از کاهنان حقیقت تا شهروندان آزاد
تأملی بر تمامیتخواهی و سرنوشت آزادی در ایران
هوشنگ رشدیه
در میان آثار سیاسی قرن بیستم، کمتر کتابی را میتوان یافت که به اندازهٔ رمان «۱۹۸۴» اثر جرج اورول، توانسته باشد سازوکارهای پنهان قدرت، سرکوب ذهن انسان و منطق درونی نظامهای تمامیتخواه را آشکار کند.
اورول این رمان را در سال ۱۹۴۸ نوشت؛ اما کتاب او صرفاً نقد یک حکومت یا یک کشور خاص نبود. «۱۹۸۴» هشداری جهانی بود دربارهٔ خطری که هر جامعه، هر جنبش سیاسی و هر آرمان آزادیخواهانهای را تهدید میکند: خطر تبدیل شدن قدرت به حقیقت مطلق.
اورول خود از نزدیک با تجربهٔ استالینیسم، تبلیغات ایدئولوژیک و خیانت نظامهای مدعی آزادی به آرمانهای اولیهشان آشنا شده بود. به همین دلیل، در «۱۹۸۴» نشان داد که چگونه حتی زیباترین شعارها نیز میتوانند به ابزار بردگی انسان تبدیل شوند؛ اگر قدرت از نظارت عمومی، نقد و پاسخگویی رها شود.
داستان کتاب در سرزمینی خیالی به نام «اوشنیا» میگذرد. جامعهای که در آن همه چیز زیر نگاه دائمی «برادر بزرگ» قرار دارد. هیچکس حریم خصوصی ندارد. تاریخ هر روز بازنویسی میشود. حقیقت تابع ارادهٔ قدرت است. مردم حق ندارند آنچه را میبینند باور کنند؛ بلکه باید آنچه را حزب میگوید حقیقت بدانند.
شعارهای حزب حاکم به ظاهر متناقضاند:
"جنگ، صلح است"، "آزادی، بردگی است"، "جهل، قدرت است".
اما شاهکار اورول در این است که نشان میدهد حکومتهای تمامیتخواه دقیقاً در همین مسیر عمل میکنند؛ یعنی با نابود کردن توانایی انسان برای تشخیص واقعیت.
در جهان «۱۹۸۴»، حقیقت اهمیت ندارد. مهم این است که مردم چه چیزی را باور کنند.
اگر دیروز گفته شده باشد دو به علاوه دو میشود پنج، و امروز گفته شود میشود سه، وظیفهٔ شهروند این نیست که حقیقت را جستجو کند؛ بلکه باید حافظهٔ خود را تغییر دهد.
اورول این پدیده را «دوگانهاندیشی» مینامد؛ یعنی توانایی باور همزمان دو گزارهٔ متناقض.
این دقیقاً همان نقطهای است که روانشناسی قدرت وارد عمل میشود. زیرا تمامیتخواهی پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک ساختار روانی است.تمامیتخواهی زمانی آغاز میشود که انسان از حق اندیشیدن مستقل محروم گردد.
زمانی که وفاداری جای حقیقت را بگیرد. زمانی که پرسش کردن به خیانت تبدیل شود. زمانی که رهبر فراتر از نقد قرار گیرد. و زمانی که سازمان یا حزب خود را مالک انحصاری آینده بداند.
اورول در قالب «برادر بزرگ» تنها یک دیکتاتور را توصیف نمیکند؛ بلکه الگویی را به تصویر میکشد که در اشکال گوناگون، در بسیاری از جنبشها، احزاب و سازمانهای ایدئولوژیک تکرار شده است.
در چنین ساختارهایی، رهبر به تدریج از یک مسئول سیاسی به یک مرجع حقیقت -بخوانید: ولی فقیه، رهبر عقیدتی- تبدیل میشود. او دیگر اشتباه نمیکند. شکستهایش شکست نیستند؛ بلکه «پیروزیهای تاریخی» نامیده میشوند. خطاهایش محصول شرایط بیرونی معرفی میشوند. و هرچه بحران عمیقتر شود، نیاز به ایمان بیشتر میگردد.
در این مرحله، رابطهٔ اعضا با رهبری دیگر سیاسی نیست؛ بلکه ماهیتی عاطفی و شبهمذهبی پیدا میکند. از منظر روانکاوی سیاسی، چنین ساختارهایی شباهت زیادی به رابطهٔ کودک با پدر مطلق دارند. رهبر به منبع معنا، هویت، امنیت و حقیقت تبدیل میشود. در نتیجه، نقد رهبر برای پیروان نه یک اختلاف سیاسی، بلکه نوعی فروپاشی روانی تلقی میشود.
به همین دلیل است که بسیاری از سازمانهای تمامیتخواه، بیش از آنکه از دشمنان بیرونی بترسند، از اندیشیدن مستقل اعضای خود هراس دارند. آنها میتوانند با دشمن بجنگند؛ اما با پرسش نمیتوانند کنار بیایند. زیرا پرسشگری نخستین گام آزادی است.
اورول نشان میدهد که حکومت تمامیتخواه برای بقا باید سه چیز را نابود کند:
حافظه، فردیت، و حقیقت.
