«ما»؛ وقتی انسان در آرمان گم میشود
از رؤیای جامعهٔ کامل تا کابوس انسانی که دیگر «خود» نیست
هوشنگ رشدیه
بعضی کتابها را میخوانیم تا داستانی را بدانیم؛
بعضی را میخوانیم تا چیزی بیاموزیم؛
و بعضی را میخوانیم، بیآنکه بدانیم، تا خودمان را در آینهٔ آنها ببینیم؛
و سرانجام، وقتی آخرین صفحه را ورق میزنیم، درمییابیم که تمام این مدت،
این ما نبودهایم که کتاب را میخواندهایم؛ این کتاب بوده که ما را میخوانده است.
«ما» از همین دسته کتابهاست.
یوگنی زامیاتین در این رمان کوتاه و شگفتانگیز، جهانی را پیش چشم ما میگشاید که در آن همهچیز به کمال رسیده است؛ جز انسان.
جهان، منظم است.
زمان دقیق است.
خیابانها پاکاند.
کارها حسابشدهاند.
خانهها شیشهایاند.
زندگی بر اساس جدول تنظیم شده است.
حتی عشق نیز ساعت و مقررات دارد.
و انسان؟
انسان دیگر نام ندارد.
شماره دارد.
در این جهان، «من» واژهای خطرناک است؛ زیرا همه باید «ما» باشند.
در رأس این جهان، «دولت واحد» ایستاده است و بر فراز آن، «خیرخواه بزرگ»؛ حاکمی که مردم او را نه فقط فرمانروای خود، بلکه سرچشمهٔ سعادت خویش میدانند. او و نظامش وعده دادهاند که بزرگترین رنج انسان را از میان بردارند:
رنجِ انتخاب کردن.
زیرا انتخاب، اضطراب میآورد.
اگر انتخابی در کار نباشد، اشتباهی هم نخواهد بود.
اگر تردیدی نباشد، سرگردانی هم نخواهد بود.
اگر تفاوتی نباشد، اختلافی هم نخواهد بود.
و اگر آزادی نباشد، ظاهراً هیچکس از آزادیِ ازدسترفته رنج نخواهد برد.
این همان رؤیای شگفت و هولناک «ما» است:
جامعهای که برای از میان بردن رنج، خودِ انسان را از میان برداشته است.
داستان از جایی آغاز میشود که همهچیز کامل است
D-503، مهندسی است که در ساخت سفینهای عظیم به نام «اینتگرال» مشارکت دارد؛ سفینهای که قرار است پیام نظم و عقلانیت دولت واحد را به دیگر سیارات ببرد و جهانهای دیگر را نیز با این سعادت ریاضی آشنا کند.
D-503 به نظام موجود ایمان دارد.
او به جدولها ایمان دارد.
به اعداد ایمان دارد.
به نظم ایمان دارد.
به اینکه زندگی را میتوان مانند یک مسئلهٔ ریاضی حل کرد، ایمان دارد.
او حتی از شفاف بودن خانهها خوشحال است؛ خانههایی شیشهای که در آنها خلوت معنای چندانی ندارد. برای او، پنهان بودن چیزی از دیگران، تقریباً به معنای ارتکاب گناه است.
او خوشبخت است؛
یا دستکم تصور میکند خوشبخت است.
تا روزی که I-330 وارد زندگیاش میشود.
و ناگهان، یک زن، تمام معادلات یک جهان را برهم میزند.
I-330 شبیه دیگران نیست.
سیگار میکشد؛ در جهانی که برای همهچیز مقررات دارد.
میخندد؛ آنگونه که نباید.
دروغ میگوید.
راز دارد.
خطر میکند.
از قانون عبور میکند.
و از همه مهمتر:
از آزادی نمیترسد.
D-503 ابتدا از او بیزار است و در عین حال نمیتواند از او چشم بردارد.
او در برابر زنی قرار گرفته است که چیزی در وجودش دارد که دولت واحد نتوانسته است آن را اندازهگیری کند:
نافرمانی.
و همین نافرمانی، نخستین ترک را بر دیوارهای جهان کامل میاندازد.
عشق؛ نخستین بینظمی
D-503 آرامآرام عاشق I-330 میشود.
و این عشق برای او نه یک شادی ساده، بلکه بیماری است.
زیرا عشق، در جهان «ما»، چیزی بیش از یک احساس نیست؛ یک اختلال در نظم است.
مردی که تا دیروز زندگیاش را با اعداد اندازه میگرفت، حالا با چیزی روبهرو شده که هیچ عددی برایش کافی نیست.
