PEZHVAKEIRAN.COM ۲۴ ساعت از زندگي من
 

۲۴ ساعت از زندگي من
امیر خوش سرور

ساعت 00/7 : باز هم از خواب بيدار شدم. اَه... با خودم فكر مي كنم، يه روزه كسل كننده  و دل مرده ديگه شروع شد.

 ساعت 15/7 : هنوز تو تختم. حوصله بلند شدن ندارم. بدنم درد مي كنه. انگار ديشب نخوابيدم.

 ساعت 18/7 : براي دوست دخترم اس ام اس مي زنم و  صبح بخير ميگم.

 ساعت 30/7 : با هر جون كندني كه بود بلند ميشم. يه راست ميرم تو دستشويي. به خودم ميگم براي شروع يه روز گَند بايد از دستشويي  شروع كرد!

 ساعت 35/7 : دارم دست و صورتم رو مي شورم. آخي! آبِ خنك چه صفايي داره.

 ساعت 49/7 : برام اس ام اس اومد. جواب صبح بخيريه كه گفتم.

 ساعت 00/8 : مامانم نيست، رفته نون بگيره. منتظرم تا صبحونه كوفت كنم.

 ساعت 12/8 : تا مامانم بياد يه كم نرمش مي كنم يا بهتره بگم اداي نرمش كردن رو در ميارم. اين روزها خيلي سيگار مي كشم، احساس  مي كنم ضعيف شدم. براي غلبه به اين  ضعف جانگاه، ورزش درمان خوبيه!

 ساعت 30/8 : مي بينيد عجب پسره خوب و فهميده ايم!

 ساعت 34/8: مامانم اومد. بازم شروع كرده به نق زدن؛ هي ميگه مردم پسر دارن، منم پسر  دارم. حاضر نيست بره يه نون بگيره.

 ساعت 37/8 : گرسنمه، اما اشتها ندارم. براي در اَمون موندن از دست نق زدن مامانم ميرم تو اتاق.

 ساعت 38/8 : به دوست دخترم فكر مي كنم. اما نه،  حوصله ندارم. كامپيوتر رو روشن مي كنم.

 ساعت 39/8 : شايد مامانم راست ميگه. من آدم بي غيرتي ام!

 ساعت 40/8: از اتاق ميام بيرون. بوي نون تازه تو فضا پيچيده. يه تيكه بر مي دارم ميذارم دهنم. خوشمزست.

 ساعت43/8 : با يه سيني پر از نون و پنير و چايي بر مي گردم تو اتاقم. اگه تو آشپزخونه بمونم، مامانم بازم شروع مي كنه.

 ساعت 45/8 : به سيني نگاه مي كنم. حالا با اين همه  نون و پنير چيكار كنم؟ خيلي زياده. يه لقمه مي خورم، بعدم يه كم از چايي رو.

 ساعت 49/8 : تو دلم ميگم لعنت به همه چي. به خودم، به شب، به روز، به نون، به پنير... به همه كسايي كه اشتها رو هم ازم گرفتن.

 ساعت 50/8 : براي خودم نشستم، تنهاي تنها. دارم به سيني صبحونه نگاه مي كنم.

 ساعت 00/9 : مونيتور رو روشن مي كنم. ميرم رو برنامه مورد نظرم. سي دي شاملو رو ميزارم. ميام تا باقيمونده چاييم رو بخورم.

 ساعت 02/9 : اسپيكر رو روشن نكرده بودم. حالا روشن كردم. شاملو با صداي بلند گفت:

  من  درد در رگانم

  حسرت  در استخوانم

  چيزي  نظير آتش

  در  جانم پيچيد

 ساعت 03/9 : صدا رو آوردم پايين.

 ساعت 05/9 : سيني رو بر ميگردونم به آشپزخونه. مامانم زيره لب داره غُر مي زنه.

 ساعت 07/9 : رو مجموعه "سياه همچون اعماقِ ..." كليك كردم.

 ساعت 08/9 : با اولين زمزمه هاي شاملو، ياد  لينچ كردن سياه ها مي افتم.

