PEZHVAKEIRAN.COM باور من بر اين است...!
 

باور من بر اين است...!
امیر خوش سرور

ارنستو چه گوارا در مقاله مفصل "سوسياليسم و انسان در كوبا" مي نويسد: "خطر آن است كه درختان مانع از آن شوند كه ما جنگل را ببينيم." اما نکته ظریفی که متناسب با سير وقايع و تحولات جاری مشخصا در رابطه با ایران قابل رویت است، اذعان به این واقعیت دارد که به غير از خطري كه چه گوارا مطرح نموده خطر ديگري نيز در كمين است؛ "خطر آن است كه جنگل مانع از آن شود كه ما درختان را ببينيم."

 اگر جمله چه گوارا معطوف به "كليّات" عرصه مبارزاتي است، جمله ايي كه نگارنده با تأسي به آموزه هاي تئوريك و مهمتر از آن پراتيك چه گوارا مطرح نموده است، معطوف به "جزئيات" است. به باور نگارنده تاكيد بر جزئياتِ مستتر در امر كلي مي توانست "چه" را از جهنم بوليوي نجات دهد همانطور كه او را از برزخ كنگو نجات داد اما...

 پس از كودتاي انتخاباتي در 22 خرداد 88 كه مي توان آن را با رويكردي طنزگونه، "انتصاب در انتصابات" ناميد و بدین سان خط بطلان بر ادعای اصلاح پذیری حاکمیت کشیده شد وقايعي در ايران به وقوع پيوست كه خيل عظيمي را "جوزده"، بسياري را "شوكه"، تعدادي را به "توبه"، اندكي را "وسوسه" و بخش قليلي را نيز به "تفكر" واداشته است. بي ترديد افرادي كه تحليل هاي سياسي متفاوت را مرور مي كنند با هر پنج تيپ فوق الذكر مواجه شده اند. بيفزاييم كه با توجه به سير شتابان وقايع اخير، تحليلگراني را نيز مي توان مشاهده نمود كه در ميان دو يا سه تيپ، سرگردان شده و حيران مانده اند، لذا تحليل هاي ايشان از "اختلال شخصيت" در رنج و محنت به سر مي برد!

 آنچه در ذيل به اجمال تقديم مي شود حاصل ارزيابي هاي ميداني و تأملات تئوريك نگارنده در رابطه با وقايع چهار ماه گذشته است. بديهي است كه نوشتار حاضر مدعي پرداختن به تمامي وجوه پديد مذكور نيست و منطقي است كه نمي تواند هم باشد. در ذیل صرفا به 6 فاکتور کلیدی در رابطه با وقایع اخیر اشاره شده است. فاکتورها ی ذیل قابلیت انفکاک از یکدیگر را دارند (به مثابه جزء قابل تحلیل) اما در کنش مبارزاتی تاثیر پذیری و تاثیر گذاری هر یک بر دیگری و همچنین ارتباط ارگانیک آنها با یکدیگر انکار ناپذیر است.

 از سوي ديگر نکته حائز اهمیتی که می بایست به مثابه مکملِ این نوشتار مد نظر قرار گیرد اعتقاد بنیادین نگارنده مبنی بر موضعِ "تحلیلگر" و "منتقد" است. از چه موضع ای پدیده قابل مشاهده را تحلیل می کنیم و از چه موضع ای تحلیل، مورد انتقاد قرار می گیرد؟ راقم اين سطور، اساسا اعتقادي به تحليلِ بي طرفانه ندارد. هيچ تحليلگري و متعاقبا هیچ منتقدی با "انصاف" نيست چرا كه با عينك خاص خود به پديده قابل مشاهده مي نگرد. "معرفت پيشيني" در تبيين رويدادها و متعاقباً، ارايه "معرفت پسيني" نقش "تعيين كننده"ای را در "برداشت" و  متعاقبا"تحليل" ايفا مي كند. لذا به سطور زيرين مي بايست از اين منظر نگريسته شود؛

 باور من بر اين است، تا باور شما چه باشد!

  

 ******************** 

 1."جنبش" يا ”قيام"؟! 

 در تحلیل وقايع اخير نگارنده بر خلاف رويه معمول، با "اكراه" آن را "جنبش" مي داند. بر اين پايه اساساً بحث، اين نيست كه آنچه در معرض ديد قرار گرفته، "سبز" است يا "رنگين كمان"؟ آيا "سرخ" مي شود يا "سبز" مي ماند؟ آيا به "صورتي" ميل مي كند يا به "نارنجي"؟!

 بازي كسل كننده "رنگ" ها صرفاً خوشايند آن دسته از تحليلگراني است كه چاره اي جز دخيل بستن به ظواهر امر ندارند!

