نقش آموزش و پرورش در تحقق آزادی
زهره محسنی پور
انسان از آن رو که انسان است از حق آزادی برخوردار است. این حق را نه هیچ قدرتی می تواند به انسان بدهد و نه از او باز ستاند. آزادی انسان نامحدود نیست، بلکه حق مرزهای آن را تعیین می کند. برخورداری از آزادی به مثابه یک حق در صورتی که به قلمرو آزادی افراد دیگر تجاوز نکند، می تواند از مرزهای گسترده برخوردار باشد.
به تعبیر «روسو» انسان آزاد متولد می شود ولی همه جا در بند است. اما برای تحقق این آزادی چه می توان کرد؟ چگونه است که بسیاری از افراد و بسیاری از جوامع تن به استبداد می دهند و سلطه زورمداران را می پذیرند؟! اگر حقیقتا آزادی، ذاتی انسان است، این سلطه پذیری چگونه توجیه می شود؟ چگونه است که بخشی از ذات انسان، یعنی آنچه که لازمه انسانیت وی می باشد، از او سلب می شود ولی او طغیان نمی کند و حتی آن را می پذیرد؟!ضمن اینکه باید توجه داشت که از یکسو این استبداد پذیری، کار را برزورمندان و خودکامگان آسانتر می کند و آنها را در نقض حقوق افراد، در حد اعلای آن، جسور می کند و به پیش می راند؛ یعنی در واقع زمینه استبدادگری توسط خود جامعه برای آنان مهیا و تسهیل می شود و از سوی دیگر، میزان استبداد پذیری جامعه، می تواند شدت و حدت درجه استبداد حاکم را تعیین کند.
تحقق و فعلیت یافتن آزادی، مستلزم وجود عواملی است. مهمترین این عوامل، کیفیت نظام تربیتی و آموزشی جامعه است. با استفاده از اهرم تربیت و سیستم آموزشی می توان، افراد را آزاده و آزادیخواه و یا مستبد و استبداد پذیر پرورش داد. با یک تربیت صحیح و مبتنی برعقلانیت، می توان اصول کرامت و شان انسانی ، ارزشهای والای انسانی، تساوی حقوقی افراد بشرو احترام به حقوق دیگران را به کودکان یعنی آینده سازان، تعلیم داد و آنان را افرادی «آزاده» تربیت کرد. ذهن کودکان باید از همان دوران کنونی، نه تنها با مفهوم «حق» بلکه با مفهوم «تکلیف» نیز آشنا گردد، به طوریکه آموزه های مربوط به این «حق و تکلیف» در ذهن آنان، نقشی پایدار بندد. تحت بکارگیری یک آموزش علمی و مدون، کودک یاد می گیرد که به عنوان فرد انسانی دارای حقوقی است، و این حقوق، دیگران را در قبال وی مکلف می سازد ؛ (تکلیف دیگران برای رعایت حقوق وی) و متقابلا می آموزد که دیگران نیزهمانند او و در تساوی حقوقی با او، از حقوقی برخوردارند که وی را در قبال آنان مکلف می سازد.(تکلیف وی به رعایت حقوق دیگران) این آموزش، می بایست از آن چنان قدرت عقلانی ای و وجاهت اخلاقی برخوردار باشد که بتواند برای افراد اقناع عقلی و اخلاقی ایجاد نماید و آموزه هایش تبدیل به «باوری مستحکم» شود، باوری ریشه دار که جز آن به تصور عقل سلیم و وجدان بشری در نمی آید.
