تمامیتخواهی؛ هنر بلعیدن انسان
تأملی در روانشناسی تمامیتخواهی، فراموشی تاریخی و آزادی
هوشنگ رشدیه
در یکی از شهرهای فراموششدهٔ تاریخ، شهری که هیچ نقشهای نامش را به خاطر نمیآورد، میدان بزرگی وجود داشت که در مرکز آن آسیابی عظیم میچرخید. مردم شهر میگفتند این آسیاب از سنگ ساخته نشده است؛ از آرزو ساخته شده است. از امید، از خشم، از ایمان و از رؤیای عدالت.
سالها همه گمان میکردند این آسیاب برای نان پختن ساخته شده است.
اما روزی پیرمردی که حافظهاش از عمر درختان کهنسال هم طولانیتر بود، آرام در گوش کودکان زمزمه کرد:
"مواظب باشید؛ این آسیاب گندم نمیخواهد، انسان میخواهد".
کسی حرفش را باور نکرد.
زیرا آسیاب با زیباترین واژههای جهان میچرخید.
بر دیوارهایش نوشته بودند: آزادی، عدالت، رهایی، نجات مردم.
و مگر چه کسی میتواند با چنین کلماتی مخالفت کند؟
اما سالها بعد، مردم شهر متوجه شدند که هر بار آسیاب بزرگتر میشود، قبرستان نیز بزرگتر میشود. هر بار که شعارها بلندتر میشوند، صداهای بیشتری خاموش میشوند. هر بار که پرچمها بالاتر میروند، انسانهای بیشتری ناپدید میشوند.
آنوقت بود که فهمیدند بعضی آسیابها نان تولید نمیکنند؛ قربانی تولید میکنند.
تمامیتخواهی از همین نقطه آغاز میشود.
نه از زندان.
نه از سانسور.
نه حتی از سرکوب.
بلکه از لحظهای که یک ایده تصمیم میگیرد از انسان مهمتر شود.
در آن لحظه، حقیقت دیگر چیزی نیست که انسان در جستوجوی آن باشد؛ حقیقت به موجودی گرسنه تبدیل میشود که انسان را میبلعد.
در جهان تمامیتخواه، انسان ارزشمند نیست چون انسان است. انسان ارزشمند است چون سرباز است؛ چون عضو است؛ چون پیرو است؛ چون ابزار است. و هنگامی که دیگر ابزار مفیدی نباشد، میتوان او را همچون برگ خشکی از شاخه جدا کرد و به باد سپرد.
در چنین جهانی، جان انسان واحد شمارش نیست؛ سوخت است.
سوختِ ماشین بزرگی که نامهای مختلفی بر خود میگذارد: انقلاب، رسالت، آرمان، حقیقت، نجات، رهایی.
اما در عمق همهٔ این نامها، یک چیز مشترک نهفته است: تقدس ایده و بیارزش شدن انسان.
روانکاوان میگویند انسان سالم میان یقین و تردید زندگی میکند. او دوست دارد، ایمان میآورد، آرزو میکند؛ اما همزمان توانایی پرسیدن و شک کردن را نیز حفظ میکند.
تمامیتخواهی دقیقاً از همین تردید بیزار است.
زیرا تردید، نخستین جرقهٔ آزادی است.
به همین دلیل، همهٔ ساختارهای تمامیتخواه ــ فارغ از رنگ پرچم، نام ایدئولوژی یا شکل ظاهریشان ــ نخستین دشمن خود را در درون انسان جستوجو میکنند؛ نه در ارتش دشمن، نه در قدرتهای خارجی، بلکه در ذهن پرسشگر انسان.
آنها میخواهند فرد پیش از آنکه از زندان بترسد، از اندیشیدن بترسد.
پیش از آنکه از مرگ بترسد، از شک کردن بترسد.
پیش از آنکه از سرکوب بترسد، از مستقل بودن بترسد.
زیرا انسانی که جرئت پرسیدن پیدا کند، دیگر خوراک مناسبی برای آسیاب نیست.
اما آسیاب تنها از انسان تغذیه نمیکند؛ از حافظهٔ تاریخی نیز تغذیه میکند.
تمامیتخواهی حافظه را دشمن خود میداند. زیرا حافظه، دفتر حساب قدرت است. حافظه به یاد میآورد که چه وعدهای داده شد و چه نتیجهای حاصل گردید؛ چه کسانی قربانی شدند و چه کسانی بر تخت قدرت نشستند؛ چه آرمانهایی فریاد زده شد و چه واقعیتهایی بر جای ماند.
از همین رو، یکی از نخستین کارهای هر نظام یا جریان تمامیتخواه، بازنویسی گذشته است.
شکستها ناپدید میشوند.
خطاها به پیروزی تبدیل میشوند.
قربانیان به سند حقانیت بدل میگردند.
و تاریخ هر روز از نو نوشته میشود؛ گویی هیچ اشتباهی هرگز رخ نداده است.
دیروز وعدهٔ بهشت داده شد و ویرانه پدید آمد.
امروز همان ویرانه، نشانهٔ عظمت آرمان معرفی میشود.
فردا نیز از نسل تازه خواسته خواهد شد که همان راه را دوباره طی کند.
و این چرخه تا زمانی ادامه مییابد که حافظه خاموش بماند.