او خواب میبیند.
خیال میکند.
حسادت میکند.
میترسد.
شک میکند.
و برای نخستین بار، درون خودش را کشف میکند.
D-503 درمییابد که در وجود او چیزی بیدار شده که دولت واحد نمیتواند تحمل کند:
«روح».
او به تدریج درمییابد که بیماری واقعی، عشق یا خیال نیست؛ بیماری واقعی این است که انسان بتواند از چارچوبی که برایش ساختهاند بیرون را ببیند.
و وقتی بیرون را دید، دیگر نمیتواند وانمود کند که دیوار وجود ندارد.
آن سوی دیوار
I-330 D-503 را به جهانی دیگر میبرد؛ جهانی در آن سوی «دیوار سبز».
در این سوی دیوار، همهچیز شیشهای و هندسی و محاسبهشده است.
آن سوی دیوار، طبیعت است.
درخت است.
جنگل است.
آفتاب است.
تنفس است.
بینظمی است.
و آدمهایی هستند که هنوز شبیه انسانهای پیشیناند؛ انسانهایی که حاضر نشدهاند خود را کاملاً به نظم دولت واحد تسلیم کنند.
D-503 اکنون میان دو جهان گرفتار شده است:
جهان عددها و جهان زندگی.
جهان نظم و جهان آزادی.
جهان امنیت و جهان خطر.
و اینجاست که یکی از عمیقترین پرسشهای رمان پدیدار میشود:
آیا انسان واقعاً برای خوشبختی به آزادی نیاز دارد، حتی اگر آزادی او را رنج دهد؟
انقلاب در درون یک انسان
D-503 دیگر نمیتواند به زندگی گذشته بازگردد.
او در ابتدا فکر میکند بیمار شده است.
اما شاید حقیقت این باشد که برای نخستین بار سالم شده است.
زیرا آنچه نظام «بیماری» مینامد، شاید همان چیزی باشد که انسان را انسان میکند:
تردید.
خیال.
عشق.
ترس.
وجدان.
و امکان گفتنِ «نه».
D-503 اکنون نهتنها علیه نظام، بلکه علیه خودش نیز شورش میکند؛ علیه آن انسانی که تا دیروز بود.
این شاید دشوارترین انقلاب باشد:
نه انقلاب خیابانها،
بلکه انقلاب درون انسان.
انسانی که یک روز از خواب بیدار میشود و میبیند باورهایی که تمام عمر حقیقت میپنداشته، شاید فقط دیوارهایی بودهاند که در ذهنش ساخته شدهاند.
«ما» در برابر «من»
نام رمان تصادفی نیست.
«ما».
نه «من».
در این جهان، فردیت یک بیماری است.
انسان باید در جمع حل شود، چنانکه قطرهای در دریا گم میشود. اما زامیاتین پرسشی تلخ پیش روی ما میگذارد:
اگر همهٔ قطرهها در دریا حل شوند، آیا هنوز میتوان گفت دریا از قطرهها ساخته شده است؟
وقتی انسان دیگر نام ندارد، وقتی گذشتهاش اهمیتی ندارد، وقتی خاطراتش باید با تاریخ رسمی تطبیق داده شود، وقتی انتخابش از پیش انتخاب شده و حتی عشقش برنامهریزی شده است، چیزی از او باقی میماند؟
شاید بدنش باقی بماند.
اما آیا خودش باقی مانده است؟
«عملیات بزرگ»؛ آخرین پیروزی دولت
سرانجام دولت واحد راهحل نهایی را پیدا میکند.
اگر مشکل انسان، تخیل اوست، پس باید تخیل را از او گرفت.
اگر انسان به سبب خیال کردن میتواند سرپیچی کند، پس باید خیال را جراحی کرد.
«عملیات بزرگ» برای همین است؛ عملیاتی که قرار است انسان را از قدرت خیال و رؤیا محروم کند.
و این شاید هولناکترین تصویر رمان باشد.
زیرا حکومت دیگر نمیخواهد فقط رفتار انسان را کنترل کند.
نمیخواهد فقط زبانش را کنترل کند.
نمیخواهد فقط کتابهایش را کنترل کند.
میخواهد درون او را تصرف کند.
میخواهد جایی را که انسان در آن، هنوز با خودش تنهاست، نیز به قلمرو قدرت تبدیل کند.
D-503 سرانجام گرفتار میشود.
او را به «عملیات بزرگ» میسپارند.
