تلخی جنگ، اگر به رهایی یک ملت بینجامد
محمود زهرایی
چند روزی است که معادلات سیاسی و تاریخی ایران وارد مرحلهای تازه شده است. ایالات متحده و اسرائیل بهطور مشترک وارد جنگی با جمهوری اسلامی شدهاند و در نخستین گام، دیکتاتورخونحوارعلی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، به همراه شماری از فرماندهان ارشد نظامی کشته شدهاند. حملات همچنان ادامه دارد و هدف آنها تضعیف و نابودی ماشین نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی و از میان بردن حلقههای اصلی قدرت در این حکومت عنوان میشود.
برای فهم معنای این رخداد، باید آن را در بستر چهار دهه گذشته قرار داد.
بیش از ۴۷ سال است که جمهوری اسلامی، هم در داخل ایران و هم در عرصه منطقهای و جهانی، بهعنوان عاملی برای بیثباتی شناخته میشود. در تمام این سالها، اروپا و آمریکا عملاً سیاست مدارا با این حکومت را در پیش گرفته بودند. با وجود گروگانگیریها، حمایت از گروههای مسلح در منطقه، تهدیدهای مکرر علیه کشورهای دیگر و نیز نقض گسترده و مستمر حقوق بشر در داخل ایران، جهان غرب غالباً از رویارویی جدی با جمهوری اسلامی پرهیز کرده است.
در همین حال، اسرائیل طی این ۴۷ سال همواره یکی از اصلیترین اهداف دشمنی جمهوری اسلامی بوده است. جمهوری اسلامی نهتنها موجودیت اسرائیل را به رسمیت نشناخته، بلکه تمام توان خود را برای فشار و ضربه زدن به آن از طریق ایجاد و تقویت گروههای مسلح منطقهای به کار گرفته است؛ گروههایی مانند حزبالله لبنان، حماس، حوثیها و دیگر نیروهای شبهنظامی که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم از حمایت جمهوری اسلامی برخوردار بودهاند.
اما در کنار این دشمنی خارجی، واقعیتی مهمتر نیز وجود داشته است: جنگی که جمهوری اسلامی در داخل ایران علیه مردم خود به راه انداخته است.
ملت ایران در طول این ۴۷ سال همواره با سرکوب، زندان، شکنجه، اعدام و نقض گسترده حقوق انسانی روبهرو بودهاند. هزاران انسان در زندانها، خیابانها و میدانهای اعتراض جان خود را از دست دادهاند. در تمام این سالها، مردم ایران بارها برای تغییر و سرنگونی این حکومت به پا خاستهاند.
در دهههای گذشته، اشکال مختلفی از مبارزه علیه جمهوری اسلامی تجربه شده است؛ از فعالیتهای سیاسی و مدنی گرفته تا مبارزه مسلحانه. اما هیچیک از این مسیرها نتوانسته است رفتار ضدانسانی این حکومت را تغییر دهد یا به پایان آن بینجامد.
بهویژه در سالهای اخیر، قیامهای مردمی ابعاد گستردهای پیدا کردهاند. از اعتراضات سالهای گذشته تا خیزشهای بزرگ اجتماعی، دهها هزار نفر در شهرهای مختلف به خیابانها آمدهاند. با این حال، پاسخ حکومت همواره خشونتی بیسابقه بوده است.
