و باز هم تأديب زنان!
امیر خوش سرور
چندي پيش در مقاله اي تحت عنوان "ما بينوا بندگکي سر به راه نيستيم" به اين موضوع اشاره نمودم كه:
"ارتجاع بالذات زن ستيز نيست، آزادي ستيز است. ستيز ارتجاع با زنان دقيقا از موضع آزادي ستيزانه اش نشأت مي گيرد. و گرنه زنان از خود بيگانه و در منجلاب ارتجاع فرو رفته، جايشان در "عرش كبريايي" و "بهشت برين" است . زناني كه بهشت اجباري ايشان را نخواهند و تلاش كنند تا به گونه اي دگرگونه كه خود مي پسندند زندگي كنند مي بايست "تأديب " شوند. اين تأديب شدن ها دقيقا از آن روست كه آنها نخواسته اند كه به گونه اي "دستوري" و "از بالا" برايشان امر و نهي شود. نخواسته اند تا به اجبار و با ارعاب بهشت "آن دنيا " را به قيمت جهنم "اين دنيا" به دست آورند. نخواسته اند تا شعورشان در پستوي خانه ها خاك بخورد. اين "نخواستن"است كه جرم بزرگ و نابخشودني آنهاست و نه الزاما زن بودنشان .
"بود " و "نبود" ارتجاع ضرورتا به تار موي زنان همبسته نيست. اين ساده سازي دشمن است. "بود" و "نبود" ارتجاع در وهله اول به سركوب سيستماتيك هر آن كس كه ياراي "نه گفتن" دارد مربوط است. اين "نه" مهم است و نه الزاما چگونگي ادا كردنش! هرگونه ادايش كنيد پاسخ يكي است. سركوب، سركوب است. شدت و حدتش چيز ديگري است. با جوخه هاي اعدام همان كاري را مي توان كرد كه با يك رسانه تصويري و چه بسا با دومي بتوان موفق تر عمل كرد. ارتجاع مدتهاست كه به اهميت تكنولوژي و كاركردهايش پي برده است. برنامه هاي تلويزيوني را بنگريد، تصوير ارايه شده از زنان در آن را ببينيد. پيام كاملا واضح است ."
در مطالب بالا بر دو نكته حائز اهميت تاكيد شده بود؛
اول: تأديب زنان
دوم: امكان استفاده از رسانه هاي تصويري به مثابه ابزار سركوب
در اين مختصر سعي مان را بر اين مهم بنا مي نهيم تا با اشاره به يكي از مصاديق اين امر دريچه اي هر چند كوچك به منظور بازكاوي و بازانديشي موضوع بگشاييم.
سريال "مرگ تدريجي يك رويا" به كارگرداني "فريدون جيراني" را شايد هموطنان مقيم خارج از كشور نديده باشند. هر چند گمان نمي كنم شبكه جام جم، ايشان را از فيوضات پر بركت اين شاهكار در امان نگاه دارد. حداقلش اين است كه تا چندي ديگر شبكه هاي ماهواره اي "تپش"، "پن" و "ايران " آن را نمايش داده و همگان را بهرمند خواهند نمود.
لازم به ذكر است كه اين اثر از نظر فني و خلاقيت هاي هنري قابل تأمل و ارزشمند است. اما آنچه منظور نظر نگارنده است محتواي اين اثر است . چرا كه آنچه در پايان به مثابه "نتيجه " ، به مخاطب القا مي شود همان چيزي است كه من آن را "و باز هم تأديب زنان " خوانده ام.
