PEZHVAKEIRAN.COM خط سوم نیکفر منتهی به بن بست میشود!
 

خط سوم نیکفر منتهی به بن بست میشود!
محمد محمودی

محمد رضا نیکفر مدتهاست مبلغ نظریه ای موسوم به "خط سوم" شده است و در مقالات خود همراه با دفاع از آن نظر دست به تعریف آن زده و همچنین یک نظر مشخص سیاسی را تخطئه می کند. یکی از مقالات خود را تحت عنوان "خط سوم" در رسانۀ خودش رادیو زمانه در شهریور ۱۴۰۴ منتشر ساخت. در این مقاله نظرات او را بررسی می کنم و نشان می دهم که در کنار مغلطه های کلامی و منطقی خط سوم او به بن بست منتهی می شود.

نیکفر در ابتدا کل مواضع سیاسی را به سه دسته تقسیم می کند و در کمال ساده اندیشی یک وجه از مواضع را به "موضع رژیم" خلاصه می کند و در ادامه مواضع دیگران را به "براندازان پیرو صف اسرائیلی-امریکائی" و موضع خودش با عنوان "خط سوم" یا "صدای سوم". اگر مبنا را بر این قرار دهیم که این رژیم مشروعیت خود را به کلی از دست داده است، بنابراین می توان تقسیم بندی او را تصحیح کرد و در این خلاصه کرد: براندازان و غیربراندازان.

براندازان مورد نظر نیکفر چنین توصیف میشوند: "پشت سر نتانیاهو و ترامپ و پرچمی و تمثالی هم به دست می گیرد به نشانۀ فرمانروای بعدی". اگر نیکفر با آگاهی چنین ادعائی می کند، می توان او را به دروغگوئی متهم کرد و اگر به جهت عدم فهم درست از جناح های سیاسی برانداز باید او را دعوت به آرامش و تامل کرد و دوری جستن از ادعاهای بی پایه و اساس است. این را کسی کتمان نمی کند که بخش بزرگی از براندازان به عملکرد سیاسی-نظامی اسرائیل و ایالات متحده امیدوار هستند و این خود به معنای پشت سر کسی قرار گرفتن نیست. در مورد مشکل نیکفر با پرچم باید از او پرسید که توقع او از حمل سمبل های این گروه ها چیست؟ آیا توقع دارد که آنها پرچم حکومت اسلامی را حمل کنند؟ و یا او کلاً با پدیدۀ پرچم مشکل دارد، آنگاه باید به او پیشنهاد مطالعۀ بیشتر در امر سمبل ها کرد. او عکس شاهزاده رضا پهلوی در تظاهرات ایرانیان را با استفاده از مفهوم تمثال و به نشانۀ فرمانروای بعدی معرفی می کند. نیکفر باید به زبان فارسی آنقدر تسلط داشته باشد که خوب بداند استفاده از واژۀ تمثال چه بار فرهنگی-دینی دارد و می توان او را به پلیدی در کلام متهم کرد و همچنین به دروغ، چرا که حمل عکس رهبر انقلاب شیروخورشید به معنای فرمانروای بعدی نیست، چرا که او و اکثر همراهان او، او را به عنوان رهبر دوران گذار معرفی کرده اند و برای شکل و شیوۀ حکومت آینده همه چیز را به صندوق رای مردم ارجاع داده اند. نیکفر آنقدر دارای هوش و ذکاوت باید باشد که بداند در آراء مردم در آیندۀ ایران آزاد او شانسی در میان مردم ندارد، الزاماً در بن بست خود باید به دروغ از فرمانروای بعدی سخن راند.

او به عنوان "فیلسوف چپ" مدعی "درکی دیگر از رهبری" می شود، همچنین منکر این نکته میشود که نگاه او در پاسخ به دیدگاه براندازان در قالب "نه رژیم ولائی، نه رژیم سلطنتی" نیست. او با نگاهش به تاریخ معاصر۱۲۰ سالۀ اخیر ایران می خواهد ادعای خود را اثبات کند. او چارچوب های گذشته که بخش عمدۀ آن به نظریه های سیاسی متاثر از شوروی در اوج قدرت بازمی گردند را رها نمی کند و گاهاً به نظریۀ راه رشد غیر سرمایه داری تکیه می زند. از آزادی و استقلال سخن می گوید ولی ظرف تاریخی و حیات اجتماعی ایران را نادیده می گیرد. سخن از وابستگی اقتصادی و رابطه با امپریالیسم جهانی می برد ولی ناتوان از پذیرش گردش سرمایه است و خواننده از خود می پرسد که آیا او نمی بیند که یکی از راه های رشد و توسعه دقیقا ورود و گردش سرمایه های خارجی است، مگر در کعبه آمال او در مبارزه علیه امپریالیسم جهانی کوبا نیست که در زمان به قدرت رسیدن خانوادۀ کاسترو صادرکنندۀ شکر در آن نیمه کره بوده و امروز محتاج واردات شکر است. نیکفر همچنان در تئوری سرمایه داری وابسته که نسل او تنها با کپی برداری "سرمایه داری کمپرادور" می نامید اسیر است، نظریه ای که به غایت نادرست و برای کشوری مانند ایران مخرب بوده است.

