محمد رضا نیکفر - نمونه ای از درماندگی چپ ایرانی
محمد محمودی
در کانال بی بی سی در برنامۀ پرگار، دو بخش تحت عنوان "ایران به کدام سو می رود؟" با شرکت علیرضا بهتوئی از فدائیان اکثریت و محمد رضا نیکفر، معروف به "فیلسوف چپ"، در روزهای اول ژانویه ۲۰۲۶ پخش شد. در این برنامه محمدرضا نیکفر چارچوب فکری و نظر خود راجع به انقلاب کنونی و در راه ایران را ترسیم می کند. در این مقاله به نقد نظریات او می پردازم تا نشان دهم، این "فیلسوف چپ" به چه میزان در فهم و تحلیل شرائط و تحولات ایران ناتوان است. او در سنت چپی در ایران قرار دارد که تا کنون از خود در پراکسیس سیاسی هیچ برگ زرین و یا سرنوشت سازی را بر جای نگذاشته است و از نظر تئوری نیز همواره پیرو جریانات فکری چپ جهانی بوده است و از این جهت نیز مبتکر هیچ نظریۀ مستقلی نبوده است. چپ جهانی مبتلا به یک مشکل بزرگ نظری در مقابل حکومت اسلامی است. نیفکر نیز در این چارچوب زیست فکری دارد، اگرچه آنرا آشکار نمی سازد.
چپ جهانی و حکومت اسلامی
اگر عکس العمل های جریانات چپ در سطح جهانی را از یکسو نسبت به قیام سلحشوران در ایران و از سوی دیگر با مقابله علیه تروریست های حماس مقایسه کنیم به خوبی بی اعتنائی و بی اشتیاقی چپ جهانی در برابر مقاومت و انقلاب علیه حکومت اسلامی قابل مشاهده است. تظاهرات بیشمار علیه اسرائیل را بارها دیده بودیم اما علیه خونریزی ها و سرکوب های حکومت اسلامی حاکم در ایران خبری از احزاب چپ و سازمان های حقوق بشری نیست و دیگر دختری سوئدی با عدم تعادل روانی به خیابان های استکهلم و یا دیگر کشورهای اروپائی نمی شتابد و در تظاهراتی علیه روحانیت شیعه حاکم در تهران شرکت نمی جوید. احزاب چپ نیز با جنبش مردم در خیابان های ایران ابراز همبستگی و یا حمایت نمی کنند و اگر تحت فشارهای مطبوعاتی مجبور به موضعگیری شوند، حمایت را مردود شمرده و با عبارتی کسل کننده و تکراری موضوع را فقط به مردم ایران مربوط می دانند، ولی فراموش می کنند که برای مثال چپ اروپائی در همۀ مسائل جهانی ابراز وجود و نظر می کند، حداقل ادعای انترناسیونال و شمارش آنها از همین جبهه اعلام شده است.
در کنار این بی اعتنائی چپ جهانی، میلیون ها انسان در ایران علیه حاکمیت اسلامی دست به اعتراض می زنند و رژیم برای سرکوب این اعتراضات دست به سرکوب گسترده و بسیار خشنی زده است که بر اساس اظهارات خود خامنه ای تا کنون هزاران نفر قربانی این قیام شده و به قتل رسیده اند.
