PEZHVAKEIRAN.COM فدرالیسم متضمن حقوق ملی – پاسخی به یک پرسش مهم-
 

فدرالیسم متضمن حقوق ملی – پاسخی به یک پرسش مهم-
ناصر ایرانپور

شايد هيچ نقطه‌ای از جهان به‌ اندازه‌ی اروپا درد و رنج جنگ و ناسيوناليسم و مرزکشی را نکشيده‌ باشد. اما می‌بينيم امروز دارند روز به‌ روز به‌ همديگر نزديک‌تر می‌شوند و لوکزامبورگ کوچک در کنار آلمان و فرانسه‌ی قدرتمند تازه‌ وزن و اعتبار پيدا می‌کند و به‌ ميانجی و موتور وحدت اروپا نيز تبديل می‌شود. آيا با چنين درسی رواست که‌ ما نخست ره‌ جدايی بپيمائيم، تا بعد به‌ اين استنتاج برسيم که‌ بهتر است مرزها را بين خود برداريم؟

سایت انتگراسیون: حقوق بشر ِ ملیت های ساکن در ایران بطور مضاعف به لحاظ ملیت، زبان و مذهب به شدت نقض می شود. سرکوب و کشتار ملیتهای ساکن در ایران بویژه در حاکمیت سی ساله جمهوری اسلامی
،
پیوسته موج گسترده ای از فرار، پناهندگی و مهاجرت ایرانیان را موجب گشته است.

آقای ناصر ایرانپور با علاقه و احساس مسئولیتی بالا در سالهای گذشته در تلاش بوده تا با ترجمه مطالبی در زمینه فدرالیسم،
نظر ایرانیان را به ضرورت توجه به مسئله درد و رنج ملت کُرد و دیگر ملیتهای ساکن در ایران جلب نماید. مطالب ترجمه شده ایشان در این مورد، زمینه های تئوریک بسیار با ارزشی است که در آن تجارب دیگر کشورها و بشریت معاصر در دهه های گذشته را در اختیار ایرانیان قرار میدهد. 

 
مطلب حاضر برگزیده ای از نوشته آقای ناصر ایرانپور  تحت عنوان " فدرالیسم متضمن حقوق ملی – پاسخی به یک پرسش مهم- " می باشد که پس از کسب موافقت از ایشان اقدام به انتشار آن میشود.

 

***


 فدراليسم متضمن حقوق ملی ـ پاسخی به‌ يک پرسش مهم ـ


آیا
تلاش برای بنای يک جامعه‌ی فدرال در ایران بی‌فايده‌ است، چرا که‌ "ايران‌گرا"ها هنوز حاضر نشده‌اند حقوقی برای مليتهای ايرانی قائل شوند؟
احتمال می‌دهم اين پرسش از زاويه‌های مختلف برای افراد ديگری نيز مطرح باشند، بر اساس برداشت شخصی خودم، پيوسته‌ به‌ تعداد کسانی که از دستيابی به‌ حقوق ملی خود در چهارچوب ايران مأيوس می‌شوند و اتفاقا در کردستان احزابی که‌ خواهان فدراليسم هستند را تحت فشار سياسی و روانی قرار می‌دهند، افزوده‌ می‌شود. جامعه‌ی سياسی ايرانی مدتهاست که‌ از اين لحاظ انشقاق پيدا کرده‌ است. اين پديده‌ قبل از هر چيز ريشه‌ در بی‌توجهی نيروهايی به‌ مسأله‌ی ملی دارد که‌ خود را "سراسری" محسوب می‌کنند. البته‌ اين جبهه‌ نيز خود در حال تجزيه‌شدن است و نيروها و شخصيتهای هر چه‌ بيشتری جديت و ضرورت پرداختن به‌ موضوع را درک نموده‌اند که‌ اميدوارم اين روند ادامه‌ يابد.

تلاش من در چند سال اخير دوسويه‌ بوده‌ است: از يک سو درصددم،‌ نيروها و شخصيتهای دمکراتی را که‌ غافل از اين مسأله‌ مانده‌اند، متقاعد کنم که‌ نپرداختن به‌ آن طبيعتا بدون پيامد برای چهارچوب کنونی ايران نخواهد ماند و به‌ لحاظ پايبندی به‌ دمکراسی مسأله‌‌ساز است و از سوی ديگر
، رو به‌ عزيزانی از مليتهای ستم‌کشيده‌ی ايران استدلال ‌کنم که‌ استقلال بهترين راه‌ حل نيست  و اصولی‌ترين راه‌ اين است که‌ خوشبختی خود را در چهارچوب ايران جستجو کنيم. 