در این روند آموزشی و تربیتی، که متناسب با مراحل عمر کودک و به تناسب قوای فهم او پیش می رود، کودک در مراحل مختلف می آموزد تنها به قانونی گردن نهد که متضمن مصالح و خیر همگانی است و آن را عقل و وجدان می پذیرد . وی می آموزد که انسان ها حق دارند از آزادی برخوردار شوند، اینکه در برخورداری از آزادی چه هدف هایی را دنبال می کنند و در این راه از چه وسایل و ابزارهای شناخته شده ای بهره می گیرند، به خود آنها مربوط است. حکومت مدنی و هیچ نوع قدرت سیاسی حق ندارداز افراد بپرسد که در راه بهره گیری از آزادی به دنبال چه هدف ها و غایاتی برای دستیابی به سعادت خود هستند؛ قلمرو نظارت و اعمال نفوذ حکومت محدود است به روابط بیرونی افراد با یکدیگر، هرگاه افراد به مرزهای آزادی یکدیگر تجاوز کردند، بر حکومت است که پاسداری از حریم حقوق افراد را به آنان یاد آور شود و در صورت لزوم بر پایه قانون و با بهره گیری از قدرت قانونی مرزشکنان را به مجازات برساند؛اما حکومت نمی تواند به زوایای ذهن ها و لایه های وجدان های بشری رخنه کند، چه رسد به اینکه آنها را فاتحانه بگشاید و با فزون خواهی و استیلا طلبی در این قلمرو های ناممکن بر کرسی امر و نهی بنشینند. درسایه چنین آموزش و پرورشی، فرد نه تنها از تجاوز و تعدی دیگران به حریم حقوق خود برانگیخته می شود تا از حقوق خود دفاع کند بلکه از تعدی و تجاوز به حقوق دیگران نیز امتناع می ورزد و آن را بر خود مجاز نمی بیند.
آزادی در دو مرحله درون ذهنی و برون ذهنی تحقق می یابد. در مرحله درون ذهنی، عواطف کودک بر مبنای عقلانیت و اخلاق، علیه تجاوز، تعدی ، قانون شکنی ، بی نظمی، ظلم و ستم برانگیخته می شود، و تنفر از استبداد و خودکامگی ، در او بروز می کند، این تنفردر این حالت «کارکردی مثبت» دارد و کودک را از تجاوز و تعدی به دیگران باز می دارد. کودک در این مرحله درون ذهنی، یاد می گیرد تا به قانون مبتنی بر عقلانیت جمعی و منبعث از اراده عمومی آزاد احترام گذارد و از آن پیروی کند و مشروعیت هر قانونی را به محک عقل و اخلاق بسنجد؛ لذا این فرد دیگر در برابر قانونی که غیرعقلانی است، سر تسلیم فرود نمی آورد، به مقابله با آن برخاسته و به منظور احقاق حقوق خود تلاش می کند. فردی که به حقوق خود اکتفا می ورزد و چیزی را بیش از آن مطالبه نمی کند، در واقع به تکلیف خود نیز در برابر رعایت حقوق دیگران عمل کرده است، وقتی که مفهوم حرمت انسانی و حق او بر آزادی از طریق یک آموزش عقلانی در ذهن فرد استقرار یافت، او به باوری نسبت به این مفاهیم می رسد که در رفتارش متجلی می شود و این همان مرحله برون ذهنی آزادی است. انسان عملا آزاد یعنی کسی که آزادی ذاتی خود را به مرحله تحقق رسانده و از طریق تعلیم و تربیت، درک حقوق دیگران را در ذهن خود نیز مستقر کرده و آماده است تا در روابط اجتماعی خود، اصل «مراعات حقوق دیگران» را عملی سازد. به تعبیر کانت، رعایت حقوق دیگران مستلزم شناخت تکالیف خویشتن است.
در جامعه ای که افرادش، این مفاهیم را درک کرده اند، استبداد و دیکتاتوری جایی ندارد؛ کسی باورهای خود را به دیگران تحمیل نمی کند و مخالفان اعتقادات خود را منحرف و گمراه نمی نامد و همان حقوقی را که در ابرازعقیده، برای خود می شناسد برای دیگران هم می شناسد، قدرت تحمل مخالف و عقاید مخالف افزایش می یابد. هنگامی که نظام قانونگذاری جامعه در دست کسانی قرار گیرد که چنین تربیت شده اند، تصویب قانونی که مستلزم نقض حقوق طبیعی افراد باشد، نا محتمل به نظر می رسد.