رسانه های موثر در سطح جهانی به اکراه بازتاب دهندۀ این قیام بوده اند و اگر این را با بازتاب شبانه روزی از حمله های اسرائیل به غزه برای مهار تروریست های حماس مقایسه کنیم، این پرسش را برمی انگیزد که چرا نیروها و جریانات چپ در کشورهای غربی که تا دیروز برای محاکمۀ نتانیاهو به خیابان ها روانه می شدند، به خود زحمت حتی صدور یک اعلامیه برای حمایت از قیام مردم ایران را نداده اند. از همه بدتر و مشکوک تر نشریات و ارگان های چپ هستند تا جائی که روزنامۀ گاردین مقاله ای از عباس عراقچی وزیر خارجه حکومتی را در اواخر دسامبر ۲۰۲۵ منتشر می سازد که همزمان مشغول به قتل و سرکوب است. در دو یا سه روز اول قیام که بطور کل هیچ مقاله ای در مورد وقایع ایران را در نشریات چپ نمی توان یافت، برای اثبات می توان به نشریاتی چون ذنیشن(The Nation)، ذنیورپابلیک(The New Republic)، جاکوبین (Jacobin) و امثال اینها مراجعه کرد. ااکنون می توان پرسید که چرا رسانه های بزرگ مخصوصاً چپ یا به این تحولات بی اعتنا بودند و یا با مکث و از سر ناچاری با تاخیر خبرهائی را منتشر می کردند و همواره می توان با مسالۀ اسرائیل مقایسه کرد و از خود پرسید، دلیل این رفتارهای دوگانه از سوی نیروهای چپ جهانی در چیست؟
اتفاقات بین المللی با محوریت امریکا و همزمان با قیام مردم ایران زیاد بوده است و شاید بتوان تا حدودی به دلیل همزمانی بازداشت مادورو در ونزوئلا، رفتارهای خشونت آمیز نیروهای آیس(ICE) در امریکا که به قتل زنی در مینیسوتا منجر شد و بازتاب بزرگی در جامعۀ امریکا داشت و یا بحث بر سر گرینلند و برخی موضوعات و سیاست های دولت ترامپ که برای مردم امریکا اهمیت بیشتری دارند، کاهش توجه به قیام مردم ایران را درک کرد، اما باز این بی اعتنائی روزهای اول را توجیه نمی کند، زیرا در جهان امروز ما هر لحظه اتفاقات و رخدادهای بزرگی صورت می پذیرند و این دیگر دلیلی برای سکوت نمی تواند باشد.
مشخصاً نیروهای چپ را می توان مورد پرسش و یا حتی مواخذه قرار داد، که چرا سکوت اختیار کرده اند؟ مخصوصاً که این نیروها همگی حداقل نظراً خواهان دنیایی دیگر و بهتر هستند. ریشۀ این بی اعتنائی را اگر کمی دقیق تر مورد کاوش قرار دهیم، نه در وقایع همزمان بلکه در اندیشه، تئوری و ایدئولوژی این جریانات قرار دارد. نیروهای چپ حکومت کشورهای های خود را تبهکار می بینند و طبعاً اگر جنبشی و یا مردمان کشوری خواهان زندگی همچون آنها که در صلح، آرامش، رفاه، رشد و توسعه، محیط زیستی بهتر، دمکراسی، آزادی و حکومت قانون بسر می برند، باشند، آنان نیز یا گمراه اند و یا تبهکار و هر آن کس که مخالف این طرح حیات برای زندگی است باید نیک و خوب باشد. شور و شعف روشنفکران چپ در غرب نسبت به حکومت های استبدادی و توتالیتر پدیدۀ جدیدی نیست. این حکومت ها نیز همچون اینان طرح زندگی به مدل غرب با آن مشخصاتی که ذکر شد را بد و تنفربرانگیز می بینند. کم نیستند افرادی که خود را از جریان های چپ در غرب می خوانند و مردم ایران را به عنوان توده ای بی اراده و تحریک شده از سوی امپریالیسم و صهیونیسم می بینند و از مادورو به عنوان رئیس جمهور قانونی ونزوئلا و یک سوسیال دمکرات یاد می کنند که به دست امپریالیسم جهانی ربوده شد و چشم خود را بر همۀ تبهکاری های او می بندند: در پخش مواد مخدر در سطح بین المللی، رابطۀ تنگاتنگ او با تروریسم جهانی مثل حماس و حزب الله، سرکوب مردم ونزوئلا و حفظ قدرت با تقلب در انتخابات و به فلاکت کشاندن مردم ونزوئلا یکی از کشورهای بالقوه ثروتمند جهان. خامنه ای نه به عنوان یک جنایتکار بلکه به عنوان فردی که در مقابل امپریالیسم خودی نشان می دهد. این انحراف اخلاقی-سیاسی را در مورد جنگ روسیه علیه اوکراین مشاهده کرده ایم که چگونه بسیاری از نیروها و شخصیت های چپ از پوتین به گونه ای دفاع کرده اند.
