چهقدر بیهوا و یکباره همهچیز بوی دلتنگی برای «مادر» و «کوچه» و «خاک» میگیرد.
این که دیگر نامش دلتنگی نیست.
سینه سپر کرده، سخن از «حق» بازگشت میزنید، حال آنکه دارید سرِ واژه کلاه میگذارید تا با این ارتکاب استخوانهای علامه علیاکبرخان دهخدا در گور بلرزد که قادر نیست در لغتنامهاش معادل معنایی برای دلتنگیتان پیدا کند!
و اینگونه حقیقت پشتِ پردهی عاطفه در مامِ وطن محو میشود.
نخستین تصویری هم که بعد از بوسیدن خاک وطن در «فرودگاه امام» به اشتراک میگذارید و پُزش را به دیگران میدهید، آب ریختن بر سر مزار مادر در بهشتزهرا است! و بیچاره مادر.
وقتی پای معامله با قدرت به میان میآید. چه راحت همهچیز حتا مادر معامله و مصادره میشود.
قفس حتا با میلههایی از جنس طلای ۱۸ عیار قفس است!
داوریی تاریخ در مورد دو دسته، منصف اما بیرحمانه است.
آنان که استخوان را در تهماندهی سفرهی قدرت با اشتها سق میزنند و به دیگران هم بفرما! در مقابل کسانی که حریم و حرمت پاس میدارند.
بروید نوش جان! اما با دستان آلودهتان، بر صورت ندیدبدیدهایی چون ما که کوچه و خیابان نمیشناسند ولابد زیر بُته عمل آمدهاند و سنگ مزار مادر از فاصله بو میکشند، خراش نیندازید.
میتوان در کنسرتِ اعدامِ جوان، لالاییخوان مصلحت بود و دنیایی راحتتر جست.
دنیایی کوتاهسقف، که در آن از پرواز خبری نیست.
به سلامت! بروید تا معنای دروغین «عزیزم گفتن و جانم شنفتن» باشید.
این نوازش اما مصلحتی است.
گویی این پیام مهدی اخوان ثالث است که در بخشی از سرودهی «سگها و گرگها» از طوس تا یوش به جغرافیای تبعید فریاد میشود:
«کنار مطبخ ارباب آنجا
بر آن خاکارههای نرم خفتن
چه لذتبخش و مطبوع است
و آنگاه عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وزآن تهماندههای سفره خوردن
وگر آنهم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی»