پس از عمل، آنچه از D-503 باقی میماند، انسانی است که دیگر تردید نمیکند.
دیگر نمیترسد.
دیگر خیال نمیکند.
دیگر نمیپرسد.
او به همان چیزی تبدیل شده است که نظام میخواست:
انسانی بیمسئله.
و شاید همین، تلخترین پایان ممکن باشد.
زیرا اگر انسان را بکشند، تراژدی پایان مییابد؛ اما اگر او را زنده نگه دارند و آن بخش از وجودش را که میتوانست آزاد باشد از میان ببرند، چیزی بسیار هولناکتر رخ داده است:
انسان زنده است، اما «من» او مرده است.
زامیاتین؛ نویسندهای که آینده را از درون حال دید
زامیاتین «ما» را در سالهای ۱۹۲۰ و ۱۹۲۱ نوشت؛ زمانی که انقلاب روسیه هنوز برای بسیاری از روشنفکران جهان نماد امید و رهایی بود.
اما زامیاتین از آن دسته نویسندگانی نبود که تاریخ را از پشت شیشهٔ آرمانها تماشا کنند.
او درون تاریخ ایستاده بود.
انقلاب را دیده بود.
هیجان رهایی را لمس کرده بود.
و سپس دیده بود که چگونه قدرت، وقتی خود را صاحب حقیقت بداند، آرامآرام تحمل مخالف را از دست میدهد؛ چگونه آرمان میتواند به ایدئولوژی تبدیل شود، ایدئولوژی به قدرت و قدرت، برای حفظ خویش، به حذف انسان برسد.
«ما» در شوروی اجازهٔ انتشار نیافت و سرانجام خارج از کشور منتشر شد.
اما داستان فقط به رمان ختم نشد.
سرنوشت خود زامیاتین نیز به یکی از تلخترین پاورقیهای «ما» تبدیل شد.
نویسنده تحت فشار قرار گرفت و از فضای رسمی ادبی شوروی کنار گذاشته شد. در سال ۱۹۳۱، در نامهای به استالین، از محرومیت خود از امکان نوشتن شکایت کرد؛ زیرا برای نویسنده، محرومیت از نوشتن چیزی شبیه محرومیت از زندگی بود.
با میانجیگری ماکسیم گورکی سرانجام اجازهٔ خروج یافت و به فرانسه رفت.
و در سال ۱۹۳۷، دور از وطن، در تنگدستی درگذشت.
گویی زامیاتین پیش از آنکه جهان «ما» را بخواند، بخشی از آن را زیسته بود.
آزادی؛ بیماریِ نظامهای کامل
نبوغ زامیاتین در این است که تمامیتخواهی را تنها با زندان و شکنجه و گلوله نشان نمیدهد.
او چهرهٔ ظریفتر و خطرناکتر قدرت را نشان میدهد:
قدرتی که میگوید:
«من آزادی تو را از تو میگیرم تا خوشبختت کنم».
چه جملهٔ زیبایی.
و چه جملهٔ هولناکی.
زیرا در جهان «ما»، آزادی سرچشمهٔ رنج است.
انتخاب، اضطراب میآورد.
تفاوت، بینظمی میآورد.
تردید، بیماری است.
و اطاعت، سعادت.
این منطق، محدود به یک حکومت نیست.
میتواند در حزب ظاهر شود.
در سازمان.
در جنبش.
در فرقه.
در نهاد.
در خانواده.
و حتی در ذهن خود ما.
هرجا انسانی یا گروهی به این نتیجه برسد که «ما حقیقت را در اختیار داریم»، خطر از همانجا آغاز میشود.
زیرا گام بعدی معمولاً چنین است:
اگر ما حقیقت را داریم،
پس مخالف ما خطاکار است.
اگر خطاکار است،
پس نباید صدایش شنیده شود.
اگر صدایش شنیده نشود،
پس میتوان او را حذف کرد.
و وقتی حذف انسان به نام حقیقت مجاز شد، دیگر هیچ جنایتی برای قدرت دشوار نخواهد بود؛ کافی است نامی مقدس بر آن بگذارد.
بزرگترین دشمن آرمان، انسان واقعی است
آرمانها انسانهای خیالی را دوست دارند.
انسان خیالی همیشه منطقی است.
همیشه فداکار است.
همیشه صبور است.
همیشه در مسیر درست حرکت میکند.
همیشه آمادهٔ قربانی شدن برای آینده است.
اما انسان واقعی چنین نیست.
انسان واقعی گرسنه میشود.
