از خودشیفتگی تا تمامیتخواهی
درآمدی بر روانشناسی رهبران کاریزماتیک
هوشنگ رشدیه
تمام استبدادهای بزرگ، پیش از آنکه در خیابانها متولد شوند، در ذهن انسان زاده شدهاند.
هیچ دیکتاتوری، نخستین بار با تانک و زندان آغاز نمیشود. پیش از آن، در جایی از روان انسان، اتفاقی افتاده است؛ اتفاقی خاموش که بهتدریج مرز میان «خود» و «حقیقت» را از میان برده است.
شاید به همین دلیل است که روانشناسی، بسیار زودتر از سیاست، راز قدرت را فهمید.
قدرت، پیش از آنکه رابطهای میان حاکم و مردم باشد، رابطهای است میان انسان و خویشتن.
تا زمانی که این رابطه فهمیده نشود، فهم سیاست نیز ناقص خواهد ماند.
از همینجاست که روانشناسی و سیاست به هم میرسند.
قرن بیستم را غالباً قرن ایدئولوژیها نامیدهاند، اما شاید بتوان آن را قرن شخصیتها نیز نامید؛ قرنی که در آن، بارها یک انسان، یک حزب یا یک ایدئولوژی خود را تجسم حقیقت معرفی کرد و میلیونها انسان، آگاهانه یا ناآگاهانه، آن تصویر را پذیرفتند.
این مقاله، درباره سازوکاری است که میتواند در هر جامعه، هر حزب، هر حکومت و هر جنبشی پدید آید.
سازوکاری که روانشناسان آن را در سطح فرد «خودشیفتگی» مینامند و دانشمندان علوم سیاسی، در سطح نهاد، آن را در قالب تمرکز قدرت، شخصیتپرستی و تقدسبخشی به رهبری مطالعه میکنند.
پرسش این مقاله ساده است:
چگونه ممکن است انسانی که با آرمان عدالت آغاز میکند، آرامآرام خود را معیار عدالت بداند؟
چگونه ممکن است جنبشی که برای آزادی شکل میگیرد، تحمل آزادی را در درون خود از دست بدهد؟
و چگونه ممکن است جامعهای، بارها یک الگوی روانی مشابه را در لباسهای سیاسی متفاوت تجربه کند؟
منبع:پژواک ایران