PEZHVAKEIRAN.COM توسعه در میانه‌ی بحران: حکومت محمدرضاشاه و تقابل با اپوزیسیون ایدئولوژیک
 

توسعه در میانه‌ی بحران: حکومت محمدرضاشاه و تقابل با اپوزیسیون ایدئولوژیک
هوشنگ رشدیه

دوران سلطنت محمدرضا شاه پهلوی را نمی‌توان صرفاً با روایت‌های سیاه‌وسفیدِ تبلیغاتی توضیح داد. ایرانِ دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ خورشیدی، صحنه‌ی برخورد چند جریان متضاد بود: از یک‌سو حکومت پهلوی که پروژه‌ای گسترده برای نوسازی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را دنبال می‌کرد، و از سوی دیگر مجموعه‌ای ناهمگون از نیروهای مخالف؛ از چپ مارکسیستی و ملی‌گرایان رادیکال گرفته تا بخشی از روحانیت سنتی که هرکدام به دلایل متفاوت با روند مدرنیزاسیون و تمرکز قدرت در دولت پهلوی مخالفت می‌کردند.

در این میان، آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که حکومت شاه بسیاری از برنامه‌های توسعه‌ای خود را در فضایی پیش می‌برد که هم‌زمان با ترور، خرابکاری، نفوذ ایدئولوژیک شوروی، جنگ سرد، شورش‌های مسلحانه و مخالفت‌های سنت‌گرایانه روبه‌رو بود.

از اوایل دهه ۱۳۴۰، حکومت پهلوی برنامه‌ای فراگیر را تحت عنوان «انقلاب سفید» آغاز کرد؛ مجموعه‌ای از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی که هدف آن تبدیل ایران به کشوری مدرن و صنعتی بود. اصلاحات ارضی، گسترش آموزش عمومی، حق رأی زنان، سپاه دانش، توسعه زیرساخت‌ها، صنعتی‌سازی و گسترش دانشگاه‌ها بخشی از این برنامه بود.

در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶، تولید ناخالص داخلی ایران چند برابر شد؛ شبکه راه‌ها، بنادر و صنایع سنگین توسعه یافت؛ دانشگاه‌ها و مدارس جدید تأسیس شدند؛ نرخ باسوادی رشد چشمگیر پیدا کرد؛ حضور زنان در آموزش عالی و بازار کار افزایش یافت؛ ایران به یکی از قدرت‌های اقتصادی خاورمیانه بدل شد.

بسیاری از ناظران خارجی در آن زمان، ایران را نمونه‌ای از توسعه شتابان در جهان سوم می‌دانستند. حتی برخی گزارش‌های غربی از ایران به‌عنوان «ژاپن خاورمیانه» یاد می‌کردند.

در برابر این روند، مخالفان حکومت شاه جبهه‌ای یکدست نداشتند. اما دشمنی مشترک با سلطنت پهلوی، آنان را عملاً در یک مسیر قرار می‌داد.

حزب توده ایران مهم‌ترین نیروی چپ وابسته به بلوک شرق در ایران بود. این حزب از آغاز، پیوندهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی با اتحاد شوروی داشت و در مقاطع مختلف، سیاست‌های منطقه‌ای کرملین را بازتاب می‌داد.

در جریان بحران آذربایجان در سال ۱۳۲۴ و تشکیل حکومت‌های خودمختار در تبریز و مهاباد، نیروهای نزدیک به شوروی عملاً در جهت تضعیف حاکمیت مرکزی ایران حرکت کردند. بسیاری از اسناد تاریخی نشان می‌دهد که استالین تلاش داشت شمال ایران را در حوزه نفوذ شوروی تثبیت کند.

پس از واقعه ی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت محمد مصدق نیز، بخش بزرگی از فضای روشنفکری ایران تحت تأثیر ادبیات مارکسیستی قرار گرفت؛ فضایی که در آن، توسعه وابسته به غرب «امپریالیستی» معرفی می‌شد و حکومت پهلوی «دست‌نشانده» خوانده می‌شد.

جبهه ملی ایران و نهضت آزادی ایران اگرچه ظاهراً با مارکسیسم و حزب توده مرزبندی داشتند، اما در عمل، به‌دلیل اولویت دادن به مبارزه با شاه، در بسیاری موارد در فضای سیاسی مشترکی با نیروهای چپ حرکت می‌کردند.

