کاپیتان رفت!
مهدی اصلانی
ساعت از نیمههای شب گذشته بود. زنگ زد و اومد بالا.
سر صبحانه حرف گُل انداخت. پرسیدم پرویز تعریفات از رفاقت چیه؟
«رفاقت یعنی وقتی ساعت دو بعد نصفهشب زنگِ خونه را زدم، نپرسی چی شده؟ چرا الان! خُب صبر میکردی صبح میشد بعد میاومدی؟ فقط بپرسی چیزی خوردی، گشنهات نیست؟ و جا را پهن کنی.
پیش از کرونامرگی در یکی از آمدنهای شِزِمگونهاش، صحبت اُنس بود و بطری ویسکیی مرغوب در میان! که پرویزخان کیفیخور بود.
گفت فیلم باحال تو بساط چی داری. پرسیدم عزیزِ میلیون دلاریی کلینت ایستوود را دیدی؟ گفتم کلینت ایستوود یهجورایی مثل خودته تو همهجا غیر از دروازهبانی از دفاع راست در کیان تا دفاع آخر و هافبک وسط و فوروارد در بازی با استرالیا بازی کردی. ایستوود هم از وسترن اسپاگتی و خوب بد زشت تا کارگردانی و ... همهجا حضور مؤثر داشته. نابغه است.
داستان فیلم: مگی دختری دهاتی و تنها و پابهسنگذشته و بیپول است و عاشق بوکس حرفهای. با اصرار میخواهد فرانکی( کلینت ایستوود) مربیاش شود. فرانکی رکاب نمیدهد. مگی برای رام کردن فرانکی متوسل به اسکرپ (مورگن فریمن) دستیار و دوست فرانکی میشود. مگی به بالاترین مقام بوکس میرسد و پشتِ سرِ هم میبرد و معروف میشود و پول میسازد. رابطهی مگی و فرانکی به رابطهی پدر و دختر شبیه میشود. مگی درحادثهای دچار آسیب و قطع نخاع و فلج دائم میشود.
فیلم زانپس به حوزهی رنج و کیفیت زندهگی و حق انتخاب زنده ماندن یا مرگ میپردازد. پایان درخشان و تراژیک فیلم این پرسش بهمیان میکشد: آیا مدد رساندن به رنج یک انسان با گرفتن چیزی که زندهگی نام دارد میتواند بیان عشق و انسانیت باشد؟
مگی که امیدی به بهبود ندارد مکرر از فرانکی میخواهد تماماش کند!
فرانکی نخست مقاومت میکند اما نهایت درتاریکیی شب در بیمارستان با تزریق دارو و قطع اکسیژن به زندهگیی مگی پایان میدهد!
بعد پایان فیلم و به ته رسیدن یک بطر ویسکیی مرغوب، پرویز که چشم خیس کرده بود رو به من چشم ریز کرد و فحش معروفاش که میراثِ آقافکری به شاگردانش بود را نثارم کرد و گفت: خارج...ه اگه من یهوقت این فُرمی شدم تو رفیقِ دکتر دوروبر و تو دستوبالات زیاد داری یه چیزی بگیر فرو کن تو تنم نزار ذلیل بشم!
در آخرین دیدارمان (بیمارستانی در پاریس) که تا نوکِ جهان غمانگیز بود، نه مرا به یاد میآورد و نه دیگر حتا خودش را!
از نیمکت نشینی وحشت داشت وقتی با مستطیل سبز وداع کرد هنوز سه چهارسالی جا داشت فوتبال بازی کند میگفت مرگ ورزشیام زمانی میرسد که مربی به خودش اجازه دهد مرا تعویض کند! بههنگام از نیمکت برخاست.
تمام شهرتش از ورزش را ریخت داخل پاکت سیاست و عشق به فدایی. از فوتبال به سیاست و زانپس تبعید و انتقال بزرگ از باشگاه سیاست و پیوستن به تیم فرهنگ و انتشار آرش!
میخواست والیبالیست شود، روزگار اما سرنوشتی دیگرگون برایش رقم زد. سال ۱٣۴۱ منصورخانِ امیرآصفی سرمربیی باشگاه کیان بازی او را پسندید و از تیم دوم باشگاه البرز به کیان برد. پدرش مشآراز ناتوان از پرداختِ هزینهی اولین سفر فوتبالیاش بود. امیرخان، دستگیر شاگرد شد و اجازهاش را از مشآراز گرفت و با ٣۵ تومان پولِ توجیبی و رهتوشهی راه، اولین مسافرتِ فوتبالی پرویز که هنوز تا «خانِ» فوتبال شدن که همه او را پرویزخان صدا کنند فاصله داشت. کمتر کسی حدس میزد طفل شیرین و بچهی گردوقلنبه و دوستداشتنیی پشتِ انبارگندم و صابونپزخونه با فاصلهای کوتاه در هجدهسالهگی به تیم ملی دعوت شود.
آسمانِ المپیکِ توکیو در سال ۱۹۶۴ میلادی شهادت به درخشش ستارهی اول فوتبال سرزمینمان داد. به سرعت قد کشید. از خاک سر برکشید و چشم باز نکرده همقدِ کاجهای استادیوم المپیک توکیو شد. در بازگشت از ژاپن مجلههای ورزشی از ظهور ستارهای درخشان در آسمان فوتبال ایران خبر دادند. عطاء بهمنش لقبِ «تانک تیم ملی ایران» را به وی بخشید، حالا دیگر دختر مدرسهایهای تیردوقلو که موهای دماسبیشون را با روبانهای قرمز میبستند، پشتِ جلدِ کلاسوراشون مزین به اولین عکسِِ بچهمحلشون در کیهان ورزشی کرده و آنرا به سینه میفشردند و پُزِ بچهمحلشون را میدادند. پرویزخان که دیگر هیچکس او را پرویز صدا نمیزد، شده بود خانِ فوتبال، و دریغ نداشت تا آن امضای بزرگ و معروفِ تخممرغی و بیضیشکلاش را نثارِ بچهمحلهایها کند.
