اسطوره هاي مقاومت را دريابيم!
امیر خوش سرور
در خبرها آمده بود كه در روز جمعه 27 دي ماه 1387، در حدود 18 نفر از اعضاي خانواده هاي منسوب به "سازمان مجاهدين خلق ايران" كه به قصد ديدار با فرزندانشان در شهر اشرف عازم عراق بودند، در فرودگاه مهرآباد دستگير شده و به بند 209 زندان اوين منتقل شدند. بنا بر اطلاعات مندرج در اطلاعيه "مجموعه فعالان حقوق بشر و دموكراسي" ايشان در جريان دستگيري مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند. جالب اين است كه بدانيم اين افراد تماما "زن" بودند و سن آنها مابين 55 تا 84 سال ذكر شده است. پيشاپيش 8 مارس مبارك! جالب تر آنكه آنها از طريق قانوني (گرفتن پاسپورت، ويزا و بليط) اقدام به خروج از كشور كرده بودند.
بنابراين ما در ابتداي امر با نقض آشكار سه ماده از اعلاميه جهاني حقوق بشر در اين مورد مواجه هستيم:
- ماده (3) هركس حق زندگي، آزادي و امنيت شخصي دارد.
- ماده (5) هيچ كس را نمي توان تحت شكنجه يا مجازات يا رفتاري قرار داد كه ظالمانه و يا بر خلاف انسانيت و شئون بشري يا موهن باشد.
- بند (2) ماده (13) هر كس حق دارد هر كشوري و از جمله كشور خود را ترك كند يا به كشور خود باز گردد. (تاكيدات از ماست)
از سوي ديگر آنها از يك حق طبيعي نيز برخوردار بودند، حقي كه هيچ چيز و من جمله ادعاي مضحك "امنيت ملي" نيز نمي تواند آن را مخدوش نمايد؛ حق ديدار با عزيزان با هر عقيده و در هر كجا كه باشند.
عشق پاك كدام مادر به فرزندش را و با كدام توجيه مي توان به زنجير كشيد؟!
لذا با عنايت به ماده (30) اعلاميه فوق مبني بر - هيچ يك از مقررات اعلاميه حاضر نبايد طوري تفسير شود كه متضمن حقي براي دولتي يا جمعيتي يا فردي باشد كه به موجب آن بتواند هر يك از حقوق و آزادي هاي مندرج در اعلاميه را از بين ببرد و يا در آن راه فعاليتي بنمايد - بر عهده تمامي فعالان حقوق بشر است كه در قبال اين مهم با قاطعيت موضع گيري نموده و در راستاي رهايي آنها اقدام نمايند.
سكوت با هرتوجيهي، خيانت به آرمان حقوق بشر است.
فعالان راستين حقوق بشر بر اين مهم، مهر تاكيد مي نهند كه دفاع از "انسان" هيچ مرزي نمي شناسد.
اينجا تنها جايي است كه ايدئولوژي ها رنگ مي بازند، اختلاف هاي سياسي به محاق توقيف ره مي سپارند، گذشته ها سكوت اختيار مي كنند، تبعيض هاي مبتني بر تفكيك تهوع آور "خودي" و "ناخودي" و احيانا "نخودي" خزان مي يابند و مصلحت جويي ها...
هر چند نمي توان منكر نقش "عقده هاي رواني" در كادر سريال هاي مشمئز كننده "توجيه" شد!
اين مهم يكي از وجوه پر رنگ نفي توهم " همه با هم" است. ما را با كساني كه فتواي سكولار! مبني بر "خودكشي" رهبر سابقشان صادر مي كنند، كاري نيست! هر چند اگر به آن رهبر انتقاد هم داشته باشيم. و از قضا انتقاداتمان مهمتر و پرمايه تر از ادعاهاي مدعيان خرده فروش نيز هست. همچنانكه ما را با كساني كه مدعي دفاع از ساكنين اشرف هستند اما در موضعگيري هايشان بوي گندآب تسويه حساب هاي سياسي به مشام مي رسد، درد دلي نيست. آناني كه با "خلط مبحث" به بند بازيهاي حقيرانه سياسي روي آورده اند، جايگاهي به مراتب كم مايه تر از سربازان گمنام امام زمان دارند.
راستي شما از موضع انجمن غير دولتي! نجات خبر داريد؟ از موضع بنياد باز هم غير دولتي! سحر چطور؟ از مواضع سايت هاي ايران ديدبان، ايران اينترلينك، نگاه نو و ... چطور؟ از كريم حقي، محمد حسين سبحاني، بهزاد عليشاهي، جواد فيروزمند، علي اكبر راستگو و... چه خبر؟ سعيد شاهسوندي در چه حالي است؟ عليرضا نوري زاده چي؟
تصفيه در درون جبهه انقلاب يك ضرورت انقلابي است.
* * *
در پايان ذكر اين نكته خالي از فايده نيست كه راقم اين سطور سالهاي ابري دهه 60 را در كودكي با تمام وجودش درك كرده است. آن هنگام كه در 4-5 سالگي به اتفاق خانواده به اوين و گوهردشت مي رفتم. چشم نگران پدران و مادراني كه در جست و جوي فرزندانشان به هر سو مي دويدند. برادران و خواهراني كه براي ديدار برادر و يا خواهر در بندشان لحظه شماري مي كردند. فرزنداني كه براي پدران و مادرانشان اشك هديه آورده بودند. برادرزاده ها و خواهرزاده هايي كه براي دايي ها، عموها، خاله ها و عمه هايشان دست محبت تكان مي دادند. هنوز صلابت زندانيان را به ياد دارم، آن هنگام كه دست ها را در بالاي سر گره مي زدند و لبخند اقتدار بر دل پر زخم ما مي نشاندند.
نفرين بر من و ما، اگر فراموش كنيم!
و روزهاي سياه تر از سياهي 67، غم جانگاه خبر اعدام ها و صلابت پدران و مادرانمان، آن هنگام كه در مراسم بزرگداشت عزيزانشان قبل از تسليت، تبريك مي گفتند. و بعد خاك مرگ پاشيده شده بر ديوار خانه ها، مهر سكوت بر لبها، مناجات در نيمه شبها، بغض هاي خفته در گلوها، چشمان غمگين به جاي چشمان نگران و يك سؤال؛ به كدامين گناه؟!
من اين همه را ديدم.
نفرين بر من و ما، اگر فراموش كنيم، چه رسد به آنكه ببخشيم!
با شنيدن خبر و ديدن عكس مادر فاطمه صادقي و كبرا بنازاده اميرخيزي به ياد مادر بزرگ خودم افتادم. زبان آدمي قادر نيست آنچه يك نوه از حال و روز مادر بزرگش ديده به بيان آورد.
من اين مادران را مي شناسم؛ عشقشان را، ايمانشان را، صداقتشان را، صلابتشان را، درد دلشان را و...
من نه مجاهدم و نه فدايي. نه به آرمان مستضعفين تعلق دارم و نه به كومله. مرا با پيكار و راه كارگر و صد البته توده اي و اكثريتي كاري نيست اما
مرا با آزادي پيوندي ناگسستني است!
من اين مادران را مي شناسم؛ عشقشان را، ايمانشان را، صداقتشان را، صلابتشان را، درد دلشان را و...
و عشق را نثار وجود پاكشان مي كنم
اشك را بدرقه رهشان
و صداقت را هدييتي ناقابل!
1/ بهمن/1387
منبع:پژواک ایران