نیکفر در شرح خود بر انقلاب ۵۷ مرزبندی هائی را ارائه می دهد که اساساً خالی از مایه جامعه شناسی است و عمدتاً نقش روشنفکران و جریانات چپ در به قدرت رسیدن خمینی را نادیده می گیرد، نقشی که می توان در بسترۀ وسیع از نادانی تا خیانت تعریف کرد. او از مفاهیمی چون "تجدد آمرانه با نفرت از تجدد" استفاده می جوید. در حالیکه واقعیت در ناهمزمانی مدرنیته و مدرنیزاسیون است که خاص کشور ایران نبوده است، بلکه تمامی کشورهائی که در دایرۀ مدرنیته قرار نگرفته بودند اما به دلیل جهانی بودن مناسبات سرمایه داری به روند مدرنیزاسیون ورود کردند، با اینگونه چالش ها روبرو بودند. باید از نیکفر پرسید که او چه مشکلی با امور مدرنی، که در ایران زمان حکومت رضا شاه صورت گرفتند و ایران درمانده را به روی پای خود آورد، دارد. مشکل او با کشف حجاب چست؟ و یا کوتاه کردن دست روحانیت از نظام نیم بند آموزشی آن دوران و مدرن کردن و فراگیر کردن آموزش و پرورش؟ و یا محدود کردن شریان اقتصادی روحانیت شیعه از طریق اوقاف؟ این روشنفکر مارکسیست چگونه نفرت از تجدد را کشف کرده است؟ نفرت امری توام با انگیزه های احساسی و روانی است، او بر اساس چه امور واقعی این پدیدۀ احساسی و روانی را دریافته است؟ اینکه در روند مدرنیزاسیون ایران بر سر راه رشد و توسعۀ ایران چالش های مختلف و بزرگی قرار داشتند، تقریباً اجماعی کلی وجود دارد. یک نکته را او بدرستی دریافته است: "بی توجهی به اینکه انتقاد از استبداد حاکم خودبخود به معنای آزادی خواهی نیست." نکته ای که امروز نمونۀ دوم آن در میان چپ های ایران حاکم است، برای دشمنی با براندازان تحت رهبری شاهزاده رضا پهلوی در کنار نظام ولایت فقیه ایستادن است، علیرغم اینکه ادعای مخالفت با نظام ولائی از سوی آنان می شود. نیکفر به خطا از استبداد سخن می گوید، در حالیکه نظام ولایت فقیه توتالیتاریسم دینی است، اگر چه بعد از قریب نیم قرن بسیار فرسوده شده است.

با قلب واقعیت این نویسنده خط سیاسی حاکم در سال ۵۷ را "خط استبداد و خط استقلال" تعریف می کند، در حالیکه رهداد فاجعه بار ۵۷ خاتمۀ نبرد مشروطه و مشروعه بود. باید او پاسخ دهد که سخنان شاه در برسمیت شناختن اعتراضات مردم و یا پذیرش تشکیل دولت از سوی شاپور بختیار را اگر او خط استبداد می نامد، بنابراین پروازهای شتابزده بازنشستگان سیاسی جبهه ملی مانند سنجابی و فروهر و یا شرفیابی های نهضت آزادی به نوفل لوشاتو را او خط استقلال می خواند؟

او نظام پهلوی را در "گماشتگی در نظم امپریالیستی" می خواند. این فیلسوف عاجز از درک بحران های منطقه است و نمی داند اتهام "ژاندارم منطقه" به شاه در واقع بیان یکی از مهمترین نقش های حکومت شاه بود که رفقا و پیشکسوتان او از روی نادانی طرح می کردند، اتهامی که در هستۀ وجودی اش امتیاز و یکی از نقاط قوت رژیم شاه بود.