پارهای آدمیان تنها و تنها به واسطهی پدیدآوردن یک اثر ماندهگار تاریخ شدهاند. سید جواد بدیعزاده با «شد خزان». حسن گلنراقی با «مرا ببوس» و پرویز قلیچخانی با گُلترین گُل فوتبال. ۲۹ اردیبهشت. روزی که همهی ایران در استادیوم پیرِ شهر امجدیه خلاصه شده. بازی آغاز میشود. سکوتی مرگبار پس از گل اولِ اسرائیل ایران را فراگرفته. به ناگاه بغضِ ملتی در استادیوم پیرِ شهر به واسطهی پای راست فرزندِ خاک میترکد. پاس حسین فرزامی، حرکتِ یکهسوار فوتبال ایران تا نیمههای زمین و شلیکی که ویسوکر، گلر پرآوازهی اسرائیل را به قول فوتبالیها چمن داد.
پائیز سال ۱٣۶۲ افتخار فوتبال آسیا از چاپخانه نشریهی «کار» تحویل میگرفت و با وانت، کار توزیع میکند. مرگفروشان به سراغش میروند. از پُشتِبامِ خانهی زرینلعل پشتِ ادارهی برق در ژاله تا فوزیه را بام به بام میگریزد و به ترکیه میرسد. افسرِ تُرکِ پاسگاهِ مرزی در دوبایزید، در بازجویی و خطر دیپورت و بازگرداندن به ایران وقتی میفهمد کاپیتان تیم ملی ایران بوده و تازه تیم محبوباش گالاتاسرای پیشتر خواهانش بوده، کلاه از سر بر داشته و «بویور افندیم» گویان تا استانبول همراهیاش میکند، و این شاید تنها مرتبهایاست که فوتبال به دادش میرسد.
هجرت بزرگ آغاز میشود. ستارهی تابناکِ فوتبالِ آسیا با پشتبازوی رشکبرانگیزش در گمرکِ فرشِ ریپوبلیکِ پاریس به جای سه نفر، یکتنه کامیون فرش خالی میکند تا بخشی از دسترنج و پولش را به نامِ فدایی که جوانی به نازش گذاشت بخشد. بهتقریب تمام عمر به دیگران سرویس داد. به هیچ عنوان یکجا بند نمیشد. با موتور میاومد کوچه شاهین و سر سفرهی مادرم که همیشه ظرفی برایش کنار گذاشته شده بود دو زانو مینشست. ناهار را خوردهنخورده بلند میشد. خُب من کار دارم باید برم! مادرم میگفت این پهلوون قربونش برم چرا کون یهجا نشستن نداره ننه؟ پنداری اسفند روی آتیشه!
یک نوبت با کفش کتانی و شلوار گرمکن رسید فرانکفورت. سیمین خانم بهبهانی رفته بود پاریس و یههو به پرویز با همان غمزه و نازِ کلاماش گفته بود: دلم واسه مهدی یه ریزه شده.(مهدی خانباباتهرانی) پرویز هم گازشو از پاریس گرفته بود سمت فرانکفورت و خونهی خانبابا و سیمینخانم را کول کرده و هفتاد پلهی خونهی بیآسانسور خانبابا را یهنفس برده بود بالا!
زمستان سال ۱٣۶۹ با تغییر شناسنامه تولدی دوباره مییابد. انتشار آرش.
سیاست در وجهه سازمانی و تشکیلاتی برایش به آخر میرسد. مجله درآوردنش هم ابداعی خودش است. قوارهی غذای مندرآوردیی مکزیکیاش که از فرط تندی کسی جز خودش نمیتونست لب بهش بزنه! یا عینهو زمانی که از نظر قد و قواره به جلال طالبی و همایون بهزادی نمیرسید اما با فاصله و یهلنگی که میپرید، سر میشد. یه روز اومد و گفت: شامیت نظرت چیه؟ میخوام یه شماره ویژه در بیارم هزار صفحه تا بره تو چشم!
گفتم: پرویز، جونِ اولدوزت، جونِ نوههات، فکر خوانندهها رو کردی؟ آرتروز میگیرند! کلاه را تا روی ابروانش پایین کشید و چشم ریز کرد و فین معروفاش را بالا کشید. میشنید اما گوش نمی کرد. پرویزخانِ فوتبالیها دوباره شده بود رفیق پرویز و عمو پرویز و پرویز.
شیرهی جانش را نه از بلندای جیحون که از کمانِ آرش به درازای مطبوعاتِ تبعید پرت کرد. قلیچ و آرش یکی شدند.
پرویز قلیچ جدای از آن گلِ ماندهگار که حافظهی فوتبالیها شد، از خاکستر سر بر آورد. پارهای آدمها بیهراس از باخت به استقبالِ آن رفته و از خاکسترِ خویش سر بر میآورند.
تو دعواهای تکبهتک کسی حریفاش نمیشد. اما آلزایمر و سرطان از پشتِ سر دو بهیک ریختند سرش.
پرویز! من قادر نبودم و نشدم به رنجات پایان دهم. آن دو عفریت آلزایمر و سرطان چرا!
از خاک کوچه سربر کشید و به امانت خاک سپرده شد.
کاپیتان رفت
.
منبع:پژواک ایران