بخش مهمی از جریان‌های مخالف حکومت پهلوی، به‌ویژه در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، بیش از آنکه بر ارائه یک برنامه روشن برای توسعه سیاسی و اقتصادی ایران متمرکز باشند، انرژی و هویت سیاسی خود را بر نفی حکومت شاه بنا کرده بودند. در ادبیات سیاسی این جریان‌ها، «ضدیت با سلطنت» اغلب به محور اصلی مشروعیت سیاسی تبدیل شده بود، در حالی‌که درباره بسیاری از مسائل بنیادین کشور ــ از مدل توسعه اقتصادی و صنعتی گرفته تا رابطه دین و حکومت، سیاست خارجی، ساختار نظام دموکراتیک آینده، حقوق زنان، اقتصاد مدرن، جایگاه بخش خصوصی یا نحوه اداره جامعه پیچیده و در حال صنعتی‌شدن ایران ــ تصویر منسجم و واقع‌بینانه‌ای ارائه نمی‌شد.

برای نمونه، جبهه ملی ایران اگرچه بر مفاهیمی چون قانون‌گرایی و ملی‌گرایی تأکید داشت، اما در دهه‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد، نتوانست برنامه‌ای اجرایی و متناسب با تحولات سریع اقتصادی و اجتماعی ایران ارائه دهد. این جریان بیشتر در موضع اعتراض سیاسی باقی ماند و در برابر بسیاری از پروژه‌های مدرن‌سازی حکومت، از اصلاحات ارضی تا گسترش نقش زنان در جامعه، موضعی مبهم یا محافظه‌کارانه داشت.

از سوی دیگر، نهضت آزادی ایران نیز گرچه خود را مدافع آزادی و دموکراسی معرفی می‌کرد، اما درباره نسبت دین و حکومت، حدود سکولاریسم، حقوق مدرن شهروندی و ساختار اقتصادی آینده ایران، دچار نوعی دوگانگی نظری بود. بسیاری از رهبران این جریان، هم‌زمان که از آزادی سیاسی سخن می‌گفتند، با بخش مهمی از اصلاحات فرهنگی و اجتماعی حکومت پهلوی نیز مخالفت می‌کردند یا در برابر آنها سکوت داشتند.

در عمل، بخش قابل توجهی از اپوزیسیون آن دوران، تقریباً با هر اقدام حکومت شاه مخالفت می‌کرد؛ حتی اقداماتی که در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، بخشی طبیعی از روند مدرن‌سازی محسوب می‌شد. اصلاحات ارضی «وابستگی به آمریکا» خوانده می‌شد، توسعه صنعتی «سرمایه‌داری وابسته» تلقی می‌گردید، گسترش حقوق زنان «غرب‌زدگی» معرفی می‌شد و نزدیکی به اقتصاد جهانی به‌عنوان «تسلیم در برابر امپریالیسم» مورد حمله قرار می‌گرفت. در فضای فکری آن دوران، بخش مهمی از روشنفکری چپ‌گرا اساساً هرگونه توسعه‌ای را که خارج از الگوی سوسیالیستی شوروی یا انقلاب‌های ضداستعماری جهان سوم شکل می‌گرفت، فاقد مشروعیت می‌دانست.

از سوی دیگر، بخشی از نیروهای مذهبی نیز با بسیاری از اصلاحات اجتماعی حکومت پهلوی مخالفت می‌کردند؛ نه به‌دلیل ناکارآمدی اقتصادی آنها، بلکه به این دلیل که این تحولات را تهدیدی علیه ساختار سنتی جامعه و نفوذ نهادهای مذهبی می‌دیدند. برای نمونه، مخالفت با حق رأی زنان، حضور گسترده‌تر زنان در آموزش عالی و بازار کار، اصلاح قوانین خانواده یا گسترش آموزش مدرن، بیشتر ریشه در نگرانی‌های ایدئولوژیک و سنت‌گرایانه داشت تا ارائه یک آلترناتیو توسعه‌ای مشخص.

روح‌الله خمینی در سال ۱۳۴۲ صریحاً علیه اصول انقلاب سفید موضع گرفت. اعتراضات آن سال، نقطه آغاز درگیری جدی میان حکومت پهلوی و جریان روحانیت سیاسی شد.