 بحث اصلي بر اين پايه استوار است كه "ماهيت" پديده چيست. "رنگ" عارض بر "ماهيت" است. بديهي است وقتي از "ماهيت" سخن مي گوييم به اين معنا است كه "وجود" پديده را پذيرفته ايم. اين كه فلان شيء در گوشه اطاق هست يا نيست، يك بحث است و اينكه شيء مزبور چه چيزي هست و چه چيزي نيست، بحث ديگري است.

 اگر در استفاده از مفاهيم سياسي و به منظور تبيين پديده هاي اجتماعي- سياسي دقت بيشتري به خرج دهيم و متناسب با واقعيات موجود به ارزيابي بپردازيم، واقعيت وقايع اخير گوياي خصلتِ قيام گونه آن است.

 "جنبش" به پديده اي اطلاق مي شود كه از منظر "كمي"، بُرد زماني قابل ملاحظه اي را به خود اختصاص مي دهد. به بيان ديگر "جنبش" مستلزم پذيرش "فرايند" است. به عنوان مثال از مقطع "قيام" 15 خرداد 44 تا مقطع "قيام" 22 بهمن 57 را "جنبش" مي نامند. در قالب هر "جنبش" مي توان شاهد "قيام" هاي متعدد با كيفيت هاي متفاوت و حتي متضاد بود. به اين اعتبار اگر وقايع اخير را در قالب گفتمان سرنگوني طلبانه بگنجانيم جنبش، از 30 خرداد 60 استارت خورده است و تا كنون نيز ادامه دارد. هر آنچه در اين مدت به وقوع پيوسته است، "قيام" اطلاق مي شود. از سوي ديگر در صورتي كه وقايع اخير را در قالب گفتمان اصلاح طلبانه مد نظر قرار دهيم جنبش، از 2 خرداد 76 آغاز شده و تا زمان حاضر نيز ادامه يافته است. مفهوم "قيام" در قالب رويكرد اصلاح طلبانه نيز قابل رويت است. لازم به ذكر است كه "قيام" هميشه مستقل از قدرت سياسي است اما "جنبش" مي تواند وابسته به قدرت سياسي باشد.(2 خرداد 76) همچنين "قيام" هميشه مستقل از مراكز و سرچشمه هاي ايدئولوژيك حاكم است اما "جنبش" مي تواند از چنين ويژگي بي بهره باشد(2 خرداد76)

 بيفزاييم كه سيماي مميزه "جنبش" با "قيام"، مبتني بر "كيفيت" در شيوه ها و اهداف است. بنابراين؛

 1) هر "جنبش" با يك "قيام" آغاز مي شود.

  2) هر "قيام" مي تواند در زهدان خود با تاكيد بر تغيير گفتمان (شيوه ها و اهداف= كيفيت) به جنبش مبدل شود.

 از همين منظر اين قلم، در سطور ابتدايي از مفهوم "اكراه" استفاده كرده است. به اين معنا وقايع اخير، "قيام" است، در صورت تغيير گفتمان (كيفيت) با تاكيد بر بُرد زماني (كميّت) مي تواند به "جنبش" مبدل شود اما در وضعيت كنوني اطلاق واژه "جنبش" (با توجه به بُرد زماني كوتاه مدت) به آن از يك خلط مبحث آشكار حكايت مي كند. لذا ما مي توانيم از "جنبش مسلحانه" در مقطع سال هاي 50- 57 سخن بگوييم اما اطلاق واژه "جنبش" به "نهضت ملي شدن صنعت نفت" و يا "18 تير 78" محلي از اعراب ندارد.

 تاكيد بر تفكيك "جنبش" از "قيام" بنابر ضرورت تدوين استراتژي قابليت طرح مي يابد. كنشگران عرصه سياسي در قبال "قيام" به گونه اي متفاوت با "جنبش" برخورد مي كنند. اين "تفاوت"، به دليل طبيعت متفاوت اين دو در "كوتاه مدت" و همراهي (عمدتاً عاطفي) نه چندان سازگار آن ها با يكديگر در "بلند مدت" است. به عنوان مثال يكي از تفاوت هاي ماهوي آن ها به اين گونه نمود مي يابد؛ "قيام" هميشه با تحسينِ خاص و عام مواجه مي شود، حتي در قالب رويكرد انتقادي اما "جنبش" هميشه با ريزش نيرو مواجه است. لذا در "قيام"، عنصر عاطفي و در "جنبش"، عنصر عقلاني ارجح است.

 در تدوين استراتژي، غلبه هر كدام از اين دو عنصر در ضمير ناخودآگاه تدوين كنندگانِ استراتژي از نكات بارز روانشناسي سياسي است. اين كه چرا در پروسه مبارزاتي، برخي از رهبران "قيام" در نقطه تعيين كننده بدل به "جنبش" (ميان مدت)، محافظه كار مي شوند، فارغ از مولفه هايي چون "خاستگاه طبقاتي"، "ايدئولوژي"، "استراتژي اوليه" و... از همين نكته حائز اهمیت نشأت مي گيرد.

