جنايت غزه و يك تجربه ايراني!
امیر خوش سرور
هجده روزه پيش "هولوكاست" قرن بيست و يكم آغاز به باليدن گرفته است. هرچند سناريوي اين جنايت دهشتناك از مدت ها پيش با محاصره نوار غزه كليد خورده بود اما توليد قطعي
"جنايت" مي بايست در پرتوي همگامي مؤثر و شگفت انگيز "تهيه كننده" اي قهار با "كارگرداني" گوش به زنگ به وقوع مي پيوست. نقش تهيه كنندگي را جنبش حماس، كارگرداني را اسراييل و بازيگرانش را مردم مظلوم غزه بر عهده دارند. سياهي لشگرها هم كساني نيستند جز آناني كه هر روز به تظاهرات مشغولند! سياهي لشگر از آن رو كه در پروسه تكاملي سناريوي و در مقام اجرا نقشي حاشيه اي ايفا مي كنند. بودنشان گرچه به جذابيت سناريو مي افزايد اما نبودنشان هم چيزي از جذابيت آن نمي كاهد! اهداي جايز اسكار نيز بر عهده تجار محترم و البته مناديان دموكراسي و حقوق بشر است!
تمامي موضوع اما از اساس بر اين پايه استوار است كه سناريوي مزبور را مي بايست به زير علامت سوال برد. برگ جنايت را مي بايست دركليت آن به "آتش" بدرقه نمود. بي ترديد نگارش سناريويي بر مبناي "جنايت عليه بشريت" ارزشي به مراتب كم مايه تر از "آب بيني بز" دارد. لذا تهيه كننده و كارگردان آن را مي بايست افشا و طرد نمود. به فرياد بازيگرانش رسيد. كمر همت به آگاهي سياهي لشگرهايش بست. در اين ميان آنچه حائز اهميت مضاعف است نقش بازيگراني است كه در قامت يك سناريوي ارتجاعي – استعماري به خاك و خون كشيده مي شوند. فوايد استراتژيك آن اما تماما در جيب گشاد تهيه كننده و كارگردان جاي دارد. به راستي چه فرقي مي كند اين فوايد به يك ميزان ما بين آنها تقسيم شود و يا تعادل قوا ايفاگر نقش مشمئز كننده "ترازو" باشد؟ دستمزدي جز خون و تباهي براي بازيگران متصور نيست! براي سياهي لشگرها نيز جز ابهام و ايهام ارمغاني وجود ندارد!
بياييد يكبار هم كه شده از جلد "تحليلگر سياسي" بيرون بياييم! خودمان را در جمع "كانون مدافعان بازيگران" قرار دهيم، نه به عنوان "منتقد" بلكه به عنوان جزيي از همين بازيگران. در كادر چنين "كانوني" چگونه مي انديشيم؟ چه چيزي برايمان اولويت دارد؟ تنظيم رابطه ما با تهيه كننده و كارگردان مي بايست بر مبناي چه اصولي قرار بگيرد؟ استراتژيمان را مي بايست متناسب با كدام هدف و با كدام شرايط تدوين كنيم؟ تاكتيك ها در اين ميان چه نقشي دارند؟
تفاوت ما با مردم فلسطين در چيست؟ ارتجاع و استعمار با هر دو ملت به يكسان برخورد كرده اند. اين دو، نه دو چيز بلكه دو روي يك چيز هستند. از اين رو محكوم كردن هر دو به معناي محكوميت يك چيز بيشتر نيست. هر سكه جنايتي، دو رو دارد. اين مهم الزاما تقسيم كردن سهم هر كدام در جنايت نيست، يكسان ديدن ماهيت جنايت است. معادله فوق دو مجهولي نيست، هيچ وقت هم نبوده. از قضا هميشه و در همه جا سه مجهولي بوده، مانده و خواهد ماند. مجهول سوم، بازيگرانند. مجهول اول و دوم مكمل يكدگرند و بازتاب دهنده "مجهوليت" مجهول سوم. جنگ و جدل گاه به گاه مجهول اول و دوم، هميشه و در همه جا بر "مجهوليت" مجهول سوم افزوده است. لذا مي توان و بايد هر دو مجهول اول و دوم را با چالشي جدي مواجه ساخت، چرا كه ما در اردوي مجهول سوم خانه داريم. حماس و اسراييل هر دو يك سكه را نمود مي دهند؛ سكه جنايت عليه بشريت، يك روي سكه ارتجاع است و روي ديگر آن استعمار(اين شير و خط است كه سكه را معنادار مي سازد. سكه ايي كه يك رو داشته باشد، جعلي است.) وقتي هر دو مجهول اول و دوم به چالش طلبيده شدند، مجهول سوم امان مي يابد، سر بر مي آورد، نفس تازه مي كند و امكان باليدن آغازمي كند. مقاومت در اينجاست كه معنا دارد. در هر كجا به غير از اين نقطه باييستيم و كلامي از مقاومت به ميان آوريم، آب در هاون توهم كوفته ايم."گرچه انقلابي را نمي توان از احساساتش جدا نمود" اما در جايي كه گوشت و پوست و استخوان مردم بازيچه سكه جنايت شده، احساسات، محرك سنگ آسياب جنايت است. اين مهم به معناي نفي احساسات نيست و نمي تواند هم كه باشد. تمامي بحث اين است كه برانگيختگي احساسات براي "عنصر مسئول" بايد از دريچه عقلانيت "چه بايد كرد؟" بيان شود. مي بايست از اين "بليه" ايي كه ساليان سال است بر ذهن ما مستولي شده رها شويم. براي عنصر مسئول و صد البته مستقل منطق سياسي و عمل در كادر "تعادل قوا" در اينجاست كه موضوعيت مي يابد. از اين رو اگر حماس ارتجاعي است كه هست و اگر اسراييل استعماري است كه آن هم هست، پس هر گونه موضع گيري اصولي مي بايست در كادر نفي تؤامان دو روي سكه جنايت صورت پذيرد. تجربه انقلاب ملا خور شده بهمن57، تجربه كوچكي نيست كه به سادگي بتوانيم از كنارش بگذريم! هنوز سنگفرش خيابان هاي ايران آغشته به خون بهترين فرزندان اين خلق و اين ميهن است. قطره قطره اشك مادران شهدا و آه جگر سوز پدران اسرا را نمي توان و نبايد از ياد برد. انقلاب ضد سلطنتي ايران گرچه محصول تضاد آشتي ناپذير مردم با رژيم اصلاح ناپذير پهلوي بود اما پديدآيي جمهوري اسلامي نيز محصول بلا شك توطئه استعماري "گوآدلپ" محسوب مي شود. موج سواري استعمار بر رود خروشان نارضايتي مردم، ارمغاني جز ارتجاع به همراه نداشت. اگر تجربه امروز را در سال 57 مي داشتيم، اگر مرزبندي هاي امروز را ديروز مي داشتيم، وضعيت فعلي خودمان و منطقه بسيار متفاوت مي بود. آيا اين به معناي نفي مبارزه با رژيم پهلوي است؟ آيا اين مي تواند به معناي اين باشد كه از فرط نفرت از جمهوري اسلامي به ديكتاتور پيشين " خدا بيامرزي" بگوييم؟ آيا مي توانيم به نفي شعار استراتژيك "نه شاه، نه شيخ" بپردازيم؟ مسلما نه!
