آیا مبارزهٔ مسلحانه علیه حکومت پهلوی اجتنابناپذیر بود؟
نگاهی انتقادی به یکی از سرنوشتسازترین تصمیمهای سیاسی تاریخ معاصر ایران
هوشنگ رشدیه
یکی از مهمترین پرسشهایی که نسل جوان امروز ایران باید با شجاعت و صداقت با آن روبهرو شود، این است که آیا ورود جریانهای سیاسی دههٔ ۴۰ و ۵۰ به مبارزهٔ مسلحانه علیه حکومت پهلوی، ضرورتی تاریخی و اجتنابناپذیر بود، یا تصمیمی شتابزده و ایدئولوژیک که در نهایت راه را برای استقرار یکی از تاریکترین حکومتهای تاریخ ایران هموار کرد؟
این پرسش صرفاً بحثی تاریخی نیست؛ زیرا هنوز نیز سایهٔ همان فرهنگ سیاسی ــ یعنی تقدیس خشونت، نفی تکثر، قهرمانسازی ایدئولوژیک و نگاه مطلقگرایانه به قدرت ــ بر بخشی از اپوزیسیون ایران سنگینی میکند. فهم آن تجربه، تنها برای داوری دربارهٔ گذشته نیست؛ بلکه برای جلوگیری از تکرار همان چرخهٔ فاجعهبار در آینده ضروری است.
واقعیت آن است که ایرانِ دههٔ ۴۰ و ۵۰، برخلاف تصویری که بعدها ادبیات انقلابی ساخت، کشوری یکدست و فروپاشیده نبود. حکومت پهلوی، بهویژه پس از اصلاحات موسوم به «انقلاب سفید»، کشور را وارد روندی از نوسازی اقتصادی، گسترش آموزش، توسعهٔ زیرساختها، صنعتیشدن، رشد شهرنشینی، گسترش حقوق زنان و مدرنسازی ساختار اداری کرده بود. دانشگاهها توسعه یافته بودند، طبقهٔ متوسط شهری در حال گسترش بود، اقتصاد ایران در بسیاری از شاخصها رشد قابل توجهی داشت و ایران به یکی از بازیگران مهم منطقه تبدیل شده بود.
اما در کنار این توسعه، یک ضعف اساسی نیز وجود داشت: فقدان توسعهٔ سیاسی متناسب با تحولات اجتماعی.
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دولت محمد مصدق، فضای سیاسی ایران بهتدریج وارد مرحلهای از انسداد و کنترل امنیتی شد؛ اما این انسداد را نمیتوان صرفاً به «استبداد فردی شاه» تقلیل داد. مجموعهای از عوامل داخلی، منطقهای و بینالمللی در شکلگیری آن نقش داشتند؛ عواملی که درک آنها برای فهم فضای سیاسی دهههای ۴۰ و ۵۰ ضروری است.
در سطح بینالمللی، جهان وارد دوران جنگ سرد شده بود. ایران بهدلیل موقعیت ژئوپلیتیک، هممرزی با شوروی و اهمیت نفت و راه به دریای آزاد، به یکی از میدانهای اصلی رقابت بلوک شرق و غرب تبدیل شد. گسترش نفوذ حزب توده و نگرانی از تکرار الگوی کشورهای بلوک شرق، حکومت پهلوی و متحدان غربیاش را بهسمت ایجاد یک ساختار امنیتی متمرکز سوق داد. حزب توده، صرفنظر از پایگاه اجتماعی واقعیاش، در ذهن حکومت و غرب و در عمل نیز، تنها یک حزب سیاسی نبود؛ بلکه بازوی بالقوهٔ نفوذ شوروی در ایران تلقی میشد.
از سوی دیگر، چندین سوءقصد و ترور علیه شاه نیز در شکلگیری این فضای امنیتی نقش داشت. حکومت بهتدریج به این جمعبندی رسید که برای حفظ ثبات سیاسی و پیشبرد پروژهٔ مدرنسازی، باید کنترل شدیدی بر فضای سیاسی اعمال کند. تشکیل ساواک نیز در همین چارچوب قابل فهم است؛ نهادی که در ابتدا با هدف مقابله با شبکههای مخفی و فعالیتهای براندازانه شکل گرفت، اما بهمرور به ابزار گستردهٔ کنترل سیاسی و محدودسازی آزادیها تبدیل شد.