خسته میشود.
میترسد.
عاشق میشود.
اشتباه میکند.
پشیمان میشود.
عقیدهاش را عوض میکند.
گاهی شجاع است و گاهی ترسو.
گاهی بزرگوار است و گاهی کوچک.
و دقیقاً به همین دلیل، انسان است.
هر طرحی برای ساختن «انسان کامل»، دیر یا زود با همین انسان ناقص و واقعی برخورد میکند.
اگر آرمان، خود را با انسان تطبیق دهد، میتواند به اصلاح و پیشرفت بینجامد.
اما اگر انسان مجبور شود خود را با آرمان تطبیق دهد، نخستین قربانی، آزادی است.
و قربانی بعدی، حقیقت.
عبرت ایران؛ آرمان اگر انسان را نبیند، ویران میکند
از اینجا به بعد، «ما» دیگر فقط داستان روسیه نیست.
داستان هر سرزمینی است که روزی تصمیم میگیرد برای رسیدن به آیندهای بهتر، انسانهای امروز را قربانی کند.
ایران نیز از این پرسش برکنار نیست.
ایران بارها رؤیاهای بزرگ دیده است؛ رؤیای عدالت، آزادی، استقلال، توسعه، امنیت، نجات و ساختن جامعهای بهتر.
هر نسل، به حق، میخواهد جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته است به نسل بعد بسپارد.
اما تاریخ یک پرسش ساده و بیرحم دارد:
در راه ساختن آینده، با انسانهای امروز چه میکنیم؟
آیا برای ساختن جامعهای بهتر، تحمل مخالف را یاد میگیریم یا مخالف را دشمن میکنیم؟
آیا برای رسیدن به عدالت، کرامت انسان را حفظ میکنیم یا انسانها را به اعداد و آمار تبدیل میکنیم؟
آیا برای امنیت، آزادی را به کلی قربانی میکنیم؟
آیا برای ساختن آینده، حق زندگی شرافتمندانهٔ انسان امروز را فراموش میکنیم؟
هیچ آیندهای آنقدر مقدس نیست که بتوان انسانهای امروز را به پای آن قربانی کرد.
هیچ آرمانی آنقدر بزرگ نیست که بتوان به نامش صدای مخالف را خفه کرد.
هیچ حقیقتی آنقدر مقدس نیست که نتوان دربارهاش پرسش کرد.
و هیچ نظامی آنقدر خیرخواه نیست که بتواند به جای همهٔ انسانها تصمیم بگیرد که چه چیزی آنان را خوشبخت میکند.
جامعه برای انسان است، نه انسان برای جامعه
شاید مهمترین درسی که «ما» برای همهٔ زمانها و همهٔ مکانها دارد همین باشد:
جامعه وسیله است، نه معبود.
قانون برای انسان است.
حکومت برای انسان است.
اقتصاد برای انسان است.
ایدئولوژی برای انسان است.
آرمان برای انسان است.
و اگر روزی این نسبت وارونه شد، باید ترسید.
اگر انسان مجبور شود برای حفظ یک نظریه نابود شود، نظریه دیگر ارزش انسانی ندارد.
اگر آزادی باید قربانی یک آرمان شود، باید پرسید آرمانی که بدون بردگی نمیتواند زنده بماند، اساساً چه ارزشی دارد؟
اگر عدالت فقط با خاموش کردن عدالتخواه ممکن است، آیا هنوز عدالت است؟
اگر عشق باید با دستور به وجود آید، آیا هنوز عشق است؟
و اگر سعادت باید به زور تحمیل شود، آیا هنوز سعادت است؟
چرا «ما» هنوز زنده است؟
زیرا مسئلهٔ این کتاب، شوروی نیست.
مسئله، قدرت است.
مسئله، آرمان است.
مسئله، انسان است.
هر نسل تصور میکند اشتباهات نسلهای پیشین را تکرار نخواهد کرد. اما استبداد همیشه با همان چهرهٔ قبلی بازنمیگردد.
گاهی لباس انقلاب میپوشد.
گاهی لباس نظم.
گاهی لباس امنیت.
گاهی لباس پیشرفت.
گاهی لباس اخلاق.
گاهی حتی لباس آزادی.
اما نشانهٔ اصلیاش یکی است:
انسان را وسیله میکند، نه غایت.
و این شاید مهمترین هشدار «ما» باشد.
مبادا روزی چنان شیفتهٔ ساختن جامعهای کامل شویم که انسانهای ناقصِ واقعی را فراموش کنیم.