 ساعت 12/9 : شاملو ميگه : "راستي راستي مكافاتيه اگه مسيح برگرده و پوستش مثل  ما سياه باشه ها، خدا ميدونه تو ايالات متحده آمريكا چند تا كليسا هست  كه اون نتونه توشون نماز بخونه ..."

 ساعت 14/9 : پوست منم سياهه. البته مامانم ميگه سبزه ام!

 ساعت 15/9 : يه سيگار روشن مي كنم.

 ساعت 20/9 : دارم به "باراك اوباما" فكر مي كنم. حتي به "كاندريزا رايس" و  به "ميشل". براي اينكه از قافله  تمدن عقب نمونم به وضعيت مسلمانان اهل تسنن در ايران هم فكر مي كنم.

 ساعت 25/9 : به ياد دوست دوران سربازيم افتادم. اسمش چي بود؟ آهان! "صولت شيخي". تو پادگان آموزشي 01 با هم بوديم. حافظ قرآن بود. چقدر ناراحت بود كه نميتونه تو مسجد سني ها نماز بخونه. منم با شيطنت مي گفتم: كعبه و بت خانه بهانه است. (مصرع دوم هم نميخوندم، چون هيچوقت ياد نگرفتم!)

 ساعت 30/9 : خسته شدم. حوصله شاملو رو هم ندارم. ساكتش كردم.

 ساعت 41/9 : رو تختم دراز كشيدم.

 ساعت 45/9 : تو كتابخونه دارم دنبال يه كتاب درست و حسابي مي گردم.

 ساعت 46/9 : به خودم ميگم: آخه الاغ! كتاب "احزاب سياسي و نظامهاي حزبي" رو هنوز تموم نكردي، كتاب "من و سازوكارهاي رواني" رو هم همينطور. پس چرا داري دنبال كتاب جديد مي گردي؟

 ساعت 49/9 : كتاب "درد جاودانگي " رو پيدا مي كنم. اما نه! نويسنده كتاب يه اسپانياييه. نمي دونم چرا از اسپانيا خوشم نمياد. هر وقت اسمش مياد يادِ "ژنرال فرانكو"ي  نكبت مي افتم. از همه ژنرال ها متنفرم؛  از فرانكو، از پينوشه، از پرويز  مشرف ... از رئال مادريد حالم به هم مي خوره!

 ساعت 50/9 : بارسلونا تيم محبوبِ منه. وقتي كاتالان  ها رو مي بينيم ...

 ساعت 52/9 : يه سيگار ديگه روشن مي كنم. به آتيش كبريت  نگاه مي كنم تا اينكه خاموش شد.

 ساعت 53/9 : صداي بچه هايي كه دارن تو كوچه بازي مي كنن اذيتم مي كنه.

 ساعت 00/10 : ديگه دارم قاطي ميكنم. يعني تو اين كتابخونه لعنتي يه كتاب خوب پيدا نميشه.

 ساعت 13/10: يه كتاب پيدا كردم. "هنر و ديوانگي". عكس روي جلدش جالبه. كتاب رو باز مي كنم.

 ساعت "56/13/10 : صفحه 7، كتاب تازه شروع ميشه! مترجم دو بيت از مولانا رو آورده.

 او ز  شر عامه اندر خانه شد

 او ز  ننگ عاقلان ديوانه شد

 او ز  عارِ عقلِ گندِ تن پرست

 قاصداً  رفته است و ديوانه شده است

 ساعت 16/10 : شعر رو دوباره مي خونم. به نظرم مصرع دوم از بيت دوم حالت سكته داره! از اين همه  هوش و بلاهت خندم مي گيره.

 ساعت 17/10 : اين اولين باره كه امروز خنديدم. خوشحال ميشم!

 ساعت 20/10 : يه سر رفتم دستشويي تا عامل آزار دهنده، ذهنم رو مغشوش نكنه!

 ساعت 24/10 : ديگه دارم كتاب مي خونم، نمي تونم چيزي بنويسم! اين رو ميخواستم يك ساعت پيش بهتون بگم كه ديگه حوصله ندارم دقيقه به دقيقه تمام غلطهايي كه دارم مي كنم رو بنويسم. اين تصمصم خطير رو رأس ساعت 24/9 گرفتم!