قیام مردم ایران عملاً و نظراً انکار مبانی اندیشۀ سیاسی چپ نسبت به جهان است و طبعاً طرفداران تب آلود جامعۀ مدنی نسبت به این قیام سکوت می کنند، درست برخلاف رخدادهای ۱۹۷۹ و یا همان فاجعه ۵۷ که سبب شدند تا روشنفکر فرانسوی میشل فوکو فیلسوفی با شهرت جهانی دست به مسافرت "تحقیقاتی" به ایران در آخرین روزهای پیش از سقوط رژیم شاه بزند و در پی آن نظریات خود را در یک سلسله مقالاتی در روزنامۀ ایتالیایی کوریرره دللاسرا(۱) منتشر سازد که بیشتر به هذیان سیاسی شبیه بودند.(۲) این مقالات خود گواهی بر مشکل بزرگ چپ نسبت به انقلاب هائی است که جز فلاکت و تنگدستی برای مردمان آن سرزمین چیز دیگری به ارمغان نیاورده اند. فوکو، حتی اگر او و اندیشه و فلسفه اش را چپ ندانیم، در گزارشات خود به خوبی نشان می دهد که چگونه روشنفکر چپ غربی به رومانتیسم انقلاب و به اخلاق جهانشمول پیوندی دور از عقلانیت می زند. نمونۀ دیگری از روشنفکران چپ در سطح جهانی نوآم چامسکی می باشد.(۳) نوشته ها و مقالات او در خصوص ایران، برنامه های اتمی رژیم اسلامی، تجهیزات نظامی آن و سیاست های آن برای نابودی اسرائیل گواه نگاهی به شدت ضداسرائیلی و با تحسین برای رژیم ملاها علیه هژمونی جهانی هستند. رخداد ۵۷ که عملاً باید آنرا به عنوان فاجعه ای ملی برای ایران به حساب آورد، برای نیروها و جریانات چپ حرکتی مورد تحسین علیه امپریالیسم جهانی و نظم موجود محسوب شده و به همین دلیل باید از آن پشتیبانی کنند.
ذهنیت چپ ایرانی نیز در همین چارچوب چپ جهانی سیر می کند. نمونۀ بارز از این نگاه چپ ایرانی را می توان در نظریات و منش محمدرضا نیکفر یافت که از سوی دوستانش به عنوان "فیلسوف چپ" از او یاد می شود. در اینجا به منش سیاسی، عملکردهای او در رسانه ای که سال ها مدیریت آنرا با حمایت دولت پادشاهی هلند در دست داشته و بسیاری از گفته ها و کرده های او در گذشته توجهی نمی کنم، تنها به گفته های او در همین برنامه پرگار در بی بی سی توجه می کنم که نیکفر نظرات خود را در بحبوحۀ قیام سراسری مردم ایران ارائه می دهد. در اینجا باید یادآوری کنم که عدم پاسخ به نظریات این افراد عواقب بسیار زیان باری در تفکر عمومی و حاکم در میان ایرانیان دارد، یک تجربۀ تاریخی نشان می دهد که چگونه می تواند بی پاسخی زمینۀ فجایع تاریخی و اجتماعی را بوجود آورد. اگر گفته های جلال آل احمد، علی شریعتی، مرتضی مطهری، مهدی بازرگان، مجاهدین خلق و چریک های فدائی و دیگران در دهه های ۵۰-۱۳۴۰ به نقد کشیده می شدند و در این چالش بی مایگی و حتی توهم آمیز بودن آنها نمایان می شدند، شاید بخش بزرگی از تباهی امروز را سرزمین ایران با این بهای سنگین می توانست تجربه نکند، به همین دلیل باید نظریات افرادی مانند نیکفر دقیقاً بررسی شده و نشان داده شود، که گفته های این افراد بعضاًً تکرار مکررات گذشته اند و برخی هم که در جامۀ نو عرضه می شوند، باز همان اندیشۀ ویرانگر ۵۷ را دنبال می کنند.
علائم واماندگی در تجزیه و تحلیل
یکی از مشخصات گفته های نیکفر در اینست که او بدون ذکر منبع و یا اعلام اقتباس، نظریاتی را طرح می کند، که شنونده و خواننده بی اطلاع و یا غیرمتخصص دچار شبهه شده که گوئی از ابداعات نیکفر می باشند و این خلاف اخلاق علمی و دور از شأن کسی است که خود را به لباس فلسفه مزیّن می کند. ذکر نام مبتکران و نویسندگان واقعی چیزی از ارزش گفتار و گفتمان ایرانی آن نمی کاهد، اما این سنت را از دیرباز در میان چپ ایرانی داشته ایم.