 توجه به اين نكته از اهم واجبات است كه عنصر عقلاني، "مطلق" نيست. هر فرد و جريان سياسي متناسب با سطح عقلانيت خاص خود (معرفت پيشيني)، تعقل (= معرفت پسيني) مي كند. 

 2. راديكاليسم "پيدا"، راديكاليسم "پنهان" !  

 در ارزيابي نوع برخورد كنشگران سياسي با حكومت هاي مختلف و با ماهيت هاي متفاوتِ دموکراتیک، استبدادي، ديكتاتوري، توتاليتر و فاشيستي، شاهد بُروز، فراز و فرود "راديكاليسم" در پهنه عيني مبارزه هستيم.

 "بُروز" راديكاليسم زماني به وقوع مي پيوندد كه ذهنيت فعالان سياسي به سمت درك ناكارآمدي سيستم حكومتي و متعاقباً به نفي سياست هاي اصلاح طلبانه معطوف می شود. "فراز" راديكاليسم در اكثر قريب به اتفاق موارد با سركوب عريان و نيمه عريان حاكميت مصادف بوده است. اما "فرود" راديكاليسم را مي توان در دو عرصه به نظاره نشست؛

 1) ادعاهاي اصلاح طلبانه (حتي در قالب ميني ماليستي؛ شعار) بخشي از حاكميت.

 2) سرخوردگي معتقدان به راديكاليسم و در پيش گرفتن رويكرد اصلاح طلبانه از جانب آن ها.

 از سوي ديگر "راديكاليسم" پيوند تنگاتنگي با مقوله "جنبش" و "قيام" دارد. عمدتاً (و نه هميشه و نه در مورد تمامي طيف هاي سياسي) "بُروز" و "فراز" راديكاليسم با "قيام" و "فرود" آن با "جنبش" سنخيت دارد. اما نكته حائز اهميت در مورد مرحله "فرود" است. بسياري از تحليلگران "فرود" را با "خاموشي" يكسان در نظر مي گيرند در صورتي كه واقعيت وجودي راديكاليسم به مثابه پديده اي "قائم بالذات" اساساً با خاموشي ناسازگار است. حتي در دموكراسي هاي بورژوايي كه منافذ لازم (و نه مكفي) به منظور حضور طيف هاي سياسي وجود دارد شاهد خاموشي راديكاليسم نبوده ايم. نمونه "بريگاردهاي سرخ" در ايتاليا، رشد محافل راديكال چپ گرا در قالب جنبش ضد جهاني سازي و ... گوياي اين مدعا است. اما در زماني كه راديكاليسم، فرود مي يابد و قاعدتاً با توجه به توضيحات بالا هرگز خاموش نمي شود، بنابراين موقعيت وجودي راديكاليسم را در اين مرحله چگونه مي توان ارزيابي نمود؟

 به باور راقم اين سطور، دو نوع راديكاليسم در دو مرحله قابل رويت است؛

 1) راديكاليسم "پيدا" متناسب با مرحله "قيام".

 2) راديكاليسم "پنهان" متناسب با مرحله "جنبش".

 هر دو راديكاليسم مزبور توانايي تبديل شدن به ديگري را دارند. راديكاليسم پيدا با گذر زمان و بدون در نظر گرفتن تمهيدات لازم و مكفي (تبليغات، ارتقاي سطح مطالبات و...) از جانب نيروهاي هميشه راديكال موجود در صحنه سياست به راديكاليسم پنهان مبدل مي شود. راديكاليسم پنهان، "اعتقادي" است و لذا در عينيت و تا زماني كه شرايط براي ابراز وجود مهيا نباشد به منصه ظهور نمي رسد. اما زماني كه تعادل قوا در جامعه و مهمتر از آن در ميان دو جناح مدعي "تغيير" (سرنگوني طلب و اصلاح طلب) دگرگون شود، راديكاليسم "پنهان" به سرعت "پيدا" و در كوتاه مدت "عروج" مي يابد. در اين ميان در صورتي كه سركوب حاكميت به جريحه دار شدن عواطف قشر وسيعي از جامعه منجر شده باشد (قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67، کشتار تظاهرکنندگان پس از انتخابات22 خرداد 88) راديكاليسم از عناصر "در آب نمك خوابانده شده" بيشترين و بهترين تغذيه را مي كند.

 شاخص راديكاليسم پيدا، بالفعل بودن و شاخص راديكاليسم پنهان، بالقوه بودن است. به اين معنا كه در زماني كه "قيام" (جهش كيفي = كوتاه مدت) در حال وقوع است، راديكاليسم در صحنه حضور كمي و كيفي دارد (پيدا). و در زماني كه "جنبش" (فرايند = طولاني مدت) در جريان باشد، راديكاليسم در در صحنه حضور كمي و كيفي ندارد (پنهان).

 هر "جنبش" در انتظار "قيام" است اما هر "قيام" منتظر "جنبش" نمي ماند!!! 

 3. مسالمت، خشونت و قهر!  

