چه بگویم به دلِ ساده و خوش باورِ تو
جمشید پیمان
چه بگویم به دلِ ساده و خوش باورِ تو
(به پاکیزه دلی که دنبال ساعت کوکی قدیمیِ ـ صلح و مسالمت با ظلمت ـ می گشت)
جمشید پیمان
ساعتِ کوکیِ ما، فنـرش در رفته ست
هر چه کوکش بکنی ، و تـکانش بدَهی
مثلِ آن شاهِ ولایت مسند
سفت و محکم سر جایش مانَـد
ما چه دلخوش بودیم
که یکی ساعت کوکی ز پدر مانده به جا
و سحرگاهان، زنگش
میپرانَـد ز سری
خوابِ نوشین و دهد مژده ی صبح
غافل از آن که در این جا به سری خوابی نیست
عده ای چشم فرو بسته که یعنی خوابند
ــ بی خیال از سحر و صبح و طلوعِ خورشید ــ
ساعتِ کوکیِ ما هم خوابست
تازه گیرم بر فرض
ساعتِ کوکیِ ما هم به هزاران ترفند
بپذیرد که تو کوکش بکنی
تازه گیرم بر فرض
که تو کوکش کردی ، به امیدی که سحر زنگ زَنـَد
تازه گیرم بر فرض
ساعت کوکیِ ما ،
در سحرگاه بغـرّد چون رَعـد
داری امّـید که چشمی بشود باز و به خورشیدِ غریب
از صمیم دلِ مشتاق ،خوش آمد گوید ؟
اگر آری
اگر آری، چه بگویم به دلِ ساده و خوش باور تو !
تو اگر در طلبِ خورشیدی
وابِـنِـه ساعت کوکی
و فراموش کن این خیلِ فرو رفته به خواب
پای بیرون کش ازین خوابگه تیره و تار
تا ببینی که سوارانِ سحر
ــ دشمن ظلمت و بیگانه ی خواب ــ
پرچم افراشته از شعله ی جان
با هزاران خورشید
عزم رویاندنِ بیداری و روبـیـدن ظلمت دارند
منبع:پژواک ایران
