PEZHVAKEIRAN.COM جنبش سبزها و چپ نو
 

جنبش سبزها و چپ نو
امیر خوش سرور

نظام سرمايه داري در بحراني دائمي به سر مي برد. جنگ، قحطي، گرسنگي، تورم، خشونت، بيكاري هاي گسترده، نابودي محيط زيست، بنيادگرايي مذهبي، عروج تعصبات ملي و قومي نمودهاي بارز بحران رو به تزايد موجود مي باشند. از سوي ديگر بحران هاي ادواري دو سده اخير، اكنون به صورت بحراني ساختاري نمايان شده اند. جهاني سازي و نئوليبراليسم نيز به عيان ترين شكل ممكن چهره سرمايه داري را بدون روتوش عرضه كرده اند. اما در اين ميان جست و جوي انسان ها براي رهيابي در مسير رهايي از قيد ستم و استثمار و هر گونه تبعيض طبقاتي، نژادي، مذهبي، قومي، جنسي و... و مبارزه بر عليه جنگ، نسل كشي،        نقض حقوق بشر، اعتياد، فحشا و تلاش براي جلوگيري از نابودي محيط زيست همچنان ادامه دارد. مبارزه اي كه امروزه در هزاره سوم در پيش است مبارزه اي همه جانبه است. بي گمان همه جانبه بودن امر مبارزه و متعاقبا دائمي بودن آن سيماي مميزه چپ نو نسبت به چپ سنتي است. در اين مفهوم از مبارزه، مبارزه         در تمامي عرصه هاي زندگي، كل روابط اجتماعي را درست در لحظه اي كه خود مبارزه شكل مي گيرد، تغيير مي دهد. آنچه حائز اهميت است نشانه هايي است كه مي تواند آغازي در تغيير بنيادين روابط اجتماعي باشد. اين نشانه ها را لاجرم مي بايست در دگرگوني هاي شديد خود سرمايه داري در حيطه بحران هايش و البته تلاش هايش در انطباق با شرايط جديد ملاحظه نمود. در اين ميان شكست هاي فاحش سرمايه داري درتلاش هاي انطباقي اش از اهميت استراتژيك برخوردار است. چرا كه به راديكاليزه شدن امر مبارزه هم درشكل و هم در ماهيت منجر مي شود. به بيان ديگر عناصر دنياي نو همواره از دل كاركرد خود سيستم سرمايه داري نمايان مي شوند. طبعا به چالش طلبيدن بسياري از تجليات مذموم سرمايه داري خلاء ارزشي به بار نمي آورد. چرا كه سلب پديده اي قاعدتا به ايجاب پديده اي ديگر منتهي مي شود. اما اين پيده ديگر را    مي بايست با درجه ترقيخواهي و فراروي از وضع موجود سنجيد. در غير اين صورت بخش اعظم جنبش ضد سرمايه داري را دو دستي تقديم بنيادگرايي كرده ايم. اين مهم در پروسه مبارزاتي نوزايي هر "روزينه" جنبش را طلب مي كند. با اين توضيح كه اين نوزايي در اشكال قابل توجه تر است تا در اهداف؛هر چند كه اهداف نيز از گزند آن در امان نخواهند بود. در اين ميان اشكال اين جنبش نوين خصلتي انتقالي و موقتي     مي يابند، چرا كه اين اشكال تاثير گرفته از جامعه اي هستند كه در پروسه تكاملي خود در درونش اين اشكال پرورش يافته اند. به موجب اين امر "گوش به زنگ" بودن مبارزان و توجه ايشان به تحولات موجود با توجه به ضريب سرعت و كيفيت آنها از اهم واجبات است. در اينجا مهم آن است كه بر موجوديت عناصر نو كه زاييده سيستم سرمايه داري هستند تاكيد شود تا تحول و اشكال مبارزه تحليل و بازشناخته شود. از اين رو توجه به اين مهم ضروري است كه مبارزات و گرايشات جديد به پاره اي از مبارزات و گرايشات گذشته گره خورده است. بدون توجه به دستاوردهاي گذشتگان ره به جايي نخواهيم برد. ولي بايد نسبت به اين انديشه هوشيار بود چرا كه جمع آوري اطلاعات درباره مبارزات گذشته و تئوريزه كردن آنها، صرفا طرح هاي كلي اي را براي فعاليت هاي آينده فراهم مي سازند. آنچه كه از يك مبارزه پديدار مي شود منطبق است بر ضروريات آن مبارزه و به اين دليل نمي توان به مثابه آماج ساير مبارزات يا ملاك قضاوت درباره آنچه كه از ساير مبارزات (متناسب با شرايط زماني و مكاني)حاصل مي شود، به كار آيد. بي ترديد اين آموزه سترك جنبش چپ يكي از دستاوردهاي حائز اهميتي است كه كم توجهي به آن دگماتيسم را به ارمغان خواهد آورد.

"تحليل مشخص از شرايط مشخص" راه برون رفت جنبش از بن بست هاي احتمالي است. در اين مورد "تنظيم رابطه" با تمامي طرف هاي درگير در پهنه مبارزاتي اعم از جنبش دانشجويي، كارگران، زنان،   اقليت هاي قومي و مذهبي و... نمود عيني مي يابد. اما مي بايست به اين نكته مهم نيز توجه نمود كه در جهان كنوني تنها اين جنبش هاي ترقيخواهانه درگير نيستند، جنبش هاي ارتجاعي و واپسگرا،غول هاي رسانه اي، كشورهاي امپرياليستي و نظاير اينها نيز حضور كمي و كيفي قابل ملاحظه اي دارند. مبارزان در جنبش    چپ نو "دن كيشوت وار" سر در لاك توهم انقلابي فرو نمي برند، واقعيات را در مسلخ تخيل، ذبح ايدئولوژيك نمي كنند، هر تحركي را و از جانب هر آن كس كه باشد ضد سرمايه داري نمي پندارند، هر فعاليتي را به عنوان سر رسيدن قريب الوقوع انقلاب نمي ستايند و بزرگ جلوه نمي دهند و در عوض هيچ فعاليتي را به بهانه اينكه تك افتادگي شان دست آخر آنها را در راستاي كمك به تحكيم سيستم خواهد راند حقير نمي شمارند. دير زماني است چپ سنتي كه يا در هر اعتصابي انقلاب مي بيند يا هر اعتصابي را به عنوان امر رفرميستي مردود مي شمارد با گروه هاي هوشمندتري كه اشكال تاكتيكي راديكال تري را در پيش مي كشند، تعويض شده است. اين راديكاليسم محصول شرايط جديدي است كه سرمايه داري با توجه به حركات آكرباتيكش به كليت جنبش چپ تحميل كرده است. درك شرايط تحميلي جديد، ضرورت اتخاذ تاكتيك جديد را پيش روي انقلابيون جديد ترسيم مي كند. در اين بينش چپ گرايي همزمان يك نقد، يك پراكسيس و يك تئوري است كه تماما در دل يك پروسه انقلابي نضج مي يابد. در اينجا چپ گرايي الزاما با ماركسيسم زلف محبت گره نزده است. شرط لازم اين چپ گرايي فراروي از سرمايه داري است و شرط ضروري عدم پس روي به مناسبات ماقبل سرمايه داري است. شرط كافي در قالب تجميع بلاشك شرط لازم و ضروري و بر كاكل مبارزه همه جانبه موضوعيت مي يابد. در پرتوي اين بينش، در هر كجا كه مبارزه اجتماعي – كه قطعا خالي از تضاد طبقاتي نمي تواند باشد- قالب هاي قبلا مستقر شده توسط سيستم سرمايه داري را به چالش مي كشد، چپ گرايي به عنوان عمل انقلابي نمودار مي شود. همچنين دامنه مبارزه نيز گسترش كمي و كيفي قابل ملاحظه اي مي يابد، به اين معنا كه گرچه تضاد كار و سرمايه به قوت خود باقي مي ماند اما از مرزهاي انديشه مبارزه صرف براي الغاي دستمزد فراتر مي رود. فراتر رفتن در اينجا به معناي حجيم تر ديدن تضاد است. نگارنده بر اين باور است كه تضاد موجود در پهنه عام و در سطح جهاني تضاد "فرد و سيستم" است. به بيان روشن تر تضاد فرد طالب پايداري و سيستم ناپايدار! سيستمي كه علي رغم در اختيار داشتن تمامي امكانات اما با تاكيد بر ماهيت بحران زي و بحران زاي خود اساسا به هر چه فكر كند به پايداري نمي انديشد. اصلا نمي تواند بينديشد و نبايد هم بينديشد! سيستم امپرياليزه شده و به گلوباليسم(به درجاتي) منتهي شده سرمايه داري. از سوي ديگر، وجه مغلوب تضاد فردي است كه جداي از تعلقات نژادي، قومي، مذهبي، جنسي و حتي به درجاتي طبقاتي، موضوع استثمار بي رحمانه و تجاوز وحشيانه اين سيستم به تمام پهنه هاي زيست انساني خود است. در اينجا بحث بر سر كميت استثمار نيست، حتي بر سر كيفيت يك نوع مشخص استثمار هم مي تواند كه نباشد. بحث اصلي بر سر خود استثمار و ماهيت و كاركرد آن است. در چنين باوري چپ گرايي به معناي مبارزه دائمي در كليه جبهه هاست. تمامي بيگانگي ها(روانشناسي، جنسي، نژادي، قومي، ايدئولوژيكي، اقتصادي و مسلما زيست محيطي) مد نظر است. از اين رو، جبهه مبارزه انقلابي به طرز شگرفي گسترش مي يابد. يك جبهه رنگين كماني! متشكل از تمامي آناني كه وضع موجود را نمي پسندند و خود را "بينوا بندگكي سر به راه"  نمي پندارند. سوساليست ها، سبزها، كمونيست ها، فمنيست ها، طرفداران ضد جنگ و چه بسا جناح چپ ليبرال دموكرات هاي راديكال.

نه! منظورم الزاما اتحاد نيست، هر چند اتحاد نيروهاي همسو را ضرورتي اجتناب ناپذير و اوج مسئوليت پذيري يك جريان سياسي مي دانم. اما در اينجا صحبت از جبهه خلق است، يك واقعيت مستقل از ذهن كه وجود دارد چه بخواهيد و چه نخواهيد. معتقدم اين جبهه را تشكيل نمي دهند، به رسميتش مي شناسند، با تمامي اختلاف نظرها و احيانا دعواهاي خانوادگي! منظورم استفاده از پتانسيل هاي بالقوه نيروهاي خودي است. ما در پروسه با هم شريكيم و نه الزاما در نتيجه! وانهادن پتانسيل هاي بالقوه نيروهاي خودي به امان خدا، يعني در اختيار قرار دادن آنها در دست دشمن مشترك. تأثير گذاري بر روي اين نيروها و جهت دادن به آنها در سير پروسه مبارزاتي و به سمت همگرايي حتي حداقلي ولي پايدار، اگر انقلاب را هم به سامان  نرساند، كه نمي رساند، ضد انقلاب را با سرگيجه اي خيره كننده مواجه مي كند. كافي است در وقت سرگيجه ضد انقلاب به نظاره ننشينيم و يا از فرط شادماني خودمان دچار سرگيجه نشويم. وقت چيدن برخي ميوه ها در چنين زماني است، بايد سعي كرد لذيذترينش را انتخاب كنيم.