نیکفر در بند طرح تئوری های توطئه محبوس می ماند، چرا که مدعی میشود ایالات متحده "نسخۀ مدرنیزاسیونی ... پس از جنگ جهانی دوم برای رژیم پهلوی و دیگر رژیم های وابسته پیچید". تکرار تبلیغات حزب توده و دفاتر برون مرزی شوروی شدیداً از اعتبار نظرات این نویسنده می کاهند. در گام بعد مدعی میشود که "درگیری اصلی گروه های اجتماعی جدید ... با استبداد سلطنتی بود." اگر به تاریخچه، اسناد و مدارک و نوشته های سازمان هائی مانند مجاهدین خلق و چریک های فدائی خلق مراجعه کنیم، عمق بی خبری آنان از تحولات جهانی و راه های مبارزه غیر مسلحانه بر ما روشن میشوند و اگر حکومت شاه را دقیق تر و با دانشی بیشتر بررسی کنیم، به ظرفیت و پتانسیل اصلاح و قبول سیاست های سوسیال دمکراتیک شاه پی می بریم. زمانی که چپ ایرانی در حال مبارزه با حکومت شاه بود، آن حکومت حق رای زنان، برهم ریختن سیستم فئودالی، پذیرش ادیان دیگر در کنار مذهب شیعه، مبارزه با بیسوادی، بالا بردن سطح بهداشت و بهزیستی و ... را "آمرانه" در ایران پیاده می کرد. نیکفر پس از پنجاه سال همچنان آن نظریه های نادرست و ورشکسته را تکرار می کند و اینها نمی توانند نشان از علم و تسلط او بر وقایع جهانی باشند و او با تکرار گفته های نادرست اگر به عمد نباشد، نشان از این واقعیت دارد که مشکلی گریبانگیر اوست که چپ ایرانی در نیم قرن گذشته دچار او بوده است، و "جهان و جامعه پیچیده تر از آنی" هستند "که در فکر انقلابی" او بگنجند.

او با درک نادرست و منسوخ از استقلال، آزادی را به عنوان شرط حیاتی استقلال سیاسی کمرنگ می بیند. در عین حال که آزادی امری نسبی است و در مورد حکومت شاه کسی نمی تواند آزادی های فردی را کتمان کند و ایران در آستانۀ دستیابی به آزادی های سیاسی بود که فاجعۀ ۵۷ بنیان همه چیز را از میان برد. نیکفر گویندۀ تناقض آشکار در خط سومی است که منتهی به بن بست میشود، از یک سو انقلاب را ناممکن می بیند و همراه صادق زیباکلام که از مردم می خواهد که انقلاب نکنند! و از سوی دیگر حکومت اسلامی را اصلاح ناپذیر، اما تمام رهنمودهای سیاسی-عملی او چیزی جز بیان اصلاحات رژیم نیستند. بازی با کلمات امر تازه ای در اندیشه های سیاسی نیست ولی باید این امر حداقلی از کیفیت  برخوردار باشد، او این نگاه را "گذارطلب یا تحول طلب" معرفی می کند، اما این بازی با واژه ها کیفیتی فرسوده دارد. فرسودگی این نظرات در تجربۀ عینی جامعۀ ایران در دی ماه ۱۴۰۴ اثبات شدند.

او نیز همچون رفقای دیگر خود از مفهوم فاشیسم و فاشیست مانند نقل و نبات استفاده می کند و البته با یک زیرکی با پسوند "مآب"، در حالیکه در معنا و مفهوم تفاوتی حاصل نمی شود و غیرمستقیم براندازان را راست افراطی و فاشیست می خواند که برای آنان براندازی اصل است و براندازان را با رژیم همسو معرفی می کند. در این تعریف در واقع براندازی را یک جرم سیاسی نشان می دهد و این عمل نیکفر نه از سر نادانی بلکه پلشتی است. نویسندۀ "خط سوم" در تقابل با براندازان دغدغۀ خود را به نمایش می گذارد "که  چه بر سر جامعه و مردم می آید." اما نمی گوید که در تدوام همان خط سوم نیز که انقلاب را ناممکن می بیند، جامعه و مردم در چه برزخی زندگی می کنند: فلاکت!