ساواك و واواك يك ماهيت بيشتر ندارند و آن هم سركوب است!
تعداد كشته ها بر ماهيت نه تاثير مثبت دارد و نه تاثير منفي!
فلسطين و هر جاي جهان كه گرفتار سكه منحوس جنايت( ارتجاع- استعمار) است، از كادر تجربه فوق بيرون نيست. از قضا ما ايرانيان كه براي اولين بار - پس از طرح استراتژي كمربند سبز- با اين جغد شوم برخورد داشته ايم، وظيفه اي به مراتب سنگين تر از ديگران داريم. بي ترديد اين وظيفه به انجام نمي رسد مگر با توسل به يك رويكرد انسانگرا و در چهارچوب اصل محكم "تحليل مشخص از شرايط مشخص".
در ميانه ميدان جنگ تهوع آور اخير اين "انسان" است كه به "حجله خون" ره مي سپارد.
به تاكيد بگويم حق مشروع مقاومت در برابر جنايت ترديد بردار نيست!
اما تجربه نشان داده، جنايت، سكه اي دو روست(ارتجاع- استعمار)
وظيفه ما اين است و بايد هم اين باشد كه مقاومت را به يك وجه تقليل ندهيم. گسترش دامنه مقاومت از يك وجه به دو وجه گستردگي كيفي عمل سياسي در كادر استراتژي "ارتقا مجهول سوم" را به ارمغان مي آورد. اين مهم از به هدر رفتن پتانسيل كمي و كيفي مجهول سوم به عمق گندآب مجهول اول و دوم ممانعت به عمل آورده و جبهه ترقي خواهي را با يك گام سترگ به ستون فقرات جنبش آزاديخواهانه و برابري طلبانه(مردم) پيوند مي دهد.
اين پيوند استراتژيك يكي از مبرم ترين وظايف ترقي خواهان است.
هيچ تحولي بدون حضور مردم، ترقي خواهانه نيست!
رهانيدن مجهول سوم از چنگال مجهول اول و دوم و تثبيت اين رهايي در پروسه ارتقاي مبارزاتي، با تاكيد بر حضور كيفي عنصر ترقي خواه در پهنه عمل سياسي، تجربه/ دستاورد غير قابل انكاري است كه ايرانيان آزاديخواه و برابري طلب با سالها رنج و خون و شكنج به دست آورده اند.
انتقال اين تجربه/ دستاورد به مردم ديگر كشورها و بلاخص مردم منطقه رويكردي انسانگرا، وظيفه اي انترناسيوناليستي و در چهارچوب اصل محكم "تحليل مشخص از شرايط مشخص" است.
نبايد به فراموش سپرد كه "جنگ، سياستي است همراه با خونريزي و سياست، جنگي است بدون خونريزي". در عرصه جنگ و سياست كنوني ما كجا ايستاده ايم؟ و مهم تر آنكه چرا آنجا ايستاده ايم؟ پاسخ به اين دو پرسش استراتژيك بازتاب دهنده ارزش هاي هر جريان سياسي در كادر "عقلانيت" عمل مبارزاتي است.
* * *
و در پايان به راستي آنچه در غزه جريان دارد عرق شرم بر پيشاني هر آنكس كه بهره اي هر چند اندك از انسانيت برده باشد جاري مي سازد. من نيز شرمنده ام! از اينكه در ميهنم ارتجاعي لانه گزيده كه محصول بلا شك استعمار است. من نيز شرمنده ام! از اينكه پرچم بر زمين افتاده دفاع از مظلومان توسط ارتجاع به يغما رفته و ما به تماشا نشسته ايم. من نيز شرمنده ام! از اينكه خاك افغانستان و عراق به نام آزادي و براي دموكراسي به توبره كشيده شد. من نيزشرمنده ام! به خاطر خوني كه از پيكر زن و كودك و پير و جوان غزه جاري است و جهاني كه به نظاره نشسته است.
من نيز جزيي از اين جهانم!!!
همه ما با هم شرمنده ايم!!!
منبع:پژواک ایران