در اینجا پاسخی کوتاه‌ به‌ این پرسش:
 

1.
در جامعه‌ی کُردی هم به‌ مانند هر جامعه‌ی سياسی ديگری نظرات متفاوت وجود دارد:
o   
کسانی هستند که‌ هنوز ساز به‌ قول خودشان "ناسيوناليسم ايرانی" را می‌زنند و خود را‌ به‌ لحاظ سياسی و فرهنگی و مذهبی آسيميله‌ کرده‌اند؛
o   
کسانی نيز داشته‌ايم که‌ شعار خودمختاری را اشتباه‌ قلمداد نموده‌اند (شخصيتهای چون آقای امير قاضی و غيره‌) و به‌ دلايلی بر آن هستند که‌ کردستان می‌بايست از ابتدا شعار استقلال را مطرح می‌ساخت.
o   
نيروها و کسانی نيز در ميانمان هستند که‌ "حق تعيين سرنوشت" (رفراندوم) و حقوق برابر شهروندی را مطرح کرده‌اند و می‌کنند (کومله‌ی حزب کمونيست ايران).
o       
نيروهايی هم داشته‌ايم که‌ خودمختاری و فدراليسم را راه‌ حل اصولی دانسته‌اند.
اين تنوع نظر در ميان سياسيون و کنشگران کردستان از فرهنگ سياسی نسبتا بالا، از پويايی جامعه‌ی سياسی کُرد و از پلوراليسم تحزب و نظری در آن حکايت دارد، لذا بايد به‌ فال نيک گرفت که ما‌ در کردستان ايران جريانات با گرايشات مختلف در اين حوزه‌ داريم.

2.
اما ديدگاه‌ مسلط تاکنون حل مسأله‌ی کُرد در چهارچوب ايران بوده‌ است که‌ حزب دمکرات کردستان و حزب کومله‌ی کردستان ‌ (همه‌ی بخشهای آن) از دهه‌های پيش مطرح ساخته‌اند و برای آن مبارزه‌ می‌کنند. بنابراين به‌ تصور من خواست استقلال آمال مردم و احزاب کردستان ايران نبوده‌ و نيست. شما کدام حزب سياسی مطرح کردستان ايران را می‌شناسيد که‌ چنين مطالبه‌ و آماجی داشته‌ باشد؟

