در آغاز عشق بود و عشق نزد او بود
( به وارثان حنیف ، اهالی اشرف )
جمشید پیمان
جاری بود ،
در انبوه تنهائی اندیشه اش ؛
ابری ، نمی گریست
ماهی ، نمی تابید
خورشیدی ، نمی خندید
آذرخشی ، نمی بارید
ــ نه بر دلم ، نه در دیده ام ــ
و تندری ،
در ویرانه ی سکوت
نمی خروشید .
زمین و زمانه ی سترون
خرابِ خلوتِ خاموش خویش بودند
و دل ما ،
از خون و خاطره ، لبریز می شد.
چه کاروانی بود صبوری ،
که تلخِ تلخ میرفت ،
در مسیر هاویه های ابدی تابستان ،
بی ره سپاریِ سالاری .
هیچ چاووشی ،
آوازی نمی خواند ،
در بامداد بی رحیل .
ودر باوری نمی گنجید
که مردی ، در آستانه ی پائیز ،
کوله باری از بهار
شانه های ستبرش را ، آذین بخشد
و در بیابان های بی سایبان ،
واحه ها را بشناسد
و در عبور از شوره زار های شهریور ،
هیچ هنگامه ای ،
بر نیآشوبد هنگام اش را .
کلامش ،
خلود خاکستر سحر را ویران کرد
و دلش را ،
در دلتای نقره ای صبح ،
جاری ساخت .
آوازش ،
ماذنه های متروکِ تاریخ را انباشت
و دشت هایِ بی حوصله
از نسیم خواهش او ،
سر شار شد ند .
و جهان به دیدار اوشتافت
و میان مجمر هر دل ،
به شوق دیدارش ،
گل و اسپند ، می سوخت .
او از میانه ی شهریور ،
بر توسنی از رنگین کمان بهار
جاری شد .
و خزان ،
در پیش گام هایش ، فرو ریخت .
درفش اش را ــ سرخ سرخ ــ برافراشت ؛
در کوچه های زخمی این شهر ،
بر بام آرزوهای شاد و شیرین ،
بر شاخسار سبز رویای فروردین ،
در بغض های مانده در گلوی گریه ی تاریخ ،
در دیده گان ابری یک آرزوی پیر .
آوازش ،
همه ، حوامیم* بود ،
و او ،
حنیف بود ، در آغازآغاز .
و در آغاز ، عشق بود ،
و عشق ، نزد او بود ،
. . . و شب ، شکست .
*حوامیم : جمع حاء ، میم ، و هفت سوره ی قران
که با حاء ـ میم ، آغاز می شوند ؛ شورا ، زخرف ،
مومن ، فصلت ، دخان ، جاثیه و احقاف .
و دوستی می گفت که " حاء میم " ، حـریـت و
محـبت را متبادر می سازد و من نیز از این رو در
شعرم آوردمش !
جمشید پیمان ، 11 شهریور 1386
منبع:پژواک ایران