 ساعت 00/11 : ...

 ساعت 00/12 : ...

 ساعت 00/13 : ...

 ساعت 26/13 : كتاب رو مي بندم. خسته شدم. تا صفحه 73 خوندم. چشمهام رو مي بندم.

 ساعت 30/13 : ميرم تا يه ليوان چايي براي خودم بريزم.

 ساعت "42/30/13 : هيچ وقت تو اين خراب شده چايي گرم نداريم. زير گاز رو روشن مي كنم.

 ساعت 34/13 : يه ليوان چايي مي ريزم. بر مي گردم به اتاقم.

 ساعت 35/13 : بسته سيگارم نيست. آهان! پيداش كردم.

 ساعت 40/13 : حوصله ندارم بقيه كتاب رو بخونم.

 ساعت 42/13 : فكر كنم يه كتاب نيمه تموم ديگه رو دستم موند.

 ساعت 43/13 : دارم با دستهام بازي مي كنم.

 ساعت 45/13 : به مطالب كتاب فكر مي كنم.

 ساعت 46/13 : تو صفحه 9 نوشته: "اگر كسي از نظر  عقل و هوش برتر از ديگران باشد قطعا عقايد و افكار و طرز  نگريستن او به وقايع عالم با ديگران متفاوت است، و به همين علت مردم او را ديوانه مي پندارند."

 ساعت 47/13 : جمله بالا رو به خودم مي گيرم! خندم ميگيره!

 ساعت "11/47/13 : اين دومين باره كه امروز مي خندم! خوشحال تر ميشم!

 ساعت 49/13 : به دوست دخترم اس ام اس مي زنم.

 ساعت 50/13 : ياد شب هاي قبل از انتخابات! مي افتم.

 ساعت 52/13 : شعرهايي كه مردم شب هاي قبل از انتخابات! ميخوندن يكي يكي يادم ميياد.

 توپ، تانگ،  بسيجي، ديگر اثر ندارد

 توپ، تانگ،  طالبي، چه دكتر جالبي

 مرگ بر ديكتاتور؛  چه شاه باشه چه دكتر

 اتل متل  توتوله، ديكتاتور كوتوله

 بسيجي حيا  كن؛ مفت خوري رو رها كن

 اكبر شاه، اكبر شاه؛ مرگ بر شاه

 يه هفته،  دو هفته، احمدي حموم نرفته

 نصر من الله و فتح القريب، مرگ بر اين  دولت مردم فريب

 ساعت 00/14 : چهره "ندا صالحي آقا سلطان" مياد جلوي چشمم.

 ساعت 01/14 : صحنه شهادت ندا كه بارها توسط رسانه هاي استكبار جهاني! پخش  شد، دست از سر كچلِ من بر نميداره.

 ساعت 05/14 : اسامي شهدا رو تا اونجا كه حافظه  ام ياري مي كنه با خودم مرور مي كنم:

 ندا صالحي آقا سلطان

 مهدي كرمي

 محمد حسين برزگر

 علي شاهدي

 سيد رضا  طباطبايي

 كيانوش  كي آسا

  پريسا كلي

 محسن حدادي

 وحيد رضا  طباطبايي

 سالار طهماسبي

 ايمان هاشمي

 محمد نيكزاد

 واحد اكبري

 فهيمه سلحشور

  ابوالفضل  عبدالهي

  و ...

 ساعت 15/14 : بغض امونم رو بريده. چيكار كنم؟

 ساعت 17/14 : از اين جمله كه ميگن "مرد كه گريه نمي كنه" متنفرم.

 ساعت 18/14 : اما گريه نمي كنم!

 ساعت 20/14 : باز هم به سيگار پناهنده ميشم!

 ساعت 25/14 : خفه شدم از بس سيگار كشيدم. لعنت به اون كسي كه سيگار رو اختراع كرد!!!

 ساعت 26/14 : و باز هم سيگار!!!