در کنار نیروهای چپ، بخشی از روحانیت سنتی نیز با بسیاری از برنامههای نوسازی حکومت ــ از اصلاحات ارضی و حق رأی زنان گرفته تا گسترش آموزش مدرن و کاهش نفوذ ساختار سنتی مذهبی ــ مخالفت میکرد. بخشی از این مخالفتها، بهویژه هنگامی که با اقدامات خشونتآمیز، تحریکات رادیکال، فعالیتهای مخفی و تلاش برای بیثباتسازی همراه میشد، عملاً فضای لازم برای گشایش تدریجی سیاسی را محدودتر میکرد و حکومت را بیش از پیش به سمت رویکرد امنیتی سوق میداد. در نتیجه، بهجای آنکه روند توسعهٔ اقتصادی و اجتماعی با توسعهٔ سیاسی تدریجی همراه شود، فضای تقابل و ناامنی، زمینهٔ غلبهٔ نگاه امنیتی بر ساختار سیاسی کشور را تقویت کرد.
اما همینجا یکی از تناقضهای مهم تاریخ معاصر ایران شکل گرفت: حکومت پهلوی در حالیکه کشور را بهسمت رشد اقتصادی، گسترش آموزش، صنعتیشدن و نوسازی اجتماعی پیش میبرد، نتوانست همزمان بستر لازم برای توسعهٔ سیاسی، تحمل مخالف و شکلگیری نهادهای مستقل را فراهم کند. این شکاف میان «توسعهٔ اقتصادی» و «انسداد سیاسی»، بهتدریج بخشی از نسل جوان و تحصیلکرده را به این باور رساند که راه اصلاحات قانونی بسته است.
با اینحال، باید میان «وجود فضای بستهٔ سیاسی» و «ضرورت مبارزهٔ مسلحانه» تفاوت قائل شد. بسته بودن فضا، بهخودیخود مشروعیتبخش هر نوع استراتژی سیاسی نیست. بسیاری از جریانهای مسلح آن دوران، تحت تأثیر فضای رمانتیک انقلابی جهان سوم، تجربهٔ کوبا، الجزایر، ویتنام و ادبیات مارکسیستی، تصور میکردند که «موتور کوچک مبارزهٔ مسلحانه» میتواند جامعه را بهسوی انقلاب هدایت کند. اما در عمل، این استراتژی نهتنها به گشایش سیاسی منجر نشد، بلکه به تشدید فضای امنیتی و در نهایت، تضعیف تدریجی نیروهای سکولار و مدرن انجامید؛ روندی که نهایتاً راه را برای قدرتگیری جریان سازمانیافتهتر روحانیت فراهم کرد.
بخش مهمی از نیروهایی که به سمت اسلحه رفتند، تحت تأثیر فضای جهانی آن دوران بودند؛ فضایی که در آن انقلاب کوبا، چهگوارا، جنگ ویتنام، مبارزات چریکی آمریکای لاتین، مائوئیسم و ادبیات مارکسیستی، خشونت انقلابی را به نوعی «فضیلت تاریخی» تبدیل کرده بود. در ذهن بسیاری از جوانان آن نسل، «مبارز واقعی» کسی بود که اسلحه به دست بگیرد و «فدایی خلق» شود.
در این میان، حزب توده و فرهنگ سیاسی برخاسته از آن نیز تأثیر عمیقی بر فضای روشنفکری ایران گذاشته بود؛ حتی بر جریانهایی که مذهبی بودند. حزب توده فقط یک حزب سیاسی نبود؛ بلکه نوعی جهانبینی تولید کرد که در آن:
انقلاب تقدیس میشد، سازمان بر فرد برتری داشت، حقیقت امری انحصاری تلقی میشد،
و خشونت انقلابی مشروعیت اخلاقی پیدا میکرد.
جریانهایی مانند سازمان مجاهدین خلق، همین الگو را با ادبیات اسلامی ترکیب کردند.