هر جا که انسان بتواند گذشته را به یاد بیاورد، مستقل بیندیشد و حقیقت را با معیار عقل خود بسنجد، قدرت مطلق به خطر میافتد.
به همین دلیل است که نظامهای تمامیتخواه، چه در قدرت باشند و چه در اپوزیسیون، همواره تلاش میکنند تاریخ را بازنویسی کنند.
دیروزهای ناموفق را حذف کنند. شکستها را پیروزی جلوه دهند. و گذشته را مطابق نیازهای امروز بازسازی نمایند.
اما شاید مهمترین درس «۱۹۸۴» برای جامعهٔ ایران امروز، در حوزهٔ دیگری نهفته باشد.
اورول نشان میدهد که بزرگترین پیروزی قدرت، زمانی رخ میدهد که مخالفان استبداد نیز به منطق استبداد آلوده شوند.
یعنی هنگامی که در صف مخالفان آزادی نیز: فرهنگ حذف شکل بگیرد، رقیب به دشمن تبدیل شود، اختلاف نظر به خیانت تعبیر گردد، و انحصار حقیقت جای تکثر را بگیرد.
در چنین شرایطی، اپوزیسیون دیگر بخشی از راهحل نیست؛ بلکه بخشی از همان بحرانی است که مدعی مبارزه با آن است.
یکی از آسیبهای بزرگ فضای سیاسی ایران در سالهای اخیر نیز همین بوده است.
در حالی که جامعه بیش از هر زمان دیگری به همبستگی ملی نیاز داشته، بخشهایی از نیروهای سیاسی انرژی خود را نه صرف مبارزه با استبداد حاکم، بلکه صرف جنگهای فرقهای، تخریب رقیب، نفی دیگران و اثبات حقانیت انحصاری خود کردهاند.
نتیجه آن شده است که به جای شکلگیری یک جبههٔ گسترده برای دفاع از آزادی، فضای سیاسی بارها به میدان رقابتهای فرسایشی و بیحاصل تبدیل شده است.
اورول هشدار میدهد که تمامیتخواهی فقط از درون حکومتها متولد نمیشود. تمامیتخواهی میتواند در درون احزاب، سازمانها، گروههای ایدئولوژیک و حتی جنبشهای مدعی آزادی نیز رشد کند.
هرجا که فرد حق پرسیدن نداشته باشد، هرجا که رهبر فراتر از نقد قرار گیرد، هرجا که وفاداری مهمتر از حقیقت شود، و هرجا که سازمان مهمتر از انسان تلقی گردد، بذرهای همان «۱۹۸۴» کاشته شدهاند.
شاید به همین دلیل است که این کتاب، پس از گذشت دههها، همچنان زنده مانده است.
زیرا «۱۹۸۴» فقط دربارهٔ گذشته نیست. دربارهٔ آینده نیز هست.
هشداری است به همهٔ نسلها که آزادی تنها با سرنگونی یک دیکتاتور به دست نمیآید. آزادی زمانی پایدار میشود که فرهنگ دموکراتیک جایگزین فرهنگ اطاعت شود. وقتی هیچ فرد، حزب، سازمان یا ایدئولوژیای خود را مالک حقیقت نداند. وقتی حق انتخاب مردم بالاتر از خواست رهبران قرار گیرد. و وقتی جامعه بیاموزد که تکثر، نه تهدید، بلکه شرط بقای آزادی است.
شاید مهمترین پیام اورول برای ایران امروز همین باشد:
استبداد فقط در کاخهای قدرت زندگی نمیکند؛ گاه در ذهن کسانی نیز خانه میکند که مدعی مبارزه با آن هستند. و اگر جامعهای نتواند این استبداد پنهان را تشخیص دهد، ممکن است پس از عبور از یک دیکتاتوری، ناخواسته به استقبال دیکتاتوری دیگری برود.
تاریخ معاصر ایران بارها بهای چنین خطاهایی را پرداخته است.
امید آن است که نسل جدید، با درس گرفتن از تجربههای تلخ گذشته و هشدارهای اندیشمندانی چون جرج اورول، راهی متفاوت برگزیند؛ راهی که در آن آزادی نه شعار، بلکه فرهنگ باشد؛ و دموکراسی نه وسیلهای برای کسب قدرت، بلکه اصلی برای محدود کردن قدرت.
زیرا سرنوشت ملتها را نه فقط دشمنان آزادی، بلکه گاه دوستانِ ظاهری آزادی نیز تعیین میکنند؛ آن هنگام که آزادی را برای خود میخواهند و اطاعت را برای دیگران و فقط اطاعت!!
و سرانجام آن که هیچ جریانی پس از رسیدن به قدرت، دموکراتتر از زمانی که در اپوزیسیون بوده است نمیشود.
اگر یک سازمان در دوران نداشتن قدرت، مخالفان خود را برنمیتابد، پس از کسب قدرت نیز بعید است ناگهان به مدافع تکثر تبدیل شود.
اگر در دوران مبارزه، حقیقت را در انحصار خود میبیند، در دوران حکومت نیز به احتمال زیاد همان نگاه را ادامه خواهد داد.
دموکراسی یک وعده آینده نیست. یک رفتار امروز است.
۲۲ژوئن ۲۰۲۶
هوشنگ رشدیه
منبع:پژواک ایران