رجوی و فرار از پاسخ؛ اسلام سیاسی در محکمه تاریخ
هوشنگ رشدیه
امروز مسعود رجوی در واکنش به مباحث مطرحشده درباره «اسلام سیاسی» در کتابهای آرمانشهرهای خونین و عبور از دو مناره، اطلاعیهای منتشر کرد که در آن، به جای پاسخ به نقدهای مطرحشده، مدعی شد مخالفت با «اسلام سیاسی» به معنای نفی حضور اسلام در عرصه سیاست است. او با اشاره به «قرآن آریامهری»، از «اسلام شاهنشاهی» سخن گفت، اسلام را ذاتاً پدیدهای سیاسی دانست، از مارکس و ارسطو مثال آورد و در پایان نیز با تکرار شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه و چه رهبر» کوشید بحث را به تقابل سیاسی با حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی تقلیل دهد.
اما اطلاعیه رجوی، بیش از آنکه پاسخی به پرسشهای مطرحشده باشد، نمونهای کلاسیک از تغییر صورت مسئله است. او به جای پاسخ دادن به یک پرسش تاریخی و مشخص، کوشیده است با شعار، ارجاعهای تاریخی و برانگیختن احساسات، اصل بحث را به حاشیه براند.
سؤال همچنان بیپاسخ است
هیچکس نگفته است که یک مسلمان نباید در سیاست حضور داشته باشد.
هیچکس نگفته است که دین نباید الهامبخش مبارزه با ظلم یا دفاع از عدالت باشد.
اصلاً موضوع بحث این نیست.
بحث بر سر اسلام سیاسی به عنوان ایدئولوژی حکومت است؛ ایدئولوژیای که مدعی است دولت، قانون، قضاوت، آموزش، اقتصاد، فرهنگ، حقوق زنان، حقوق شهروندی و حتی خصوصیترین شئون زندگی انسان باید بر اساس یک تفسیر خاص از اسلام اداره شود.
پرسش نیز بسیار روشن است و انتظار میرفت رجوی به آن پاسخ دهد:
در کدام مقطع از تاریخ هزار و چهارصد سال گذشته، اسلام سیاسی توانسته است جامعهای دموکراتیک، مبتنی بر آزادی، انتخابات آزاد، گردش قدرت، استقلال قوه قضائیه، آزادی مطبوعات، آزادی عقیده، برابری حقوقی شهروندان و حقوق برابر زنان ایجاد کند؟
فقط یک نمونه.
اگر چنین نمونهای وجود دارد، معرفی کنید.
اما رجوی هیچ نمونهای ارائه نمیدهد؛ زیرا چنین نمونهای در تاریخ وجود ندارد.
اگر اسلام سیاسی ظرفیت ذاتی ایجاد یک نظام دموکراتیک را داشت، چهارده قرن زمان برای اثبات آن کافی بود. تاریخ، آزمایشگاه اندیشههاست. اندیشهای که طی چهارده قرن، حتی یک نمونه موفق از حکومتی آزاد و مبتنی بر حقوق بشر ارائه نکرده، نمیتواند صرفاً با شعارهای انقلابی، خود را از داوری تاریخ برهاند.
تغییر سؤال، به جای پاسخ
رجوی برای گریز از این واقعیت، از مارکس، ارسطو، ابراهیم، موسی و امام حسین نام میبرد.
اما هیچیک از این مثالها پاسخی به پرسش اصلی نیست.
اینکه انسان موجودی سیاسی است، یا اینکه پیامبران علیه ظلم قیام کردهاند، هیچکدام اثبات نمیکند که اسلام سیاسی، هنگامی که قدرت را در اختیار گرفته، جامعهای دموکراتیک ساخته است.
این دقیقاً همان مغالطهای است که در منطق از آن با عنوان تغییر محل نزاع یاد میشود؛ یعنی به جای پاسخ به پرسش، پرسش دیگری ساخته میشود و همان پاسخ داده میشود.
جمهوری اسلامی؛ بزرگترین آزمایش اسلام سیاسی
برای دیدن نتیجه اسلام سیاسی، لازم نیست به چهارده قرن پیش بازگردیم.
پنج دهه اخیر ایران، بزرگترین و عینیترین آزمایش این ایدئولوژی است.
حکومتی که از نخستین روز، مشروعیت خود را از قرائتی خاص از اسلام گرفت و مدعی اجرای احکام الهی شد.
حاصل چه بود؟
اعدامهای گسترده.
کشتار مخالفان.
زندان.
شکنجه.
سانسور.
حجاب اجباری.
تبعیض علیه زنان.
سرکوب اقلیتهای دینی و قومی.