 مي توان با رويكردي ساده انگارانه و تيپيكال (نمونه وار) مدعي شد كه مبارزات مسالمت آميز، مسالمت جويانه و مبارزات خشونت آميز، خشونت طلبانه هستند! در قالب تحليلي فوق "خشونت" مترادف با "قهر" مورد استفاده قرار مي گيرد. بنابراين دو سنخ (شيوه) مبارزه از يكديگر تفكيك مي شوند؛

 1) مبارزه مسالمت آميز

 2) مبارزه خشونت آميز (= قهر آميز)

 به باور نگارنده چنين برداشتي از شيوه هاي مبارزه، معطوف به "مطلق گرايي" و دوري جستن از واقعيات روزمره عرصه مبارزاتي است.

 اما در ارزيابي امر واقع، "خشونت" مابين "مسالمت" و "قهر" قرار دارد. لذا "خشونت" با "قهر" يكسان نيست.

 "خشونت" مقوله اي است كه از اساس معطوف به "روانشناسي اجتماعي" است. جامعه اي كه ساليان سال در زير بار سنكين سركوب قرار داشته است از لحاظ رواني مستعد در پيش گرفتن "خشونت" است. حتي اگر هيچ جريان سياسي معتقد به "مبارزه قهر آميز" در درون جامعه وجود نداشته باشد. نمونه تظاهرات هميشه خشونت آميزِ ضد جهاني سازي و "جي 8" موئد اين مطلب است. تظاهرات چند هفته پيش مردم تركيه در اعتراض به سياست هاي تبعیض آمیز "صندوق بين المللي پول" آشكارا "خشونت آميز" بود اما "قهرآميز" نه!

 بيفزاييم كه چند صباحي است "جامعه شناسان" مفهوم "خشونت سفيد" را براي تبيين تحركات خشونت آميزِ معترضين اجتماعي به كار مي برند. "خشونت سفيد" به معناي خشونت خفيف و "هيستريك" (نمايشي) است. به عنوان مثال پاره كردن صندلي اتوبوس هاي شركت واحد، خط كشيدن با جسم تيز بر روي اتومبيل هاي گرانقيميت، كندن گوشي تلفن هاي عمومي و ... مصاديق عيني خشونت سفيد در ايران هستند. بدين سان "خشونت"، برون ريزي هيجاني- عاطفي است. به بيان ديگر "خشونت"، واكنش هيجاني- عاطفي نسبت به سركوب طولاني مدت و عريان و حتی نیمه عریان در زمان حاضر است.

 اما مقوله "قهر" از جنس ديگري است. "قهر" در قالب ادبيات سياسي، مفهومي استراتژيك است. در همين راستا، ما از اساس چيزي به عنوان "مبارزات خشونت آميز" در ادبيات سياسي نداريم. هر چه هست "مبارزه قهر آميز" است. از اين رو به كار بردن واژه "خشونت" به جاي "قهر" صرفاً به منظور تخريب وجهه مبارزاتي كساني استفاده مي شود كه به اين شيوه از مبارزه اعتقاد دارند.

 "قهر" به اين معنا مورد استناد قرار مي گيرد كه يك جريان سياسي در پروسه مبارزاتي خود به اين نتيجه مي رسد كه هر گونه فعاليت سياسي در درون حاكميت موجود بي فايده است لذا از حاكميت "قهر" مي كند. (خروج از حاکمیت) "قهر" مي تواند با "خشونت" همراه باشد و مي تواند هم نباشد (الزامي ندارد).

 به مثال هاي ذيل توجه كنيد:

 الف) دانشجويان آزاديخواه و برابري طلب (داب) نسبت به جمهوري اسلامي رويكرد قهرآميز را در پيش گرفتند اما "خشونت" (به معناي متعارف) نكردند.

 ب) در تظاهرات 30 خرداد 60 مسالمت در كنار خشونت (دفاع) قرار گرفت. اما "قهر" در روز 7 تير 60 به منصه ظهور رسيد.

 ج) در تظاهرات 18 تير 78، "مسالمت" توأم با "خشونت (دفاع) مشاهده شد اما هيچ گاه به "قهر" (در ابعاد وسيع) نينجاميد.

 بنابراين در ارزيابي "خشونت" و "قهر" مي توان به نقاط افتراق و تشابه اشاره نمود:

 1) "قهر" در مرحله سلبي با "خشونت" همراه نيست.

 2) "قهر" در مرحله ايجابي می تواند با "خشونت" همراه باشد.

 3) "خشونت" هميشه به "قهر" نمي انجامد.

 4) "خشونت" هم در قالب مبارزه مسالمت آميز و هم در قالب مبارزه قهر آميز قابل رويت است.

 لازم به ذكر است "خشونت" از اساس مقوله اي دفاعي است، چه از جانب پوزوسيون و چه از جانب اپوزوسيون. تنها تفاوتي كه "خشونت " در مرحله ايجابيِ "قهر" (استراتژي) با "خشونت" (قائم بالذات= برون ريزي هيجاني- عاطفي) دارد ماهيت تهاجمي اولي و ماهيت انفعالي دومي است.