در طرح خود از شرائط موجود ، نیکفر از بیمناکی سخن می گوید که جنبش سیاسی و رخدادهای بزرگ تاریخی شاید سبب آن شوند که در فردای تاریخ پشیمان شویم و تاریخ ۳۰-۲۰ سالۀ منطقه او را بیشتر بیمناک می کند. نتیجۀ مستقیم این بیمناکی تنها انفعال در مقابل شرائط موجود می تواند باشد که البته نیکفر آن را تکذیب می کند، ولی قبول تکذیب او بیشتر شبیه به نوعی سخنوری است. برای اثبات عدم ترس خود از انقلاب به تفکر انتقادی ارجاع می دهد، در اینجا به جای تئوری انتقادی از مفهوم "تفکر انتقادی" استفاده می جوید و این خلط کلامی دور از اخلاق علمی است که او دائماً مرتکب می شود. در اینجا نیز نمی گوید مقصودش در تفکر انتقادی تکیه بر کدامین مرجع فکری تئوری انتقادی است و باز از منابع خود یاد نمی کند. اگر کسی کمی به تئوری انتقادی آشنا باشد، به خوبی می داند که میان چارچوب های فکری هورکهایمر و آدورنو و مارکوزه فرسنگ ها فاصله است و اگر به نسل بعدی آنها مثلاً هابرماس مراجعه کنیم که این تفاوت ها بیش از پیش ظاهر می شوند. بهرحال نیکفر با برداشت خود از تئوری انتقادی به عنصر پیشامدهای ناگهانی اشاره دارد، این گوشزدها را از فردی می شنویم که آبدیدۀ تلاطم های سیاسی نیست و با اندکی توجه و تجربه به خوبی می توان فهمید که در حرکت سیاسی از آنجا که امور به عوامل بیشماری بستگی دارند، به همین جهت وقایع نیز غیرقابل پیش بینی هستند و از این تکرار بدیهیات از جانب نیکفر شنونده را بهره ای نیست.
نیکفر در تعریف خود از تفکر انتقادی، یا در واقع همان تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت، به یک نکته بدیهی دیگر اشاره دارد: برای حفظ و حراست از جامعه از آسیب باید قدرت دفاعی جامعه بالا رود و به خودآگاهی و خودفرمانی بیشتر برسد و معیار را بر آزادی، خودآگاهی و خودفرمانی می گذارد. نیکفر شرائط توتالیتاریستی-اسلامی جامعه ایران را درک نمی کند که برای جامعه دستیابی به آزادی و خودفرمانی تحت سلطۀ ولایت فقیه و حتی ایجاد زمینۀ آن ناممکن است. مگر مارکس در مقدمۀ نقد اقتصاد سیاسی به عنوان یکی از معیارهای محوری مطرح نکرده بود: "نه آگاهی انسان ها هستی آنان را تعیّن می بخشد، بلکه برعکس حیات اجتماعی آنان آگاهی آنان را ..." محمدرضا نیکفر که دغدغۀ زحمتکشان را دارد و دنیا را از چشم انداز مارکس می بیند، چگونه می تواند چنین اصل محوری تئوری های مارکس را نادیده گرفته باشد؟ گمان می کنم که مقصود نیکفر از آزادی تنها در عدم اجبار در لچک نیست و این مارکسیست قدیمی فراموش می کند که طبق نظرات خودشان خودآگاهی از هستی نشأت می گیرد و در ایران اسلام زده این خودآگاهی، خودآگاهی معیوب و مصدوم است. جالب اینجاست که وقتی او با این سوال مجری برنامه مواجه می شود که انتظار آزادی، خودآگاهی و خودفرمانی از توده های مردم نابجاست، او به ضعف نخبگان در این موارد اشاره و اعتراف می کند. او باز بدون نامبری اینبار به تئوری کنش ارتباطی هابرماس تکیه کرده و مدعی میشود که نخبگان ایران در مراوده و "کمونیکاسیون" خود مغشوش هستند و در آنها همانند جامعه و رسانه ها عنصر پرخاش و عدم تفاهم و تلاش برای درک یکدیگر وجود دارد. با ذکر این نکات نیکفر نشان می دهد که هنوز با پدیدۀ توتالیتاریسم اسلامی آشنائی ندارد و نمی داند که این نوع توتالیتاریسم پیآمدهای بسیاری دارد و مهمترین آن دوقطبی شدن جامعه است: "یا با ما یا با آنها"! این دوقطبی شدن نه به دلیل ناتوانی نخبگان ایرانی بلکه پیامد مستقیم توتالیتاریسم اسلامی حاکم بر ایران است.
