دلارهای آمریکائی آب رفته را به جوی باز می گردانند
جمشید پیمان
اعلی حضرت بد جوری نومید بودند!
نمیدانم چه پیش آمده بود که حزب توده هم به اعضایش دستور داده بود روز بیست و هشت مرداد در خانه هایشان بمانند و مثل دوسه روز قبلش تظاهرات نکنند . راستش را بخواهی هنوز که هنوزاست معلوم نشده است این ها که سه روز مملکت را گذاشته بودند روی سرشان و به کمتر از جمهوری دموکراتیک خلق رضایت نمیدادند ، چه شد که عدل آن روز تپیدند توی خانه هایشان و جیکشان در نیامد. مصدق منتظر بود که شاه تکلیف خودش را روشن کند . یا بیاید سر کار وزندگیش و سلطنتش ر ا بکند یا اینکه شورای سلطنت تشکیل بشود. از آنجا که شاه جدی جدی در رفته بود و بقول ثریا،همسرش، میخواست برود دنبال پرورش اسب، اصلا دیگر کاری به این کارها نداشت. برای او همه چیز تمام شده بود. خودش هم نه امیدی به برگشت داشت و نه فکرش را میکرد. ولی خب، بقول معروف :
هزار نقش برآرد زمانه و نبود یکی چنان که در آئینه ی تصور ماست
شاه خدا بیامرز خاصیت عجیبی داشت . تا تقی به توقی میشد ودر آسمان رعد و برقی میزد ، در میرفت. دلش به اندازه یک دانه ی ارزن بود. بنده خدا شرطی شده بود.مرتب می ترسید که یکی سرش را زیر آب کند. برای همین دائما در فکر بود خودش را یک طوری از درد سر سلطنت بر ملت محروم، راحت کند. اما سرنوشت برایش چیز دیگری رقم زده بود که در بغداد و رم، رو نمیشد. باید پس از دور زدن دنیا، از مراکش و آمریکاو پاناما سر دربیارود و آخر کار هم توی قاهره تمام کند. بله، اعلی حضرت با این خلقیات ، وقتی دید یخش نگرفت و فرمانش را روز بیست و پنج مرداد کسی نخواند ، راه افتاد برود برای خودش یک زندگی بی دردسر درست کند. خدائیش را بگویم ، این درست ترین فکری بود که به سرش زده بود. فکری که البته پشتش یک تصمیم قرص و محکم نبود. اما آمریکائی ها راهش را زدند . .یعنی حقیقتش را بخواهی، اگر میدانست بیست و پنج سال بعد باید تاجش را تحویل خمینی بدهد و برود ، محال بود بعد از بیست و هشت مرداد برگردد .
بی خیال پشت پرده، دَم را بچسب!
می خواستم از روز بیست هشت مرداد برایت بگویم. ما آن وسط چه کاره بودیم؟ از پشت پرده و خواب هائی که آمریکا و انگلیس برای مملکت دیده بودند و نقشه هائی که کشیده بودند ، بی خبر بودیم. عشقی میکردیم که دیگر شاهی در کار نیست که مجبور باشیم روز چهار آبان و پانزده بهمن و سوم اسفند برویم جلوی او به خط بشویم و رژه برویم. کیف میکردیم که آرزوی پدرمان برآورده شده و اعلیحضرت همایونی حب جیم را بالا انداخته است. ما برو بچه ها، زیاد چیزی از سیاست سرمان نمیشد. نزدیک به صفر بودیم . یعنی فقط یک کمی بیشتر ازبزرگترهایمان، حالیمان بود ! اما بعضی ها بودند که خوب بو می کشیدند. بعضی ها هم خبر هائی داشتند که پشت پرده چه میگذرد. برای همین هم آنهائی که شامه شان تیز بود، این چند روز سکوت کردند و جیکشان در نیامد.چند تائی عکس شاه را هم یواشکی توی صندوق خانه هایشان پنهان کرده بودند. اما آنها ئی که خبرهائی داشتند ، یا بهتر بگویم، خبرشان کرده بودند و دستشان در کار بود، دلشان قرص بود. وسط همان شعارهای گوش پاره کن مرگ بر شاه فراری ، این ور و آن ور، یک جاوید شاهی هم میگفتند.اما آنها هم جرات عرض اندام بیشتر نداشتند.منتظر بودند تا ارباب دستور آخر را برایشان صادر کند. میان آنها یکی بود که روز آخر و توی همان شلوغی ها، به فکر نجات مصدق افتاده بود! یعنی در حقیقت یک نوع دوراندیشی کرده بود که اگر باز هم تیردشمنان مصدق به سنگ بخورد، طرف بتواند از مصدق طلبکاری کند.