 در پايان مقتضي است به منظور شفاف سازي بحث به بخشهایي از دو بيانيه جديد الانتشار اشاره كنيم:

 1) "مي رود كه كاسه صبر ما لبريز شود" (نهمين بيانيه خانواده هاي زندانيان سياسي)

 2) "به نظر مي رسد ديكتاتوري تمناي اين را دارد كه قصه يكسره شود. دانشگاه اين توانايي را دارد و در مورد دوستانش كوتاهي نخواهد كرد. منتظر زبانه ها ي خشم دانشگاه باشيد كه اين بار اطمينان مي دهيم قصه استبداد يكسره شود." ( بيانيه انجن اسلامي دانشجويان دانشگاه صنعتي امير كبير"پلي تكنيك")

 هر دو بيانيه فوق از ادبيات "خشن" (خشمگینانه) بهره مند هستند اما خشونت مستتر در آن ها صرفاً در قالب برون ريزي هيجاني- عاطفي در مواجهه با خشونت حاكميت (دفاع) قابل ارزيابي است لذا در چهارچوب "قهر" نمي گنجند. بديهي است كه ظرفيت لازم به منظور اعمال "قهر" وجود دارد (بالقوه) اما اراده مكفي (= فرايند = تهاجم= طولاني مدت) خير!

 ادبيات "خشن" بيانيه هاي فوق را مقايسه كنيد با واكنش ادبي- رفتاري شهروندان اشرف در زمان تهاجم مزدوران مالكي و پس از آن. وجوه شباهت كاملاً مشخص است اما براي درك وجوه افتراق، تأمل بايد نمود. تفاوت معنادار "خشونت" با "قهر" در دو بيانيه مزبور در قياس با واكنش (= منتهي به كنش) اشرفيان در همين نقطه تعيين كننده نمود عيني مي يابد. 

 در وقايع 4 ماه اخير اكثر تظاهرات ها در انتها به "خشونت" (= انفعال) گراييد اما به "قهر" (= تهاجم) هنوز نه! 

 4. اپوزوسيون سنتي، اپوزوسيون مدرن؟! 

  تعارض شگفت انگيز سنت و مدرنيته در ايران ساليان سال به قوت خود باقي مانده است. بدين سان همه چيز جامعه به دو مقوله "سنتي" يا "مدرن" منفك شده است. تعارض مزبور در گفتمان سياسي بيشترين تاثير را داشته است. از اين رو بيراهه نيست تا گروه ها، احزاب و سازمان هاي سياسي را نيز با اين شاخص مورد تأمل و بررسي قرار دهيم. اما مشكل اصلي در نقطه اي نمود مي يابد كه هيچ ارتباط ارگانيكي با بحث سنت و مدرنيته ندارد.

 اگر شاخص هاي مدرنيته در گفتمان سياسي را مفاهيمي چون آزادي، دموكراسي، برابري، سكولاريسم، حفاظت از محيط زيست و... بدانيم تمامي تشكل هاي اپوزوسيون در طيف نيروهاي مدرن دسته بندي مي شوند. اما اگر با توجه به تجربه غرب در قالب پروسه سكولاريزاسيون، در موضوع مورد بحث متمركز شويم، اكثريت قريب به اتفاق تشكل هاي اپوزوسيون (چپ، راست و ميانه) بلاشك، در طيف نيروهاي سنتي جاي مي گيرند. حتي ائتلاف ها و اتحادهاي واقعاً موجود نيز با توجه به غلبه (= هژموني) يك نيروي ايدئولوژيك بر ديگر نيروهاي ايدئولوژيك، از اين قاعده مستثني نيستند. به باور نگارنده با توجه به تجربه غرب شاخص اصلي "سنتي" يا "مدرن" بودن تشكل هاي سياسي، "ايدئولوژيك" بودن يا نبودن آنهاست. با توجه به اين شاخص عيني و البته آكادميك از بزرگترين و منسجم ترين گروه اپوزوسيون تا محفل هاي پُر سر و صداي چند نفره حول محور يك سايت! تماماً "سنتي" محسوب مي شوند. افراد مستقل و منفرد نيز يا با اين تشكل (= خط) هستند يا با آن تشكل (= خط).

 اساساً فرد مستقل و منفرد در اپوزوسيون ايران وجود خارجي ندارد!!! اما در صورتي كه ادعاهاي اين افراد را ملاك قضاوت قرار دهيم آنگاه زمين و زمان از تعدد اپوزوسيون مدرن، به "سجده شكر" روي مي آورند!!!

 واقعيت فراتر از ادعا است!

 به باور نگارنده در قالب مبحث سنت و مدنيته در پيوستار تشكل هاي سياسي اپوزوسيون ايران ( با تاكيد بر حضور افراد مدعي استقلال و تفرد) مي بايست به "مدرن ترين نيروي سنتي" تا "سنتي ترين نيروي سنتي" قائل بود!