بنابراين خود پروسه انقلابي نيز هم در بعد زماني و هم در بعد مكاني گسترده مي شود. هدف نهايي اين مبارزه تسخير تمامي قدرت هاست، پايان بخشيدن به كليه بيگانگي هاست؛ يعني چيزي كه در حوزه يك شورش و حتي يك قيام نمي تواند حاصل شود، بلكه نيازمند يك دوره بي كم و كاست تاريخي است. اين مهم به قول زنده ياد شاملو يعني "با سوزن تونل كندن"!

در اين مفهوم انقلاب يك پروسه است. آنچه كه ما قادريم نشان دهيم تجليات اوليه اين پروسه در تمامي    حوزه هاي فعاليت اجتماعي است. هيچ كس نمي تواند بگويد كه اين پروسه چقدر طول مي كشد، اما مي توانيم آهنگ و اشكال گوناگوني كه با آن اين پروسه مي تواند توسعه يابد را مشخص كنيم. تشخيص اين مهم به بسط پروسه مبارزه در تمامي وجوه آن مدد مي رساند و نشانه هاي پيش روي را نمودار مي سازد. در اين ميان اما     نشانه هاي اين امر به طرز اجتناب ناپذيري بي رحمانه مورد تهاجم قرار مي گيرد، چرا كه هيچ طبقه مسلطي به خود اجازه نمي دهد كه بدون مقاومت تا به آخر خلع يد شود. ولي اين ستيز، ستيز صف آرايي شده اي نيست كه دفعتا و به طرفة العيني طي آن سرمايه داري سرنگون و "ساختار انقلابي" مستقر شود. اين ستيز       صف آرايي شده نيست چرا كه سرمايه داري در بسياري از زمينه ها مجبور به عقب نشيني شده، مرزهايي كه براي خود ترسيم كرده بود كمرنگ شده و امكان حياتش با امكان انطباقش همساز شده است. از سوي ديگر اين ستيز صف آرايي شده نيست چرا كه جنبش هاي ترقيخواهانه نيز ديگر همه چيز را به "آخر الزمان" موكول      نمي كنند، راه حل تمامي مصائب انسان را به يوتوپيا نمي سپارند و در نهايت مبارزه را "از هم اكنون" و "براي هم اكنون" و "در همين جا" ترسيم مي كنند. بيفزاييم كه "اين ستيز صف آرايي شده نيست" به معناي ناديده انگاشتن "جبهه خلق" و "جبهه ضد خلق" نيست و نمي تواند هم كه باشد. اين مهم كه خصلت استراتژيك نيز دارد به معناي تاكيد مضاعف بر همان عقب نشيني هاست. در وضعيت عقب نشيني موضع يكپارچه دشمن شكاف عميقي بر مي دارد. لازم به يادآوري است كه شخص سرمايه دار فردي از خودبيگانه است و نه شيطان رجيم. در اين وضعيت تعادل قوا به طور مقطعي به سود شما برهم خورده است، تعرض مداوم و همه جانبه، اين موقعيت برتر را به منظور جلوگيري از سازماندهي مجدد دشمن عمق استراتژيك مي بخشد. تفاوت چپ نو و چپ سنتي دقيقا در همين جا است كه نمود بارز مبارزاتي مي يابد و نه در شعر و شعارهاي رمانتيك و بدون پشتوانه عملياتي. از سوي ديگر "اين ستيز صف آرايي شده نيست" تاكيدي است بر اين مهم كه جبهه نبرد سرشار از پراكندگي هاست. چه بسيار چپ ها كه سر از توبره راست درآوردند و چه بسيار راست       خوانده شده ها كه ماهيت و عملكردي چپ به نمايش گذاشته اند.

بنابراين يك سلسله كامل از وقايعي كه ما الزاما نمي توانيم مكان، حيطه و يا حتي شكل اش را پيش بيني كنيم، مي تواند همه ساختارهاي اجتماعي در تمامي بخش هاي جهان را تحت تاثير قرار دهد. همچون               تكان لرزه هايي سهمگيني كه به خاطر ناگهاني بودنشان و همين طور به خاطر ديگر مشخصاتشان بي ترديد همه را شگفت زده مي كند. اما اگر اين تكان لرزه ها به خاطر سهمگين بودن ما را از تامل در باب آنچه ساليان سال به آرامي و به تدريج در انجام بوده است غافل نمايد آنچه عايدمان خواهد شد چيزي جز        شگفت زدگي كه بسته به موقعيت و سطح شناختمان "فزاينده" نيز خواهد بود، به دست نمي آوريم. بي ترديد هيچ رويدادي به تنهايي گسيختگي سخت و شديد و عمومي مورد انتظار را نمي سازد. تحقق كامل امر انقلاب يك روند دائمي و صد البته جهاني است. هيچ كس امروزه نمي تواند ادعا كند كه انقلاب روسيه، انقلاب اسپانيا، انقلاب كوبا، شورش در بلوك شرق(مجارستان، لهستان و غيره) يا مه 68 در فرانسه آن تحول مورد انتظار بودند. با اين وجود، هر يك از اين رويدادها عميقا تحول سرمايه داري و پروسه انقلابي را تحت تاثير قرار دادند. اگر كسي به دنياي امروز نگاه كند، مي تواند ببيند كه انقلاب، به مفهوم ژاكوبني اش، به طرز فزاينده اي منسوخ مي شود، اما خود پروسه انقلابي بيشتر و بيشتر پر توان مي گردد. از اين رو هدف طرح ايدئولوژي نويني نيست، بلكه مدد گيري از تمامي ايدئولوژي هاست كه در نهايت به الغاي تمامي آنها نيز ختم مي شود. و يا حداقل به " گرفتن زهر" ايدئولوژي ها منتهي مي شود. بنابراين فعاليت ايده آل انقلابيون جديد اين خواهد بود كه به عمل بنيادين آنچنان كه همين جا و هم اكنون موجود است سامان بخشند و به آن انسجام دهند. بنابراين انقلابيون جديد دل مشغول اين اند كه يك تئوري براي عمل شان ترسيم كنند، بدون اينكه چنين تحليلي در نقطه مشخصي از تاريخ منجمد و ثابت شود، كه در غير اين صورت به ايدئولوژي تبديل مي شود. به بيان ديگر جنبش چپ نو يك جنبش التقاطي است. اگر با مفهوم التقاط مشكلي داريد مي توانم از واژه "گلچين" استفاده كنم و اگر باز هم قانع نشده ايد ديگر مشكل از خودتان است. مي توانيد خوانش مقاله را رها كنيد.

چنبش چپ نو به تمامي دستاوردهاي بشري مي نگرد. از تمامي طيف ها مي آموزد و امكان استفاده بهينه از تمامي تجربيات بشري را لحاظ مي كند و از هيچ چيز به موجب انگ هاي جنبش قديم رويگردان نيست.

جنبش سبزها دقيقا از دل چنين سنتي بيرون تراويده است. سنتي كه وجود مطلق دگرگون ناشدني نيست بلكه عملي است در تغيير مداوم و در حال انطباق كه نمي توانيم الزاما برايش آينده اي محتوم بتراشيم. اين جنبش با تداوم تحول پروسه انقلابي، دگرگون خواهد شد. اشكال نويني به خودش مي گيرد كه گرچه آموزه هاي گذشته را يكسره نفي نمي كند ولي به كار گيري بسياري از آنها را از كانال "بازآموزي" مي نگرد. براي همين است كه سبزها به كساني كه به طرز خستگي ناپذيري همان ايده ها و شعارهاي قديمي را تكرار مي كنند، به طوري كه انگار طي صد و پنجاه سال اخير دنياي سرمايه داري هيچ تغيير در خور توجهي نداشته است  و در اين سالها قدمي به پيش نرفته ايم به ديده تحقير- و البته با رأفت- مي نگرد. در اين ميان اما جاي كساني كه تا چندي پيش شعارهاي شداد و غلاظ مي دادند و امروزه با يك شكست تاكتيكي و حتي استراتژيكي و چه بسا تحت تاثير مخدر شبه روشنفكرانه و شايد، با رويكردي بدبينانه از روي مصلحت انديشي، به "شكر" خوردن هاي مكرر روي آورده اند محفوظ است. به قول نيچه "آنچه نتواند جان مرا بگيرد، باعث قوي تر شدنم مي گردد!"

جنبش سبزها به مثابه جزئي از جنبش چپ نو يك جنبش انقلابي است. جنبشي كه اصلاحاتش در دل نظام سرمايه داري با رويكرد رفرميستي سوسيال دموكراسي همخواني ندارد، هرچند احتمال همسرايي مي رود اما بلافاصله، دقايقي پس از آغاز كنسرت بي شكوه! ائتلاف، ناهمسازي سازها ملال جنبش سبز را نويد مي دهد. اين مهم از آنجا نشات مي گيرد كه سبزها هيچ گاه به دنبال سرمايه داري با چهره انساني نبوده اند. در باور سبزها رفرميسم به مثابه تاكتيك مبارزه آغاز پروسه انقلابي به مثابه امر استراتژيك است. مي بايست    سرمايه داري را در هر زمان و در هر مكان و با تمام قوا به چالش طلبيد. چشمگير ترين بروز اين           "به چالش گرفتن" طبعا در اشكال نوين مبارزه طبقاتي، و با گسترش تضادهاي طبقاتي به سمت برخورد، در تمامي ساختارهاي جامعه بين سلطه گران و آناني كه تحت سلطه اند رخ مي دهد. اين رو در رويي بين همه كساني كه مدعي عمل(= پروسه) براي مبارزه با سرمايه داري اند ترسيم مي شود. تلاش براي ايجاد پيوند افقي بين آنهايي كه در مبارزه اند، رويكر نوين دانشجويان، زنان، كارگران، اقليت هاي قومي و مذهبي، طرفداران محيط زيست و ... تمامي اينها بازتاب تمايل آنهايي است كه در اداره و تداوم مبارزاتشان براي خودشان و به وسيله خودشان ذينفع اند. در اين بينش رفرميسم با مبارزه مسالمت آميز و انقلاب با مبارزه خشونت آميز الزاما متمايز نمي شود. چه بسيار مبارزات خشونت آميزي كه ادعاي انقلاب را يدك مي كشيدند اما در نهايت چاره اي جز اتخاذ رويكرد رفرميستي نداشته اند. و اتفاقا همين چاره ناپذيري امر واقع است كه مي تواند به مثابه پتك هوشياري به بيداري بخش اعظم چپ گرايان از توهم "يك ضربه = يك دنياي بهتر" بينجامد و خصلت انقلابي اين پروسه را تا به آخر و با تمام تجلياتش به منصه ظهور رساند.