نابودی آزادی بیان.
فساد ساختاری.
ویرانی اقتصاد.
انزوای بینالمللی.
همه اینها نه در خلأ، بلکه در چارچوب حکومتی شکل گرفت که خود را «حکومت اسلامی» مینامید.
اگر رجوی معتقد است جمهوری اسلامی اسلام واقعی نیست، این حق اوست؛ اما در این صورت، بار دیگر همان پرسش مطرح میشود: نمونه موفق اسلام سیاسی کجاست؟
مغالطه «قرآن آریامهری»
رجوی سپس به «قرآن آریامهری» اشاره میکند تا چنین القا کند که شاه نیز از اسلام بهرهبرداری سیاسی میکرد.
این نیز مغالطهای آشکار است.
محمدرضا شاه هرگز مدعی حکومت فقها نبود.
هرگز نگفت قوانین کشور باید از فقه استخراج شوند.
هرگز ادعا نکرد که روحانیت باید بر سه قوه حاکم باشد.
هرگز نگفت زنان باید به حکم شرع از حقوق برابر محروم شوند.
اتفاقاً دلیل چاپ قرآن و تأکید بر هویت اسلامی جامعه، آن بود که به اکثریت مسلمان ایران نشان دهد حکومت با دین مردم دشمنی ندارد؛ اما در همان زمان، برنامههایی چون حق رأی زنان، آموزش رایگان، گسترش دانشگاهها، اصلاحات ارضی، توسعه صنعتی، گسترش زیرساختها و مدرنسازی کشور را پیش میبرد؛ اصلاحاتی که بخش بزرگی از روحانیت و جریانهای اسلام سیاسی، از جمله سازمان مجاهدین خلق، با آنها مخالفت میکردند یا آنها را «وابستگی به غرب» مینامیدند.
تفاوت دقیقاً همینجاست.
اسلام به عنوان باور دینی مردم، یک موضوع است.
اسلام سیاسی به عنوان ایدئولوژی حاکم بر دولت، موضوعی کاملاً متفاوت است.
رجوی، آینهای از همان اسلام سیاسی
اما شاید مهمترین پاسخ به رجوی، نه در جمهوری اسلامی، بلکه در تجربه خود او نهفته باشد.
رجوی از آزادی سخن میگوید.
اما آیا سازمانی که خود رهبری میکرد، حتی حداقل معیارهای دموکراسی را داشت؟
در کدام سازمان دموکراتیک، رهبری مادامالعمر و غیرقابل نقد است؟
در کدام سازمان دموکراتیک، «رهبری عقیدتی» جای انتخاب آزاد اعضا را میگیرد؟
در کدام جامعه آزاد، طلاق اجباری به اعضا تحمیل میشود؟
در کدام نظام مبتنی بر حقوق بشر، کودکان از والدین خود جدا میشوند تا وابستگی خانوادگی از میان برود؟
در کدام تشکیلات دموکراتیک، خروج از سازمان مساوی با خیانت و مزدوری تلقی میشود؟
اگر کسی نتوانسته است در یک تشکیلات چند هزار نفره، آزادی اندیشه، حق مخالفت، انتخابات آزاد و گردش رهبری را تحمل کند، چگونه مدعی است که برای میلیونها ایرانی، دموکراسی به ارمغان خواهد آورد؟
داوری نهایی با تاریخ است
رجوی میتواند هر روز بیانیه صادر کند.
میتواند از مارکس، ارسطو، ابراهیم، موسی و حسین نام ببرد.
میتواند با شعارهای انقلابی احساسات هواداران خود را برانگیزد.
اما هیچیک از اینها جای پاسخ به یک پرسش ساده تاریخی را نمیگیرد.
اسلام سیاسی، در کجای تاریخ، جامعهای آزاد و دموکراتیک ساخته است؟
تا زمانی که پاسخی مستند به این پرسش داده نشود، تمام این شعارها چیزی جز مغالطه سیاسی و فرار از پاسخ نیست.
تاریخ با شعار قضاوت نمیکند.
تاریخ، کارنامه حکومتها را داوری میکند.
و کارنامه اسلام سیاسی، چه در تجربه جمهوری اسلامی و چه در الگوی تشکیلاتی مبتنی بر «رهبری عقیدتی» که مسعود رجوی بنا نهاد، بیش از آنکه نویدبخش آزادی باشد، هشداری است درباره سرنوشت هر ایدئولوژیای که حقیقت را در انحصار خود میبیند و قدرت را فراتر از حق انتخاب انسان قرار میدهد.
ششم آگوست ۲۰۲۶
منبع:پژواک ایران