راسکولنیکوف و شهرنوش
مهدی اصلانی
سخن گفتن در مورد آثار و بررسیی کارنامهی ادبیی او از جانب من با حضور اینهمه کاربلد و منتقد ادبی شاید زیره به کرمان بردن باشد.
نخست بگویم کارنامهی نویسندهای چون شهرنوش پارسیپور تنها دربرگیرندهی آثار منتشرشدهی او نمیشود، و به آثاری که نتوانست بنویسد و پژواک صدای زنانهاش باشد و از او دریغ شد نیز ربط دارد!
آنگونه که داوریی ما بهمثل در مورد ناصر تقوایی اینگونه است. تقوایی را با فیلمهایی که نساخت و نتوانست بسازد و در پشت سد سانسور متوقف شد نیز مورد ارزیابی قرار میدهیم.
در مورد شهرنوش پارسیپور با روح ظریف و حساساش میتوان گفت که او از جمله کسانی بود که بیشترینهی ستم از سانسور را سهم برد؛ که بودوباش و هستیی او در ستیز با سانسور سپری شد.
او نمیتوانست تن به این تباهی دهد و هرگز بهفرموده عمل نکرد. و این چیزی بود که شهرنوش را چون خوره از درون میخورد.
من وقتی به تبعید پرت شدم یکی از نخستین کارهایم خواندن و برگ زدن خاطرههای منتشرشدهی زندان بود. جدا از اثر نفیس «زندان توحیدی» از زندهیاد پرویز اوصیا که توسط یک مرد نوشته شده بود و شماری از مردنوشتههای زندان، خاطرهنویسیی مردان زندانی نسبت به خاطرات زندان زنهای زندانی با فاصله منتشر شد و در دسترس قرار گرفت.
کتاب «زندان توحیدی» پرویز اوصیا، جایگاهی ویژه در ادبیات زندان دارد؛ روایتی مستند و در عین حال ادبی از فضای روانی، سیاسی و فیزیک زندان قصر تهران در ماههای پس از آوار بهمنکش و رخداد ۵۷.
اما چشم بگردانیم بر زننوشتههای زندان: «خوب نگاه کنید راستکی است» اثر کمحجم و مهم پروانهی علیزاده، «حقیقت ساده» اثر منیره برادران و «خاطرات زندان» اثر شهرنوش پارسی پور.
بر همهگان دانسته است، شهرنوش از سر اتفاق بدون هیچ ارتباط تشکیلاتی و گروهی به حبس میرود.
به دوران فرمانرواییی حاجداوود رحمانی و دوران قبر و جعبه و تابوت و قیامت، یک ماهی تابوتنشین میشود.
او در هیچیک از دستهبندیهای زندان قرار نمیگیرد و این از سراتفاق، پرانتز تمام بود نامبارک نظام خوف است؛ از سر اتفاق دستگیر شدن، از سر اتفاق به قتل رسیدن.
از سر اتفاق زنده ماندن.
و این از سر اتفاق شاید تمام اتفاق و موضوعیت و موجودیت نظام شبپرست اسلامی باشد! من اتفاقی زنده هستم. تو اتفاقی دستگیر نشدی. و اینهمه اتفاق، در تمام قارهی هستی میتواند پرانتز واستثناء بر قاعده باشد.
حکومت اسلامی اما قاعدهگیاش در استثناء بودناش است؛ حکومتی که در پرانتز جا نمیگیرد.
وقتی کتاب خاطران زندان شهرنوش پارسی پور را برگ میزدم با نوشتهای از یک نویسنده مواجه شدم، چرا که دیگر خاطرات مهم نوشتهشده توسط نانویسندهگانی که حرفهشان نوشتن نبود در حوزهی قلم منتشر شده بود.
شهرنوش آنگونه که بود حبس میکشد و خوب و خوش میکشد. او خود خودش بود و ماند. حاج داوود او را به تابوت میبرد و او فرو نمیریزد.
بگذارید با نقل خاطرهای از دوران حبس خودم به سراغ کتاب «خاطرات زندان» شهرنوش پارسی پور بروم.
بعد از کله شدن لاجوردی از اوین و داستانی و حاجداوود رحمانی از زندان بدنام قزلحصار و ایجاد فضای نسبتا باز دوران میثم (میثمکراسی) برخی کتابها به بند سرریز شد و بندیان این گرسنهگان فرهنگی و دورافتادهگان از مرکب و کاغذ، کتابها را میبلعیدند.
یکی از این کتابها جنایت مکافات اثر بیبدیل داستایوفسکی بود و بحث بر سر موضوع کتاب. یکی از این بحثها در مورد شخصیت راسکولنیکوف بود و این پرسش مهم که از جانب یکی از بندیان طرح شد.
داستان بر شما دانسته است. راسکولنیکوف با خودش روراست بود. و آنگونه عمل میکرد که میاندیشید؛ نمادی از همگامسازیی عمل و اندیشه.
او پیرزن رباخوار را کاردی میکند تا به این پرسش با عمل پاسخ دهد و بدهی به وجداناش را پرداخت کند. آیا من بهسان بقیهی افراد جامعه «یک شپش هستم.» یا با خوانشی دکارتی: «من میاندیشم پس هستم»
در مورد شهرنوش پارسیپور این باید گفت که هستماش در نوشتناش بود. او نویسندهای بود که آنگونه که فکر میکرد مینوشت. عضله نمیگرفت و فیلمبازی نمیکرد. و البته در ذات خود به سانسور تن نمیداد؛ چراییی بودن و چراییی ماندن.
بگذارید شاهدی بر این مدعا که او بیمصلحت و بداهه نظرش بیان میکرد بیاورم.
و با ذکر خاطرهای دیگر از او سخنام به پایان برم!
شبی در برکلی کالیفرنیا و در برنامهی یادمان همهکشیی ۶۷ پس از انتشار «کلاغ و گل سرخ» او در پرسشی گفت: مهدی جان وقتی فهمیدید دارند میبرند تا بکشندتان چرا نریختید سر پاسداران؟
میدانی وقتی در انقلاب صنعتی چرخ خیاطی اختراع شد و کارگران بیکار شدند کارگرها چرخ خیاطیها را میشکستند. شما چرا نریختید سر پاسدارها؟ گفتم شهرنوش جان! بههمان دلیل که شما در قبر و قیامت نریختید سر حاجداوود و پاسدارها!
و بهیاد همیشه روشناییبخش و صدای بلند زنانهاش!
منبع:پژواک ایران