آنچه بيان شد سيماي كلي جنبش چپ نو و متعاقبا سبزها در پروسه مبارزاتي است و همچنين مختصري است در مورد تلقي اين جنبش از مفاهيمي چون مبارزه، رفرم، انقلاب و ... اما ماجرا به اين همگرايي ها ختم    نمي شود. چرا كه چپ گرايي مدرن نقطه همگرايي تعدادي از جريان هايي است كه در شكل، محتوا و اهداف   (در وجه ايجابي) متفاوت اند. بي ترديد براي درك اين جنبش نوين و حضور كيفي در درون آن مي بايست شناخت موجود را از سطح اشتراكات به سطح تفاوت ها نيز گسترش داد. سطور ديگر مقاله به اين مهم اختصاص دارد. تفاوت هايي كه ميان سوسياليست ها و سبزها(به مثابه دو نيروي عمده چپ نو) در پاره اي از امور وجود دارد و اينكه اين اختلاف ها تا چه ميزان بر امر واقع بنا شده و تا چه ميزان امكان همگرايي بيشتر نه در ائتلاف هاي صرف انتخاباتي، بلكه در پروسه انقلابي چپ نو قابل وصول است؟ 

*     *     *

تفاوت ها و چالش هاي تئوريك اين دو جنبش عمده چپ نو را مي توان و بايد از خلال پاسخ گويي به چرايي پديدآيي اين دو جنبش مد نظر قرار داد. نگارنده اين سطور چرايي اين مهم را در قالب نظام سرمايه داري  مي داند و چالش هاي مزبور رادر سه مولفه "سرمايه داري يا صنعت گرايي!؟"، "محدوديت هاي رشد" و         " سازماندهي(نقش دولت)" بيان مي دارد.

مبحث سرمايه داري در انديشه سوسياليست ها آنچنان واضح است كه فكر نمي كنم احتياجي به توضيح داشته باشد. اما در مورد سبزها موضوع با يك ابهام مواجه است. تاكيد سبزها در آغازين سال هاي نضج تئوريك خود، بر نقد بي رحمانه صنعت گرايي و متعاقبا عدم توجه مكفي به سرمايه داري عامل اصلي پديدآيي اين ابهام است. نقد بي امان صنعت گرايي در انديشه سبزها تا آنجا به پيش مي رود كه دوگانه متقابل          سرمايه داري/كمونيسم را به يگانگي همدلانه تعبير مي كند. اما در اين ميان سبزها اين مهم را به دست فراموشي مي سپارند كه زمينه وجودي شان در قالب انقلاب صنعتي قابل ردگيري است؛ انقلابي كه يكي از تجليات نظام سرمايه داري محسوب مي شود. از سوي ديگر سبزها يك حقيقت را نيز بيان مي دارند و آن اينكه فرارفتن از سرمايه داري بدون دگرگوني در خصلت توليد به بازتوليد مسائل زيست محيطي منجر مي شود. بنابراين از اين منظر واضح است كه مركز ثقل انديشه سبزها تعرض مداوم به صنعت گرايي است. در نتيجه اين نگره يك ادعا آغاز به باليدن مي كند؛"سبزها كه خواستار جامعه اي بوم شناختي، مسالمت آميز و        غير استثماري اند، از طيف خطي چپ تا راست فراتر مي روند." متعاقب اين ادعا انديشمندان سبز مدعي شدند مرام تازه اي را برگزيدند كه به گفته "دي گورنن" نه به چپ و نه به راست بلكه به پيش متمايل است. "جاناتان پوريت" اين را به فراگذشتن از سرمايه داري و كمونيسم تعبير مي كند و به طعنه يا د آور مي شود كه «بحث ميان هواداران سرمايه داري و كمونيسم به همان اندازه بحث درباره خواص برتر تخم مرغ نسبت به تخم اردك، سازنده است.» چرا كه هر دو خود را وقف رشد صنعتي، گسترش وسايل توليد، اخلاق مادي انديشانه به عنوان بهترين وسيله برآوردن نيازهاي انساني و توسعه بي مهار تكنولوژي كرده اند. هر دو بر تمركز بيش از پيش و نظارت پهن دامنه ديوانسالارانه و همنوايي تاكيد مي كنند. از يك ديدگاه علمي محدود، هر دو بر اين پافشاري مي كنند كه سياره زمين را بايد فتح كرد و بزرگ به خودي خود زيبا است و آن چيزي را كه       نمي شود اندازه گيري كرد هيچ اهميتي ندارد. اين ادعاي سبزها بسيار بحث برانگيز است، زيرا نوعي "فراايدئولوژي" را به تصوير مي كشد كه هم كمونيسم و هم سرمايه داري را در خود جاي مي دهد. بي گمان در ذات اين فراايدئولوژي، صنعت گرايي نهفته است. يعني هواداري از اين اعتقاد كه نيازهاي انساني را تنها از طريق گسترش دائمي فراگرد توليد و مصرف مي توان برآورده كرد. اين بينش نسبت به دوگانه كمونيسم/سرمايه داري دليل عمده فراروي سبزها از دوگانه چپ/راست است. تعرض مداوم سبزها به   صنعت گرايي اين نكته را يادآور مي شود كه صنعت گرايي از اين تناقض رنج مي برد كه با مصرف دوام ناپذير منابع محدود در جهاني كه ظرفيت نامحدودي براي جذب ضايعات ناشي از فراگرد صنعتي ندارد، در واقع زمينه وجودي خود را تحليل مي برد. آن ها مي گويند كه اگر خود فراگرد توليد بنايش بر نابودي     فرض هاي وجودي خويش باشد، ديگر چه تفاوتي دارد كه بدانيم چه كسي مالك وسايل توليد است.

انتقاد سبزها بر صنعت گرايي نه تنها بر تاثيرات ويرانگر فعاليت هاي ويژه اي از صنايع محدود نمي شود، بلكه فناوري مدرن را، چه در مورد طبيعت و چه در امور انسان ها، ذاتا استثماري به شمار مي آورد. به باور آن ها طبيعت توان پاسخ گويي به خواست هاي جامعه مصرفي را ندارد و موازين اخلاقي ماده گرايانه اين جامعه نيز كه سيراب ناپذير است، در پاسخ گويي به نيازهاي واقعي انسان ها ناتوان مانده است. اين اختلاف به روشني در پيكار براي رشد اقتصادي نيز نمايان شده است. به باور سوسياليست ها، پس از جنگ، رشد اقتصادي عامل محركه اي است كه نه تنها رفاه را توسعه مي دهد، بلكه برابري بيشتر در جامعه را موجب مي گردد. در برابر سبزها باور دارند كه اين رشد، بي شك، با محدوديت توانايي هاي طبيعت رو به رو       مي شود. طبعا چنين رويارويي، مواضع اجتماعي خاص خود را به دنبال مي آورد كه خود بحث جداگانه اي را مي طلبد.

اما ادعاهاي سبزها مبني بر همگامي سرمايه داري و كمونيسم در قالب فراايدئولوژي صنعتگرايي به راستي خشم سوسياليست ها را برمي انگيزد چرا كه اولا اين ذهنيت را به وجود مي آورد كه سبزها با منحرف ساختن توده هاي مردم از توجه به ميدان نبرد واقعي براي دگرگوني اجتماعي، يعني رابطه ميان سرمايه و كار، در خدمت منافع قدرت موجود عمل مي كنند و ثانيا از اين ادعا بوي آشنا و زننده نظريه "پايان ايدئولوژي" استشمام مي شود.

به باور نگارنده اين ادعا كه سبزها در خدمت منافع قدرت موجود عمل مي كنند  بيشتر يك واكنش شتابزده و احساسي از جانب سوسياليست ها نسبت به مواضع سبزها است. تحليل هوشمندانه انديشه هاي بنيادين سبزها آشكارا ايشان را در مواجهه جدي با سرمايه داري قرار مي دهد. هر چند عمده سبزهاي اروپايي و مشخصا "حزب سبزهاي آلمان" با گردش به راست آشكار از موضعي همدلانه با سرمايه داري سخن مي راند اما اين موضوع را نمي توان به حساب كليت جنبش گذاشت. سبزها در شرايط كنوني و در دوراني كه سرمايه داري عالمگير شده است وقتي به صنعت گرايي مي تازند و وقتي فراگرد توليد را با چالشي جدي مواجه مي سازند چيزي مگر نقد سرمايه داري نمي گويند. گرچه سبزها از موضعي كم و بيش دگرگونه با سوسياليست ها با سرمايه داري برخورد مي كنند اما يادآوري اين مهم حائز اهميت است كه عرصه ضديت با سرمايه داري تماما در يد با كفايت! سوسياليست ها نيست و همچنين به عنوان ملك پدري ايشان محسوب نمي شود كه هر كس مي بايست با اجازه و با اسلوب خاص ايشان و البته از دري كه ايشان از آن گذر مي كنند وارد شود. از سوي ديگر اين همان دانستن "فراايدوئولوژي" صنعت گرايي با نظريه "پايان ايدوئولوژي"همانقدر به شوخي مي ماند كه يكسان دانستن هميشگي سرمايه داري با كمونيسم در قالب اين باور. توجه داشته باشيد نظريه پايان ايدئولوژي بر اين مبنا بنا شده بود كه "شكست بلوك شرق نشان داده است هيچ بديل ترقي خواهانه اي كه بتواند به عنوان يك نظام، جايگزين سرمايه داري ليبرال شود، عملا وجود ندارد." اين در حالي است كه سبزها با توجه به انديشه هاي بنيادينشان اساسا نمي توانند كه با اين نظريه نسبتي داشته باشند. چرا كه هم بديل       ترقي خواهانه ارايه مي دهند، هم آن را در قالب يك "نظام" تئوريزه مي كنند و هم به عملياتي بودنش باور دارند. سبزها در نظريه فراايدئولوژي خود بر يك نكته تاكيد مي كنند و آن اينكه بهره بردن از صنعت تا به كجا امكان پذير است؟ آن ها اين پرسش را هم پيش روي هواداران سرمايه داري و هم در مقابل هواداران سوسياليسم   مي نهند. فراايدئولوژي بي گمان از خلال پاسخ اين دو به منصه ظهور مي رسد. سبزها از قبل حكمي صادر نكردند و كسي را به اتهام واهي تخريب محيط زيست به دادگاه فرانخوانده اند. آنچه بيان مي دارند از مواضع خود اين دو برمي آيد و نه انتزاع صرف سبزها و يا مزدورييشان براي آنكه مسلط است!