اما براي آشنايي مختصر با اين اثر ذكر گوشه هايي از آن خالي از فايده نيست. داستان از اين قرار است كه يك دختري به نام مارال نويسنده است. كتاب اولش كه يك رمان درباره زنان است با استقبال اهل قلم و منتقدين مواجه مي شود. در اين اثنا ناشر كتاب از مارال خواستگاري مي كند و خانم نويسنده هم بلافاصله پاسخ مثبت مي دهد. نكته جالب آنجاست كه خواستگار عزيز علاوه بر اين كه استاد دانشگاه است، "از ما بهتران" هم محسوب مي شود. زندگي زناشويي اين زوج فرهيخته به خوبي و خوشي در حال انجام است، البته دست اندازهايي هم در ميان هست، اما من حيث المجموع زندگي جريان دارد تا مي رسيم به رمان دوم مارال كه آن هم درباره زنان است. در اين ميان فرزند آنها(هستي) نيز به دنيا مي آيد و بر شيريني زندگي مي افزايد. اما پس از انتشار رمان دوم گويا به يكباره زندگي از جريان مي افتد . از ما بهتران و من جمله آقاي استاد از رمان خوششان نمي آيد. گويا رمان ضدارزش است. پدر شوهر مارال هم كه از ما بهتران به توان n است از اين خبط و خطاي عروسش دل خوشي ندارد . درگيري ها آغاز مي شود. دست اندازها سابق به مانند سلسله جبالي سترگ با دره هاي عميق و مخوف نمودار مي شوند. در اين ميان آقاي استاد با توجه به راهنمايي هاي داهيانه پدر طي طريق نموده و با توجه به اين كه ارزش مدار هم هست از هرگونه اشتباه مصون است . مارال هم كه با شيطان ضدارزش همبستر شده سراسر حماقت است. يكي از نمودهاي اين حماقت هم دمخور شدن با يك سري آدم احمق تر از خودش كه از قضا آنها هم نويسنده هستند مي باشد؛ دو زن مطلقه، يك زن دائم الخمر(خواهر مارال ) و يك مرد مسن "از خدا بي خبر"، "بي همه چيز" و "غربزده" كه به خانواده خودش هم رحم نمي كند. خود مارال هم كه از شعور، اندك بهره اي نبرده است. يك نكته مهم ديگر اينكه برادر بزرگ مارال، يك كمونيست قديمي است و ساليان سال در غربت به سر مي برد و براي خودش دم و دستگاهي به هم زده، كه البته بعدها متوجه مي شويم كه او نه تنها دروغ گفته و هيچ غلطي نمي كرده بلكه در صدد كلاهبرداري از خواهرش نيز بر مي آيد. به هر رو ابر و باد و مه خورشيد و فلك در كار بودند تا مارال را از "بهشت برين" بيرون كنند. فقط كافي بود كه مارال به سراغ ميوه ممنوعه برود. مشكلات همچنان زبانه مي كشد و در نهايت به طلاق مي انجامد. پس از جدايي مارال از آقاي استاد، آدم بدهاي داستان زير گوش اين موجود نادان و تهي از شعور مي خوانند كه چه نشسته ايي كه تو را در غرب حلوا حلوا مي كنند. اين موجود دو پاي احمق هم جوگير شده نه تنها فرزندش را با همدستي آدم بدهاي داستان مي ربايد بلكه بار سفر بسته و به صورت غير قانوني به تركيه مي رود تا از آنجا از طريق برادرش و اون آقاي "از خدا بي خبر" به لندن رهسپار شود. در تركيه اما يك مشكل به وجود مي آيد. برادر مارال يك دختري را كه او هم كمونيست بوده و هم اكنون به مانند يك كلاهبردار حرفه اي عمل مي كند را به سراغ مارال مي فرستد. در قدم اول اين خانم يك مصاحبه مطبوعاتي براي مارال ترتيب مي دهد. هدف اين بود كه بر عليه جمهوري اسلامي تبليغ شود. قرار بود تا در اين مصاحبه فضاي سانسور و خفقان جامعه