او ناخواسته جریانات سیاسی و مردم را از هم مجزا می بیند و همین خطای ذهنی است که باعث می شود تا او و همکفرانش از اعتراضات میلیونی اخیر مردم ایران در دی ماه ۱۴۰۴ غافلگیر شوند و قبل از آن نیز همین افراد از بکارگیری "اندیشۀ انتقادی" خود در بررسی و نقد شدید و بی رحمانه از دفتر اضطرار عاجز بمانند. نیکفر با گفته های پلمیک و شعارگونه براندازان را بی دغدغه از سرنوشت مردم نشان می دهد و به بیان عامیانه هر چه بادا باد! او این اتهام را ثابت نمی کند و در عین حال نشان از بی خبری او از شدت فلاکت کنونی و وضعیت زندگی مردم ایران است، آیا او نمی داند که قربانیان کرونا در ایران چند هزار نفر بودند؟ آیا نمی داند که به دلیل نبود سیستم مناسب در جاده های ایران چند هزار نفر در سال کشته می شوند؟ آیا او از خسارات جبران ناپذیر محیط زیسیت در ایران بی خبر است؟ آیا او از فجایع هولناک فرهنگی و اخلاقی در سایۀ حکومت اسلامی بی اطلاع است؟ آیا او نمی داند که در صحنه های دادگستری در ایران چه توحشی حاکم است؟ یا اینکه او از آمار هولناک کشتار بهترین و زیباترین جوانان ایرانی در دی ماه ۱۴۰۴ بی خبر است؟ آنوقت براندازان را به بی دغدغدگی نسبت به وضعیت جامعه و مردم متهم ساختن شرارت است. شیوۀ گفتار او حکومت و نقش ویرانگر آنرا جزئی و حاشیه ای نشان می دهد.

بازگو کردن نیمی از حقیقت، در واقع دروغگوئی است و نیکفر مرتکب چنین رفتار ناشایستی میشود، وقتیکه او مستقیم و غیرمستقیم شاهزاده رضاپهلوی را مسئول سیاست تحریم و تشدید فقر و فلاکت مردم می کند، در حالیکه خواست براندازان به رهبری او از قدرت های اقتصادی و سیاسی جهان آزاد فشار حداکثری بر رژیم و حمایت حداکثری از مردم ایران بوده است. تجربۀ ده سالۀ توافق برجام به خوبی نشان داده است که با بازگشت رژیم اسلامی به بازارهای جهانی و کسب مجدد درآمد نفتی و مشابه آن یعنی پرشدن صندوق ها و حساب های بانکی باند مافیائی حاکم و تامین مالی گروه های تروریستی و نیابتی رژیم در منطقه. بهبودی وضع مردم در مقابل ضررهای آن قابل قیاس نیست. گذشته از این، تحریم ها هرگز شامل مواد ضروری مانند مواد غذائی و بهداشتی نبوده اند. همچنین تحریم ها سبب نشده اند که رژیم اسلامی کشور را در مقابل چین و روسیه به حراج نگذارد و کسب درآمد نکند، اما حکومت ولایت فقیه راه گشای مشکلات مردم ایران نبوده است و برای خود چنین وظیفه ای را در راس وظائف خود نمی بیند. نیکفر بدهکار یک پاسخ به این واقعیات می ماند. او مدعی میشود که خط سوم او و همفکرانش "نپذیرفتن رنج مردم و تن ندادن به ریسک آسیب رسیدن به مردم" است ولی چگونگی این عملکرد در مقابل توتالیتاریسم اسلامی حاکم بر ایران مبهم می ماند. نیکفر اولویت خط سوم را صیانت جامعه معرفی می کند و اینکه مبادا جنگی درگیرد. جنگ همواره دو طرف درگیر داشته است و یک طرف جنگ، هم در جنگ ۱۲روزه و هم در جنگ احتمالی آینده، حکومت ولایت فقیه است، او باید توضیح دهد که چگونه می خواهد مانع ولایت فقیه و افزایش میلیتاریسم ۴۷ سالۀ آن شود و چگونه می تواند جلوی تنش های دائمی رژیمی را بگیرد که هیچ واهمه ای از کشتار وسیع مردم خود ندارد، چه رسد به یهودیان و یا هر آنکس که به زعم خود کافر و ملحد تشخیص میدهد.