مخالفانِِ طرفدار و طرفدارانِِ مخالف
سید ابوالقاسم کاشانی که دلش میخواست سر به تن مصدق نباشد، درست دم دمای آخر، خواب نما شده بود که به مصدق کمک کند! توی وضعیتی که هیچکدام از طرفداران مصدق فکر نمی کردند برای دولت، اتفاق ناجوری بیفتد چه رسد به اینکه علیه مصدق کودتا بشود، برداشت یک نامه چند سطری به مصدق نوشت و مثلا اتمام حجت کرد و به او هشدار داد. توی نامه نوشته بود اطلاع دارد یک عده قصد کودتا دارند. پس تا دیر نشده با ایشان کنار بیاید تا جلوی کودتا را بگیرند. مصدق هم آن روز در وضعیتی نبود که دستش را بگذارد در دست کسی که بزرگترین هدفش شده بود بر اندازی خود مصدق. برای همین هم جوابش داد برو پی کارت آقاجان. من با ملت طرفم نه با توو امثال تو. اگر دیوار ملت محکم باشد ، هیچ تکیه گاهی محکم تر از آن نیست.اگر هم که ملت پشتت نباشد، هیچ تنابنده ای نمیتواند نگهت دارد. حالا که گذشته و رفته، اما یکی نبود به آن مرد رند بگوید اگر میدانی که قراراست کودتا بشود و اگردوست داری جلوی کودتا را بگیری و اگر با کودتا و کودتا چی مخالفی، چرا مثل سی تیر حکم صادرنمی کنی که مردم بریزند توی خیابانها و همانطور که نگذاشتند پیاز حکومت قوام ریشه بگیرد، این بار هم نگذارند یک مشت آشغال خود فروخته، ریشه ی مملکت را ببرند. پس معلوم میشود که فلز کاشانی پر از خرده شیشه بوده است، و همانطوری هم که بعد از پیروزی کودتا نشان داد، به بزرگترین آرزویش رسید. پس آن نامه الکی و چاخان بود و میخواست با آن کار ، هر طوری که دفتر ورق بخورد، او بتواند بار خودش را ببندد. به زبان خودمانی عرض کنم که درحقیقت می خواست هم توبره را داشته باشد،هم آخور را . صبح بیست و هشت مرداد طرفداران مصدق ، توی خانه هایشان مشغول استراحت بودند. دشمن را نه تنها حقیر و بیچاره شمرده بودند ، بلکه او را اصلا ازبین رفته می دانستند. توده ای ها هم که قرار بود از میدان بیست و چهار اسفند و جلوی دانشگاه تظاهرات راه بیندازند و بروند طرف بهارستان، طبق دستور رهبرانشان ،حتی یکنفرشان هم از خانه بیرون نیامد. اما از آن طرف ، آخرین تیر ترکش را آمریکائی ها رها کردند .
سوزش به کی باختن، از باختن بیشتر است!