این تجربه تلخ پرسشی اساسی را پیش روی جامعه ایران قرار داده است: مردم چگونه و در چه زمانی خواهند توانست این رژیم را سرنگون کنند؟
در برابر این پرسش، چند مسیر نظری مطرح شده است. بر اساس تحقیقاتی که پروفسور میلان سوولیک، استاد علوم سیاسی دانشگاه Yale در آمریکا انجام داده است، در فاصله سالهای ۱۹۴۶ تا ۲۰۰۸ حدود ۶۰۰ فروپاشی دیکتاتوری در جهان رخ داده است. سوولیک نشان میدهد که این دیکتاتوریها از طریق سازوکارهای مختلفی سقوط کردهاند:
کودتای درونسیستمی: ۵۳٪
جنگ داخلی: ۵٪
ترور هدفمند: ۵٪
مداخله خارجی: ۳٪
اعتراضات سراسری: ۸٪
مرگ طبیعی: ۲۲٪
سایر موارد: ۴٪
با توجه به آغاز عملیات نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران و حذف دیکتاتور، علی خامنهای، از بررسی دو مورد «ترور هدفمند رهبر دیکتاتور» و «مرگ طبیعی» صرفنظر میکنیم و تنها سه گزینه کودتا، اعتراضات سراسری و مداخله خارجی را مورد بررسی قرار میدهیم.
لازم است در اینجا تأکید شود که ما عملاً تجربه حذف دیکتاتور را پشت سر گذاشتهایم و به نظر نمیرسد صرف حذف رهبر بتواند به سقوط رژیم منجر شود. تجربه نشان میدهد که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بهگونهای طراحی شده که میتواند در مدت کوتاهی جانشینی برای رهبر تعیین کند. بنابراین، اگر حملات نظامی ادامه نیابد، ممکن است رژیم بتواند بار دیگر تسلط خود بر اوضاع سیاسی را برقرار کند.
گزینه نخست، یعنی کودتا، که بر اساس این تحقیق با ۵۳ درصد بیشترین عامل سقوط دیکتاتوریها در جهان بوده است، با توجه به مختصات ایدئولوژیک و ساختاری جمهوری اسلامی بسیار بعید به نظر میرسد. نخست آنکه ایران اساساً در دهههای گذشته کشوری کودتاخیز نبوده است. دوم آنکه ارتش و سپاه پاسداران، بهعنوان دو نیروی اصلی نظامی کشور، چنان از نظر ایدئولوژیک و اقتصادی با ساختار قدرت در جمهوری اسلامی درهم تنیدهاند که تصور یک کودتای مستقل از سوی آنها برای بسیاری از تحلیلگران بیش از آنکه سناریویی واقعی باشد، نوعی خوشبینی افراطی تلقی میشود.
اعتراضات سراسری نیز، در کنار کودتا و حذف دیکتاتور، از دیدگاه تحقیقات سوولیک یکی از مسیرهای محتمل گذار از دیکتاتوری به آزادی است؛ مسیری که سالهاست در دستور کار گروههای مختلف سیاسی و همچنین مردم ایران قرار دارد. در تاریخ نیز نمونههای فراوانی وجود دارد که حکومتهای استبدادی در برابر خیزشهای مردمی سرانجام سقوط کردهاند.
اما مسئله اساسی درباره مردم ایران این است که چنین روندی ممکن است چه مدت طول بکشد و چه هزینه انسانی سنگینی بر جای بگذارد. جمهوری اسلامی یک حکومت معمولی نیست؛ بلکه حکومتی ایدئولوژیک است که بقای خود را بخشی از یک مأموریت اعتقادی میداند. این حکومت نیروهایی در اختیار دارد که یا از سر باور ایدئولوژیک یا به دلیل وابستگیهای اقتصادی و ساختاری حاضرند برای حفظ آن تا هر حدی از خشونت استفاده کنند.
در آخرین قیام گسترده، که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی به اوج خود رسید، مردم در شهرهای متعدد به شکل میلیونی به خیابانها آمدند. پاسخ جمهوری اسلامی سرکوبی بود که حتی در مقایسه با سرکوبهای پیشین نیز بیسابقه به نظر میرسید. تعداد بالای کشتهشدگان، زخمیها و بازداشتشدگان و نیز شدت و گستردگی خشونت اعمالشده نشان داد که این حکومت برای حفظ بقای خود هیچ مرزی در استفاده از خشونت نمیشناسد.