 بيفزاييم كه تنها تشكل واقعاً موجود در درون اپوزوسيون ايران كه آشكارا بر ماهيت غير ايدئولوژيك خود تاكيد داشته و اين ادعا را در عمل نيز تائيد نموده است صرفاً "حزب سبزهاي ايران" است و لاغير!

 اما چندي است كه واژگان "سنتي" و "مدرن" به عاملي براي ارتقاي مكانيكي و تبليغاتي خط مشي "انفعال" مبدل شده است. مدعيان مزبور شاخص جديد و صد در صد تعيين كننده اي را كشف كرده اند! به باورِ باورمندان به اين "كشف عظيم" براي سنتي يا مدرن ناميدن فلان سازمان يا فرد و بهمان حزب يا محفل، شاخص "قاطعيت" و "عدم قاطعيت"  كفايت مي كند. بدین سان اگر تشكلي، سرنگوني طلب باشد و با وزش هر باد و يا نسيم خنك به چپ و راست عالم تغيير جهت ندهد، قطعاً "سنتي" است و اگر تشكل يا افرادي 30 سال پيش طرفدار مبارزه مسلحانه، 8 سال بعد از آن طرفدارِ شرمسار جناح ميانه رو رفسنجاني، 8 سال بعد طرفدار پر شور اصلاحات، 4 سال بعد طرفدار سينه چاك رفراندوم و هم اكنون نيز سبزتر از "سبز" شده باشند، ترديد نكنيد كه "مدرن" هستند!

 در اين ميان پيدا كنيد پرتقال فروش را!!!

 ببخشيد "خيار" چون سبز است خيار فروش را پيدا كنيد!

 ترسيدم كه مبادا پرتقال در اين فصل از سال عده ايي را به ياد "خون" و لاجرم رنگ "سرخ" بيندازد! وامصيبتا! ... ترس و لرز!!! 

 5) رأس، بدنه و رهبري

  

 هر زمان که پدیده ای کیفی در ایران به وقوع می پیوندد زمزمه های پر سر و صدایی درباره "رهبر" و یا "رهبری" شنیده می شود. از این رو یکی از موضوعات حائز اهمیتی که سال ها ذهن اپوزوسیون را به خود مشغول ساخته است مقوله "رهبری" است. فرض بر این است که رهبر، یک فرد و یا در خوش بینانه ترین و البته مترقی ترین! حالت ممکن مجموعه ای از گرایشات مختلف دردرون اپوزوسیون است که با یکدیگر "ائتلاف" کرده اند. پاشنه آشیل درک چنین نگرشی مبتنی بر این رویکرد است که "رهبر" و یا "رهبری" می بایست کنش اولیه را سامان دهد. نگارنده با فرض فوق مخالف است. در عوض معتقد به "رأس" به جای "رهبر" و یا "رهبری" است. به باور نگارنده این نگرش مبتنی بر واقعیت وجودی اپوزوسیون است. چرا که اولا: "رهبر"ی فردی نه ممکن است و نه مفید. ثانیا: معتقدم از جمع جبری گروههای اپوزویسیون، "رهبری" خلق نمی شود.

 در "راس" ما با "طیف" ها مواجه هستیم. هر طیف ویژگی خاص خود را دارد. در همین راستا ما با مقوله "طیف در طیف" مواجه می شویم. طیف سرنگونی طلبان، طیف اصلاح طلبان.

 به عنوان مثال در میان طیف سرنگونی طلبان، طیف جمهوریخواهان و طیف سلطنت طلبان را داریم. در طیف جمهوریخواهان، کمونیست ها، سوسیالیست ها، سوسیال دموکرات ها، لیبرال ها، لیبرال دموکرات ها را شاهد هستیم. هم چنین در طیف سرنگونی طلبان می توانیم قائل به طیف مذهبی ها، غیر مذهبی ها و ضد مذهبی ها باشیم و یا موافقان مبارزه مسلحانه  و مخالفان مبارزه مسلحانه. این همان چیزی است که همین الان هم وجود دارد.

 پس مشکل کجاست؟ به باور این قلم مشکل فرهنگی است و در برخی موارد روانی! مشکل این نیست که ما پراکنده ایم. مشکل اصلی این است که ما با هم، همبسته نیستیم. "همبستگی ملی" از این منظر ضروری است. به تاکید بگویم که منظور نگارنده "جبهه همبستگی ملی" نیست. اساسا من با پدیده ای به نام "جبهه" موافق نیستم. در اینجا منظور  از اصطلاح همبستگی ملی چیزی جز ارتقای ظرفیت پذیرش دگراندیش با تمامی لوازم، ملزومات و ضوابط آن نیست. به رسمیت شناختن دیگری به عنوان یک فکر، یک جریان، یک برداشت با تاکید بر اختلافات فی مابین ضرورت اجتناب ناپذیر "همبستگی ملی" است. با پذیرش "راس" در قالب تحولات سیاسی دیگر کسی به خود اجازه نمی دهد تا به گروه دگراندیش خود بگوید فلان تحول به شما ربطی ندارد! یکی از الزامات بدیهی پذیرش "راس" حضور طیف های مختلف در جریان تحولات سیاسی- اجتماعی است. هر فرد و یا جریانی متناسب با سطح نگرش و ظرفیت های خود و با تاکید بر واقعیات جاری موجود به سیاست ورزی خاص خود می پردازد.