تاریخ قرن بیستم سرشار از چنین آسیابهایی بود.
برخی به نام طبقه سخن میگفتند.
برخی به نام ملت.
برخی به نام نژاد.
برخی به نام دین.
همه وعدهٔ رهایی میدادند.
اما بسیاری از آنان پیش از رسیدن به آزادی، میلیونها انسان را قربانی کردند.
گویی در ذهن آنان، آزادی مقصدی بود که تنها از جادهٔ استبداد میشد به آن رسید.
عدالت درختی بود که فقط با خون آبیاری میشد.
و رهایی سرزمینی بود که باید از میان انبوه گورستانها عبور میکرد.
تراژدی بزرگ تاریخ این نیست که مستبدان به آزادی باور نداشتند.
تراژدی بزرگتر آن است که بسیاری از مدعیان آزادی نیز، در لحظهٔ آزمون، آزادی را قربانی حقیقت خود کردند.
سرزمین ما نیز از این تجربهها کم ندیده است.
در چند دهه گذشته، ایرانیان بارها میان حقیقتهای مطلق گرفتار شدهاند؛ حقیقتهایی که هر یک خود را تنها راه نجات میدانستند، تنها صدای مشروع، تنها نمایندهٔ مردم و تنها مسیر رهایی.
اما تجربهٔ تلخ چند نسل نشان داده است که هر جا واژهٔ «تنها» بر سیاست حاکم شود، آزادی شروع به عقبنشینی میکند.
زیرا آزادی از تکثر زاده میشود، نه از انحصار.
از تفاوت زاده میشود، نه از یکسانسازی.
از حق انتخاب زاده میشود، نه از اطاعت.
هیچ فردی، هیچ حزب و سازمانی، هیچ رهبر و هیچ ایدئولوژیای مالک یک ملت نیست.
ملت از یک صدا ساخته نمیشود؛ از هزاران صدا ساخته میشود.
شاید بزرگترین درس نیمقرن اخیر ایران نیز همین باشد.
بخش مهمی از نیروهایی که روزی علیه استبداد مبارزه کردند، خود گرفتار همان بیماری شدند که میخواستند درمانش کنند.
با دیکتاتوری جنگیدند، اما دموکراسی را نیاموختند.
با قدرت مطلقه مخالفت کردند، اما تحمل تکثر را نیاموختند.
از آزادی سخن گفتند، اما حق انتخاب دیگران را به رسمیت نشناختند.
و درست در همین نقطه بود که آسیاب دوباره به حرکت درآمد.
تنها نامش عوض شد.
امروز نیز جامعهٔ ایران در برابر همان پرسش تاریخی ایستاده است؛ پرسشی که نسلهای پیش از ما نیز با آن روبهرو بودند:
آیا اصالت با حقیقتی است که گروهی خود را مالک آن میدانند، یا با حق انتخاب مردمی که باید سرنوشت خویش را تعیین کنند؟
این، در نهایت، انتخاب میان دو جهان است:
جهان پیشوا و جهان شهروند.
جهان اطاعت و جهان مسئولیت.
جهان ایدئولوژی و جهان دموکراسی.
در جهان نخست، انسان برای آرمان وجود دارد.
در جهان دوم، آرمان برای انسان.
در جهان نخست، قربانی شدن فضیلت است.
در جهان دوم، حفظ کرامت انسان فضیلت است.
در جهان نخست، قدرت هدف نهایی است.
در جهان دوم، قدرت فقط ابزاری موقت برای خدمت به جامعه است.
نسل جوان ایران بیش از هر نسل دیگری در برابر مسئولیت این انتخاب قرار گرفته است.
مسئولیت آنکه اجازه ندهد حافظهٔ تاریخی بار دیگر به تاراج برود.
اجازه ندهد آرمانهای زیبا دوباره به ابزاری برای بلعیدن انسان تبدیل شوند.
اجازه ندهد خون قربانیان، سرمایهٔ سیاسی تازهای برای تولید استبدادی دیگر شود.
و اجازه ندهد آسیابهای کهنه، با رنگ و نامی تازه، دوباره آغاز به چرخیدن کنند.
شاید روزی تاریخ این سرزمین را نه با نام جنگها، انقلابها و فرمانروایانش، بلکه با نام انسانهایی به یاد آورد که حاضر نشدند خوراک آسیاب شوند.
انسانهایی که دریافتند آزادی از پیروزی یک حقیقت مطلق بر حقیقتی دیگر زاده نمیشود؛ از لحظهای زاده میشود که هیچ حقیقتی حق نداشته باشد انسان را ببلعد.
آن روز، آسیابهای بزرگ خاموش خواهند شد.
و در میدانهای شهر، به جای پرچمهای خونآلود، درختانی خواهند رویید که ریشههایشان از حافظه و شاخههایشان از امید تغذیه میکند.
شاید آن روز، پس از دهه ها سرگردانی میان منجیان، پیشوایان، ایدئولوژیها و حقیقتهای مطلق، ایرانیان دوباره کشف کنند که بزرگترین حقیقت، خود انسان است.
و آزادی، چیزی جز بازگشت کرامت انسان به جایگاه طبیعی خویش نیست.
چهارم ژوئن ۲۰۲۶
هوشنگ رشدیه
منبع:پژواک ایران