به رسم حزب توده که رقبای سیاسی خود را انگلیسی، امریکائی و اسرائیلی می خواند نیکفر نیز پهلوی را مهره ای برای بازی قدرت و اعمال فشار معرفی می کند و در تعریف خود با شرارت در کنار رجوی و فرقۀ او می گذارد و در بیان خود "مکمل و جاده صاف کن هستۀ اقتدارگرای نظامی" معرفی می کند. در چنین صورتی مجاز است که خط سوم او و هم اندیشان و هم مسلکان او را نیز استمراردهندگان نظام حاکم دانست. نیکفر مارکسیست اگرچه به نقاط ضعف و مهلک خط سیاسی خود اشاره دارد، اما قبل از آن براندازان را تنها به وسیله ای برای کسب قدرت متهم می سازد. نیکفر در رشد فکری خود هنوز با واقع بینی مانند ماکیاوللی آشنا نشده است. اگر دشمنی با پهلوی و رفع عقدۀ پهلوی به نیکفر و خط سومش اجازه دهد، باید بتواند از جمعیت میلیونی با شعار "پهلوی برمیگرده" بیاموزد، که مردم انتخاب کرده اند و میان مردم و این حکومت دریائی خون است و او و امثال او نمی توانند ملتی را به عقب نشینی دعوت کنند. محتوای عملکرد سیاسی خط سوم چیزی نیست جز درخواست های اصلاح طلبان از خامنه ای برای کناره گیری و یا برگزاری رفراندوم و آرزوهائی که در این نظام اصلاح ناپذیر میسر نیستند.

تحلیل نیکفر وارد یک فانتزی انقلابی می شود و رهبری یک سیل انقلابی را با هنجار "خودرهبری" مردم گره می زند و زمینه و متن واقعیت ها را به اشتباه می گیرد. خودرهبری مردم در سایۀ توتالیتاریسم ممکن نیست و پدیده ای است که در دمکراسی تکوین می یابد. این بیراهه را قبلاً در انقلاب مهسا تجربه کردیم که عده ای مبلغ بی رهبری انقلاب شده بودند. او براندازان را به آرزوی موهوم بازگشت به دوران شاه متهم می کند، در این مغلطه واقعیت و خواست مردم نباید بازیچۀ دست نیکفر گردد. واقعیت خواست براندازان در اینست که پس از توقف و گسست نیم قرنی تحت حکومت اسلامی باید به نقطۀ تداوم سیاست رشد و توسعۀ محمدرضاشاه بازگشت و پس از تجربۀ سنگین حکومت توتالیتر دینی، پایه ها و هنجارهای دمکراسی را باید در نهادهای اجتماعی و سیاسی مستحکم ساخت و به آزادی لیبرال و جدائی کامل دین از سیاست واقعیت بخشید. حاکمیت آیندۀ پسا جمهوری اسلامی حکومت قانون یعنی مشروطه خواهد بود. با مسکوت گذاشتن این نکات و خواسته ها گفته های این روشنفکر چپ در واقع کذب و تهمت باقی می مانند. حداقل این براندازان که نیکفر آنان را فاشیست مآب معرفی می کند، برنانۀ و شیوه های خود را در دوران گذار مکتوب کرده اند، باید از او پرسید که برنامه او و امثال او چیست؟ و به اعتبار حرف خودش، مخالفت و ضدیت با استبداد به معنای آزادی خواهی نیست و این امر شامل حال خود او و چپ ایرانی نیز می شود.

محمدرضا نیکفر در گفتار خود جدولی را ارائه می دهد که این بار براندازان را اپوزیسیون راستگرا توصیف می کند و توهمی را به آنها نسبت می دهد، که با فشار حداکثری و امید به حملۀ شدید نظامی امریکا و اسرائیل قدرت به سلطنت طلبان واگذار شود. و در مقابل دیدگاه خط سومی نیز امری موکول به بخت و اقبال می شود و مملو از شاید و اگر و مگرهائی است که شکل بخت آزمائی و نه تحلیل را می یابند. او در ادامۀ همان بخت آزمائی برای پیشگوئی های خود حالت های احتمالی را در نظر می گیرد و در این احتمالات فراموش می کند که قدرت توتالیتر ولایت فقیه در دست خامنه ای و سپاه پاسداران و زیرمجموعه های نظامی و امنیتی اوست و دولت و دیگر نهادهای حکومتی هیچ ترجیع بندی در این معاملات سیاسی نیستند. این روشنفکر مدعی "جامعه گرائی" ابتکار عمل و تعیین سرنوشت کشور و ملت ایران را در واشنگتن، تل آویو و ریاض و از سوی دیگر در ستادهای امنیتی در درون رژیم می بیند ولی مردم ایران در برآوردهای او نقشی بازی نمی کنند.

فیلسوف چپ در برداشت خود نسبت به دینامیزم تغییر نقش جامعه در برهه های مختلف دچار خطا شده و به همین دلیل جامعه را تک ساحتی تعریف می کند که قربانی کشمکش های میان قدرت میشود، در حالیکه جامعه در اشکال و نقش های مختلف حاضر شده و در برانداختن حکومت ولایت فقیه بازنده نیست بلکه برندۀ ماجراست.

