «نوزایی» سرمایه فرهنگی باستانی، بتوان به درجه والاتری از مفهوم انسانیت دست یافت. با این همه، این جنبش نتوانست  به آزادی مستقیم فرد از قیمومت مذهبی و دولتی منتهی شود، زیرا این جنبش فقط  به محفل کوچکی از اهل اندیشه محدود می شد. اما تفکر نوین، راه را برای زایش دولت مقتدر مدرن هموار ساخت.( به عقیده من یک جنبش فکری، زمانی موفق و منشاء  اثر عمیق در جامعه خواهد شد که بتواند با عموم مردم ارتباط برقرار کند. اما متاسفانه این جنبشهای فکری همیشه دارای این ایراد هستند که قادر به برقراری این ارتباط با توده و عموم مردم نیستند. من می بینم که هم اکنون نیز در این شرائط زمانی، روشنفکران ما فقط در سطح فهم یکدیگر صحبت می کنند و تز یا راه حل ارائه می دهند. نتیجه آن خواهد بود که این اندیشه ها در سطح همان محافل روشنفکری باقی خواهد ماند، چون خودشان فقط خودشان را می فهمند و توده مردم را از آنان بهره ای نیست. )

تولد دولت مدرن

نیکول ماکیاولی، در آغاز قرن شانزدهم،  آموزه «مصلحت دولتی» را تدوین کرد. او به ضرورت وجود یک «نهاد» معتقد بود  که وظیفه اش حفاظت از انسان ها در برابر یکدیگر و پی ریزی نظمی مقبول بود. وی با تکیه بر اصل  «هدف وسیله را توجیه می کند»، بر آن بود که فرمانروا باید بتواند در حالت اضطرار، زور و حیله را جایگزین اخلاق و حقوق کند. او استقلال ملی، عظمت و قدرت دولت را امری ایده آل تلقی می کرد که سیاستمداران باید آن را فارغ از اخلاق فردی و رعایت آزادی شهروندی، به مثابه غایتی دنبال کنند.  اگر چه آموزه «مصلحت دولتی» ماکیاولی مصالح «حاکمیت» را بیشتر مورد توجه قرار می داد، اما توانست منشاء یک اثر مهم شود و آن هم اسطوره زدایی از مفهوم قرون وسطایی و آسمانی «حکومت» بود.  بدین ترتیب این نظریه با زمینی کردن «حکومت»، گامی مهم در جهت دنیوی کردن نظام سیاسی برداشت.

چند دهه بعد، حقوقدان فرانسوی، ژان بُدن، ایده «استقلال دولت» را طرح کرد. او که وضعیت آشفته فرانسه در جنگ های «هوگنوتن» را دید، مانند ماکیاولی آرزومند دولتی بود که با کارکردی قاطع، قادر به حفظ امنیت جامعه باشد. آن استقلالی که او آن را فقط در شأن شهریاران می دید، بالاترین درجه اقتدار بود که از هرگونه تعهد به مرجع اقتدار دیگری بی نیاز است.

بر طبق ایده «استقلال دولت» هیچ قانونی مجاز نبود تا اقتدار دولت را محدود یا مخدوش سازد. «بُدن» دولت را بر فراز همه ی زیردستان قرار داد و او را از تسلط و فرمانبری از مرجع مقتدر دیگری مانند کلیسا، بی نیاز ساخت. در این سامان فکری، دولت دارای اختیار ویژه مانند «اِعمال قهر» بود، اما در مقابل وظیفه داشت تا از بنیادهای نظم اجتماعی مانند خانواده و مالکیت حمایت و آنها را حفاظت کند. بدین ترتیب، شناسایی انحصاری «اعمال قهر» برای دولت به معیاری برای مدرنیته و استقلال یک دولت تبدیل شد. هر دو نظریات یاد شده، پایه های نظری حکومت مطلقه را می ساختند.

توماس هابز

توماس هابز، متفکر انگلیسی قرن هفدهم است که فلسفه سیاسی خود را در، مهم ترین اثرش «لویاتان» ارائه داده است. بسیاری از پژوهشگران، او را نظریه پرداز حکومت مطلقه می شناسند و پاره ای دیگر، او را راهگشای اندیشه ی «حقوق بشر» در دوران جدید می شناسند.