كه اصلا هم وجود ندارد و يك دروغ بزرگ است به سمع و نظر جهان آزاد(بخوانيد تجار غربي) برسد. اما مارال كه تا همين چندي بيش يك احمق تمام عيار بود به يكباره شعورش بارور مي شود و از اين توطئه استكباري جان سالم به در مي برد و دست ضد انقلاب را در پوست گردو مي گذارد. البته پس از اين حركت غرورآفرين، مارال مجددا به حماقت سابقش باز مي گردد و همين مسأله باعث مي شود كه پولهايش توسط اون خانم كمونيست تبهكار شده به يغما برود. در اين ميان خواهر مارال هم توسط همون خانومه كشته مي شود . اما در اين وانفسا يك "مرد ايراني " كه البته غيرتمند هم هست و در ثاني قاچاقچي انسان هم محسوب مي شود وجدان درد مي گيرد، كار و زندگي اش را رها كرده و به داد "زن ايراني" كه نه تنها در غربت گير كرده بلكه دست و پا چلفتي هم هست مي رسد . خود اين ماجرا، ماجراها دارد كه از خيرش مي گذرم. در فصل آخر آقاي استاد به تركيه مي رود تا بتواند حداقل فرزند به يغما رفته اش را بازستاند. اينكه در اين گير و دار بر سر آقاي استاد چه مي آيد و ايشان نيز با چه حركات آكرباتيكي به مقصود مي رسد، خودش حكايت غريبي است كه آدمي را انگشت به دهان مي گذارد. مارال نيز گرچه نويسنده است اما لابد به خاطر اينكه وزن مغزش كمتر از مردان است پشت سر هم گاف مي دهد و در نهايت نيز به تير غيب اهريمنان گرفتار مي شود . قاچاقچي ها مي خواهند سر مسافران غير قانوني خود را زير آب كنند. خوب در اينجا موضوع اصلي فرزند آقاي استاد است. "صاحب بچه " به تكاپو مي افتد. آقاي استاد گرچه از امدادهاي غيبي سربازان گمنام امام زمان(ع) بي بهره است اما "از ما بهتران" را چه باك! بايد به دل آتش ها زد "آقا" خودش همه كارها را درست مي كند. در نهايت هم همه چيز درست شد. مو هم لاي درزش نرفت. آقاي استاد غيرتمندانه و با مشقت فراوان مارال و هستي را نجات مي دهد. مبارك است انشاالله!
اما موضوع به همين جا ختم نمي شود. اصل ماجرا تازه آغاز شده است. مارال بي خرد كه قدر بهشت را ندانسته و به سراغ ميوه ممنوعه رفته بود بايد "تأديب" شود. اگر برادران بسيجي نيستند تا بر او تيغ بكشند، اگر گشت هاي ارشاد نيستند تا او را در خيابان به صلابه كشيده و آبرويش را ببرند، اگر همسرش (به خاطر جدايي از او) نمي تواند او را مضروب كند تا درسي براي او و عبرتي براي ديگران باشد، خوب خدا كه هست. اين وظيفه مهم را خود خدا انجام مي دهد. مارال پس از نجات از مرگ، حافظه اش را به كلي از دست مي دهد . هيچ كس و هيچ چيز را به ياد نمي آورد، نويسندگي اش نيز به محاق توقيف الهي مي رود و اين تاوان زني است كه خودش تصميم مي گيرد چگونه زندگي كند حتي اگر يك احمق باشد !
فكر نمي كنم كه ديگر احتياجي به توضيح بيشتر باشد . پيام كاملا واضح است! فقط نكته آخر اينكه آقاي "فريدون جيراني" خود را "فيلمساز اجتماعي" نيز مي خواند. تا آنجايي كه بنده حقير مي فهمم فيلمساز اجتماعي كسي است كه مي بايست آسيب هاي اجتماعي را به تصوير كشيده و اگر توانست راهي به منظور اصلاح وضع موجود ارايه دهد. در اين اثر راه رهايي از آسيب كه هيچ، آسيب اجتماعي ترسيم شده نيز خود نيازمند آسيب شناسي است!
منبع:پژواک ایران