 ساعت 30/14 : ياد قطعه اي افتادم كه چندي پيش نوشته  بودم:

 دود سيگار  در سپهرِ نورِ لطيف چراغِِ كم سويِ كافه مرگ را نويد مي دهد!

                                       *   *   *

 -  آقا  ببخشيد، چه سيگاري مي كشيد؟

 -  ...

 -  ميشه  يه سيگار به من بديد؟

 -  خواهش  مي كنم، بفرماييد!

 -  ممنونم!

 -  قابلي  نداشت!

 ساعت 45/14 : "ناهار ميخوري؟"، اين جمله اي بود كه مامانم گفت.

 ساعت 46/14 : گرسنم بود، اما اشتها نداشتم.

 ساعت 47/14 : رفتم تو آشپزخونه. جانمي جان! ناهار  قرمه سبزي داريم.

 ساعت 50/14 : دارم ناهار ميخورم.

 ساعت 05/15 : بعد از ناهار ميرم سراغ تلويزيون،  ماهواره رو هم روشن مي كنم. هيج جا هيچي نداره. فقط پارازيت!

 ساعت 07/15 : كانال ها رو بالا و پايين مي كنم. صداي آمريكا، سيماي آزادي، بي بي سي، پارس، رنگارنگ، كانال يك،  كانال جديد و ...

 10/15 : از  خودم مي پرسم اين همه پارازيت  چه تاثيرات مخربي مي تونه  بذاره؟

 ساعت "23/10/15 : به خودم جواب ميدم اصلاً مگه اهميتي هم داره؟

 ساعت 11/15 : از اين كه سوال رو با سوال جواب دادم خندم ميگيره!

 ساعت 12/15 : اين سومين باره كه امروز مي خندم!

 ساعت 13/15 : عطاي كسب آگاهي از طريق رسانه  هاي ديداري را به لقايش مي بخشم!

 ساعت 15/15 : ميرم تو اتاقم و يه سيگار روشن مي كنم.

 ساعت 20/15 : خوابم مياد. صبح زود بيدار  شدم.

 ساعت 21/15 : رفتم تو تختم كه بخوابم.

 ساعت 00/16 : ...

 ساعت 00/17 : ...

 ساعت 29/17 : ...

 ساعت 30/17 : خاك بر سرِ زنگ موبايل! اَه! آشغالِ بي همه چيز!

 ساعت 31/17 : داشتم خواب مي ديدم. يه خوابِ قشنگ! خوابِ يه جايي كه اول بيابون بود  اما حالا يه شهره!

 ساعت 33/17 : دارم ميرم دست و صورتم رو بشورم.

 ساعت 37/17 : چه عجب! چايي داريم، گرمم هست!

 ساعت 40/17 : با ليوان چايي و يه ظرف ميوه بر ميگردم تو اتاقم.

 ساعت 41/17 : دارم به گيلاس ها، به سيب گلاب و به زردآلو نگاه مي كنم.

 ساعت 43/17 : بلند ميشم ميرم تو سالن. تلويزيون روشنه؛ كانال 5 . از مامانم اجازه ميگيرم كه ماهواره رو بگيرم. ميگه همه جا پارازيته! ميگيرم، راست مي گفت.

 ساعت 45/17 : بر مي گردم تو اتاق.

 ساعت 46/17 : عجب خري ام من! چرا داشتم مي خوابيدم كامپيوتر رو خاموش نكردم؟

 ساعت 47/17 : دارم ميوه هام رو مي خورم.

 ساعت 00/18 : سيگارم رو روشن مي كنم. احساس مي كنم  تمام خاصيت ميوه ها پريد!

 ساعت 05/18 : دوست دخترم اس ام اس زد. ناراحت بود  كه چرا اينقدر بهش بي توجهم؟

 ساعت 06/18 : راست مي گفت. اما چيكار كنم؟ دست  خودم نيست.

 ساعت "18/06/18 : به دوست دخترم زنگ زدم.

 ساعت 10/18 : فعلاً دارم حرف مي زنم!

 ساعت 30/18 : ...

 ساعت "24/30/18 : تموم شد. آخي!!!

 ساعت 31/18 : اينقدر ناز كشيدم كه كف كردم!