مبادا چنان به آینده خیره شویم که ویرانی امروز را نبینیم.
مبادا چنان به آرمان ایمان بیاوریم که دیگر نتوانیم از خود بپرسیم:
آیا این آرمان هنوز برای انسان است؟
آخرین هشدار
شاید اگر بخواهیم تمام «ما» را در یک تصویر خلاصه کنیم، باید به همان شهر شیشهای بازگردیم.
شهری که همهچیز در آن سر جای خود است.
ساعتها دقیقاند.
جدولها کاملاند.
خیابانها پاکاند.
خانهها شفافاند.
مردم مطیعاند.
و هیچکس نمیپرسد.
هیچکس دیر نمیکند.
هیچکس سرپیچی نمیکند.
هیچکس خیال نمیکند.
هیچکس رؤیا نمیبیند.
و در میان این همه کمال، ناگهان کودکی دست مادرش را میگیرد و آهسته میپرسد:
«چرا؟»
شاید تمام دستگاه قدرت از همین یک کلمه بترسد.
زیرا پرسش، نخستین ترک در دیوار است.
از پرسش، تردید زاده میشود.
از تردید، اندیشه.
از اندیشه، انتخاب.
و از انتخاب، انسان.
پس اگر روزی دیدیم حکومتی، جنبشی، سازمانی یا حتی خود ما، از پرسش میترسیم، باید لحظهای درنگ کنیم.
اگر مخالف را تحمل نمیکنیم، باید درنگ کنیم.
اگر تفاوت را بیماری مینامیم، باید درنگ کنیم.
اگر به نام خیر عمومی، آزادی فرد را بیارزش میکنیم، باید درنگ کنیم.
و اگر روزی گفتیم:
«همه باید یکگونه بیندیشند تا جامعه نجات پیدا کند»،
باید همانجا کتاب «ما» را دوباره باز کنیم.
زیرا شاید خطرناکترین جمله در تاریخ بشر این نباشد که:
«من بر تو حکومت میکنم».
بلکه این باشد:
«من بهتر از خودت میدانم چه چیزی تو را خوشبخت میکند».
زامیاتین به ما یادآوری میکند که انسان را میتوان از گرسنگی نجات داد، اما نباید از اختیار نجاتش داد؛ میتوان برایش قانون ساخت، اما نباید به جای وجدانش تصمیم گرفت؛ میتوان جامعه را منظم کرد، اما نباید به بهای نظم، روح او را از او گرفت.
زیرا انسان فقط آن چیزی نیست که دارد.
حتی آن چیزی هم نیست که میاندیشد.
انسان، تا حدی، همان امکانِ اندیشیدنِ خلاف است.
همان امکانِ گفتنِ «نه».
همان حقِ تغییر کردن.
همان حقِ اشتباه کردن.
همان رؤیایی که هنوز هیچ حکومتی نتوانسته است به طور کامل جدولبندیاش کند.
و شاید از همینروست که «ما» پس از بیش از یک قرن هنوز زنده است.
چون زامیاتین دربارهٔ یک کشور ننوشته است؛ دربارهٔ وسوسهای جاودانه در روح بشر نوشته است:
وسوسهٔ اینکه به جای پذیرفتن پیچیدگی انسان، او را ساده کنیم؛
به جای تحمل آزادی، او را کنترل کنیم؛
به جای پذیرفتن اختلاف، او را یکسان کنیم؛
و به جای ساختن جهانی بهتر برای انسان، انسان را قربانی جهانی کنیم که در ذهن خود ساختهایم.
و اینجاست که آخرین عبرت «ما» آشکار میشود:
هر آرمانی که انسان را نبیند، دیر یا زود علیه انسان خواهد ایستاد.
هر بهشتی که برای ورود به آن باید انسان بودن را از دست بدهی،
در حقیقت بهشت نیست.
و هر جامعهای که برای کامل شدن،
نام انسان را از او بگیرد،
هرچقدر خیابانهایش منظم، ساعتهایش دقیق و دیوارهایش شیشهای باشد،
در درون خود ویران شده است.
زیرا در نهایت،
انسان را میتوان شماره کرد؛
اما شماره خواب نمیبیند.
و جامعهای که رؤیا دیدن را از انسان بگیرد، شاید به «ما» تبدیل شود؛
اما در آن، دیگر کسی باقی نمانده است که بتواند آرام و آزاد، در خلوت خویش بگوید:
«من».
آگوست ۲۰۲۶
منبع:پژواک ایران