این روند، بهتدریج نسلی را پرورش داد که «مبارزه» را نه در ساختن نهادهای مدنی، رشد آگاهی عمومی و توسعهٔ تدریجی سیاسی، بلکه در «قهر انقلابی» و حذف خشونتآمیز ساختار موجود میدید.
اما مسئلهٔ اصلی اینجاست که بسیاری از این جریانها، پیچیدگی جامعهٔ ایران را درک نکردند.
ایرانِ آن دوران، برخلاف کوبا یا الجزایر، نه مستعمره بود، نه در اشغال خارجی قرار داشت و نه دچار فروپاشی کامل اقتصادی و اجتماعی شده بود. بخش مهمی از جامعه، بهویژه طبقهٔ متوسط شهری، در حال بهرهبردن از روند توسعه بود. بنابراین، مبارزهٔ مسلحانه نهتنها نتوانست به یک قیام سراسری مردمی تبدیل شود، بلکه عملاً به تشدید فضای امنیتی و بستهتر شدن فضای سیاسی انجامید.
از سوی دیگر، نیروهای مذهبی سنتی و روحانیت نیز از همین فضای رادیکال و ضدسلطنتی بهره بردند. بسیاری از نیروهای چپ و مسلح، بدون آنکه متوجه باشند، عملاً پایههای مشروعیت نظام سلطنتی را تضعیف کردند، اما خود فاقد پایگاه اجتماعی لازم برای کسب قدرت بودند. در نتیجه، خلأ ایجادشده در نهایت به سود سازمانیافتهترین نیروی سنتی جامعه، یعنی روحانیت تحت رهبری خمینی، تمام شد.
این شاید یکی از بزرگترین تناقضهای تاریخ معاصر ایران باشد:
جریانهایی که خود را پیشتاز «آزادی» و «رهایی خلق» میدانستند، ناخواسته زمینه را برای روی کار آمدن جریانی فراهم کردند که اندیشههایش ریشه در قرائتی متعلق به چهارده قرن پیش داشت؛ جریانی که پس از رسیدن به قدرت، نهتنها آزادی نیاورد، بلکه ایران را وارد یکی از طولانیترین دورههای سرکوب، اعدام، جنگ، مهاجرت نخبگان، فروپاشی اقتصادی و انزوای بینالمللی کرد.
اسفبارترین بخش ماجرا در این است که هنوز نیز بخشی از همان نیروها، انقلاب ۱۳۵۷ را «انقلاب شکوهمند ضدسلطنتی» مینامند، بیآنکه مسئولیت تاریخی خود را در پیامدهای فاجعهبار آن بپذیرند.
تجربهٔ ایران نشان داد که توسعهٔ سیاسی را نمیتوان با اسلحه و حذف فیزیکی ساخت. دموکراسی، محصول فرهنگ مدارا، نهادسازی، پذیرش تکثر و احترام به حق انتخاب مردم است؛ نه نتیجهٔ «پیشاهنگ مسلح» و «رهبری ایدئولوژیک».
اگر نسل جوان امروز بخواهد از تجربهٔ پرهزینهٔ گذشته چیزی بیاموزد، شاید مهمترین درس همین باشد:
مبارزه با استبداد، زمانی به آزادی میانجامد که خود به بازتولید فرهنگ استبدادی تبدیل نشود.
و شاید بزرگترین تراژدی تاریخ معاصر ایران همین بود که بخش مهمی از نیروهایی که برای آزادی جنگیدند، در عمل راه را برای استقرار حکومتی هموار کردند که از بسیاری جهات، بستهتر، خشنتر و ایدئولوژیکتر از نظام پیشین بود.
امروز، پس از دههها رنج، سرکوب، اعدام، فقر، مهاجرت و فرسایش امید اجتماعی، مسئولیت نسل جدید فقط مخالفت با استبداد نیست؛ بلکه فهم ریشههای فکری و فرهنگی بازتولید استبداد نیز هست.
زیرا ملتها تنها زمانی از چرخهٔ تاریخی شکست رها میشوند که شجاعت نقد اسطورههای سیاسی خود را نیز پیدا کنند.
۲۴می ۲۰۲۶
هوشنگ رشدیه
منبع:پژواک ایران