 ساعت 32/18 : دو تا گيلاس ديگه دارم، سيبم رو هم نخوردم.

 ساعت 33/18 : دارم الان ميخورم.

 ساعت 35/18 : خواهرم از دانشگاه اومد. شروع كرده به وراجي كردن!

 ساعت 40/18 : با خودم ميگم چه نگاه بدبينانه اي نسبت به زنهايي كه تو زندگيم هستن دارم. پس اين  همه ادعاهاي فمينيستي، همش  كشك بود؟!

 ساعت 41/18 : لابد بود ديگه!!!

 ساعت 43/18 : ميرم سراغ خواهرم، تا ميتونم باهاش  شوخي مي كنم.

 ساعت 00/19 : حالا نوبت مامانمه!

 ساعت 05/19 : مامانم گفت: چه عجب! از غار تنهايت بيرون  اومدي.

 ساعت "39/05/19 : به روي خودم نياوردم، اما ناراحت شدم.

 ساعت 15/19 : برگشتم به اتاقم، يا به قول مامانم "غار تنهايي"!

 ساعت 16/19 : تلويزيون اتاقم رو روشن كردم.

 ساعت 17/19 : آنتنش قطع شده بود، درستش كردم.

 ساعت 18/19 : دارم يه تله تئاتر مي بينم، تو شبكه 4. قشنگه!

 ساعت 53/19 : تموم شد. قشنگ بود! احساسات هنري ام بر انگيخته شد!

 ساعت 55/19 : ايكاش من هم ميتونستم نمايشنامه  بنويسم.

 ساعت 56/19 : ياد مرحوم "اكبر رادي" افتادم و اينكه هميشه به تئاتر وفادار بود و وفادار موند.

 ساعت 57/19 : ياد "بهرام بيضايي" هم افتادم،  همينطور "داريوش مهرجويي" و اينكه  چه به سر "سنتوري" اومد، ببخشيد آوردن! "حميد سمندريان" هم كارش رو خوب بلده، و البته "امير دژاكام"، "چيستا يثربي" يادم نره!

 ساعت "40/58/19 : "سعيد سلطان پور"، "غلامحسين ساعدي"!

 ساعت 00/20 : راستي يه نقد هم درباره "سنتوري" نوشتم؛ "سنتوري و فرماليسم اصلاحي"

 ساعت 01/20 : الان دارم همون نقد رو ميخونم!

 ساعت 15/20 : دارم همون نقد رو براي دومين بار  ميخونم. از كارم راضي ام!

 ساعت 30/20 : بابام اومد. خسته و كوفته و كلافه!

 ساعت 00/21 : بايد شام بخوريم.

 ساعت 20/21 : هنوز داريم ميخوريم.

 ساعت 30/21 : براي دوست دخترم اس ام اس زدم.

 ساعت 32/21: يه سيگار روشن كردم.

 ساعت 35/21 : جواب اس ام اس اومد.

 ساعت 36/21: دوباره اس ام اس زدم.

 ساعت 40/21: رفتم تو اينترنت.

 ساعت 41/21 : جواب اس ام اس اومد.

 ساعت 42/21 : وصل شدم. بعد از 4 بار كليك كردن! پفيوزها!

 ساعت "15/42/21 : رفتم تو ايميل ام. چند تا پيام داشتم.

 ساعت 43/21 : جديداً تو ايران به ايميل ميگن "يارانامه"!

 ساعت 45/21 : يه از خدا بي خبر عكس "كيانوش كي آسا" رو برام ايميل كرده. كيانوش دانشجوي كارشناسي ارشد شيمي در دانشگاه علم و صنعت بود.

 ساعت 00/22 : دارم بقيه پيام ها رو ميخونم.

 ساعت 15/22 : ...

 ساعت 30/22 : از طريق فيلترشكن مي خواستم چند تا از سايت ها رو چك كنم، اما فيلترشكن هايي كه صداي آمريكا برام مي فرسته باز نميشن.

 ساعت 35/22 : عجب گيري كردم. ماهواره اونجوري، اينترنت اينجوري. بي شرف ها!