در واقع، بخشی از روحانیت سنتی، مدرنیزاسیون را تهدیدی علیه ساختار سنتی قدرت و نفوذ مذهبی می‌دانست. این نگاه، بعدها در ائتلاف با نیروهای چپ و ملی‌گرا علیه شاه تقویت شد؛ هرچند میان آنان اختلافات ایدئولوژیک عمیقی وجود داشت.

در چنین فضایی، کمتر می‌توان از سوی این جریان‌ها برنامه‌ای جامع و عملی برای ساختن یک اقتصاد صنعتی مدرن، نظام دموکراتیک پایدار، توسعه تکنولوژیک، جذب سرمایه، ایجاد نهادهای مدرن حکمرانی یا تعریف روشن رابطه دین و دولت مشاهده کرد. حتی بسیاری از شعارهای اقتصادی اپوزیسیون، بیشتر رنگ‌وبوی آرمان‌گرایانه و ضدسرمایه‌داری داشت تا برنامه‌ای اجرایی برای اداره کشوری در حال رشد و پیچیده مانند ایران.

به همین دلیل، مخالفت با شاه به‌تدریج از یک نقد سیاسی فراتر رفت و برای بخشی از اپوزیسیون به نوعی هویت ایدئولوژیک تبدیل شد؛ هویتی که در آن، «ضدیت با حکومت» خود به معیار حقانیت سیاسی بدل شده بود، بی‌آنکه پرسش اساسی درباره کیفیت نظم جایگزین، ظرفیت اداره کشور یا پیامدهای فروپاشی ثبات سیاسی به‌طور جدی مطرح شود.

دهه ۱۳۵۰ شاهد گسترش گروه‌های مسلح مارکسیستی و اسلام‌گرا بود. سازمان‌هایی چون سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران وارد فاز عملیات مسلحانه شدند.

ترور مستشاران خارجی، حمله به مراکز دولتی، بمب‌گذاری و عملیات چریکی، بخشی از فضای امنیتی آن دوران بود. حکومت پهلوی در چنین شرایطی، ساختار امنیتی سخت‌گیرانه‌ای ایجاد کرد که مشهورترین نماد آن ساواک بود.

منتقدان، ساواک را به سرکوب سیاسی متهم می‌کردند، اما حکومت استدلال می‌کرد که با تهدیدی واقعی از سوی گروه‌های مسلح، خرابکار و نیروهای وابسته به بلوک شرق مواجه است؛ تهدیدی که در متن جنگ سرد و رقابت جهانی آمریکا و شوروی معنا پیدا می‌کرد.

در سال‌های پایانی حکومت محمدرضا شاه پهلوی، شرایط سیاسی ایران وارد مرحله‌ای پیچیده و متناقض شد؛ مرحله‌ای که در آن، مجموعه‌ای از نیروهای ناهمگون ــ از اسلام‌گرایان و مارکسیست‌ها گرفته تا بخشی از نیروهای ملی‌گرا ــ عملاً در مسیر تضعیف حکومت پهلوی همسو شدند، بی‌آنکه چشم‌انداز مشترکی برای آینده ایران داشته باشند. هم‌زمان، در سطح بین‌المللی نیز فضای سیاست خارجی آمریکا دستخوش تغییر شده بود. پس از شکست آمریکا در ویتنام، بحران‌های داخلی غرب و اوج‌گیری گفتمان حقوق بشر در دوران ریاست‌جمهوری جیمی کارتر، نگرانی جدی آمریکا و غرب از گسترش نفوذ مارکسیسم و احتمال قدرت‌گیری نیروهای نزدیک به شوروی در ایران وجود داشت. بسیاری از تحلیلگران غربی در آن مقطع، جریان مذهبی به رهبری روح‌الله خمینی را ــ در مقایسه با نیروهای مارکسیستی و چپ رادیکال ــ خطری کم‌هزینه‌تر و قابل‌کنترل‌تر ارزیابی می‌کردند. در نتیجه، بخشی از ساختار قدرت در غرب به این جمع‌بندی رسید که انتقال قدرت از حکومت شاه به یک جریان مذهبی، شاید بتواند مانع سقوط ایران به بلوک شوروی شود.