از اين رو نخستين پاسخ هاي سوسياليست ها به جنبش محيط زيست بي گمان دشمنانه بود و غالبا بر ماهيت طبقه متوسط آن انگشت مي گذاشتند تا نشان دهند كه اين جنبش به طبقه كارگر به معناي خاص و سوسياليسم به معناي عام چندان ارتباطي ندارد و از آن بدتر، براي آن اين نقش مخرب را قايل شدند كه كارگران را از نبردهاي بنيادي منصرف مي سازد. به هر روي، سوسياليست ها جنبش نوپاي سبزها را بارقه زودگذري در صحنه سياست بنيادي مي انگاشتند و تصور مي كردند كه اين جنبش چيز قابل شنيدني براي آن ها ندارد. در مورد نظريه پايان ايدئولوژي نيز، به نظر سوسياليست ها هيچ نبرد سياسي مهم تر از نبرد ميان سرمايه و كار نيست و هر سياستي كه از اين نبرد فرا گذرد، مشكوك انگاشته مي شود. از ديدگاه سوسياليست ها، اين فكر كه مصالح كار و سرمايه تا به اين حد همگرايي پيدا كرده اند، به معناي خيانت به طرح آزاد سازي كار از چنگ سرمايه است. ايشان بر اين باورند با آن كه مصالح كار و سرمايه يكي نيستند، اما اين باورداشت سبزها كه هم كار و هم سرمايه در فرا ايدئولوژي صنعت گرايي عجين شده اند، هر دو را يكسان جلوه مي دهد. سبزها اما برخلاف نظر سوسياليست ها با آزادسازي كار از چنگ سرمايه مخالف نيستند ولي مي پرسند پس از اين آزارسازي مابقي مسائل و من جمله محيط زيست چه مي شود؟ اگر بپذيريم كه نبرد كار و سرمايه نبرد اصلي است كه البته نگارنده مي پذيرد پس از آن اين پرسش مطرح مي شود كه آيا اين "اصليت" را مي بايست به قيمت ناديده انگاشتن ديگر مصائب بشري بيان داشت؟ تا به كجا مي توان "تضاد اصلي" را ملاك عمل دانست و تضاد هاي فرعي را(كه در برخي مواقع اصلا هم فرعي نيستند) به فراموشي سپرد؟ ثانيا سبزها مي پرسند در وضعيت مطلوب مورد نظر سوسياليست ها تا چه ميزان گازهاي گلخانه اي توليد مي شود؟ با زباله هاي صنعتي و مشخصا هسته اي چه مي كنيد؟ وضعيت آبهاي آلوده كه حاصل پسمانده هاي صنعتي است به كجا خواهد رسيد؟ موضوع سموم دفع آفات و آلودگي هاي خاك چه مي شود؟ با بيابان زايي و جنگل زدايي چه   مي كنيد؟ با آلودگي هواي شهري كه محصول افزايش لجام گسيخته ماشينيزم است چه خواهيد كرد؟ آيا شما هم مي خواهيد همچنان به استفاده جنون آسا از سوخت هاي فسيلي تن دهيد؟ و اگر نه چه بديلي را با توجه به سنت هاي انديشگي خود ارايه مي دهيد؟ و البته ده ها پرسش ديگر. سوسياليست ها اما توضيحاتي نيز ارائه مي كنند. از آن جمله مي توان به اين نكته اشاره كرد كه به باور ايشان استفاده سرمايه دارانه از صنعت در جهت توليد به خاطر منفعت و نه نياز، ايجاد كننده مسائل زيست محيطي است و نه خود صنعت. "ديويد پپر"                     مي نويسد،"سرمايه داري به دنبال انباشتن سرمايه از طريق توليد كالا است."پويايي سرمايه داري مستلزم بحران هاي دوره اي اضافه توليد است و اين بحران ها را با ايجاد كمبودهاي تازه و بسط جهاني نظام به سوي مصرف كنندگان بيشتر در بازارهاي تازه، رفع مي كند. اين پويايي توليد و مصرف به معناي آن است كه سرمايه داري به گونه اي ذاتي و نه لزوما صريح و دائمي، آن بخشي از وسائل توليد را كه ازطبيعت گرفته مي شود، تباه و نابود مي كند. در ضمن اين امر به معناي اين است كه بگوييم سرمايه داري پيش شرط سياست بوم شناسي است:"خود سرمايه داري جهاني است كه شرايط را براي يك جنبش سوسياليستي بوم شناختي فراهم كرده است"

سبزهاي بنيادين مي پذيرند كه جدايي بنيادين از سرمايه داري، شرط ضروري ترميم تماميت محيط زيست است، اما آن را شرط كافي نمي دانند، به ويژه وقتي كه به كشورهاي كمونيستي پيشين اشاره مي كنند كه بدترين ركوردهاي زيست محيطي را در سراسر جهان به دست آوردند. اختلاف سبزها با سوسياليست ها از همين "شرط كافي" نشات مي گيرد. به باور سبزها همه چيز را به سرمايه داري ارجاع دادن و متعاقبا، اين توقع، كه با سرنگوني اين نظام و با روي كار آمدن سيستم سوسياليستي همه چيز "درست" مي شود مردود شمرده مي شود و آن را يك توهم ايدئولوژيك مي دانند. به باور نگارنده پيشروي به سوي سوسياليسم و صد البته استقرار آن، امكان لازم را براي اصلاحات در اختيار مبارزان سبزانديش قرار مي دهد و طبعا اگر از اين امكان بهره نبريم به راهي خواهيم رفت كه از اول نادرست بوده است. سوسياليست ها در پاسخ به سبزها يادآور مي شوند كه اين كشورها، سوسياليست به معناي مورد نظر آن ها نيستند، زيرا آن ها نيز همان نوع تقاضا براي كالاهاي مادي را در رقابت با سرمايه داري، توسعه دادند. بدين معنا،"سرمايه داري در سراسر جهان رواج دارد". سوسياليست ها اظهار مي دارند كه جامعه به راستي سوسياليستي بايد براي نياز توليد كند و نه براي منفعت و مراعات محيط زيست جز جدايي ناپذير سياستگذاري سوسياليستي است، زيرا علايق سنتي و انساندوستانه سوسياليسم خواه و ناخواه مستلزم مراعات كنش متقابل انسان و طبيعت غير انساني مي باشد. متاسفانه طرح "علايق سنتي و انساندوستانه " از سوي سوسياليست ها يك موضوع سياسي را به بحثي شبه متافيزيكي مبدل مي سازد و لاجرم دردي را مداوا نمي كند. سبزها، سوسياليست ها را انسان هايي شريف و با علايق انساندوستانه مي دانند و در اين شكي ندارند اما موضوع بحث چنين چيزهايي نيست. اين قبيل مواضع به مانند اين است كه بخواهيم از آب، كره بگيريم. سبزها مي پرسند اين "مراعات كنش متقابل انسان و طبيعت غير انساني" با توجه به فراگرد توليدي كه از آن صحبت مي كنيد و قرار است هر كس به مقدار نيازش مصرف كند چه معنايي دارد؟ آيا مدعي هستيد كه مي خواهيد نيازها را به واقعي و كاذب تفكيك كنيد؟ و از برآوردن نيازهاي كاذب احتمالي ممانعت به عمل آوريد؟ در اين ميان سبز ها بر مفهوم "نياز" در انديشه سوسياليستي به مثابه نقدي بر صنعت گرايي تاكيد مي كنند. سبزها مي پرسند اين "نياز" تا چه ميزان با ظرفيت هاي زيست محيطي كره زمين منطبق است؟ مفهوم نياز در انديشه سوسياليست چه تفاوت هايي با نياز در نظام سرمايه داري دارد؟ تا به كجا مي توان نياز هاي آدمي را جامه عمل پوشانيد؟ و با چه داده اي و چه ستانده اي؟ و بدين سان سبزها بر اين باورند كه سوسياليست ها ايشان را صرفا به رويارويي با تجلي    سرمايه دارانه صنعتگرايي فرا مي خوانند و نه ماهيت چند بعدي صنعتگرايي. و از همين رو در قبال اين نظريه سوسياليستي، طرح ديگري ارايه مي دهند. واقعيت اين است در حالي كه سرمايه داري مي تواند             محيط زيست گرايي اصلاح طلبانه را در خود جذب كند و برخي آدم ها از همين رهگذر مي توانند ثروتمند شوند، اما برنامه سبزهاي بنيادي براي روابط اجتماعي موجود و نيز عملكردهاي توليدي ويژه سرمايه داري، تهديدي جدي به شمار مي آيد. بدون شك سبزها سرمايه داري را نمي توانند انكار كنند و البته نمي كنند، ولي(از ديدگاه آن ها) دگرگوني روابط توليد بدون دگرگوني خصلت خود توليد، كافي نيست. و اين يكي از   پايه هاي اصلي اختلاف است. برخي از سبزها بر اين باورند كه دگرگوني در روابط توليد در راستاي تكامل و ترقي جامعه محسوب مي شود ولي اين مهم، بدون دگرگوني در خصلت خود توليد، در يك نقطه كه متاسفانه در همين نزديكي هاست متوقف مي شود. به اعتقاد ايشان سوياليست ها در مورد حجم و اجزاي كيك اقتصادي بحثي ندارند، بلكه بيشتر در اين باره بحث مي كنند كه چگونه بايد اين كيك را بريد و تقسيم كرد. اين ايدئولوژي هيج نشانه اي دال بر اين تشخيص از خود نشان نمي دهند كه مسائل ما به كيفيت و كميت خود نيروهاي توليدي ارتباط دارند. به باور نگارنده برون رفت از اين بن بست مستلزم پيوند مواضع اصولي سوسياليسم با درخواست هاي سبزها در زمينه استقرار جامعه ماندگار است. اين مهم ضرورت پيش روي هر دو جناح جنبش است و لازمه آن بررسي نقادانه نظرات پيشين و در صورت نياز تجديدنظر در پاره اي از اصول اساسي است. به عنوان نمونه "مارتين رايل" به جنبش سبزها پيشنهاد مي كند كه با استقراض از    سنت هاي از پيش موجود، برنامه شان را پرمحتواتر سازند. او چنين استدلال مي كند كه «ارزش هاي سبزها، به ويژه پايبندي شان به عدالت و آزادي، تنها نمي تواند از بوم شناسي مايه گرفته باشد، بلكه از سنت طولاني انديشه و مبارزه پيشرو، از ليبراليسم و آزاديخواهي گرفته تا سوسياليسم، سرچشمه گرفته است» اين نظريه تا حدي درست است. توضيح آنكه به اين خاطر معتقدم «تا حدي درست است»، چرا كه سبزها از انديشه پيشينيان يكسره وام نگرفتند. به اين معنا كه ايشان فرض هايي را كه دست كم دو سده با آن ها زندگي كرده ايم را مورد ترديد قرار داده اند و دقيقا "هر آنچه" و "از هر كجا" به دست آورده اند، از خلال همين "ترديد" بيرون آمده است. اگر امروزه در بيان سبزها نكاتي را مي بينيد كه بوي آشنايي دارد اندكي به آن بو توجه كنيد، گرچه از تركيبات گذشته بهره بسيار دارد اما يقينا همان بوي گذشته نيست و اين مهم همان گذر نمودن از كانال ترديد و دستيابي به تركيبي جديد و حتي - در برخي مواضع-  دگرگونه را نشان مي دهد. در اين ميان، اما، متاسفانه با جناح خاصي در درون جنبش سبزها مواجهيم كه براي آنكه حوزه سياسي نو و ترسيم نشده اي را براي خود مدعي شوند، غالبا شتابزده خودشان را از سنت هاي هم اكنون موجود جدا مي سازند. جالب آنجاست كه آن ها نه تنها برحسب مفاهيمي سخن مي گويند كه قرن ها مايه بحث هاي سياسي بوده اند، بلكه اين مفاهيم را به شيوه هاي خاص و غالبا به گونه اي سوسياليستي مطرح مي كنند. "مارتين رايل" درست مي گويد كه هر گونه ادعاي تازگي جنبش سبز اين جنبش را به حاشيه مي راند و آن را از منابع احتمالي پشتيبانش محروم مي سازد و سوسياليست ها نيز كاملا برحق، سبزها را به لاف زني متهم مي كنند. نبايد فراموش كرد كه ماركس در دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844مي نويسد:«آدمي به طبيعت زنده است، يعني طبيعت پيكره اوست. پس چنانچه آدمي بخواهد زنده بماند بايد پيوسته با طبيعت گفتگو كند. اين سخن، كه حيات جسماني و معنوي انسان با طبيعت پيوند دارد، معنايي جز اين نمي دهد كه طبيعت با خود پيوند دارد، چه آدمي پاره اي از طبيعت است.» ماركس در جايي ديگر مي گويد:«از ديدگاه جامعه اي با اقتصاد برتر، مالكيت خصوصي افراد بر كره زمين درست همانقدر نامعقول است كه مالكيت خصوصي انساني به انسان ديگر، حتي كل يك جامعه، يك ملت، يا همه جوامع موجود روي هم رفته نيز مالك كره زمين نيستند. آنان فقط متصرفان و استفاده كنندگان از آن اند و بايد چون پدران مهربان خانواده، زمين را در وضعيتي بهتر به نسل هاي پس از خود بسپارند.» انگلس نيز در سال1876 در مقاله "نقش كار در گذر از ميمون به انسان" مي نويسد:«اما مگذاريد اندرباب پيروزي انسان بر طبيعت زياده از حد خودستايي كنيم. چه در برابر هر يك از پيروزي ها، طبيعت از ما انتقام مي گيرد... مردماني كه در بين النهرين، يونان، آسياي صغير و ديگر جاها جنگل ها را نابود كردند تا زمين كشاورزي به دست آورند هيچ گاه تصور نمي كردند كه با نابودي جنگل ها مراكز تجمع و ذخيره رطوبت را از بين مي برند و شالوده وضعيت نابسامان كنوني را در اين كشورها به وجود مي آورند. هنگامي كه   ايتاليايي هاي آلپ نشين، جنگل هاي كاج دامنه جنوبي را نابود كردند به هيچ رو گمان نمي كردند كه با اين كار ريشه هاي صنعت لبنيات را در مناطق خود از بين مي برند... بدين سان در هر گام به ياد مي آوريم كه ما به هيچ رو مانند فاتح خارجي، كه بر مردمي چيره شده است يا همچون كسي كه از بيرون به طبيعت مي نگرد، فرمانرواي طبيعت نيستيم، بلكه با گوشت و خون و مغز خود متعلق به طبيعت و در ميان آن هستيم و كل سيادت ما بر طبيعت در واقع عبارت از اين واقعيت است كه ما اين امتياز را بر ديگر موجودات داريم كه   مي توانيم قوانين طبيعت را بشناسيم و آن را به كار ببنديم.»