3.
به‌ عقيده‌ی شخصی من فدراليسم و دمکراسی تسهيمیِ واقعی، قادر است در ايران معضل شووينيسم و تمرکز قدرت سياسی را حل کند. چه‌ دليلی می‌تواند وجود داشته‌ باشد که‌ اين مهم در کشورهايی چون سويس، بلژيک، اسپانيا، کانادا، ... ميسر باشد، اما در ايران نه؟ درک من از فدراليسم نخست تأمين حق تعيين سرنوشت درونی‌ به‌ شکل خودمديری و خودحکومتی است و دوم مشارکت در حاکميت مشترک فدرال مرکزی. ايران دير يا زود به‌ اين سمت و سو خواهد رفت. مخالفت من با استقلال نه‌ از موضع اصولی (پرنسيپيال) و حقوقی، که‌ از موضع عقلانی (راسيوناليستی) و پراگماتيستی است. طبيعتا کُرد هم می‌تواند و حق و شايستگی اين را هم دارد چون هر ملت ديگری دولت مستقل خود را داشته‌ باشد. اما دفاع از حق، به‌ مثابه‌ی دفاع از مشروعيت و درستی استفاده‌ از اين حق تحت هر شرايطی نيست. شما يقينا طرفدار حق قانونی طلاق هستيد، اما خواستار طلاق تحت هر شرايطی نيستيد. ما نيز اين حق را بايد برای خود قائل باشيم که‌ اگر به‌ مطالبات برحق خود در چهارچوب ايران دست نيابيم، جدا شويم. اما آيا اين مطالبات در چهارچوب ايران دستيافتنی نيستند؟ به‌ نظر من که‌ هستند. گفتم به‌ لحاظ پراگماتيسی و عقلانی راه‌ حل فدراليستی را ترجيح می‌دهم: جهان امروز گلوبال است، به‌ هم پيوسته‌ است، بغرنج و درهم تنيده‌ است. هزاران امر و معضل و مسأله‌ وجود دارند که‌ ملتها و کشورهای حتی مقتدر به‌ تنهايی از حل آنها عاجزند، لذا ائتلاف بوجود می‌آورند. ما شاهد ائتلافهايی در آمريکای شمالی، آسيای شرقی و اروپا هستيم. در چهارچوب اين ائتلافها مرزها اهميت و جايگاه‌ خود را از دست می‌دهند و همگرايی آگاهانه‌ و با برنامه‌ جای آنها را می‌گيرد. اين امر حتی شامل اتحادهای نظامی و هارمونيزه‌ کردن نيروهای انتظامی هم شده‌ است. به‌ زودی در تمام 27 کشور اتحاديه‌ی اروپا يک نوع پوشش پليس را خواهيم داشت. آری، اينها تنها نمونه‌های کوچکی هستند. به‌ اعتقاد من زمان دولتهای ملی بسر آمده‌ است، هر چند چنين دولتهايی در گذشته‌ هم چندان موفق نبوده‌اند و در بسياری موارد تبعيض و تنش را نيز در پی داشته‌اند. اما به‌ هر حال، آن جوامعی نيز که‌ بر "استقلال ملی" خود پای فشرده‌اند، امروز خود آگاهانه‌ و مستمر بخشی از صلاحيتها را به‌ مرکزی خواهند داد که‌ خود در ساختن آنها سهيم هستند و بخشهايی چون امور پولی و مالی، امور نظامی و امنيتی، امر مهم محيط زيست و انرژی، سياستهای درازمدت اقتصادی و بسياری از مسائل مهم ديگررا با هم حل و فصل و سامان و سازمان می‌دهند. توجه‌ داشته‌ باشيم که‌ اروپا چقدر از خود کشتار کرد. شايد هيچ نقطه‌ای از جهان به‌ اندازه‌ی اروپا درد و رنج جنگ و ناسيوناليسم و مرزکشی را نکشيده‌ باشد. اما می‌بينيم امروز دارند روز به‌ روز به‌ همديگر نزديک‌تر می‌شوند و لوکزامبورگ کوچک در کنار آلمان و فرانسه‌ی قدرتمند تازه‌ وزن و اعتبار پيدا می‌کند و به‌ ميانجی و موتور وحدت اروپا نيز تبديل می‌شود. آيا با چنين درسی رواست که‌ ما نخست ره‌ جدايی بپيمائيم، تا بعد به‌ اين استنتاج برسيم که‌ بهتر است مرزها را بين خود برداريم؟ به‌ عقيده‌ی من، خير.  آری، استقلال تبعيض ملی را از ميان برمی‌دارد. اما آيا ما تنها اين مشکل را داريم؟ خير، ما مشکلات زيادی داريم، با چالشهای بس بزرگی روبرو هستيم؛ به‌ عقيده‌ی من فدراليسم واقعی و نه‌ صوری، اين پتانسيل را در خود نهفته‌ دارد که‌ بر همه‌ی اين‌ عقب‌ماندگی‌ها در ايران و کردستان فائق آئيم.

 آری، افق دید من ناسيوناليستی نيست، تنها ناظر بر رفع ستم ملی نيست، بلکه‌ دستيابی به‌ يک ساختار اجتماعی (دولت رفاه)، حقوقی (دولت قانونمدار)، سکولار (جدايی دين و ايدئولوژی از ساختار حقوقی، قضايی، سياسی، آموزشی، رسانه‌ای)، به‌ يک اقتصاد پويا ("بازار اقتصاد اجتماعی"، بر پايه‌ی از سويی مالکيت خصوصی و از سوي ديگر مهار سرمايه‌ی کلان)، غلبه‌ بر سنت و پانهادن در مدرنيته‌ (که‌ در آن تأخيری صد ساله‌ داريم) و غيره‌ است. دستيابی به‌ همه‌ی اينها را در فدراليسم و در ايران ممکن‌تر می‌دانم، مشروط بر اينکه‌ اين نظام در گام نخست همه‌ی امتيازات و تبعيضات بر پايه‌ی قوميت و مذهب و جنسيت را از ميان بردارد.

4.
پرسشی که‌ در اين جا پيش می‌آيد اين است که‌ خوب تکليف چيست اگر چنين نظامی با چنين مختصاتی قابل دستيابی نباشد؟
پاسخ صريح من به‌ آن اين است که‌ در چنين حالتی بايد حق تعيين سرنوشت برونی، يعنی استقلال را مطرح نمود. چرا؟ چون بر اين اعتقادم که‌ فرد کُرد، آذری، عرب، بلوچ، ترکمن آزاد نخواهد بود، چنانچه‌ جامعه‌ و کلکتيوی که‌ در آن زيست می‌کنند، آزاد نباشد و در قيموميت و استعمار و انقياد ديگران باشد. آری در چنين شرايطی و تنها در چنين شرايطی تبديل حق استقلال را به‌ مطالبه‌ی استقلال درست می‌دانم. اما اين امر در حال حاضر از نظر من بلاموضوع است، چرا که‌ ملاک من برای تصميم‌گيری ساختار سياسی کنونی نيست، بلکه‌ آن جامعه‌ای است که‌ بعد از اين حکومت، با همراهی ديگر نيروهای ايرانی بنا می‌کنيم. آن هنگام خواهيم ديد که‌ آيا اين بستر لازم برای رفع ستم ملی، برای پيشرفت، دمکراسی، عدالت و امنيت مردم کردستان فراهم است يا نه‌، که‌ من ‌ـ همانطور که‌ گفتم ـ خوشبينم که‌ فراهم خواهد شد.