او در کمال سادگی شرائط سال های ۵۶ و ۵۷ را با شرائط امروز ایران مقایسه می کند و اینکه تحت استبداد آن زمان عنصر امید قوی بود و فراموش می کند اگر آن زمان نظام استبدادی بوده، امروز با نظام توتالیتاریستی-اسلامی مواجه هستیم و این دو از یک سنخ نیستند. اگر او امروز مهربانی و شفقت را نمی بیند، فراموش می کند همین مردم خسته در زندگی جانکاه و روزمره در بزنگاه قیام از خود فدارکاری مافوق انسانی نشان می دهند، همان انسان هائی که از آنها تحت توتالیتاریسم اسلامی با مشخصه های نامهربانی، خشم و بدخوئی سخن می گوید.
نیکفر در ادامۀ بیمناکی خود به دوران گذار نیز با تردیدی پوشیده برخورد می کند. او با توصیفی "کوچه بازاری" از نظام شاه و مقایسۀ آن با حکومت اسلامی به نتیجه بدیهی می رسد که نظام ولائی بسیار پیچیده است و این نظام در سه وجه ادامۀ حیات می دهد، ایدئولوژیک که بسیاری قبل از او شکست حکومت اسلامی در گفتمان اش را تبیین کرده اند، وجه نظامی، که او شکافی در حکومت نمی بیند و طبقاتی بودن نظام. جالب اینجاست که بسیاری دیگر از حکومت ولایت فقیه به عنوان مافیای اشغالگر و رژیمی بر پایۀ چپاول و غارت اشاره داشته اند. نیکفر نادانسته و یا ناخواسته به این واقعیت اعتراف دارد که حکومت اسلامی دست به غارت و چپاول مردم ایران زده است و در مقایسه خود به حرف ها و شعارهای قدیمی علیه رژیم شاه مانند "هزار فامیل" بسنده می کند.
نیکفر این واقعیت را نادیده می گیرد و از توان درک آن عاجز است، که نظام شاه ابزار نظامی سرکوب را داشت اما قصد و ارادۀ سرکوب را نداشت، همانطور که خود شاه در آغاز تبعیدش گفته بود که نمی خواسته با خونریزی سلطنت خود را حفظ کرده باشد. در حالیکه مبنای حکومت اسلامی چیز دیگری است و حفظ نظام اوجب واجبات است! نیکفر به نکته ای اشاره دارد که نشان از ترس او دارد که معتقدان به ولایت فقیه می توانند بعد از این رژیم گروه های تروریستی تشکیل دهند. به شنونده خود بدهکار پاسخ به یک پرسش می ماند، که آیا باید از ترس و وحشت اقلیتی جنایتکار دست به قیام و اعتراض و سرنگونی این حکومت نزد؟ او معتقد است که تغییر شرائط بسیار طول می کشد. نیکفر در این برنامه همچون گذشته ادعاهای بی اثبات خود را تکرار می کند. این فیلسوف چپ باید بداند که حتی اگر همین فردا حکومت نکبت اسلامی ساقط شود، چند دهه نیاز به ترمیم فرهنگی و اخلاقی است تا این مخروبه را بتوان بازسازی کرد.