 در چنین شرایطی اگر کسی (فرد یا جریان سیاسی) از نوع سیاست ورزی دگراندیش خوشش نمی آید می تواند آن را "خنثی" کند اما نمی تواند دیگری را از حضور در "راس" منع نماید.

 بیفزاییم که با توجه به نگرش فوق در وقایع اخیر "میر حسین موسوی" و "مهدی کروبی" قابل رویت ترین و ملموس ترین طیف در "راس" هستند.

 در همین راستا پذیرش "راس" مستلزم پذیرش "نبرد طیف ها" است. همچنین پذیرش "راس" با مقوله "رفاقت و رقابت" همسان است. ما در این سالها فقط با رقابت در درون اپوزوسیون مواجه بودیم. رفاقت پدیده ای عاطفی است.وجوه اشتراک من و شما، منجر به رفاقت ما می شود. این مهم به معنای نفی وجوه افتراق نیست و نمی تواند هم باشد. از این رو "همبستگی ملی" از کانال شناخت وجوه اشتراک عبور می کند. ضرورت انکارناپذیر مرحله کنونی همین است و لاغیر!

 توجه به این نکته حائز اهمیت است که وجوه اشتراک ما در اپوزوسیون عمدتا  "سلبی" است؛ "نه به اعدام"، "نه به شکنجه"، "نه به زندانی سیاسی"، "نه به حجاب اجباری"، "نه به دیکتاتوری" و... از همین جا باید شروع کرد.

 از این رو نگارنده قائل به "رفاقت حداقل؛ رقابت حداکثر" است.

 تعمیق وجوه سلبی راهگشای تبیین وجوه ایجابی است.  

 6) یک ضرورت، یک طرح  

 به مثابه مکمل شماره (5) این بخش به ضرورت همکاری گروههای اپوزوسیون اشاره دارد و مهمتر از آن به چگونگی همکاری فی ما بین.

 در شماره (5) عنوان کردم که با "جبهه همبستگی ملی" مخالفم. دلیل مخالفت من بر این پایه استوار است که در طرح اولیه، خودآگاه یا ناخودآگاه، واژه "جبهه" جایگزین واژه "ائتلاف" شده است. ائتلاف مقوله ای حداکثری است. در ائتلاف، نیروهایی که در حداقل ها با یکدیگر توافق دارند به دور هم جمع می شوند تا درباره مسایل کلان (حداکثر) تصمیم گیری کنند. دقیقا در اینجا اصطکاک و استهلاک نیروها (معرفت پیشینی= برداشت؛ معرفت پسینی= تعقل) نمود می یابد. توقع ترکیبِ توافق حداقلی و تصمیم گیری حداکثری، بیشتر به یک شوخی شباهت دارد تا ارائه طرحی کارآمد و راهگشا. از این رو نگارنده با هرگونه ائتلاف در مرحله کنونی مخالف است. به جای آن می بایست به "اتحاد" و "همبستگی ملی" (با قرائتی که در بالا آمد) توجه نمود.

 اتحاد، توافق حداکثری درباره مسایل کلان (حداکثر) با نیروی حداقل است. به این اعتبار نیروهای همسو می بایست با یکدیگر اتحاد عمل داشته باشند. از کنار هم قرار گرفتن نیروهای همسو، "طیف" شکل می گیرد. این طیف ها هستند که در "راس" به ایفای نقش می پردازند.

 به عنوان مثال در هر دو طیف سرنگونی طلب و اصلاح طلب با یک اتحاد مواجه هستیم. "شورای ملی مقاومت ایران"(سرنگونی طلب) بر خلاف تصور و تبلیغات رسمی ائتلاف نیست بلکه تمامی شاخص های یک اتحاد را دارا می باشد. چرا که توافق حداکثری درباره مسایل کلان (حداکثری) با نیروی حداقلی قابل رویت است.  شورا در واقع به عنوان یک ائتلاف فعالیت خود را آغاز نمود اما پس از تحولات متعدد، امروز یک "اتحاد" است و این البته بهتر، منطقی تر و کارآمدتر است. "اتحاد جمهوریخواهان ملی ایران" (اصلاح طلب) نیز وضعیت کاملا مشابهی دارد.