یکی از ویژگی های حکومت های استبدادی آن است که نهادهای حکومتی را به خدمت خود و در جهت حفظ منافع خود به خدمت می گیرند. یکی از شاخص های حکومت دموکراتیک این است که نسبت این نهادها را به مردم نمی توان از نسبت آنها به حکومت تفکیک کرد؛ یعنی بکارگیری این نهادها توسط حکومت، عین خدمت آنها به مردم است، اما در حکومت های فاسد و خودکامه، این نهادها فقط در خدمت حکومتند و نه در خدمت مردم، چه اینکه بین منافع حکومت با منافع مردم، تناقض آشکار وجود دارد؛ بدیهی است که در میان نهادهای حکومتی، نهادهایی چون آموزش و پرورش، آموزش عالی و دانشگاه ها ، رادیو و تلویزیون، به لحاظ نقشی که در ساختن ذهنیت افراد و باورهای جامعه دارند، به مراتب برای حکومت حائز اهمیت بیشتری می باشد.
به لحاظ اهمیت همین عنصر آموزش و پرورش است که روسو با اعتقاد به اهمیت «آموزش » کتابی در جهت آموزش کودکان به نام «امیل» می نویسد و در آن اصول آموزش و پرورش کودک را شرح می دهد.
تربیتی که در آن اصل آزادی تعلیم داده نشده است، این نتیجه را به بار می آورد که در وجود افراد جامعه، به جای اینکه عواطف تابع عقل شوند، عقل تابع عواطف می گردد؛ به عبارتی می توان حکومت این ملت ها را «حکومت عواطف برعقل» نامید.
باید که از کودکی به کودکان «عقل ورزیدن» را آموخت و باید به آنان آموخت که تنها از قانونی تبعیت کنند که به پیروی از عقل تدوین شده و منافع همگانی را نمایندگی می کند، آنان باید یاد بگیرند که بدون وجود قانون و پیروی از آن، جامعه ی مدنی پا نمی گیرد، اما باید میان قانون و فرمان های خودکامگان تفاوت نهاد. فرمان های خودکامگان، نه عقلانی اند و نه خیر و مصالح عمومی را در بر می گیرند. اراده ی حاکمان باید ، متضمن مصالح همگان باشد و تنها در این صورت است که قوانین، دارای اعتبار و مشروعیت می شوند. کانت در اهمیت خرد می گوید:
" با یک انقلاب شاید براندازی خودکامگی فردی و زورگویی آزمندانه و یا قدرت پرستانه به دست آید. اما اصلاح واقعی شیوه ی تفکر از آن برنمی آید و خام داوری های تازه، در کنار خام داوری های کهن، افزار راهبری توده ی عظیم اندیشه باختگان می شود."
آرى، همانطور که کانت می گوید شاید با انقلاب بتوان خودکامه ای را برانداخت و حکومتی دیگر، را جانشین آن ساخت، اما بدون تردید شیوه تفکر استبدادی را نمی توان با توسل به انقلابهای اجتماعی از بین برد. براندازی یک حکومت سیاسی مستبد، الزاما به معنای از میان رفتن تفکر استبدادی در جامعه نیست. در جوامع استبداد زده ، در کنار یک انقلاب اجتماعی، باید جنبشی فکری به منظور ایجاد تحول در ارزشها و باورها و نحوه تفکراجتماعی برپا کرد. برای زدودن استبداد، تنها سرنگونی حکومت خودکامه کافی نیست، که باید تفکر استبداد ساز، تفکر حامی استبداد و تفکر استبداد پذیر را اصلاح کرد و این اصلاح هم از راه شور انقلابی تنها میسر نمی گردد، بلکه باید مبتنی بر عقلانیت و خرد باشد، لذا ، با روشنگری می توان به اصلاح اندیشه نسل حاضر و با آموزش و پرورش صحیح به تربیت نسل آینده در جهت خیر همگانی جامعه اهتمام ورزید
منبع:پژواک ایران