از این رو، هرچند اعتراضات مردمی میتواند در بلندمدت به نتیجه برسد، اما نامعلوم بودن زمان تحقق آن و هزینه انسانی بسیار سنگینی که ممکن است در پی داشته باشد، باعث میشود که این مسیر، دستکم در کوتاهمدت و میانمدت، چشمانداز روشنی نداشته باشد.
در چنین شرایطی، پرسش اساسی این است که آیا گزینه حمایت یا دخالت خارجی تنها راه باقیمانده برای سرنگونی کمهزینهتر رژیم نخواهد بود؟
بیتردید تحلیل یا تمایل ما در انتخاب این مسیر تأثیری در تصمیم قدرتهای خارجی برای مداخله یا عدم مداخله ندارد. همانگونه که مخالفت ما نیز لزوماً مانع چنین دخالتی نخواهد شد.
کمک کشورهای آزاد جهان به مردم ایران میتواند اشکال مختلفی داشته باشد؛ از حمایت سیاسی گرفته تا اقدام نظامی.
حمایت سیاسی از مبارزات مردم ایران اهمیت زیادی دارد، اما تجربه نشان داده است که در برابر دستگاه سرکوب خشن جمهوری اسلامی، این حمایت بهتنهایی برای پایان دادن به حکومت کافی نیست. جمهوری اسلامی سالهاست با محکومیتهای مکرر سازمانهای بینالمللی و نهادهای حقوق بشری روبهرو است و مبارزات مردم ایران بارها مورد حمایت لفظی دولتهای غربی قرار گرفته است، اما این حمایتها و بیانیهها تاکنون کوچکترین تغییری در رفتار جمهوری اسلامی ایجاد نکردهاند.
در چنین وضعیتی، تضعیف مستقیم ماشین سرکوب از طریق اقدام نظامی میتواند شرایطی فراهم کند که مردم بتوانند نقش تعیینکننده خود را در سرنوشت سیاسی کشور ایفا کنند.
اکنون به نظر میرسد چنین سناریویی در حال شکلگیری است. ایالات متحده و اسرائیل، هر یک بر اساس منافع و اهداف خود، از جمله جلوگیری از دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح هستهای، وارد رویارویی نظامی با این حکومت شدهاند. کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی و هدف قرار گرفتن ساختارهای نظامی آن میتواند نشانهای از آغاز فرایند فروپاشی دستگاه سرکوب باشد.
اگر این روند ادامه یابد، ممکن است بهزودی شاهد حضور گسترده مردم در خیابانها باشیم؛ حضوری که بتواند ضربه نهایی را به این حکومت وارد کند.
بیتردید جنگ چهرهای خشن و ویرانگر دارد و همواره با رنج و خسارت همراه است. اما در تاریخ ملتها گاه جنگهایی رخ دادهاند که به آزادی یک ملت انجامیدهاند؛ جنگهایی که پایان یک نظام استبدادی و آغاز دورهای تازه بودهاند.
جمهوری اسلامی خود طی ۴۷ سال گذشته در نوعی جنگ دائمی با مردم ایران و همچنین با بخشهایی از جهان به سر برده است. هزینه این وضعیت بسیار سنگین بوده است: از دست رفتن جان هزاران انسان، نابودی بخش بزرگی از ثروت ملی، تخریب اقتصاد، فرسایش فرهنگ و گسترش خشونت و افراطگرایی در منطقه.
در چنین شرایطی، بسیاری بر این باورند که ادامه حیات این رژیم خسارتی بهمراتب بزرگتر از هزینههای این جنگ خواهد داشت.
اگر این جنگ در نهایت به آزادی مردم ایران و پایان حکومت استبدادی جمهوری اسلامی بینجامد، میتواند در حافظه تاریخی ملت ایران بهعنوان یکی از مهمترین نقاط عطف مبارزهای طولانی برای آزادی ثبت شود؛ لحظهای که سرانجام درهای آیندهای متفاوت را خواهد گشود.
منبع:پژواک ایران