 در همین راستا به وضعیت آنچه "اتحاد جمهوریخواهان دموکرات و لائیک" خوانده می شود توجه کنید. این اتحاد در واقع یک ائتلاف است. حجم وسیع نیروها بر پایه توافق حداقلی در نهایت چیزی جز انشقاق و انشعاب به بار نیاورد.

 بنابر آنچه گفته شد راقم این سطور معتقد به "ارتقای اتحاد" است. ارتقای اتحاد منجر به ارتقای طیف می شود. در چنین شرایطی ما با راس مقتدر، مواضع شفاف و نبرد عینی آلترناتیوها مواجه خواهیم بود. بدنه در چنین شرایطی است که به انتخاب روی می آورد. این که با کی هستیم و با کی نیستیم دقیقا مبتنی بر وجود عینی طیف ها است.

 در اینجا به منظور روشن شدن منظور نگارنده از ارتقای اتحاد، توجه بفرمایید به مواضع "حزب سبزهای ایران" و "سازمان خبات کردستان ایران". این دو سازمان مواضعی کاملا همسو با "شورای ملی مقاومت ایران" و مشخصا با نیروی محوری آن "سازمان مجاهدین خلق ایران" دارند. اما اینکه چرا خارج از چهارچوب شورا عمل می کنند از عجایب روزگار است. آیا پیوستن این دو تشکل به شورا "ارتقای اتحاد" را به ارمغان نمی آورد؟ در همین راستا به مواضع "نهضت تشیع علوی" بنگرید. تنها اختلاف شورا با نهضت، مقوله سکولاریسم است. این مهم تنها عامل بازدارنده پیوستن نهضت به شورا است. اما آیا نمی توان تمدیدات لازم در جهت اتحاد خارج از چهارچوب شورا اندیشید. به عنوان مثال چرا در "عید مبعث" هر سال که مراسمی در اور سورواز برگزار می شود از نمایندگان نهضت دعوت نمی شود؟ به موارد فوق تعداد قابل توجهی از شخصیت های منفرد سیاسی همچون "بیژن نیابتی"، "علی ناظر"، "کورش عرفانی"، "ایرج مصداقی"، "اسماعیل خویی"، "احمد باطبی"، "سعید اطلس"،"گیسو شاکری"، "مینا اسدی" و... که حامل پتانسیل حضور در اتحاد خارج از شورا هستند را بیفزایید.

 سنگ بزرگ علامت نزدن است. "جبهه همبستگی ملی" قابل اجرا نیست. 

 21/7/88

 Amir.khs@gmail.com

 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب امیر خوش سرور  در سایت پژواک ایران 

*دل نوشته های یک کارگر پس از جلسه تعدیل نیرو  [2011 Feb] 
*خبر فرخنده!  [2010 Nov] 
*ابتذال نامه  [2010 Oct] 
*با چشمی گریان؛ تقدیم به مادر کوشالی  [2010 Oct] 
*این شعر من نیست  [2010 Sep] 
*مرگ  [2010 Sep] 
*موکل ما بی گناه است  [2010 Sep] 
*شاخص های استراتژیک جنبش سبزها   [2010 May] 
* باور من بر اين است...!  [2009 Oct] 
*در باب چرايي قياس "مير حسين موسوي" با "مسعود رجوي"!  [2009 Sep] 
*به یاد آنکه «بهرنگ» بود (۱)  [2009 Sep] 
* پيرمرد طاقت بيار!  [2009 Aug] 
*۲۴ ساعت از زندگي من  [2009 Jul] 
*يك شعار و يك سوال  [2009 Jun] 
*"روايتي از يك قرائت" تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش سوم)  [2009 May] 
*"روايتي از يك قرائت"؛ تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش دوم)  [2009 Apr] 
*"روايتي از يك قرائت" تأملاتي پيرامون نظام انديشگي "سازمان مجاهدين خلق ايران" (بخش اول)  [2009 Mar] 
*"خطابۀ استراتژيك" نكاتي پيرامون بيانات رهبر معظم!  [2009 Mar] 
*8 مارس؛ پاسداشت انسانيت  روز جهاني زن گرامي باد [2009 Mar] 
*مسيح علي نژاد،بوي دهان ها و توقعات بعيد!  [2009 Feb] 
*اسطوره هاي مقاومت را دريابيم!   [2009 Jan] 
*جنايت غزه و يك تجربه ايراني!   [2009 Jan] 
*و باز هم تأديب زنان!   [2008 Dec] 
*ما "بينوا بندكگي سر به راه" نيستيم!   [2008 Nov] 
*جنبش سبزها و چپ نو  [2008 Nov] 
*نكاتي پيرامون فقر و محيط زيست  [2008 Jun] 
*سنتوري و فرماليسم اصلاحي   [2008 May] 
*محیط زیست ، فقر جهانی و توسعه پایدار   [2008 Apr] 
*ضرورت شكل گيري و شكل دهي به جنبش فراگير اجتماعي- سياسي جنبش سبزها؛ آغاز يك راه  [2008 Mar]