شعبان جعفری از یکطرف، طیب رمضان یخی از طرف دیگر، ماشالا قری از شمال، مصطفی مقدم از جنوب، برادران رشیدی از شرق، شمس قنات آبادی از غرب، کارچاق کن ها و کارگران شهر نو از میدان اعدام و راه آهن، با شعار جاوید شاه آمدند طرف میدان ارگ. هیچ کس از طرفداران مصدق نبود که جلوی آنها در بیاید. کسی باور نمیکرد اینها بتوانند مصدق و دولتش و تمام اعوان و انصارش را طومار پیچ کنند. باور کن از ساعت نه و ده صبح که راه افتادند، تا ساعت دوازده ظهر تعدادشان به زور به پانصد تا میرسید.خوب یادم هست که شعبان جعفری خودش را به هر در و دیواری زده بود، اما نتوانسته بود ازسبزه میدان و خیابان خراسان و خیابان ری ، بیشتر از دویست نفر را دنبال خودش راه بیندازد. وقتی پیش از ظهر بیست و هشت مرداد، این لات و لوت ها جاوید شاه ، جاوید شاه میکردند ، آدم به ریششان می خندید. وقتی که از چند طرف به بازا رسیدند و بطرف میدان ارگ سرازیر شدند، یواش یواش سرو کله ی عده ای از پاسبان ها و ارتشی ها هم پیدا شد. حالا کم کم وقتش رسیده بود که یک کمی دچاره دلهره بشوی. مردم عادی، گیج و منگ، اینها را تماشا میکردند. از طرفداران مصدق، اصلا و ابدا خبری نبود. شهربانی و ارتش و فرمانداری نظامی هم انگار خاک مرده رویشان پاشیده بودند. بعد ها شنیدیم که توی همان اوضاع و احوال ، مصدق با وزیرانش، در خانه خودش ، فقط منتظر نشسته بودند که این اراذل و اوباش سر برسند و همه چیز را از دستشان بگیرند. رادیو داشت برای کشاورزان میهن پرست، طرز کشت سیب زمینی را توضیح میداد. در همان فاصله ی یکی دو ساعت، مصدق دوبار رئیس شهربانی را عوض کرده بود. بار دوم هم آنجا را سپرده بود دست یکی از اقوامش که آخرش معلوم شد خودش جزو کودتاچی ها بوده است. در همان بلبشو که داشت کار تمام میشد، مصدق بنده ی خدا بفکر این بود که یک رفراندم دیگر ترتیب بدهد و اعضای شورای سلطنت را انتخاب کند که در غیاب شاه ، وظیفه ی او را انجام بدهند. حوالی ظهر به وزیر کشورش دستور میدهد به استاندارها بی سیم و تلگراف بزند که ترتیب رفراندم انتخاب شورای سلطنت را بدهند. حالا می بینم چقدر شیخ سعدی خدا بیامرز هشت صد سال پیش قشنگ گفته بود که :
خانه از پای بست ویرانست خواجه در بند نقش ایوانست
حدود ساعت د و ونیم بعد از ظهر رادیو افتاد دست کودتا چی ها. وسط برنامه ی کشت سیب زمینی ، مردم از رادیو صدای به هم خوردن درها را می شنیدند. یک دفعه برنامه ی سیب زمینی کاری قطع شد. دو سه دقیقه سکوت برقرارشد و بعدش سرود شاهنشاهی پخش شد. پشت بندش گوینده فرمان عزل مصدق و انتخاب سرلشکر زاهدی را اعلام کرد. چندین بار هی مارش نظامی زدند و هی فرمان عزل و نصب را خواندند. همین که از رادیو این چیزها پخش شد، انگاری صور اسرافیل به صدا در آمده باشد. خیابانها که توی آن گرمای آخر مرداد خلوت خلوت بود، پر از جماعت باد پرست شد. مثل این که مرده ها باشنیدن بوق اسرافیل، از قبرها ریخته بودند بیرون. کامیون های پر از چوب و چماق به دستان، در خیابان ها رژه میرفتند و شعار میداندند:
بیل و کلنگ و تیشه مصدق شاه نمیشه
پدرم و عقب نشینی تاکتیکی!