 ساعت 36/22 : دارم خودم رو ميكشم تا بتونم يه فيلترشكن پيدا كنم.

 ساعت 45/22 : نخير! سربازان گمنام امام زمان دست  از سر كچل ما بر نمي دارن.

 ساعت 00/23 : نخواستم بابا! با ناله و نفرين  از اينترنت اومدم بيرون.

 ساعت 05/23 : رفتم يه ليوان چايي ريختم و باز  هم به سيگار پناه بردم.

 ساعت 10/23 : دارم كتاب "هنر و ديوانگي" رو ميخونم.

 ساعت 30/23 : ...

 ساعت 00/24 : ...

 ساعت 16/24 : خسته ام، حوصله ندارم، خوابم  مياد.

 ساعت 18/24 : رفتم دستشويي، حوصله ندارم مسواك  بزنم. باشه براي فردا.

 ساعت "16/19/24: به دوست دخترم اس ام اس زدم كه شب بخبر بگم. اس ام اس نرفت.

 ساعت 20/24 : نِميره! تك زنگ زدم.

 ساعت 21/24 : از گوشيم صداي يه تك زنگ اومد.

 ساعت 25/24 : آخرين سيگار امشب!!!

 ساعت 30/24 : شب بخير

 ساعت 00/1 : ...

 ساعت 00/2 : ...

 ساعت 00/3 : ...

 ساعت 00/4 : ...

 ساعت 00/5 : ...

 ساعت 00/6 : ...

 ساعت 00/7 : باز هم از خواب بيدار شدم. اَه ... با خودم فكر مي كنم، يه روزه كسل كننده و دل مرده ديگه شروع شد.

  

 16/4/88

 Amir.khs@gmail.com 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب امیر خوش سرور  در سایت پژواک ایران 

*دل نوشته های یک کارگر پس از جلسه تعدیل نیرو  [2011 Feb] 
*خبر فرخنده!  [2010 Nov] 
*ابتذال نامه  [2010 Oct] 
*با چشمی گریان؛ تقدیم به مادر کوشالی  [2010 Oct] 
*این شعر من نیست  [2010 Sep] 
*مرگ  [2010 Sep] 
*موکل ما بی گناه است  [2010 Sep] 
*شاخص های استراتژیک جنبش سبزها   [2010 May] 
* باور من بر اين است...!  [2009 Oct] 
*در باب چرايي قياس "مير حسين موسوي" با "مسعود رجوي"!  [2009 Sep] 
*به یاد آنکه «بهرنگ» بود (۱)  [2009 Sep] 
* پيرمرد طاقت بيار!  [2009 Aug] 
*۲۴ ساعت از زندگي من  [2009 Jul] 
*يك شعار و يك سوال  [2009 Jun] 
*"روايتي از يك قرائت" تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش سوم)  [2009 May] 
*"روايتي از يك قرائت"؛ تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش دوم)  [2009 Apr] 
*"روايتي از يك قرائت" تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش اول)  [2009 Mar] 
*"خطابۀ استراتژيك" نكاتي پيرامون بيانات رهبر معظم!  [2009 Mar] 
*8 مارس؛ پاسداشت انسانيت  روز جهاني زن گرامي باد [2009 Mar] 
*مسيح علي نژاد،بوي دهان ها و توقعات بعيد!  [2009 Feb] 
*اسطوره هاي مقاومت را دريابيم!   [2009 Jan] 
*جنايت غزه و يك تجربه ايراني!   [2009 Jan] 
*و باز هم تأديب زنان!   [2008 Dec] 
*ما "بينوا بندكگي سر به راه" نيستيم!   [2008 Nov] 
*جنبش سبزها و چپ نو  [2008 Nov] 
*نكاتي پيرامون فقر و محيط زيست  [2008 Jun] 
*سنتوري و فرماليسم اصلاحي   [2008 May] 
*محیط زیست ، فقر جهانی و توسعه پایدار   [2008 Apr] 
*ضرورت شكل گيري و شكل دهي به جنبش فراگير اجتماعي- سياسي جنبش سبزها؛ آغاز يك راه  [2008 Mar]