در طول گفتگو او نیز همچون اکثریت افرادی که خود را چپ معرفی می کنند، نقش معلمی و استادی به خود می گیرد و در همین سو توضیح می دهد که دو رویکرد بر دولت وجود دارد، حال آنکه او مفاهیم دولت و حکومت را جا به جا و مترادف می گیرد، او جامعۀ اسلامی و ولائی را "شناور" معرفی می کند. و برخلاف آن حکومت شاه که "دولتی بر فراز جامعه" بوده است و نتیجه می گیرد که حکومت اسلامی در تمام حوزه های حیات نمود یافته ولی حکومت شاه از جامعه جدا بوده است. باید از او پرسید که اینبار از کدام ماخذ و منبع اقتباس کرده است تا شاید بتوان منظور او را بهتر فهمید! نتیجۀ اصلی او اینست که چون حکومت اسلامی چنین مشخصه ای دارد، گذار از آن بسیار پیچیده است. مشکل نیکفر در اینست که مانع بزرگ بر سر راه گذار از توتالیتاریسم را ترسیم می کند، بدون توضیح که این مانع پیامد واقعی مقابله با توتالیتاریسم است و باید پذیرفت و به همین نسبت نیز در مقابله با آن هوشیار بود.
فیلسوف چپ در مورد نقش قدرت های خارجی، آنرا به موج سومی از اقتدارگرائی در جهان پیوند می زند و تلویحاً قیام کنونی مردم ایران را با این موج سوم مرتبط می کند و به اعتقاد او موج سوم دمکراسی به پایان رسیده است. او از این امواج که بخشی از اعتقاد او هستند، ناگهان به تئوری توطئه روی می آورد که یکی از همین روزها مثلاً کابینۀ امنیتی اسرائیل (بدون ذکر نام اسرائیل، حال آنکه هر کس می داند که در شرائط فعلی اسرائیل کابینه امنیتی دارد.) تصمیماتی بگیرد و اجرا کند و بعداً او بگوید همۀ "حرف ها پوچ بوده اند". عجیب است که ناگهان این متفکر مارکسیست نقش مردم ایران را به هیچ می انگارد. او منکر وجود عناصر و افرادی می شود که میان حرکت های سیاسی-اجتماعی نقش واسطه را بازی می کنند و اگر هم واسطه ای وجود داشته باشد، میان "به اصطلاح اپوزیسیون و دولت های خارجی و بین دولت و دولت های خارجی" هستند. تعجب آور است که او نمی بیند که با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی میلیون ها انسان به خیابان های ایران سرازیر شدند و حکومت برای سرپا نگاه داشتن ماشین سرکوب خود حتی از نیروهای خارجی مانند حماس، حزب الله و فاطمیون افغان استفاده جست.
نظریۀ قدیمی و شکست خورده
راه حل پیشنهادی نیکفر نظریۀ قدیمی و در بخش های اساسی شکست خوردۀ کمونیسم شورائی است و راه نجات را در تشکیل شوراها در محلات، در ادارات و میان کارگران و با بدست گرفتن کنترل تولید می داند. او گمان می برد که توتالیتاریسم اسلامی اجازۀ تولد اینگونه شوراها را اساساً می دهد، شاید این روشنفکر مقیم اروپا فراموش کرده است که این حکومت حتی موسسۀ خیریه ای مانند جمعیت امام علی را تحمل نکرد.
نیکفر در ایران اسلام زده انتظار دو نوع گذار را دارد، گذار در حکومت و گذار در جامعه و به نظر او در کنار ولایت فقیه باید انتظار گفتگوی عقلانی و با شفقت را نیز داشت. احتمالاً او با سکونت درازمدت در اروپا و زندگی در جامعۀ "پساسکولار" (به تعبیر هابرماس) برخی از واقعیت های حاکمیت ولایت فقیه را فراموش کرده است. جالب اینجاست که او در تمام تاریخ معاصر ایران احساس امید و همدلی میان مردم را می بیند، بجز قیام کنونی!
نویسندۀ کمونیست و سردبیر قبلی رادیوزمانه، مدعی میشود که جنبش مهسا با مشارکت "خلق های ایران" ضد تبعیض بوده، ولی "ملیت های ایران" نتوانستند با جنبش زحمتکشان گره بخورند. ادبیات این نویسنده متعلق به دوران گذشته یعنی به بیش از ۵۰ سال پیش بازمی گردد. با کمال تعجب می بینیم که او با گشاده دستی از مفهوم ملت استفاده میجوید، همانطور که مفاهیم دولت و حکومت را با هم مخلوط می کند. این بی دقتی در استفاده از مفاهیم و همچنین استفادۀ ایدئولوژیک از مفاهیمی چون "خلق ها" و یا "ملیت ها" از اعتبار فلسفی-سیاسی ادعاهای او به شدت می کاهند. نیکفر در میان مدت در نقش استاد و شاگرد انگاشتن شنوندگان خود، استفادۀ دلبخواهی از مفاهیم و پیش از همه نادیده گرفتن واقعیات نمی تواند نظریات خود را ترویج کند، حال چه درست و چه نادرست باشند. او که روزی بر سر امر هویت بسیار فعال بوده امروز بر سر گذار مشغول است.