هابز بر خلاف بسیاری از فلاسفه، انسان را یک موجود اجتماعی نمی داند و اجتماعی بودن او را خلاف حالت طبیعی زندگی انسان می داند. منظور از «حالت طبیعی» دورانی از زندگی بشر است که گروه های انسانی تشکیل نشده اند. در این «وضعیت طبیعی»، همه ی انسانها آزاد هستند و هر انسانی از این «حق طبیعی» برخوردار است که برای بنیادی ترین حق خود، یعنی «حفظ خویشتن» تلاش کند، لذا انسان مجاز است با راهنمایی «خرد»، هر وسیله یا اقدامی را که برای این حفظ این حق ضروری است، مورد استفاده قراردهد. اما نتیجه منطقی چنین وضعیتی، کشاکش مستمر بین افراد است که حتی از ابزار قهر آمیز هم استفاده می کنند. هابس آن را «جنگ همه علیه همه» می نامد.

انسان برای رهایی از این وضعیت، تن به پیمان زندگی اجتماعی می دهد اما به علت تمایلات غیراجتماعی ِافراد نمی توان انتظار داشت که خودشان حقوق یکدیگر را رعایت کنند و امنیت را برقرار سازند، زیرا هابس معتقد است که: «انسان، گرگ ِانسان است».

بنابراین باید که هیئت حاکمه ای با قدرت مطلق را بسازند تا قوانین را با زور و قدرت اعمال کند و به جنگ پایان بخشد. او بر این باور است که «قوانین موضوعه بدون شمشیر، چیزی جز کلمات نبوده و به هیچوجه نیرویی برای امنیت یک فرد ندارد».

هابس به تساوی افراد باور دارد اما تشکیل حکومت مطلقه را یک اجبار می داند، او می گوید: « دولت یک لویاتان ـ غول دریایی ـ است و هیچ کس لویاتان را دوست نداشته و به آن احترام نمی گذارد

در واقع ، هابس با طرح «وضعیت طبیعی» و «حق طبیعی ِ» انسان، فرد انسانی را تنها خاستگاهِ تشکیل «دولت» می داند. همین جایگاه فرد انسان در اندیشه ی سیاسی او، شاخص گسست فلسفه ی سیاسی وی از سنت فلسفه های پیش از او است که همه،  حقوق و قوانین را نه ساخته و پرداخته ی انسان،  بلکه ناشی از نظامی الهی می دانستند.

شاخص دیگر اندیشه ی سیاسی وی، خرد باوری اوست. او معتقد است که اگرچه در «وضعیت طبیعی»،  قوانین وضع شده توسط انسان و یا نظام دولتی وجود ندارد، اما «قانونی طبیعی» حاکم است، و در نظر او «قانون طبیعی»  ، قاعده ای است که از «خرد انسانی» بر می خیزد.  بدین ترتیب، در نظر وی «قانون طبیعی» برخاسته از اراده ی الهی  یا  فوق بشری نیست، بلکه «ضرورتی»  ناشی از بصیرت انسان و خرد خودبنیاد او است.

شاخص دیگر اندیشه ی سیاسی او، امر «حقانیت دولت» است. مطابق نظریه ی قرارداد هابس، دولت حقانیت خود را مرهون انسانهایی است که از حق طبیعی خود به نفع تشکیل دولت چشم پوشی  کرده اند تا  به ترس و بی ثباتی حاکم بر روابط افراد انسانی پایان دهد. لذا «دولت» دیگر نه نهادی الهی یا طبیعی، بلکه ساخته ی دست انسان است. به این اعتبار است که پاره ای از پژوهشگران تاریخ اندیشه، نگرش او را، تجلی اندیشه ی سیاسی دوران جدید می دانند که درک مدرن از دولت را پدید می آورد.

اما هابس در نظریه ی خود به افراط کشیده می شود و قدرت و اختیارات زیادی برای دولت قائل می شود. او معتقد است که افراد از حق طبیعی خود به نفع حقوق موضوعه ی شهروندی چشم پوشی می کنند و انحصار «اعمال قهر» را به دولت وا می گذارند و زمانی که دولت تاسیس شد، مردم در قبال آن، چنان متعهد هستند که دیگر نمی توانند دستاویزی برای اعاده ی حقوق خود داشته باشند.

علیرغم این تنش در آرای هابس، او با مطرح کردن حق طبیعی ِ «حفظ زندگی» به عنوان موضوع کانونی اندیشه خود، در واقع گامی اساسی در تدوین نظریه های حقوقی دولت و تکامل اندیشه ی حقوق بشر در دوران جدید بر می دارد، بطوریکه برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، توماس هابس را راهگشای اندیشه ی حقوق بشر در دوران جدید می شناسند.

ادامه دارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

1 ـ سایت تاریخ فلسفه

2ـ سایت حقوق، فلسفه ی حقوق بشر، بهرام محبی

3ـ سایت برکه فلسفه

4 ـ اندیشه حقوق بشر، آکسل هرمان، ترجمه بابک سیاسی

زهره محسنی پور

 

 

منبع:پژواک ایران