هنگامی که حدود دویست و هفتاد سال پس از میلاد مسیح ، امپراتور رم فرمان منع زناشوئی را صادر کرد ، دوست داشتن امری زیر زمینی شد. دختر و پسری که یکدیگر را دوست می داشتند باید دور از چشمان عسس و داروغه و محتسب ( از نوع رومی اش ! ) و با هزار ترس و لرز عاشق شوند .
امّا آن انگیزه و کشش جاودانیِ میان زن و مرد ، جامه ی رزم پوشید و پا در میدان پیکار با امپراتور نهاد . در آن میان کشیشی والنتین نام پیدا شد و پنهانکی میان چند جفت عاشق و معشوق پیمان زناشوئی بست . کار او البته گناه مضاعف بود . زیرا هم فرمان قیصر را می شکست و هم از تعداد سربازان می کاست؛ سربازانی که باید برای مسیحیت بجنگند .
این راز مگو سرانجام فاش شد و والنتین به گناه پشتیبانی از" دوسـت داشتـن " به زندان افتاد و به مرگ محکوم شد .در فاصله ی زندانی بودن تا تشکیل دادگاه و تا فرا رسیدن روز اجرای حکم، دختر زندانبان، عاشق کشیش والنتین شد. عشقی بی فرجام ، اما جاودانی.
پیش از اجرای حکم اعدام ، والنتین نامه ای برای دختر زندانبان نوشت و آن را با جمله ی " والنتین تو " تمام کرد.
روز چهاردهم فوریه 269 میلادی والنتین را به جرم ستایش از دوست داشتن ، اعدام کردند. . . . این گذشت تا این که؛
روز چهاردهم فوریه یکی از همین سال های میلادی که بر من و شما گذشته است ( درست مثل روزهای دیگر سالهای پس ازچهاردهم فوریه 1979 میلادی تا امروز) مرتضی و زهرا در پارک شهر آرا، روی یک نیمکت ،کنار همدیگر نشسته اند.
مرتضی یک شاخه گل سرخ به زهرا میدهد.
زهرا روسری را محکم می کند و گل رز را می گیرد.
در نگاه مرتضی و زهرا شادی ترس خورده ای جاریست.
هراسی اضطراب آور نگاه های عاشقانه ی آنها را بر می آشوبد .
زهرا به مرتضی میگوید این دیدارهای پنهانی دارد برایش آزاردهنده می شود و او باید باید به خواستگاریش برود.
مرتضی میگوید قرار است مادرش امروز به خانه ی آنها تلفن بزند و با مادر او صحبت کند.
زهرا به هیجان می آید و بی اراده دستهای مرتضی را می گیرد.
ناگهان( معمولن در چنین وقت هائی در پارک های تهران اتفاق های ناگهانی رخ می دهند)
پاسدار : ببخشید خواهر شما اجازه ندارید در ملاء عام دست یک مرد را بگیرید .
زهرا : ولی ایشون نامزد منه .
مرتضی: معذرت میخام . عمدی نبود . قول میدیم دیگه تکرار نشه .
پاسدار: اولن واسه عذر خواهی خیلی دیر شده . ثانین شما که با هم محرم هم نیستید. جرم رو ی جرم .
زهرا : آقا قراره ما با هم ازدواج کنیم .
پاسدار : چه خوب . مبارکه، ولی هنوز که زن و شوهر نیستید. قراره ازدواج کنید.
زهرا: ببخشید قول میدم دیگه تکرار نشه
پاسدار: منم معذرت میخام که نمیتونم چشم پوشی کنم. باید بریم پاسگاه .
حالا در فاصله بین پارک تا پاسگاه و در پاسگاه چه بر مرتضی و زهرا گذشته است، همان بهتر که مسلمان نشنود، کافر نبیند. همین قدر بدانید که کشیش والنتین باید شاکر باشد که جرمش در زمانه ی زهرا و مرتضی اتفاق نیفتاده است)
دو روز بعد در صفحه ی حوادث یکی از روزنامه های عصر تهران زیر عکس های زهرا و مرتضی که چشمهایشان را پوشانده اند ، نوشته شده بود:
یک پسر و دختر جوان به خاطر لکه دار کردن عفت عمومی و عدم رعایت شئون اسلامی ، هر یک به سی ضربه شلاق محکوم شدند.( واقعن شانس آورده اند وگرنه ممکن بود در این بلبشوی قوه قضائیه، بالای دار هم بروند)
روز والنتین شما پر ازشادی و تهی از دلهره باد.
در ضمن روان احمد شاملو شاد که معتقد بود عشق را باید در پستوی خانه پنهان کرد.
منبع:پژواک ایران