سردبیر سابق رادیوزمانه ای که از حمایت حکومت پادشاهی هلند برخوردار است، درصدد است تا بدبینی و ناامیدی خود نسبت به آینده را با ادعای "بدبینی جهانی" و ارجاع به "پارادوکس سیاسی" توجیه کند. و بر این "پارادوکس ایرانی" را نیز می افزاید و با تکیه بر اصطلاح عامیانۀ "چی میخواستیم، چی شد!" قیام کنونی مردم ایران به رهبری شاهزاده رضا پهلوی را "انقلاب معکوس" می خواند و این "انقلاب واژگون" را بر پایۀ نوستالژی از حکومت پادشاه فقید ایران می داند. باید از این نویسندۀ چپ پرسید، پدیدۀ نوستالژی همیشه بار منفی ندارد و بعضاً به معنای یادآوری دوران موفقیت و شکست های جاری است و باز باید از او پرسید که او با چه اصلی در این انقلاب به ادعای او واژگون مخالف است؟ حقوق بشر و آزادی های فردی؟ جدائی دین از حکومت؟ دمکراسی؟ حکومت قانون یعنی مشروطه؟ و حفظ تمامیت ارضی و قلمرو ملی؟ اینها اصولی هستند که بسیاری از نیروهای سیاسی بر سر آن گردهم آمده اند، چه نیروهای چپ تائید کنند و چه منکر آن شده و یا حتی در پیشرفت کار اخلال ایجاد کنند. البته او به صراحت می گوید که او "انقلاب واژگون" نمی خواهد و باید او را متهم کرد که با نفی انقلاب در واقع اصول آنرا منکر شده است.
راه حل را نیکفر در تشکیل شوراها می بیند و حتی یاد خوشی از کمیته های انقلاب در محلات می کند، در حالیکه همان کمیته های انقلاب مراکز جنایت و قتل و غارت شدند و بقایای آنها را می توان در عنصری مانند علم الهدا در مشهد دید که تمام پیشرفتش در نظام توتالیتر اسلامی را مدیون کمیتۀ انقلاب او در سال های ۵۷ به بعد است. شاید نیکفر گمان کند که با تشکیل شوراها می توان زمان را به عقب بازگردند و احزاب چپ با تسلط بر این کمیته ها و شوراها سکان قدرت را بدست گیرند، در حالیکه این درس خواندۀ اروپا باید متوجه گذشت زمان شده باشد.
در میانۀ گفتگو نیکفر خواهان مبارزات مدنی در ایران می شود که برای مثال مردم به جلوی زندان اوین رفته و خواهان آزادی همۀ زندانیان سیاسی شوند. با ابراز چنین نظراتی تنها امری که روشن می شود، بی خبری نیکفر از اتفاقات و شرائط ایران است و گویا مردم ایران در مبارزات خود منتظر رهنمود ها و پیام های نیکفر نشسته بودند و خود قبلا چنین ابتکار عملی را بخرج نداده اند و مردم سرکوب های وحشیانۀ حکومت ولایت فقیه را تجربه نکرده اند.