بي ترديد اين نمونه هاي آشكار در سنت سوسياليستي كه بر حفظ و حراست از محيط زيست تاكيد مي نهد مولفه هاي واضح و البته حداقلي را براي نزديكي سبزها با ايشان در اختيار قرار مي دهد. در اينجا آنچه حائز اهميت است بسط و تعميق داده هاي پيشينيان به منظور دستيابي به يك تئوري پيشرو در قالب مبارزات اجتماعي است. و اين مهم به ثمر نخواهد رسيد مگر اينكه با صداقت به آنچه خود داريم و آنچه ديگران دارند بنگريم و درس بياموزيم.

اما يكي از موارد مورد اختلاف كه بحث هاي بسياري را برانگيخته است و البته در چارچوب موضوع سرمايه داري يا صنعت گرايي موضوعيت مي يابد، طرد تحليل طبقاتي جامعه از سوي سبزهاست. سبزها چنين استدلال مي كرند كه تقسيم بندي هاي سنتي طبقاتي ديگر پايان گرفته اند. به باور سوسياليست ها آن ها براي تفكيك جامعه كنوني از سرمايه داري اصيل پيشين، از مفهوم جامعه صنعتي استفاده مي كنند، در حالي كه اين يك اصطلاح خنثي نيست. اين اصطلاح به باور سوسياليست ها از آن رو خنثي نيست كه سرمايه داري را از تيغ انتقاد مصون مي دارد و در نتيجه به بقا و بازتوليد آن كمك مي كند. لازم به يادآوري است كه به اين انتقاد در سطور پيشين پاسخ داده ام. به باور نگارنده، انديشه سبزها محصول انقلاب صنعتي است و اين انقلاب خارج از پارادايم سرمايه داري اساسا قابل بررسي نيست. صنعت وسيله ايي در دست سرمايه دار براي افزايش سود و ارزش افزوده است. انقلاب صنعتي به مثابه فرزند مشروع سرمايه داري آغازي در نبرد طبقاتي دوطبقه استثمار شونده و استثماركننده است. اين پدر و فرزند هر دو عامل استثمارند و نه يكي بدون ديگري. بزرگ جلوه دادن پدر و كوچك شمردن فرزند يك خطاي فاحش استراتژيك است و دقيقا همطراز با خطاي فاحش برخي از سبزها در كوچك شمردن پدر و بزرگ جلوه دادن فرزند است. بيفزاييم كه طرد تحليل طبقاتي شايد در آغازين سال هاي نضج گيري تفكرات سبز و آن هم با توجه به ناپختگي جنبش، محلي از اعراب داشت اما امروزه با توجه به تشديد روزافزون نبرد طبقاتي و درك رابطه معنادار فقر و محيط زيست و همچنين نقش بلاشك طبقه سرمايه دار در تخريب سيستماتيك محيط زيست و مهم تر از آن رويارويي   شگفت آور طبقه استثمارشونده با ايشان و در دفاع از محيط زيست، بيشتر به يك فاحشه گي سياسي شباهت دارد تا يك تئوري علمي و مبتني با واقعيت. سبزها هرچند به جامعه اي دموكراتيك و پلوراليستي اعتقاد دارند اما اين مهم به معناي ناديده انگاشتن نبرد طبقاتي نمي تواند باشد و قاعدتا با تسلط مستقيم و يا غير مستقيم يك طبقه برطبقه اي ديگر نيز كنار نخواهد آمد. نمونه رابطه فقر و محيط زيست مي تواند دريچه اي هر چند فشرده به سوي باورهاي سبزها بگشايد. بسياري از سوسياليست ها بر اين ياورند كه در پشت تقريبا همه مسائل زيست محيطي، از مادي گرفته تا اجتماعي، آن چه وجود دارد، همان فقر است. ايشان معتقدند كه مسئله بنيادي ما بيشتر مسئله توزيع نابرابر زمين(كه كشاورزان بسوز و به كار را توليد مي كند) و فقر ساختاري است(كه به جنگل هاي انبوه و سرسبز به گونه اي دوره اي ولي شديد آسيب مي رساند) و نه اشتياق سيري ناپزير و بي توجه به محيط زيست براي خوردن همبرگر. بنابراين فقر ريشه بيشتر مسائل زيست محيطي است و بازتوزيع گسترده ثروت راه حل آن است. هر حمله اي به فقر در واقع حمله به سرمايه داري و ضربه اي به علت ريشه اي تباهي زيست محيطي به شمار مي آيد. اما در اين ميان پرسش سبزها مي تواند اين باشد كه چرا بازتوزيع ثروت بهبودهايي را بايد در محيط زيست به بار آورد؟ سبزها مي پذيرند كه بازتوزيع اساسي   ثروت، بهداشت، مسكن و خوراك، زندگي ميليون ها انسان را در غرب و نيز جهان سوم و چهارم بهبود خواهد بخشيد و در جنبه هايي از محيط زيست نيز بهبودهاي مهمي را به دنبال خواهد آورد. سبزها به سوسياليست ها مي گويند در اين مسير قطعا متحديني بهتر و كوشاتر از سبزها نخواهند يافت. اما در مورد موضوع اصلي به سختي مي توان دانست كه چگونه بازتوزيع ثروت به تنهايي مي تواند نگراني هاي سبزها را درباره ناماندگاري عملكردهاي صنعتي كنوني برطرف سازد. اين، همان، همه چيز را به سرمايه داري ارجاع دادن و همه چيز را از سيستم پس از سرمايه داري(سوسياليسم) توقع داشتن است. سبزها اين نگرش را تقليل مصائب بشري مي دانند و معتقدند كه راهكارهاي ارايه شده سيماي حداقلي دگرگوني ها را نمود مي دهد. ايشان بر اين باورند كه به خوبي مي توان جهاني را تصور كرد كه در آن، درآمدهاي دروني و فيمابين كشورها كم و بيش يكسان باشند، اما اين نظر نيز مطرح باشد كه هيچ محدوديتي براي رشد صنعتي وجود ندارد. در واقع، اين درست همان جهاني است كه مضامين غالب سوسياليسم از همان آغاز پيدايش اين ايدئولوژي آن را تبليغ مي كردند و به همين دليل است كه سبزها با حمله هاي بدون محتواي بوم شناختي سوسياليست ها به سرمايه داري، با احتياط برخورد مي كنند. سبزها معتقدند كه اگر قرار باشد در نظام مطلوب سوسياليست ها باز هم شاهد توليد گازهاي گلخانه اي به همين ميزان توليد در نظام سرمايه داري باشيم، تفاوت اين دو نظام چيزي بيشتر از دعوا بر سر تقسيم اجزاي كيك اقتصادي نيست. هرچند اين مرافعه سترك به هيچ عنوان كم اهميت نيست اما سبزها بر اين باورند كه دعواي ايشان با سرمايه داري و البته همدلي انتقادي يشان با سوسياليسم از آن فراتر است. توضيح آنكه فرا رفتن از اين سطح از دعوا، نه به معناي پشت گوش انداختن يك موضوع با اهميت، بلكه پاسخ گويي به آن با توجه به ديگر جوانب زيست انساني است. سبزها معتقدند نبرد كار و سرمايه به جاي خود محفوظ، اما چرا اين نبرد را به نبرد همه چيز با سرمايه ارتقا ندهيم؟ و اگر فراروي از سرمايه داري منجر به رهايي كار از چنگ سرمايه خواهد شد چرا نبايد به اميد رهايي همه چيز از چنگ سرمايه و تجليات آن و من جمله محيط زيست همت گماشت؟ آيا در ميان سوسياليست ها كسي هست كه "همه چيز" را كار بداند و مابقي مسائل را "هيچ چيز"؟ اگر در ميان سوسياليست ها، كسي چنين مي انديشد، بي گمان سبزها را در نقطه مقابل خود خواهد يافت. و اين مشكل از سبزها نيست، از سوسياليست هاست. بيفزاييم كه لطفا در ميان اين "همه چيز" كه قرار است با "سرمايه" دست و پنجه نرم كند به دنبال نكات منفي نگرديد، چفت و بست هايش را به خوبي محكم كرده ايم. چرا كه در اين ميان فرصت طلبان را جايي نيست! 