در پایان بیانات خود نیکفر در مقام روشنفکر مارکسیست به سبک و سیاق مارکس و انگلس در مانیفست کمونیستی آنها پناه به شعارهای سیاسی می برد و دیدگاه های خط سومی خود و همفکرانش را به واقع بینی تزئین می کند که دارای "تحلیلی واقع بینانه از دولت و جامعه، وضع منطقه و جهان" است. اینگونه بیانات خواننده را به یاد ضرب المثل فارسی می اندازد، که مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید! او دعوت به دستیابی به "زور ضد زور" می کند.

وقایع برق آسای چند ماه گذشته و اتفاقات جهانی و نمایش چهرۀ درنده ولایت فقیه بی اعتباری نظرات نیکفر را به خوبی اثبات کرده اند و خط سومی که نیکفر مدافع آن است در نهایت منتهی به بن بستی میشود که در بزنگاه تاریخی می تواند دست به تنفس مصنوعی حکومت اسلامی نیز به نام صیانت جامعه و جلوگیری از فشار بر مردم بزند.

او در ادامۀ همین نگاه خود در مقاله ای دیگر در رسانۀ خودش رادیو زمانه، تحت عنوان "علت، مسئولیت، تقصیر" به تاریخ ۱۱ بهمن ۱۴۰۴مجدداً حرف های بی پایه، تکراری و ملال آوری را مطرح می کند: "قایل شدن به یک ژن برتر، و شأنی ویژه برای فردی و گروهی خاص، و در کنار آن تلاش برای خفه کردن صداهای دیگران نشانه‌ی بازتولید یک نظام استبدادی و تبعیضی تازه است." با خواندن چنین عباراتی تنها تصوری که برای جایگاه او می توان فرض کرد، مقام شامخ "ایدئولوگ" است. او با این لاطائلات از مردم آزادی انتخاب رهبر انقلاب خود را واستاده و مقصر تنبلی، بی ارادگی، بی محتوائی و فرسودگی نظری-درونی چپ ایران را در جنبش براندازان می بیند. او حتی شرم از بیان و اتهام را کنار می گذارد و درصدد است تا جنبش و انقلاب براندازان را اینگونه بی اعتبار سازد: "آدمکشان از رژیم بودند، اما رهبری سلطنت‌طلبان و کلا گروه فشار آمریکا و اسرائیل به خاطر بازی کردن با خیزش اعتراضی مردم، مسئولیت دارند. ادعاها و فراخوان‌هایشان ثبت شده است، جای انکار ندارد، و هم اکنون نحوه‌ی برخوردشان با تبهکاری‌شان نشان از آن دارد که قصدشان این است که چه نظام تبهکاری را بر ایران حاکم کنند." اگر "مسئولیت" کشتار مخالفان و معترضان در یک نظام کودک کش مانند حکومت نکبت اسلامی را به گردن رهبری آن انقلاب بتوان انداخت، باید این امر شامل همۀ جنبش های سرکوب شده در ۴۷ سال گذشته باشد، در حالیکه این ایدئولوگ مارکسیست هرگز در نوشته های با پایه و بی پایۀ خود در گذشته چنان ادعائی را نکرده است و تنها دشمنی و عقدۀ پهلوی است که او را به راه سوم و بن بست می کشاند. او براندازان را به تبهکاری متهم می کند، باید از او پرسید که چه چیزی بالاترین درجه تبهکاری را دارد؟ شامل استمرار دهندگی به حاکمیت توتالیتر دینی نمی شود؟