نیکفر و "انقلاب معکوس"
در رابطه با قدرت های خارجی معتقد است که " توافقی عمومی در منطقه وجود دارد که ایران را خوار و ذلیل و ناتوان می خواهند" ولی در عین حال از میهن دوستی ایرانیان با نیکی نام نبرده و گوئی حکومت اسلامی در ۴۷ سال حیات غارتگرانۀ خود نقشی در این فلاکت نداشته به همین دلیل باید او به تئوری های توطئه پناه ببرد. و از آن تئوری های هویتی می سازد و البته بی اعتقادی نیکفر به نقش اساسی مردم و ملت ایران در تحولات تاریخی نیز فاش می شود. و به این نتیجه قابل توجه می رسد، که " دولت های غربی خواهان دولت های مرزبان هستند". البته این پژوهشگر فلسفۀ سیاسی فراموش می کند که یکی از شاخص های حکومت داشتن قلمرو است و مرزبانی یک حکومت به خواست و نیت دولت های غربی نبوده بلکه جزء خصوصیت های حکومت است و اگر او با زندگی در اروپا شاهد سیل مهاجر بوده است، علت آن جنگ خانمانسوز، حضور نظامی روسیه در منطقه و فعالیت های تروریستی-نظامی حکومت ولایت فقیه بوده است و حکومت اسد با قتل عام های شهروندان خود سبب این مهاجرت های میلیونی شدند. این اتفاق نیز با ادامۀ حکومت اسلامی در ایران نیز می تواند برای ایران بیفتد، البته نیکفر با انقلاب در ایران موافق نیست، زیرا "معکوس" است!
دبیر سابق رادیوزمانه، در گفتگوی خود دست به برخی از ابراز نظرهای شگفت آور می زند، برای مثال "آنچه که در محاسبات ترامپ نقشی بازی نمی کند رنج مردم ایران است". اینگونه انتظارات را باید به موضوعی در کلاس درسی دانشگاه حول محور نظریات ماکیاوللی و سیاست مدرن موکول کرد. شاید نیکفر دنیای سیاست مخصوصاً سیاست جهانی را با صندوق خیریه اشتباه گرفته است، حداقل از زمان ماکیاوللی باید بر همگان عقلانیت و تدبیر و دوری از اخلاق گرائی صرف در سیاست امری روشن باشد، که در نگاه نیکفر غایب هستند. نیکفر با حیرت می گوید که محاسبات استراتژیک ترامپ به نفع خود اوست. این چه انتظار دور از عقلی است که نیکفر از رئیس جمهور امریکا دارد، که دست به عملی استراتژیک زند که احتمالاً به نفع او تمام نشود! نیکفر باید به این پرسش پاسخ دهد، که چرا او از رئیس جمهور کشوری دیگر انتظار دارد تا دغدغۀ مردم کشور دیگری را داشته باشد؟ این نگاه را می توان در علی خامنه ای دید که برایش شیعیان لبنان و مردم غزه نسبت به مردم رنج کشیدۀ ایران اولویت دارند.
فیلسوف چپ از این واقعیت، که همگان خودی و غیرخودی می کنند، شکایت می کند. احتمالاً تاملی بر این نکته ندارد که این پدیده یکی از پیآمدهای شوم نظام توتالیتر است. نظام ولایت فقیه جامعه را به مرحله ای کشانده است که حتی شهروند معمولی در زندگی روزمره خود در قالب "آنها و ما" فکر و عمل می کند. شکایت نیکفر از این پدیده بی جهت نیست اما دیدگاه او خطاست، به همین دلیل راهی را که در پیش می گیرد، نصیحت اخلاقی می شود و نه راه حل سیاسی. یعنی مبارزه برای براندازی و نه ولایت فقیه ریشۀ قطبی شدن جامعه میشود. با تأمل بر گفته های محمدرضا نیکفر، عدم توانائی او نسبت به درک تحولات و شرائط آشکارتر شده و به همین جهت رهیافت های او نیز درمانی را برای جامعۀ ویران شده ایران ارائه نمی دهند و دشمنی او با به اصطلاح "انقلاب واژگون" ایدئولوژیک است و نه عقلانی، در همین راستا درماندگی چپ ایرانی در فهم و تحلیل شرائط به نمایش گذاشته می شود.
پانوشت:
۱-Corriere della Sera
۲-بجز روزنامۀ ایتالیائی گزارشات فوکو از ایران در نشریۀ لونول ابزرواتورLe Nouvel Observateur نیز منتشر شدند. این گزارشات سپس در کتاب ۴ جلدی او "گفته ها و نوشته ها" (Dits et Écrits) همگی بجز یک مقاله "یادداشت فارسی: بازگشت به پیغمبر؟" مجدداً چاپ شده اند.
۳-Chomsky Noam, Because We Say So, New York, 2015.
منبع:پژواک ایران