اما جنگ و جدل هاي تئوريك ميان سوسياليست ها و سبزها در پهنه واقعيات اجتماعي- اقتصادي سيمايي دگرگونه يافت. دو رويداد مهم در سال هاي 1980- 90 سبب شد تا اين دو جناح به هم نزديك شوند. اين نزديكي بيشتر از سر ضرورت صورت گرفت و نه الزاما در چارچوب يك استراتژي مدون مبارزاتي و محاق در يك تئوري منسجم در هر دو جناح. و از قضا همين مسئله باعث شد تا نزديكي ها قبل از هر چيز واكنشي  و مهم تر از آن، "ايستا"، در مرحله ائتلاف هاي انتخاباتي متوقف بمانند. بي ترديد نمي توان اين حكم را صد در صد دانست ولي تجربه تا نود درصد را مي تواند تاييد كند. بررسي هاي موشكافانه و تجديدنظرهاي لازم و البته مكفي هر چند صورت گرفت اما در ميان اقليت كوچكي از هر دو جناح انجام پذيرفت و لاجرم دامنه آن نيز محدود و حداقلي بود و ماند. به باور نگارنده مي توان و چه بسا بايد به منظور تعميق مناسبات اين دو جناح عمده چپ نو از همين اقليت ها و حداقل ها آغاز نمود و در يك پروسه كيفي قابل ملاحظه ارتقاي سطح انديشه و عمل را سبب شد. 

رخداد اول مربوط به بحران گريزناپذير زيست محيطي است. بيست سي سال پيش، ادعاهاي جنبش سبزها در محافل سياسي روز مخاطبي جدي نمي يافت. بيشتر انديشمندان، در محافل چپ و راست، مشكلات مطرح شده از سوي طرفداران محيط زيست را ناچيز و پيش بيني هاي آنان را مبالغه آميز ارزيابي مي كردند، در صورتي كه امروزه چنين مواضعي غير قابل دفاع تلقي مي شوند. گرم شدن كره زمين، آشفتگي ترافيك، آلودگي هواي شهرها، نابودي جنگل ها، آلودگي آبها و زباله هاي صنعتي و به ويژه هسته اي عموم سياستمداران را به پذيرش تعهداتي در برابر محيط زيست واداشته است. از اين لحاظ، جدل سياسي كنوني با قابليت تعيين كنندگي رنگ و روي سبز به خود گرفته است. اين موضوع محصول كاركردهاي نظام     سرمايه داري است. نظامي كه براي سودآوري، همه كس و همه چيز را مورد تعرض قرار مي دهد و در اين ميان "محيط زيست" نيز به مثابه يكي از اين "همه چيز" و "انسان" به عنوان يكي از اين "همه كس" مورد تعرض مداوم قرار گرفته است. اما اين رويداد با روخداد ديگري مواجه شد. در ميانه سال هاي 1980، جنبش سبز با نوگرايي شگرفي روبه رو گرديد. پذيرش گفتمان "توسعه پايدار" كه در سال 1987 در اثر گزارش برونتلند مورد توجه همگان قرار گرفت، به مخالفت سازش ناپذير سبزها با رشد اقتصادي پايان داد.

"توسعه پايدار" به جاي توجه به كميت رشد بر كيفيت، تاثيرات زيست محيطي و سهم آن در بالا بردن كيفيت زندگي تاكيد دارد. اين امر بخشي از جنبش سبزها را قادر ساخت تا اين امكان را بپذيرند كه روي هم رفته      مي توان رشد اقتصادي را با سياست هاي زيست محيطي سازگار كرد. پيش از آن، سبزها مخالفت با اين ادعا را كه مي توان با به كار بردن فناوري هاي تازه، توليد صنعتي را بيشتر به سوي توسعه پايدار سوق داد، وفاي به عهد مي دانستند؛ در حالي كه اكنون بر اين باورند كه نوآوري در زمينه فناوري براي پيشرفت جامعه حياتي است. بي ترديد گفتمان توسعه پايدار توانسته است طرفداران محيط زيست را از انزواي سياسي بيرون آورد و اين امكان را به وجود بياورد كه دشمنان پيشين بر سر "گفتمان ائتلاف" گرد آيند. البته بايد متذكر شد كه اين به مفهوم يكپارچگي در مواضع نيست.

به غير از موارد ذكر شده يكي از مهمترين عواملي كه مي تواند سوسياليست ها و سبزها را گرد هم آورده و ايشان را به سمت همگرايي بيشتر سوق دهد اتحاد نظر آنها بر سر پاره اي از اصول است. براي مثال، هر دو بر اين باورند كه مداخله دولت در امور اقتصادي- اجتماعي ضروري است. دولت مي بايست با حضور كيفي در عرصه هاي اقتصادي به مثابه برنامه ريز كلان و نه كارگزار اقتصادي تعادل قوا را فراهم آورد. دولت در اينجا با تاكيد بر مشروعيت مردمي و اصول دموكراتيك مصداق مي يابد.

اين مبارزه بي گمان آغاز راه است و نه ختم آن. اين نگره مشترك، سوسياليست ها و سبزها را به همگرايي بيشتر و پردامنه تر سوق مي دهد. البته با اصلاحاتي قابل توجه. هواداران جنبش سبزها در روزهاي نخستين فعاليت خود علاقه ناچيزي به مسائل دولت نشان مي دادند، زيرا به باور اينان، دگرگوني هاي واقعي اجتماعي در سطوح فردي و گروهاي غير دولتي انجام مي شود. اما سبزها پس از چندي در بي علاقگي خود به دولت تجديدنظر كردند. ايشان به اين مهم پي بردند كه دولت يكي ابزارهاي مناسب براي پيش روي به سوي بهبود است. لذا مي بايست بهاي لازم و مكفي را براي آن قائل شد، در غير اين صورت يك امكان كيفي و تعيين كننده را به حريف واگذار كرده ايم. سوسياليست ها نيز مي بايست پيش از اين در مواضعشان نسبت به اداره امور تجديد نظر مي كردند. البته در اينجا اين تجديد نظر براي ايشان در جهت مخالف سبزها، يعني كاهش علاقه بيش از حدشان نسبت به نقش دولت مد نظر است. به باور سوسياليست هاي قديمي، دولت وسيله اي است كه از طريق آن مي توان به اهداف سياسي و اقتصادي دست يافت؛ اين دستگاه كه از رأي همگاني انتخاب و به وسيله تكنوكرات ها اداره مي شود، بهتر از هر كس بر اداره امور جامعه واقف است. اما تشخيص       واقعيت هاي تلخ، از جمله اينكه دولت ممكن است، همانند اقتصاد بازار آزاد، در اهدافش با شكست روبه رو شود، نيروهاي سوسياليست را واداشت كه بر نقش مطلق دولت در تصميم گيري ها تجديد نظر كنند. در نتيجه در محافل سوسياليستي بر اصلاحات دموكراتيك خارج از كادر دولت تاكيد ويژه اي مي شود. اين امر به اينجا رسيده است كه از دولت تقاضاي معجزه نمي توان داشت. چرا كه نبايد فراموش كرد اين دولت در دل ساختار سرمايه داري مي زييد و اين مهم عامل مهمي براي در تنگنا قرار گرفتن است.   

بيفزاييم كه در مورد حضور كيفي دولت در عرصه هاي اقتصادي به مثابه برنامه ريز، در حال حاضر    دولت هاي سرمايه دار همين كار را انجام مي دهند اما در جهت برهم زنندگي تعادل قوا و حفظ وضع موجود. به باور نگارنده جنبش چپ نو مي بايست فشار را به نظام موجود و حافظ آن يعني دولت سرمايه دار آنچنان بيفزايد تا تحمل اين فشار، هزينه گزافي را به دنبال داشته باشد. طبعا متعاقب اين هزينه گزاف، سرمايه داري دو راه بيشتر ندارد:1- عقب نشيني 2- پيش روي . در مورد گزينه اول، هر عقب نشيني به خودي خود يك پيروزي تاكتيكي محسوب مي شود. آنچه حائز اهميت است ارتقاي اين پيروزي هاست. به موجب به دست آوردن يك پيروزي مي بايست گام بعدي را سنجيده تر و استوارتر برداشت. هر پيروزي تاكتيكي جنبش را يك گام كيفي به سوي پيروزي استراتژيك سوق مي دهد. رها كردن مبارزه به محض به دست آوردن يك پيروزي تاكتيكي چون سمي كشنده جنبش را از رمق استراتژيك خواهد انداخت  و جز سكون و سكوت ارمغاني نخواهد داشت. در اين ميان مي بايست به ضد حمله هاي سرمايه داري توجه كافي (و البته نه با رويكردي تماما پارانوييدي) داشته باشيم. تجربه نشان داده است كه سرمايه داري نظامي است با انعطاف پذيري هاي حداقلي و از اين منظر مي تواند يك گام به عقب و دو گام به پيش بردارد، لذا مي بايست به اين ترفند سرمايه دارانه بهاي لازم را مبذول داشته و در مواجهه با آن آمادگي هاي لازم را كسب نمود تا مبادا آنچه كسب نموده ايم را در يك پاتك قدرتمند و هوشمندانه از دست بدهيم. و اما در مورد گزينه دوم؛ پيش روي سرمايه داري به دو صورت شكل مي پذيرد. اولي را در بالا در كادر "يك گام به عقب دو گام به پيش" مختصرا بيان داشتيم. اين مهم را "عقب نشيني پيشروانه" مي دانم. شكل دوم اين پيش روي سركوب است؛ سركوب عريان، نيمه عريان و غيرعريان (پنهان). پرداختن به اين موضوع درمجال اين مختصر نمي گنجد و فقط محض شفافيت به ماهيت يكسان "پاسيفيسم" آن ها اشاره مي كنيم. پليس، رسانه هاي سرمايه داري و موج آفريني هاي كاذب بخش ناچيزي از ابزارهاي پديدآيي اين پاسيفيسم هستند. از اين رو توجه به سركوب و ماهيت آن گام كيفي مؤثري براي مبارزه با سرمايه داري است.

