ارثیه خونین انقلاب ۵۷ و نسل تازه
مختار شلالوند
پذیرفتن و همراهی با مطالبات نسل جوان امروز و شنیدن فریاد آزادیخواهی و اراده آنان برای واژگونی نظامی واپسگرا و جهنمی کار دشواری نیست.
دشواری، اما آنجاست که برخی سازمانها و فرقههای سیاسی، توانِ تاب آوردن این واقعیت را ندارند و از درک خواستههای این نسل ناتوان ماندهاند.
دشوار، دل نکندن از انقلاب ۵۷ است، انقلابی که پیامد شوم آن، استقرار نظام تبهکار جمهوری اسلامی بود، نظامی که در عمل دستاوردی جز ویرانیهای گسترده و انکارناپذیر برای ایران و ایرانیان نداشت نکبت وجودش کشور را به ویرانه تبدیل کرد.
دشوار، ایستادن در برابر نسلی است که سالهاست از آموزههای مذهبی، سازمانها و فرقههای پوپولیستی فاصله گرفته است.
مشکل، اصرار بر استمرار آرمانگراییهای دهه چهل، ذهنیتهای دوران جنگ سرد و پافشاری و سماجت بر نظامهای ایدئولوژیک است.
در چهار دهه حاکمیت جمهوری اسلامی، تشکلهای سیاسی و رهبران پراکنده اپوزیسیون نیز نتوانستند به اتحادی پایدار دست یابند، هیچ، گویی در برابر هیولای حاکم، هیچ هدف و خواسته و تضاد مشترکی وجود نداشت که بتوان بر پایه آن حد اقل ها زمینه چنین اتحادی را فراهم کرد.
چنان که به نظر میرسد، هرگاه منافع گروهی بر منافع ملی ترجیح داده شود، واگرایی امری اجتنابناپذیر خواهد بود، مشکل اینجاست.
افزون بر سرکوبهای بیرحمانه رژیم، تضادها، تصفیههای درونی،گاه خونین و انشعابهای پیدرپی نیز مانعی جدی بر سر راه شکلگیری چنین اتحادی بودهاند.
آنچه هم بهعنوان اتحاد شکل گرفت، بهسبب تمامیتخواهیها و رفتارها و سیاهکاری های فرقهی مدعی «تنها آلترناتیو دموکراتیک» ــ بهویژه رهبری فرقه رجوی ــ دوام نیاورد. جداشدگان از این جریانها غالباً با موجی از برخوردهای سلبی، تهمتها و حتی بیشرمانهترین القاب مواجه میشدند، فضایی که عملاً هرگونه گفتوگوی سازنده را ناممکن میکرد و در نتیجه به ریزش گسترده هواداران و سمپاتها انجامید، بهگونهای که آن حمایتهای میلیونی به جمعهایی چند دهنفره فروکاسته شد.
چنین است که بیش از ۲۵ گروه سیاسی که همزمان با تظاهرات ۱۴ فوریه مونیخ که با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برگزار شد، دست به تجمع زدند، نتوانستند بیش از ۷۰۰ نفر را گرد آورند، فراخوانی که پیش از هر چیز با هدف مقابله با همان تظاهرات شکل گرفته بود.
مشکل، همچنین شکاف و تفاوت نسلی است. که آزادی، عدالت، کار و نان میخواهد، نسلی که شعر، موسیقی و رقص را دوست دارد و زندگی را فریاد می زند.
این یک مُد اجتماعی گذرا نیست، بلکه برآمده از دههها اختناق است، از سالهای مرگ، بهویژه دهه شصت،از سالهای تحقیر، تهدید و تخریب،از سالهای فقر و فشار معیشتی.
سالهایی که «رهبر فرزانه» نه فریاد اعتراض ستمدیدگان را شنید و نه حتی تصور میکرد روزی چنین به ذلت افتد که سرنوشت جسم بیجانش نیز به معضلی برای همان رژیمی بدل شود که خود ساخته بود.
امروز میزان خشم و تنفر مردمی از رژیم ویرانگر و حامیان ریز و درشت آن ها چنان است که بسیارانی داغدار و ستمدیدگان بر خرابههای جنگی که این حاکمیت جنگ افروز به پاکرده است، رقص و شادی میکنند، گویی وازگونی و پایان رژیمی بهیمی و حاکمیت آن را جشن میگیرند.
منبع:پژواک ایران