5.
آیا برای تصميم‌گيری در مورد‌ هر ساختار و قواره‌ی سياسی بايد در کردستان رفراندوم کرد؟

 البته‌ که‌ بايد چنين کرد. آنچه‌ که‌ من مطرح می‌کنم، پيشنهاد يک شهروند، يک گزينه‌ی سياسی بيش نيست. فدراليسم هيچ قدوسيتی ندارد، مکتب سياسی و ايدئولوژيکی معينی نيست، بلکه‌ تنها يک راه‌ حل پراگماتيستی است که‌ بشريت ترقيخواه‌ به‌ شم خود به‌ آن دست يافته‌ است.

6.
مخالفت "ايران‌گرا" ها با به رسمیت شناخته  شدن حقوق دیگر ملیتهای ساکن در ایران را چگونه می توان تفسیر کرد؟
اين افراد نه‌ تنها "ايران‌گرا" نيستند، بلکه‌ به‌ وحشتناکترين وجه‌ ممکن تيشه‌ به‌ ريشه‌ی ايران می‌زنند. و اين به‌ اصطلاح "ايران"ی که‌ آنها به‌ دفاع از آن برخواسته‌اند، تنها مکتب شووينيسم خودشان و ساختار سياسی حاکم در زمان شاه‌ و شيخ است و ارتباطی با مردم ايران، از جمله‌ و به‌ ويژه‌ سخنوران فارس‌زبان ايران ندارد. اين مردم را فرهيخته‌تر از آن می‌دانم که‌ بخواهم مرز بين آنان و اين انسانهای متعلق به‌ دوران استعمار و امپراطوريها را که‌ در سودای دست يافتن به‌ سراب عظمت "ملت ايران" بر اساس يک زبان و مذهب هستند، مخدوش سازم. اين انسانها را به‌ جامعه‌ی ايران بسط ندهيم‌. از چنين معجوناتی در همه‌ی جوامع يافت می‌شوند. در همين اروپای آزاد همکيشان نژادپرست آنها برخی اوقات در شهرداريها و پارلمانهای منطقه‌ای يکی دو نماينده‌ هم دارند. اما از موارد استثنائی که‌ بگذريم، فاکتوری نيستند و از سوی اکثريت قريب به‌ اتفاق اين جوامع دفع و طرد می‌شوند. در ايران نيز چنين است.

من به‌ جد معتقدم که‌ همبستگی بخشهای مختلف جامعه‌ی ايران و به‌ ويژه‌ فرهنگ بالای تسامح و مدارای قومی ـملی در آن، در يک بستر دمکراتيک و آزاد به‌ اهانتها و تعرضات شووينيستی آنها ميدان نخواهد داد. نه‌ "ناسيوناليسم" و نه‌ اسلاميسم و شيعه‌گری، مکاتبی نيستند که‌ مردم ايران را نمايندگی کنند. به‌ همين دليل حکومتهای قبل و بعد از انقلاب بهمن نماينده‌ی مردم ايران نبوده‌اند و نيستند. هر دو امتحان خود را داده‌اند و در آن به‌ سختی مردود شده‌اند. لذا ايران را دو دستی تحويل آنها ندهيم.
 