این هم‌زمانیِ خطرناک میان فشار ایدئولوژیک اپوزیسیون داخلی، فعالیت جریان‌های برانداز، فضای ضدسلطنتی جهانی و محاسبات ژئوپولیتیک غرب، عملاً حکومت پهلوی را در موقعیتی شکننده قرار داد. در حالی‌که شاه می‌کوشید از یک‌سو روند توسعه و مدرن‌سازی کشور را ادامه دهد و از سوی دیگر از گسترش خشونت و بی‌ثباتی جلوگیری کند، بخشی از مخالفان داخلی و حتی برخی بازیگران خارجی، آگاهانه، در تضعیف ستون‌های ثبات حکومت نقش ایفا کردند.

نتیجه این اشتراک عملِ ناهمگون و متناقض، سقوط نظام پادشاهی و استقرار حکومتی شد که نه‌تنها به دموکراسی و آزادی‌های وعده‌داده‌شده نینجامید، بلکه بسیاری از همان نیروهایی را که در سرنگونی حکومت شاه نقش داشتند، به‌سرعت حذف یا سرکوب کرد.

چپ‌ها سرکوب شدند، ملی‌گرایان کنار گذاشته شدند و نهضت آزادی ایران به حاشیه رانده شد. هزاران فعال سیاسی، روشنفکر، روزنامه‌نگار و حتی بسیاری از نیروهایی که خود در انقلاب نقش داشتند، بازداشت، زندانی، شکنجه یا اعدام شدند. موج اعدام‌های سیاسی دهه ۱۳۶۰، سرکوب گسترده مخالفان، تعطیلی احزاب مستقل، کنترل شدید رسانه‌ها و فضای امنیتی حاکم بر جامعه، به‌تدریج ساختاری را شکل داد که نه‌تنها وعده‌های آزادی‌خواهانه انقلاب را محقق نکرد، بلکه بسیاری از آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی دوره پهلوی را نیز محدود ساخت؛ از حقوق زنان و آزادی پوشش گرفته تا سبک زندگی، هنر، موسیقی، مناسبات فرهنگی و آزادی‌های فردی. ایران که قرار بود پس از انقلاب به الگویی از عدالت و آزادی تبدیل شود، عملاً وارد چرخه‌ای از اقتدارگرایی ایدئولوژیک، سرکوب سیاسی و بحران دائمی شد؛ وضعیتی که آثار آن هنوز پس از دهه‌ها بر زندگی ایرانیان سایه افکنده است.

این واقعیت تاریخی، پرسشی عمیق و درس‌آموز را پیش روی نسل جوان ایران قرار می‌دهد: آیا بخش بزرگی از اپوزیسیون آن دوران واقعاً دارای پروژه‌ای روشن، واقع‌بینانه و عملی برای توسعه، دموکراسی و ساختن ایرانی مدرن بود، یا آنکه «ضدیت هیستریک با شاه» به تنها محور مشترک و هویت سیاسی آنان تبدیل شده بود؟ بسیاری از نیروهای مخالف حکومت پهلوی، به‌ویژه در فضای احساسی و ایدئولوژیک دهه‌های ۴۰ و ۵۰، بیش از آنکه با شناختی عمیق از پیچیدگی‌های اداره یک کشور در حال توسعه عمل کنند، تحت تأثیر شعارهای رمانتیک انقلابی، ادبیات مارکسیستیِ رایج در فضای جنگ سرد و موج جهانی ضدغربی قرار داشتند. در آن فضا، برای بخشی از روشنفکران و فعالان سیاسی، صرفِ مخالفت با حکومت شاه نشانه «مترقی بودن» تلقی می‌شد و کمتر کسی به این پرسش بنیادین می‌اندیشید که اگر این ساختار فروبپاشد، چه نیرویی، با چه برنامه‌ای و با چه تضمینی برای آزادی و دموکراسی، جای آن را خواهد گرفت.