اجازه دهيد در ادامه اندكي در باره نوع موضع سبزها در قبال دولت تامل كنيم. در گذشته – به غير از      سال هاي آغازين نضج تئوريك جنبش- سبزها بر ضرورت دخالت گري دولت تاكيد داشتند اما نه به مثابه سوسياليست ها. اساسا پديدآيي احزاب سبز به مثابه كانون هاي طالب قدرت سياسي از همين "تاكيد" نشأت مي گيرد. بنابراين، درواقع بحث بر سر دخالت دولت نبود بلكه بر سر ميزان اين دخالت گري بود. آيا دولت مي بايست به مصداق كارگزار در تمام امور اقتصادي حضوري حداكثري داشته باشد؟ پاسخ سبزها قطعا منفي است. در ميان سوسياليست ها پاسخ به اين سوال بسته به تصويري كه از جامعه سوسياليستي ارايه مي دهند متفاوت است. بنابراين بحث بر سر برنامه ريزي نيست بلكه بر سر برنامه متمركز و غير متمركز و يا به عبارتي برنامه حداكثري و حداقلي است. سبزها مي گويند اگر مي توان (كه به باور سبزها مي توان) بسياري از مسايل را به گونه اي محلي حل و فصل كرد چرا چنين امكاني در اختيار جوامع محلي قرار نگيرد؟ چرا بايد به بوروكراسي اجازه داد تا چون اختاپوس بر همه جا مستولي شده و خون اندام جامعه را بمكد؟ سبزها اين پرسش ها را در زمينه توليدي نيز مطرح مي كنند. و مي گويند اگر توليداتي را مي توان به گونه اي محلي به انجام رساند پس چه احتياجي به تصميم گيري در مركز است؟ لازم به ذكر است اين تصميم گيري با      تصميم گيري هاي كلان اقتصادي كه جهت گيري اقتصادي دولت- ملت را نمود مي دهد متفاوت است. يكسان دانستن اين دو از آشفتگي ذهني مواضع ارتدوكس بر مي آيد. سبزها مي پذيرند كه اهدافشان به برنامه ريزي نياز دارد اما نه برنامه ريزي اختاپوس گونه. به بيان ديگر در انديشه سبزها دولت به عنوان نماد اراده جمعي في المثل در زمينه محيط زيست بايد در تحميل يك رشته اقدامات زيست محيطي و خودداري از مصرف منابع، نقش قانونگذارانه و تحميلي فعالي را ايفا كند. به عنوان مثال وقتي مصوبه اي وجود دارد كه كارخانه ها را ملزم به كاهش توليد گازهاي گلخانه اي مي كند قانونگذاري صورت گرفته است و وقتي دولت از طريق ارگان هاي ذي ربط  از چگونگي اجرا و سرانجام مصوبه خود بازديد به عمل مي آورد نقش تحميلي خود را ايفا نموده است. آيا اين مورد مشخص نيازمند برنامه ريزي متمركز است؟ بله! تاكيد مي كنيم سبزها معتقدند اگر مي توان كاري را به گونه اي محلي سامان داد نيازي به تمركز در اين مورد مشخص نيست ولي اگر اين مهم امكان پذير نباشد از تمركز روي گردان نيستند. خلاصه اينكه سبزها نه به مثابه ليبرال ها تمركز ستيز و نه چون سوسياليست ها تمركز گرا هستند. نه به لعن تمركز مي پردازند و نه به تقديس آن. و در مقابل به طرح تئوري جديدي در مورد ساختار دولت مي پردازند كه در آن اولويت، با امكان چگونگي انجام هر كاري است و نه داده هاي ايدئولوژيك. به همين دليل برنامه هاي مدون سبزها عمدتا از پيچيدگي ساختاري برخوردارند.

تا به اينجا البته كليات اين موضوع را ذكر نموديم، لاجرم مي بايست به مصاديق دخالت گري دولت نيز اشاره نمود. در اين ميان سه زمينه زيرين به مثابه مصاديق اين مهم اهميت ويژه اي دارند.

يكم، سياست هاي مالياتي: سبزها سال ها از برقراري ماليات هاي زيست محيطي جانبداري كرده اند. به باور آنان، انگيزه هاي مالي مي تواند به عنوان كاراترين و مؤثرترين راه براي تشويق افراد و شركت ها در اجراي مقررات و موازين زيست محيطي به كار رود. در اين مورد مي توان به ماليات بر مصرف انرژي،      جريمه هاي مربوط به آلودگي، و تعرفه هاي رفت و آمد در جاده ها و بزرگراه ها اشاره كرد كه انتظار      مي رود سبب كاهش خسارت هاي زيست محيطي گردد و، در عين حال، به افزايش در آمد ياري رساند. اما آنچه در مورد ماليات ها حائز اهميت است، تفكر سوسياليستي است. چرا كه ايشان از يك سو خواستار دريافت خدمات اجتماعي بيشتر و بهترند و از سوي ديگر از افزايش ماليات هاي مستقيم ناخرسندند. سبزها معتقدند در ميان اين تمايل دوگانه كه گاها به تعارض نيز كشيده مي شود ماليات هاي زيست محيطي جذابيت و كارايي بيشتري دارند. به راستي از آنجا كه ماليات هاي مزبور متجاوزان به محيط زيست را تنبيه مي كند، براي    سوسياليست ها قابل توجيه تر از ماليات هاي سنتي هستند. همچنين اگر درآمدهاي ماالياتي از منابع زيست محيطي سبب كاهش ماليات در بخش هاي ديگر، به طور مثال ماليات بر دستمزد، گردد، اين رويداد مي تواند حتي به افزايش اشتغال ياري رساند. شگفت آور نيست كه برنامه هاي جنبش سبزها و سوسياليست ها در اين زمينه همگرايي در خور توجهي نشان مي دهند. اين همگرايي را بيشتر از هر جاي ديگري مي توان در ماليات بر درآمد(و نه الزاما دستمزد) مشاهده كرد. هر دو گروه بر اين باورند كه درآمد مفهومي گسترده است كه دستمزد بخش كوچكي از آن را شامل مي شود. بخش حجيم اين مفهوم دربردارنده سود(= ارزش اضافي) است. لذا معطوف به سرمايه دار است. نقش دولت به عنوان ماليات گيرنده در اينجا قابل رويت است. همچنين اين گيرندگي با پيش قدم قانونگذاري و "هزينه كرد مجدد" توأم و قابل رويت تر مي شود. پرسش اصلي در اينجا اين است كه آيا مي توان در قالب دولت سرمايه دار اينچنين بر عليه منطق سرمايه داري عمل كرد؟ پاسخ يك نه قاطع است. اما اين قاطعيت زماني موضوعيت مي يابد كه بخواهيم در دل اين نظام تا به آخر بمانيم.

"تا به آخر ماندن" يعني پاتك سرمايه داري را به جان خريدن و نوش جان كردن! تجربه دولت هاي رفاه و پاتك تاچريسم/ ريگانيسم گوياي اين مدعاست. حضور در دولت سرمايه دار نه به منزله تماميت همه چيز بلكه به مثابه فتح حداقلي يك سنگر عمل مي كند. درك چپ نو از سياست ورزي مواجهه همه چيز با سرمايه داري است، لذا فتح سنگر به سنگر ضرورت مي يابد. اين سنگرها همه به يك اندازه نيستند و همه به يك ميزان ارزش ندارند اما براي رسيدن به مقر فرماندهي دشمن چاره اي مگر برچيدن چتر حفاظتي پيراموني و يا حداقل ايجاد يك منفذ قابل توجه و با دامنه قابل رويت وجود ندارد. فراموش نكنيم كه جنبش چپ در تماميتش سالهاست كه از پوشش هوايي بي بهره مانده است. پس پياده نظام را بايد هر چه زودتر و هر چه بيشتر بسيج نمود. هر ضربه اي به سرمايه داري، هرچند حداقلي، ضربه اي به تماميت آن است.

دوم، سياست هاي صنعتي: شواهد عملي در نوآوري هاي زيست محيطي در صنعت، حكايت از اين دارند كه بر سر راه مطرح شدن فناوري تازه و نظام هاي توليدي "پاك" موانع زيادي وجود دارد. از آن جمله مي توان به نداشتن اطلاعات، كمبود توانايي هاي مديريتي، در دسترس نبودن سرمايه هاي مالي و وجود فرهنگ فرار از ريسك نام برد. شركت ها در دام فناوري هاي موجود گرفتار شده اند زيرا با آنها آشنا هستند و با فرآيند نظام توليدي حاضر خو گرفته اند. صلاحيت فناوري تازه بايد پيش از به كار بردن ثابت شود؛ اما بدون به كار بردن نيز نمي توان از كم و كيف آن آگاه شد. در انديشه سبزها نقش دولت در اين مورد مهم ارزيابي مي شود. چرا كه با امكانات در اختيار خود، توانايي فراروي از وضعيت موجود را دارا مي باشد. اين مهم با رويكردي اصلاحي پتانسيل ماهيت انقلابي تغيير را ترسيم نموده و گام كيفي ضروري به منظور پيش روي جنبش را نمايان مي سازد. اين امكانات را مي توان در قالب قانونگذاري(با تاكيد بر حضور بي بديل طرفداران جنبش در نهادهاي ذيربط) از بودجه هاي دولتي و مكفي تحقيقاتي، الزام قانوني صنايع در لحاظ نمودن بودجه هاي تحقيقاتي در هزينه هاي سالانه، الزام قانوني صنايع در بكارگيري فناوري نوين و... آغاز نمود.

سوم، مديريت بين المللي زيست محيطي: سبزها مدت هاست كه به ساختار نظام اقتصاد بين المللي              دل مشغولند. به باور آنان، آزاد سازي تجارت و مبادلات مالي عامل مستقيم ويراني محيط زيست به شمار   مي آيد. كشورهاي در حال رشد مجبورند براي صادرات كالاها و خدمات خود، بر اساس شرايطي كه هر روز    سخت تر مي شود، رقابت كنند. در اين ميان پشتيباني از محيط زيست و خدمات اجتماعي از سوي قوانين تجارت آزاد و در اثر نياز اجباري به جذب سرمايه هاي خارجي، ناديده گرفته مي شود. به همين دليل   سياست گذاري دولت ها مي باست معطوف به ممانعت از فرآيندهاي تخريبي كنوني و يا حداقل كاهش بار تخريب باشد. در اينجا نيز باز با مسأله دولت و توانايي آن براي برخورد با سيستم مسلط مواجه مي شويم. دولتي كه خود جزئي از همين سيستم مسلط است!

اما به غير از موضوع دولت كه با توجه به تجديدنظرهاي به عمل آمده و به عمل خواهد آمده! همگرايي اين دو جنبش را سبب شده است قضاياي ديگري نيز قابل ذكر است. به عنوان مثال يكي از ادعاهاي بزرگ سبزها اين است كه جامعه مصرفي براي ما زيان آور است. ماده گرايي رقابتي كه ويژگي زندگي مدرن است انسان را خوشحال تر نمي سازد. زندگي يكنواخت و كسل كننده اي كه بر پايه «كار و مصرف» بنا گذارده شده است و انسان ها را ناچار مي سازد ساعت هاي طولاني كار كنند تا بتوانند از روي چشم و هم چشمي به نيازهاي عمدتا كاذب خود پاسخ گويند، حاصلي جز پديدآيي اختلالات رواني، آسيب هاي اجتماعي و... در بر ندارد. اين الگو به بي اصالتي فرهنگي منجر مي شود؛ زيرا مصرف و فعاليت هاي پرهزينه جايگزين روابط انساني و   خوشي هاي رضايت بخش ساده مي گردد. افزون بر اين، سبب افزايش نابرابري است، زيرا تهيدستان را ناديده مي گيرد، نارضايتي را تشديد مي كند، جامعه را به ناآرامي مي كشاند و سرانجام، افزايش جنايات را در پي دارد. بدين سان آمارهاي مربوط به افزايش توليد ناخالص ملي گمراه كننده اند، زيرا هزينه رشد را به روشني به مردم نشان نمي دهند. به باور سبزها درآمد بالاتر لزوما به خوشبختي نمي انجامد. آنها معتقدند كه خوب زيستن به مفهوم مصرف بيشتر نيست و كيفيت زندگي انسان ها تابع كالاهاي اجتماعي كه مصرف     مي كنند نيز هست. هواي تميز، خيابان هاي خلوت، فضاي سبز، ساحل ها و زمين هاي كشاورزي غيرآلوده و آينده اي مطمئن براي فرزندانمان از جمله كالاهايي هستند كه كيفيت زندگي را افزايش مي دهند اما به طور فردي قابل خريد نيستند. اين خدمات و كالاها انسان را از نظر درآمد، ثروتمند نمي سازند اما كيفيت زندگي را افزايش مي دهند.