 
ناصر ايرانپور

12  مه‌  2009 آلمان فدرال  

منبع:پژواک ایران


ناصر ایرانپور

فهرست مطالب ناصر ایرانپور در سایت پژواک ایران 

*سه‌ آزمون از بربريت اخير اسلامگرايان  [2014 Oct] 
*«تدبير» يا «تقيه»‌؟ آنگاه‌ که‌ واژگان با واقعيات درمی‌ستيزند! [2013 Oct] 
*آنچه‌ هر ايرانی بايد در مورد کردستان بداند آنچه‌ کردستان می‌گويد به‌ اختصار و به‌ زبانی ساده‌ ـ [2013 Oct] 
*کردستان و شعار «سرنگونی رژيم»  [2013 Apr] 
*فدراليسم، انديشة بالنده‌ در ايران  [2012 Jun] 
*برزخ مذهب و مبارزه‌ ـ از فتوای جهاد عليه‌ مردم کردستان تا حکم ارتداد عليه‌ شاهين نجفی ـ [2012 Jun] 
*جنبش ملی کرد و روابط خارجی  [2012 May] 
*معضل احزاب در کردستان: وحدت يا اتحاد؟  [2011 Dec] 
*آقای گنجی، "خطر تجزيه‌" يا "تلقي فاشيستي از حکومت"؟  [2011 Nov] 
*کشمکش هسته‌ای و موضع ما  [2011 Nov] 
*ضرورت دگرديسی در مقوله‌ «دخالت نظامی» ـ نه‌ ايجاد منطقه‌ امن به‌ منزله‌ دخالت نظامی است و نه‌ هر دخالت نظامی قابل تقبيح است ـ [2011 Nov] 
*موانع فدراليسم يا موانع دمکراسی؟!  [2011 Oct] 
*در حاشيه‌ی درخواست «جبهه‌ی متحد کرد» برای مجوز فعاليت سياسی قانونی در ايران  [2011 Oct] 
*مستمسک «اردوگاه‌» ستيزی  [2011 Sep] 
*يورش حکومت اسلامی به‌ پژاک و اهداف نهان و آشکار آن  [2011 Jul] 
*نقش خبرنگاریِ شهروندی در تحولات اخير ايران  [2011 Mar] 
*کومله‌؛ ديروز، امروز، فردا  [2011 Feb] 
*ياد جمهوری سرفراز کردستان گرامی باد!  [2011 Jan] 
*پيرامون بيانيه‌ی جمعی از «کمونيستهای حکمتيست» در باره‌ی درگيريهای احزاب دمکرات و کومله در اوايل دهه‌ی شصت شمسی   [2010 Dec] 
*تلقی فاشيستی از ملت و دولت  [2010 Dec] 
*در دفاع از دوستدار حکمت آرامش دوستدار  [2010 Nov] 
*سوسياليسم کمتر ـ ليبراليسم بيشتر  [2010 Nov] 
*آقای جهانبگلو، درک خود را از دمکراسی برايمان مشخص سازيد!  ـ در دفاع از حقانيت يک جنبش مردمی ـ  [2010 Oct] 
*شاخصهای شووينيسم در ايران  [2010 Jul] 
*«زبان رسمی» ضامن وحدت و استقرار دمکراسی در ايران؟!  [2010 Jul] 
*ناسيوناليسم، از هر سنخی که‌ باشد، مضر است!  [2010 Jun] 
*اسرائيل بايد محکوم شود، اما از کدام منظر؟  [2010 Jun] 
*اسرائيل بايد محکوم شود، اما از کدام منظر؟  [2010 Jun] 
*جمهوري فدرال آلمان از سوي ديوان عالي حقوق بشر اروپا محکوم شد! ـ شکنجه‌ در آلمان فدرال و ايران اسلامي ـ [2010 Jun] 
*برقراری يک نظام آزاد و آباد و دمکراتيک پيکار پيگير و مشترک همه‌ی ايرانيان را می‌طلبد!  تا سرنگونی رژيم مرگ‌آفرين اسلامی ايران از پای ننشينم! [2010 May] 
*باز حکومت اسلامی ايران جان فرزندان کردستان را گرفت! پاسخ شايسته‌ کدام است؟ [2010 May] 
*حزب دمکرات کردستان ايران و معضل وحدت  [2010 Mar] 
*تکرار يک انتقاد صريح  [2010 Feb] 
*مجملی بر آسيب‌شناسی بحث ارتباط جنبش دمکراسی‌خواهی با جنبش ملی  [2010 Feb] 
*مجملی بر آسيب‌شناسی بحث ارتباط جنبش دمکراسی‌خواهی با جنبش ملی  [2010 Feb] 
*تأکيدي مجدد‌ بر يک ضرورت  [2010 Feb] 
*جايگاه‌ شايسته‌ی جنبش کردستان را در جنبش دموکراسي‌خواهي ايران تثبيت کنيم!   [2010 Feb] 
*از تبعات محتمل سرکوب جنبش مدنی  [2010 Jan] 
*"جنبش سبز"، سرنوشت رژيم و رسالت ما  [2010 Jan] 
*يادداشتی پيرامون دور جديد اعدام فرزندان مردم به‌‌ جرم   [2010 Jan] 
*فدرالیسم متضمن حقوق ملی – پاسخی به یک پرسش مهم-   [2009 May] 
*نجات جان اعضای سازمان مجاهدين خلق ايران در عراق، يک وظيفه انسانی  [2009 Jan]