نفوذ فکری اتحاد شوروی و جریان‌های چپ نیز در این میان نقش مهمی داشت. بسیاری از گروه‌های سیاسی و دانشگاهی، آگاهانه یا ناآگاهانه، تحت تأثیر ادبیاتی بودند که هر نوع توسعه مبتنی بر اقتصاد آزاد، رابطه با غرب یا ناسیونالیسم ایرانی را «وابستگی» و «ضد خلق» معرفی می‌کرد. همین فضای ذهنی باعث شد بخش بزرگی از اپوزیسیون، خطر قدرت‌گیری اسلام سیاسی و استقرار یک حکومت ایدئولوژیک مذهبی را یا درک نکند یا دست‌کم بگیرد. خامی سیاسی، تجربه اندک دموکراتیک، غلبه احساسات انقلابی و دشمنی کور با حکومت پهلوی، سبب شد بسیاری از نیروها ناخواسته در مسیری قرار گیرند که نه‌تنها به آزادی منتهی نشد، بلکه راه را برای شکل‌گیری یکی از بسته‌ترین ساختارهای ایدئولوژیک تاریخ معاصر ایران هموار کرد.

با این‌همه، تفاوت بزرگ ایرانِ امروز با ایرانِ سال ۱۳۵۷ در آن است که نسل جدید، بهای سنگین خامی‌های سیاسی، ائتلاف‌های احساسی و فریب شعارهای ایدئولوژیک را با چشم خود در زندگی روزمره‌اش دیده است. تجربه نزدیک به نیم‌قرن حکومت جمهوری اسلامی، بسیاری از توهمات سیاسی گذشته را فرو ریخته و جامعه ایران را به این درک رسانده که آزادی، دموکراسی و توسعه، تنها با نفی یک حکومت به دست نمی‌آید، بلکه نیازمند توافق بر سر اصولی روشن، ملی و مدرن است.

در چنین فضایی، اقبال گسترده بخش بزرگی از جامعه ــ به‌ویژه نسل جوان ــ به شاهزاده رضا پهلوی و تأکید او بر چهار اصل بنیادینِ تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از حکومت، دموکراسی مبتنی بر رأی مردم و برابری حقوقی شهروندان، نشانه نوعی بلوغ سیاسی تازه در جامعه ایران است؛ بلوغی که می‌کوشد به‌جای تکرار سیاست نفرت و حذف، بر محور منافع ملی و قواعد مشترک دموکراتیک حرکت کند.

اهمیت این رویکرد در آن است که برخلاف بسیاری از جریان‌های ایدئولوژیک گذشته، تلاش می‌کند پیش از هر چیز، بر سر «اصول همزیستی ملی» توافق ایجاد کند؛ یعنی همان نقطه‌ای که اپوزیسیون پیش از انقلاب ۵۷ در آن شکست خورد. در آن دوران، بسیاری از نیروهای سیاسی بدون توافق بر سر آینده، تنها بر سرنگونی حکومت شاه متحد شدند و همین خلأ فکری و سیاسی، راه را برای قدرت‌گیری اقتدارگراترین جریان هموار کرد.

امروز اما این امید وجود دارد که نسل جوان ایران، با تکیه بر حافظه تاریخی و تجربه زیسته خود، دیگر تحت تأثیر همان جریان‌هایی قرار نگیرد که همچنان با ادبیات جنگ سرد، نفرت‌محوری ایدئولوژیک و سیاست حذف‌گرایانه به جهان می‌نگرند؛ جریان‌هایی که در گذشته نیز به‌جای ساختن یک آلترناتیو دموکراتیک و توسعه‌گرا، همه‌چیز را در ضدیت مطلق با حکومت پهلوی خلاصه کردند و کشور را به سمت فاجعه ۵۷ سوق دادند.

نسل جدید اکنون این فرصت تاریخی را دارد که با عبور از جمهوری اسلامی، نه به سوی انتقام، هرج‌ومرج یا انقلاب ایدئولوژیک تازه، بلکه به سمت استقرار یک نظام سکولار، دموکراتیک، مبتنی بر حقوق بشر، توسعه پایدار و حاکمیت ملی حرکت کند. اگر این آگاهی تاریخی و روحیه همگرایی ملی تقویت شود، شاید برای نخستین‌بار در تاریخ معاصر ایران، امکان آن فراهم شود که گذار از استبداد مذهبی، نه به چرخه‌ای تازه از افراط‌گرایی، بلکه به بنیان‌گذاری نظمی آزاد، مدرن و مبتنی بر رأی و اراده ملت ایران منتهی گردد.