امروزه گفتمان "كيفيت زندگي" به عنصر اصلي گفتمان "توسعه پايدار" تبديل شده است. اين گفتمان تلاش دارد انتقاد ديرينه جنبش سبز درباره مصرف را به گونه اي سياسي تر و پذيرفتني تر باز تعبير كند. اما نكته جالب اينجاست كه در اين تلاش، خود را در سرزمين سوسياليست ها مي يابد. نظريه كالاي اجتماعي و سهم آن در شكل گيري كيفيت زندگي، در زمينه هاي بسيار گسترده تري از محيط زيست به كار مي رود. كليه خدمات همگاني(كه به طور مجاني در دسترس همگان قرار مي گيرند) گونه اي از خدمات اجتماعي اند. بهداشت و درمان همگاني، آموزش همگاني،خدمات اجتماعي،خدمات پليس و دولت هاي محلي، مانند  پاكيزگي شهر،جمع آوري زباله هاي شهري،عدم آلودگي صوتي و... به بهزيستي مردم ياري مي رسانند اما، به طور دسته جمعي، نه فردي،خريداري مي شوند. كيفيت زندگي از نظر سوسياليست ها كه مدافع خدمات اجتماعي اند و تلاش دارند آن را گسترش دهند، اصطلاح سودمندي است، زيرا آنان را در گفتار مربوط به ميزان ماليات ها ياري مي كند. روشن است كه بهبود خدمات اجتماعي نياز به افزايش ماليات ها دارد و گفتمان كيفيت زندگي راه تازه اي را در برابر پيشبرد سياست هايشان مي گشايد. ماليات هاي بالاتر، آن طور كه گروه ها و احزاب دست راستي تبليغ مي كنند، موجب بدبختي نيست بلكه زندگي بهتري را براي همگان فراهم مي سازد. اين ماليات ها با تاكيد بر اخذ مبتني بر سطح درآمد تصاعدي چون كابوسي شوم سرمايه داران را در بر گرفته است. امروزه نيروهاي چپ نياز به گفتن و چه بسا تحميل(از طريق قانونگذاري و حتي استفاده از پتانسيل هاي اعتراضي جامعه مدني) اين نكته دارند كه سهم خدمات اجتماعي مرتب و منظم در ارتقاي سطح زندگي همگاني به مراتب بيشتر از سهم مصارف فردي است. براي استفاده از كالاهاي مشترك اجتماعي راه پرداخت ماليات كاراتر و مطمئن تر است. بنابراين، ماليات، كالاي مفيدي است و نه، آن طور كه تبليغ        مي كنند، شري الزامي.

بنابراين مفهوم كالاهاي اجتماعي مي تواند به چپ ها ياري كند تا نه تنها به دفاع از خدمات اجتماعي ادامه دهند، بلكه از انديشه گسترده تري از جامعه دلپذير نيز دفاع كنند. بسياري از كالاهاي اجتماعي به صورت فردي استفاده مي شوند و به طور مستقيم در بهزيستي شخصي دخيل اند. اما بسياري اين چنين نيستند. سهم آنها بيشتر جنبه دسته جمعي و يا اجتماعي دارد. اين مهم در مورد بسياري از كالاهاي زيست محيطي صادق است.

از نظر سوسياليست ها، انديشه كالاهاي اجتماعي كه داراي ارزش جمعي و نه فردي اند، از اهميت ويژه اي برخوردار است. اين انديشه بر اين نكته انگشت مي گذارد كه در جامعه مورد نظر آنان رفاه و آسايش، به طور ساده، از جمع جبري رفاه افراد به دست نمي آيد. بنابراين، اين جامعه، پشتيباني از بسياري از كالاهاي اجتماعي را در دستور كار قرار مي دهد كه حاصل آن، جامعه اي خوشبخت تر و نه لزوما افرادي ثروتمندتر است. اين مبحث حتي در ابعادي گسترده تر شامل كالاهاي معنوي، كه سوسياليست ها در تلاشند از آنها دفاع كنند، نيز مي شود. براي اكثريت مردم، كاهش فقر، ريشه كن كردن بي خانماني، مبارزه با تبعيض قومي و نژادي، مبارزه با فحشا و رفتار شايسته با پناهندگان را نمي توان رفاه فردي ناميد. اينها جنبه هايي از جامعه پيشرفته ترند و پرداختن به آنها هم براي سوسياليست ها و براي سبزها از اهميت ويژه اي برخوردار است.

اما يكي ديگر از موارد همگرايي سوسياليست ها و سبزها دفاع از تهيدستان در قبال تهاجمات نظام       سرمايه داري است. در اين ميان سبزها با به رسميت شناختن رابطه فقر و مسائل زيست محيطي در جهان صنعتي، گام مهمي به سوي همگرايي بيشتر با سوسياليست ها برداشتند. تقريبا تمام مشكلات زيست محيطي بر تهيدستان بيشتر از ثروتمندان اثر مي گذارد. اين را مي توان از محل استقرار كارخانه ها تا جاهايي كه زندگي در اثر ترافيك سنگين فلج مي شود، مشاهده نمود. سبزها پذيرفته اند كه هر چند مشكلات زيست محيطي گريبانگير همه افراد جامعه مي شود اما ثروتمندان معمولا راه هاي گريز را به گونه اي كه تهيدستان توان انجامش را ندارند، مي يابند(به طور مثال، تهيه مسكن در مكان هايي كه آلودگي كمتر است). بسياري از معضلات اجتماعي با مشكلات ناشي از محيط زيست گره خورده اند: خانه هاي مرطوب و سرد محصول ناكارايي در مصرف انرژي است؛ گسترش وسايل نقليه همگاني و جلوگيري از رفت و آمد اتومبيل هاي شخصي به سود تهيدستان است. از سوي ديگر دفاع از تهيدستان به معناي "فقير نوازي" نيست. هر دو جناج بر ارتقاي سطح زندگي انسان تاكيدي واضح دارند. توجه به اين مهم ضروري است كه ارتقاي سطح زندگي به معناي ناشيانه ارتقاي يك وعده غذا به دو وعده غذا در روز نيست بلكه سيمايي به غايت عميق تر را لحاظ   مي كند. اين نگره بر اين باور اومانيستي پاي مي فشارد كه فقر شايسته انسانيت انسان نيست. انسان را        مي بايست از گرداب فقر رهانيد و نه اينكه ايشان را به علاوه اندكي غذا، لباس هاي كهنه و چند سكه          بي ارزش در همان وضعيت اسفناك تثبيت كرد. فراروي از فقر، لب لباب گفتمان "كيفيت زندگي" است.   

*     *     *

بي ترديد آنچه آمد شمايي كلي و البته به اختصار از تفاوت ها، تجديدنظرها،همگرايي و احتمال همگرايي هاي بيشتر ميان دو جناح عمده چپ نو در سطح بين المللي است. اين موارد را مي توان در چارچوب ايران نيز (البته در حجمي كوچك تر، بلاخص از منظر سبزها، و با توجه به نوپايي و فقدان انسجام تئوريك و پراتيك سياسي) مورد تامل و واكاوي قرار داد.

در پايان راقم اين سطور بر اين ادعا نيست كه مقاله حاضر پاسخ گوي تمام پرسش هاي مطروحه است از اين رو قطعاعاري از نقصان و كمبود نمي باشد. اين مختصر كوششي بود در حد بضاعت ناچيز نگارنده در راستاي گشودن باب تفكر و نقد! اميد است كه به ثمر آيد. لذا از انديشمندان بزرگوار صميمانه استدعا دارد با رويكردي نقادانه به مطالب مطروحه نگريسته و اين حقير را از آموزه هاي نغز و با ارزش خود بي بصيب نگذارند.

حُسن شان هميشه در فزون باد!‍   

  منابع: 

  • دابسون، اندرو، فلسفه و انديشه سياسي سبزها، ترجمه محسن ثلاثي، تهران، نشر آگه، 1377 
  • اي لوري، ديويد، كمپ، ديويد و...، شهروندي سبز، ترجمه محمود روغني، نشر اختران، 1386

 

   * در نگارش بخش اول اين نوشتار از دو مقاله ارزشمند كه يكي از دوستان بزرگوارم در اختيارم قرار داده بود بهره بسيار بردم. متاسفانه اسامي آنها را فراموش كرده ام، متن اصلي نيز در اختيارم نيست و دوست عزيزم هم در خدمت مقدس! سربازي به سر مي برد و به او دسترسي ندارم و فقط اگر اشتباه نكنم ترجمه مقالات را آقاي محسن صابري انجام داده بودند. بدين سان از ايشان و نويسندگان متن اصلي به خاطر عدم درج اسامي مقالات در بخش منابع صميمانه پوزش مي طلبم

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب امیر خوش سرور  در سایت پژواک ایران 

*دل نوشته های یک کارگر پس از جلسه تعدیل نیرو  [2011 Feb] 
*خبر فرخنده!  [2010 Nov] 
*ابتذال نامه  [2010 Oct] 
*با چشمی گریان؛ تقدیم به مادر کوشالی  [2010 Oct] 
*این شعر من نیست  [2010 Sep] 
*مرگ  [2010 Sep] 
*موکل ما بی گناه است  [2010 Sep] 
*شاخص های استراتژیک جنبش سبزها   [2010 May] 
* باور من بر اين است...!  [2009 Oct] 
*در باب چرايي قياس "مير حسين موسوي" با "مسعود رجوي"!  [2009 Sep] 
*به یاد آنکه «بهرنگ» بود (۱)  [2009 Sep] 
* پيرمرد طاقت بيار!  [2009 Aug] 
*۲۴ ساعت از زندگي من  [2009 Jul] 
*يك شعار و يك سوال  [2009 Jun] 
*"روايتي از يك قرائت" تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش سوم)  [2009 May] 
*"روايتي از يك قرائت"؛ تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش دوم)  [2009 Apr] 
*"روايتي از يك قرائت" تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش اول)  [2009 Mar] 
*"خطابۀ استراتژيك" نكاتي پيرامون بيانات رهبر معظم!  [2009 Mar] 
*8 مارس؛ پاسداشت انسانيت  روز جهاني زن گرامي باد [2009 Mar] 
*مسيح علي نژاد،بوي دهان ها و توقعات بعيد!  [2009 Feb] 
*اسطوره هاي مقاومت را دريابيم!   [2009 Jan] 
*جنايت غزه و يك تجربه ايراني!   [2009 Jan] 
*و باز هم تأديب زنان!   [2008 Dec] 
*ما "بينوا بندكگي سر به راه" نيستيم!   [2008 Nov] 
*جنبش سبزها و چپ نو  [2008 Nov] 
*نكاتي پيرامون فقر و محيط زيست  [2008 Jun] 
*سنتوري و فرماليسم اصلاحي   [2008 May] 
*محیط زیست ، فقر جهانی و توسعه پایدار   [2008 Apr] 
*ضرورت شكل گيري و شكل دهي به جنبش فراگير اجتماعي- سياسي جنبش سبزها؛ آغاز يك راه  [2008 Mar]