می تـوان و بـایـد . . .
جمشید پیمان
گفتی که : می توانم و با ید .
در وا ژه یِ امید که گل دا د بر لبت ،
در غنچه یِ بهار که بشکفت در دلت ،
درآرزویِ پر زده درباغ سینه ات ،
در رفعت نگاه تو خواندم که : می تو ا ن .
گفتی که : می توانم و باید .
در همنوائی یِ دل ما با امیدِ تو ،
در شعله هایِ سرکش خشم و خروش خلق
- آ ندم که می گرفت پیکر دشمن -
در پویه هایِ خیزش مردم ،
در جوشش صدای تو خواندم که : می توان
گفتی که : می توانم و باید .
در لحظه ای که هزاران ستاره سوخت ،
در پاره هایِ دل که فرو ریخت بر زمین ،
در استـقامتی که برآمد ز تیره خاک ،
بر صخره هایِ عزم تو خواندم که : می توان .
* این یک چکامه ی قدیمی است . آن را با الهام از شعار " می توان و باید " مریم رجوی ، سروده ام .
اکنون که دست و دلم کمتر به نوشتن می رود ،به گل های پـرپـر شده در شهر اشرف که با خونشان
بذر آزادی ایران را آبیاری کرده اند ، پیشکش می کنم . با این امید که از من بپذیرندش .
منبع:پژواک ایران