۲۷ می ۲۰۲۶ 

هوشنگ رشدیه

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب هوشنگ رشدیه در سایت پژواک ایران 

*توسعه در میانه‌ی بحران: حکومت محمدرضاشاه و تقابل با اپوزیسیون ایدئولوژیک  [2026 May] 
*آیا مبارزهٔ مسلحانه علیه حکومت پهلوی اجتناب‌ناپذیر بود؟  نگاهی انتقادی به یکی از سرنوشت‌سازترین تصمیم‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران [2026 May] 
*از مارکسیسم تا «اسلام انقلابی» تأثیر حزب توده ایران و فرهنگ چپ بر شکل‌گیری گفتمان سازمانی «سازمان مجاهدین خلق ایران» [2026 May] 
*دشمنی مسعود رجوی با شاهزاده رضا پهلوی از ادعای «رهایی خلق» تا هراس از انتخاب آزاد مردم  تحلیلی سیاسی–روان‌کاوانه دربارهٔ تقابل سازمان مجاهدین خلق با آلترناتیو سکولار و ملی [2026 May] 
*دگردیسی شعارهای سازمان مجاهدین خلق از «خلق و آزادی» تا «رهبری عقیدتی» تحلیلی سیاسی–روان‌کاوانه دربارهٔ تحول گفتمان، تقدیس رهبری و پروژهٔ تمرکز قدرت رجوی [2026 May] 
*دموکراسی از درون آغاز می‌شود چرا یک ساختار شبه‌فرقه‌ای نمی‌تواند آلترناتیو دموکراتیک بسازد؟ [2026 May] 
*آناتومی یک شکست چهل‌وپنج‌ساله تحلیل روان‌کاوانه «رهبری عقیدتی» در گذار از مبارزه به فرقه [2026 Apr] 
*«وقتی خون، به استراتژی بدل می‌شود: نقدی سیاسی–روانکاوانه بر یک منطق شکست‌خورده»  [2026 Apr] 
*وقتی نفرت، مرز میان «اپوزیسیون» و «همراهی با جمهوری اسلامی» را از میان برمی‌دارد  [2026 Apr] 
* «رهبری عقیدتی» آزادی را قربانی انحصار می‌کند: شکافی که به سود استبداد تمام می‌شود  [2026 Apr] 
*دیگر بس است؛ وقتی «رهبری عقیدتی» به ابتذال سیاسی و اخلاقی فرو می‌غلتد  [2026 Apr] 
*شعارهای انحرافی و تجارت خون: نقدی بر ذهنیتی که از رنج مردم نردبان می‌سازد  [2026 Apr] 
*از سوگ تا مسئولیت: صدای یک رهبر ملی در برابر پژواک یک ایدئولوژی انحصارطلب  [2026 Apr] 
*از «سیزده‌بدر» تا قدرت سیاسی: دگردیسی رهبری عقیدتی، کنترل ذهن و تقابل با دموکراسی- بخش چهارم  [2026 Apr] 
* دگردیسی رهبر عقیدتی: از کاریزما تا خودکامگی و فرقه‌ وارگی  [2026 Mar] 
* رهبری عقیدتی و از خودبیگانه‌سازی پیروان: تحلیلی روانکاوانه از قدرت و فروپاشی فردیت (۲)  [2026 Mar] 
*رهبری عقیدتی، کنترل ذهن و تجربه زیسته انسان: تحلیلی علمی-روانشناختی از قدرت و وابستگی  [2026 Mar] 
*فروپاشی در راه است: رژیمی که از درون پوسیده و از بیرون در آستانه ضربه نهایی است  [2026 Mar] 
*سالی به نام «جنگ جنگ‌ها» یا جنگ با واقعیت؟  [2026 Mar] 
* «بیا بیا» و تهدید جنگ داخلی؛ افول یک «رهبر عقیدتی»  [2026 Mar] 
*وقتی خطابه جای پاسخ را می‌گیرد؛ نامه به خبرگان، خشم علیه شاهزاده  [2026 Mar] 
* وقتی مدعیان سرنگونی، آینه را می‌شکنند: از «کینگ مجتبی» تا طلبکاری چهل‌وپنج ‌ساله  [2026 Mar] 
*شب‌ها که پیر می‌شوی...  [2026 Feb]