نیکفر در خطابۀ پوپولیستی و ایدئولوژیک خود بعد از اتهامات رنگارنگ به براندازان در نهایت مخاطب اصلی خود را "نیروهای خواهندۀ آزادی و عدالت" می خواند. در این صفت و موصوف علیرغم خطا بودن بحثی نمی کنم، که منظور او چه نیروهائی هستند، او آنان را مسئول می بیند که چرا تا کنون "بدیلی موثر در برابر نظام حاکم و مدعیان تبهکارش عرضه" نکرده اند. بازخواست نیکفر را باید به حساب تردستی ایدئولوگ ها انداخت که به موقع مقتضی زمان شکست نظریات و یا مسئولیت های اجرائی خود به بازخواست دیگران می پردازند. از خود نیکفر باید پرسید، او که سال ها با نظریات الوان و مدروز در گذشته هویت پردازی کرده است و در این اواخر نیز نظریه پردازی راه سوم را مشغلۀ خود ساخته چه گامی برای رفع کاهلی و بی محتوائی رفقای خود برداشته است؟ او به خوبی می داند که چپ ایرانی از چه بحران نظری و درونی رنج میبرد. او نیز خوب می داند که علت شکاف عمیق چپ ایرانی با "توده های معترض و به جان آمده" را نباید در رقبای سیاسی و اتهام زنی به آنان جستجو کرد که خانۀ شما از پای بست ویران است. هدف خود را "عبور از حکم قصاص" معرفی می کند، در حالیکه بخش بزرگی از همان براندازان ایران آینده را حکومت قانون و بدون حکم اعدام به معنای اوج نفی انتقام جوئی معرفی کرده اند، زمانیکه رفقای او در احزاب جدائی طلب در کردستان یکدیگر را سلاخی می کنند.

نیکفر همچنان در حال مبارزه با نظام شاه است، رژیمی که ۴۷ سال پیش سرنگون شد و نتیجۀ آن به فاجعه ای ملی برای ایران تبدیل شد. هر چه جنبش و انقلاب شیروخورشید وسیع تر و عمیق تر می شود، تهمت و فحاشی در بیانات این مارکسیست قوی تر می شود و احتمالاً روزی عنان اختیار را از کف می دهد. او جوانان ایرانی را در نوشته ای دیگر تحت عنوان "خودفرمانی مردمی و جمهوری خواهی" در رسانۀ تبلیغاتی و ایدئولوژیکی خود رادیو زمانه به تاریخ ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، چشم بستگان در برابر تاریخ استبداد می بیند، که "به فاسدان و جانیانی چون ترامپ و نتانیاهو به چشم فرشته‌ی نجات می‌نگرند و امیدوارند که اینان فرمان حمله به ایران را صادر کنند و پس از برچیدن بساط حکومت ولایی، کشور را تحویل پسر شاه سرنگون‌شده دهند". بی شک با این نگاه، ایدئولوگ چپ محمدرضا نیکفر، باید بتواند حضور دوگل در لندن برای بازپسگیری سرزمین اش از جنایتکاران ناسیونال سوسیالیست را هم توضیح دهد که چگونه او به نیروهای امریکائی و و ورود آنان علیه توتالیتاریسم نازی چشم دوخته بود. او از تفاوت قائل شدن میان ایران و حکومت نکبت اسلامی عاجز است، به همین دلیل حمله نظامی به مراکز نظامی از سپاه تروریست پاسداران را حمله به ایران تلقی می کند، همانطور که نازی ها حملۀ متفقین را حمله به آلمان تلقی می کردند. اینجا نیکفر حوزۀ شرم و اخلاق سیاسی را ترک می کند: ".. و پس از برچیدن بساط حکومت ولایی، کشور را تحویل پسر شاه سرنگون‌شده دهند." جالب اینجاست که ایدئولوگ هایی مانند او همه روزه از بددهنی و فحاشی و بی حرمتی براندازان ناله می کنند، حال آنکه خود استاد در کار هستند. او ذهنیت براندازان جوان و غالباً تحصیلکرده را همسان اراذل و اوباش و تروریست های اسلامی می خواند که دوگانه است و تنها یک و صفر می شناسد و معتقد است که این براندازان باور دارند که زمان شاه بهشت برین بوده است. البته ذهنیت ایدئولوژیک نیکفر نیز بیش از این گنجایش ندارد تا درک کند که آن نسل جوان و تحصیکرده مخالف کتاب و کتابخوانی نیست و مقاومت در برابر درک و فهم بیش از هر قشری شامل او و رفقایش می شود که همچنان با کپی برداری از دستآوردهای دیگران و بدون ذکر منبع و یا جرات تطبیق نظریات با شرائط ایران از بازبینی تاریخی و سیاسی سرباز می زنند و دست از جامۀ ژندۀ ایدئولوژی برنمی دارند. قشر تحصیلکرده براندازان معتقد نیست که رژیم شاه بهشت برین بوده است، چرا که بر خلاف مارکسیست ها وعده بهشت برین نمی دهند و به نام عدالت نیز جهنمی مخوف برپا نخواهند کرد. آنان رژیم شاه را حکومتی می بینند که توان ترمیم و دستیابی به دمکراسی پارلمانی را داشت و در ظرف مدت کوتاهی ایران می توانست به مشروطیت دوباره دست یابد بدون آنکه مسیر رشد و توسعه را رها کند، بدون آنکه ایران به مرکز تروریسم جهانی و جنایت تبدیل شود. نیکفر نمی تواند بپذیرد، چون مبانی ایدئولوژیکی او متزلزل می شوند؛ اگر در رژیم شاه فساد بود، آنرا می توانستیم همچون هر حکومت دیگری اصلاح کنیم، در مورد حکومت اسلامی سخن از چپاول و غارت و مافیای اشغالگر است. ناتوانی در پرسش گری قبل از هر کس شامل حال ایدئولوگی میشود که همچنان بازگوکنندۀ نظریات منسوخ پنجاه سال پیش است، در اینجا دیگر سخن از کتابخوانی نیست، بلکه به گفته زنده یاد آرامش دوستدار "امتناع از اندیشه" است. نیکفر نمی تواند شادی و خرسندی خود از شکست احتمالی انقلاب شیروخورشید را مخفی کند، حال آنکه در چنین شکستی نه جنبش دمکراسی خواهی در ایران منفعتی می برد و نه رهائی از توتالیتر دینی آغاز میشود. او در نظریات خود سخن بهاره هدایت را تائید می کند که بر پیوند ملا و چپی ننگ و نفرت می فرستد.