بابای خدا بیامرزم به مرز سکته رسیده بود. آخر بعد از چند ماه دوندگی و جان کندن ، حالا باید تماشا کند که چطوری چهارتا لات بی سرو پا، در عرض ده دوازده ساعت، حکومت مصدق را سرنگون می کنند. تیرش می زدی خونش درنمی آمد.هی توی حیاط راه می رفت و هی فحش به زمین و زمان می داد. کاسب های محل دقیقه به دقیقه خبرهای جدید را بهش می رساندند.خبرهائی که هیچکدامشان بوئی از امید و دلخوشی نداشتند. می خواست از در خانه بزند بیرون که مادرم چاقوی آشپزخانه را برداشت و رفت جلویش ایستاد و گفت سید به جدت قسم اگر قدم از قدم برداری این چاقو را توی شکمم فرو میکنم. آخر سید ! تو و رفقایت باید از امروز صبح علی الطلوع توی کوچه و خیابان می ماندید . نه اینکه حالا تازه یادت بیفتد که باید بروی بیرون.حالا که سیل آمده و همه چیز را برده است، داری میروی دنبال بره و گوساله بگردی؟ پدرم کوتاه آمد. آخر حرف مادرم درست و حسابی بود. وقتی رادیو حکم عزل مصدق را پخش کرد، بابام زد زیر گریه. انگار پدرش مرده باشد.خودش را به در و دیوار میزد. با مشت می کوبید به سر و صورتش. بعضی ازهمسایه ها با چند تائی از کاسب های محل که به طرفداری از مصدق معروف بودند، جمع شده بودند توی خانه ی ما.هیچ کدامشان رنگ به رخسار نداشتند.ترس نفسشان را بریده بود.حالا نوبت پدرم بود که آنها را آرام کند. بهشان دلداری می داد.می گفت حتما یک نقشه ای در کار هست. لابد مصدق می خواهد ته و توی قضایا را در بیاورد . آنوقت حسابشان را برسد .می گفت شما نترسید. اوضاع از سی تیر پارسال خیلی بهتر می شود. این دفعه حتی یکیشان هم نمی تواند در برود.
ما که کاری نکردیم، مگر حافظ دستی برآرد!
پدرم هروفت در تنگنائی گیر میکرد و ناچار میشد وضع موجود را بپذیرد ئست به دامن حافظ میشد. عصر بیست و هشت مرداد یکی از آن لحظه ها بود که فثط و فقط حاقظ میتوانست آب خنکی روی جپر گر کرفته ی بابا بریزد. پدرم وقتی سخنرانیش برای کاسب های محل تمام شد دیوان حافظ را برداشت که ازش سئوال کند آخر و عاقبت کار، چه می شود. من با همه ی بچگیم وقتی بابام رفت سراغ حافظ، فهمیدم اوضاع خیلی خراب هست. چشم هایش را بست. فاتحه ای خواند و انگشتش را کرد لای کتاب . کتاب را باز کرد . یک نگاهی به غزلی که آمده بود انداخت و گفت الله اکبر ، الله اکبر. مژده که حافظ هم می داند این وضع آخرش به نفع کی تمام می شود. من گفته بودم غصه نخورید. گفته بودم دشمنان مصدق الکی دارند زور می زنند. بفرمائید تماشا کنید. اینهم شاهد از غیب .این هم حافظ کاشف اسرار که هیچوقت حرفش غلط از آب در نمی آید. بعدش شروع کرد به خواندن:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور. غزل را تا آخرش خواند و پشت بندش هم برای محکم کاری دوسه بیتی از شاهدش راهم تحویل داد .من تا همان سن و سال، دست کم ده بار شاهد بود م که بابام از حافظ این غزل را به اسم فال خوانده بود. تقریبا هر ده بارش هم خدا وکیلی نتیجه یک چیز دیگر، از آب در آمده بود . فقط مانده بودم حیران که چطور می شود هر وقت بابام گیر می کند و میرود سراغ حافظ ، عدل این غزل را می آورد. وقتی کار فال گیری پدرم به پایان رسید، یکی از کاسب ها رو کرد به پدرم و گفت جناب آسید حسن، زبانم لال زبانم لال ، من نمی خواهم به حافظ بی احترامی کنم . اما این بنده ی خدا معین نکرده است که یوسف گم گشته کی بالاخره بر میگردد؟
منبع:پژواک ایران
