از پرسه در چهارراه پهلوی تا غروب غربت
مرثیهای برای مسافرِ حسنآباد
مهدی اصلانی
خانبابا رفت!
او را شاید بتوان یکی از تهرانیترین آواهای سرگردان در تاریخ سیاست معاصردانست.
مردی که جغرافیای تنش سالها در آلمان و غربت گذشت، اما ساعت جان و دلش روی وقتِ زادگاهش حسنآباد و چهارراه پهلوی قدیم کوک بود. بر کسانی که او را میشناختند دانسته بود که جانِ او جایی در میان عطرِ برنجِ دمسیاه و ریکردهی طارم و چلوکبابِ «رستوران شمشاد» پدرش قاسمآقا پرسه می زد.
او از تبار سیاستورزانی بود که در آتش پرلهیبِ آرمانها سوخت، اما خاکسترش بوی وطن داشت.
مردی که مسیر پرپیچوخم تاریخ معاصر را پیاده گز کرد، از روزهای پرشور حزب توده تا مرزبندیهای سازمان انقلابی، سفر به چین مائو و رادیو پکن و کنفدراسیون و جبههی دموکراتیک و همشانهگی با شکری پاکنژاد و متیندفتری و هوشنگ کشاورز، تا پیاده شدن در ایستگاه پرچالش شورای ملی مقاومت و زانپس کنارهگیری و تنهاییی کهنسالهگی!
او در سیاست لغزید، سُر خورد و سوخت، اما حدود نیم قرن هر روز صبح، پیش از آنکه چشم در غربت بگشاید، ابتدا در خیالش به زادگاهش، تهران سلام میکرد.
سیاست برای او صندلیی قدرت نشد، که روایتی زنده و شفاهی از عشق به یک سرزمین ماند. او حافظهی غنی و ناطق نسلی بود که آرزوهای بزرگی برای ایران داشتند. امروز او دیگر نیست اما یادآوریی نام او، یادآورِ تهرانِ اصیل، اصالتِ لهجه و وفاداری به خاکی است که هزاران فرسنگ دورتر، تا نفسِ آخر در شریانهایش میتپید.
تهران، امروز هوای فرزند خسته و دلسوختهاش را در سینه دارد.
مرگ در غربت برای کسی که تمام عمر، قلبش در پسکوچههای زادگاهش تپید، یکی از تلخترین تراژدیهای انسانی است. تا آخرین نفس در تبِ تهران سوخت اما نتوانست بار دیگر خاک آنرا لمس کند.
بزرگترین تراژدیی یک عاشق، دق کردن در چند قدمیی وصال نیست، سنگینیی مرگی است در هزاران فرسنگ دورتر، در تنی سرد و غریب.
تصویر: ملاقات واپسین در آخرین ماههای حیات در خانهاش.
در حالی که چشمهایش هنوز به افقِ شرق خیره مانده بود سرانجام رفت؛ بیآنکه تهران، آن معشوقِ دیرین و بیوفا را دوباره به آغوش بکشد. او رفت و آخرین رویای بیداریاش پرسه در پیادهروهای چهارراه پهلوی و استشمام عطر خاک بارانخوردهی حسنآباد برای همیشه زیر بهمن سنگین غربت مدفون شد.
چه اندوهی دارد این هجرتِ بیبازگشت! سیاستورزی که پیرانهسر، کتابِ قطور آرمانها و مرزبندیهای حزبی را بست تا در خلوت خود از سیاست تنها «تهرانی عاشق» نصیب برد.
سهمش از آن همه دویدن، تنهایی برش یک تخت بیمارستانی در فرانکفورت شد. او هر روز صبح به امید تماشای دوبارهی زادگاهش چشم باز میکرد، اما دستِ بیآزرمِ مرگ، چراغِ این آرزو را پیش از رسیدن به مقصد خاموش کرد!
او رفت، اما نامش «تهرانی» برای همیشه در هوای تهران سرگردان خواهد ماند. او را داغِِ ندیدنِ دوبارهی تهران دق داد. او مسافری شد که چمدانِ خاطراتِ رستورانِ شمشادِ پدر را زیر بغل زد و در غبار غربت گم شد، در حسرتِ آنکه معشوقهاش «تهران» برای آخرین بار به او بگوید: آقا مهدی به خانه خوش آمدی!
منبع:پژواک ایران