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب محمد محمودی در سایت پژواک ایران 

*خط سوم نیکفر منتهی به بن بست میشود!  [2026 Feb] 
*دنیای کوچکِ کوچکِ پرستو فروهر  [2026 Jan] 
*محمد رضا نیکفر - نمونه ای از درماندگی چپ ایرانی  [2026 Jan] 
*از «نترسید نترسید ...» تا «بترسید بترسید ...»  [2026 Jan] 
*مدارا، سلطه، هویت  [2025 Dec] 
*انقلاب حشیش نقش حزب الله و سپاه پاسداران در تولید و پخش مواد مخدر در خاورمیانه  [2025 Dec] 
*مدارا - مفهومی پر چالش  [2025 Dec] 
*اعدام در ایران آینده؟ پاسخی به سعید قاسمی نژاد و موضع او نسبت به اعدام [2025 Oct] 
*چرخش نگاه اسلام به انسان  [2025 Mar] 
*پوپولیسم چپ ایرانی پدیده ای غریب!  [2025 Feb] 
*پدیده شناسی توهین  [2025 Jan] 
*پدیده شناسی توهین  [2025 Jan] 
*«او را بشوئید اما خیس نکنید!» انقلاب پرهام بدون انقلاب است!؟ [2024 Feb] 
*موشک های موجه و ضروری رامین پرهام  [2024 Jan] 
*کانت، سیصد سال اندیشۀ نقاد  [2024 Jan] 
*مکه یا آتن؟ راه ایران از غرب می گذرد!  [2023 Dec] 
*رابطه شایعه و یهودستیزی  [2023 Dec] 
*شکل حکومت و شیوۀ کشورداری  [2023 Dec] 
*چرا ائتلاف سیاسی با نیروهای اسلامی غیر ممکن است؟  [2023 Dec] 
*تناقض درونی شعار «استقلال، آزادی»  [2023 Oct] 
*اُکلوکراسی اسلامی  [2023 Oct] 
*دیکتاتور کیست  [2023 Aug] 
*فدرالیسم برای ایران - راه یا بیراهه؟  [2023 Jul] 
*خمینی – آخرین «روشنگر» ایران  [2023 Jul] 
*«بگید کشتنش!»/ نکته ای در اخلاق سیاسی در ایران   [2023 Jul] 
*پارادوکس دوتوکویل در حکومت اسلامی  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۵)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۴)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۳)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۲)  [2023 Jun] 
*پیدایش و زوال روحانیت شیعه (۱)  [2023 May] 
*استقلال قوۀ قضائی، شاه کلید ورود به دمکراسی و بقاء دمکراسی در ایران  [2023 Apr] 
*روان گسیختگی دین  [2023 Apr] 
*سربازان گمنام امام زمان – «بی شرف!»   [2023 Apr] 
*تأملی در مفهوم ملت   [2023 Mar] 
*دیروز هایدگر – امروز هابرماس؟  [2023 Mar] 
*لبخند جلاد  [2023 Mar] 
*نکروفیلی حکومت اسلامی  [2023 Mar] 
*به یاد ریحانه  [2023 Mar] 
*اسرائیل دشمن من نیست!  [2023 Mar] 
*ده فرمان  [2023 Feb]