گلشیفته ، ملّا و من
جمشید پیمان
مقدمه ی مختصر و مفید:
گلشیفته فراهانی در یک فیلم ــ اگهی هنری ، چند ثانیه ای نیمه عریان شده است. کار این زن آزاد و آزاده، خواب متحجران را برآشفته و در بنیان دین فروشان ریاکار آتش افکنده است. در همین راستا خانواده ی او که هنوز در ایران و اسیر حاکمیت آخوندی هستند از جانب متشرعان بی شرم و دکانداران بی تقوای زهد فروش مورد یورش تبلیغاتی قرار گرفته اند. خوب و بد و مفید و مضر بودن کار گلشیفته فقط و فقط به خودش مربوط است وبس. نه از دیوار کسی بالا رفته ، نه حق کسی را خورده و نه خون کسی را پایمال کرده است. امّا ملّای دین فروش انسان ستیز که نمی تواند و نمی خواهد داوری ها را به روز داور اندازد، زندگی خانواده ی گلشیفته را با راه انداختن جنجال وسر دادن وامذهبا و وادینا، تلخ تر کرده است؛ تلخ تراز زندگی ملیون ها ایرانی اسیر در جهنم جمهوری اسلامی .
آقای بهزاد فراهانی ، پدر گلشیفته ، که تاب این همه فشار و بی حرمتی را نیاورده( البته باید او را درک کرد و به او تا حدودی و نه صد در صد حق داد) منکر چنین فیلمی شده بود و آن را یک تقلب سینمائی خوانده بود. به آقای فراهانی می گویم جدا از فشارهای گوناگونی که بر شما در آن جهنم آخوند ساخته وارد میشود، گلشیفته یک انسان آزاد و مختار است و مسئولیت کارهائی را که می کند فقط و فقط بر عهده ی خودش است. از این گذشته او مرتکب کار زشتی نشده است و در سرزمینی که زندگی می کند از ذهن هیچ انسان سالمی خطور نکرده است که او را برای شرکت در این فیلم مورد سرزنش قرار دهد . این تنگ نظری ها و تحجر گرائی ها ویژه ی ملایان حاکم بر ایران و مریدان متعصب و سیاه دلشان است که از هرچه بر بساطشان خدشه وارد سازد ، هراسانند.
آقای فراهانی ، نگران نباشید، گلشیفته سبب شرمندگی هیچ کس نیست. او فقط اندکی آب در لانه ی این مورچگان ریخته است.
این دوبیتی های توام با طنز و جِــدّ ، زبان حالی است و برای دفع ملالی.
چه زیبا آفریدی بابا بهزاد
هزاران آفرین، صد دست مریزاد
چو پیدا شد دو تا غنچه، دو تا گل
شدم شیدا به جانم آتش افتاد
تویِ برج ایفل گل خانه کرده
من و سارکوزی را دیوانه کرده
گریبان کرده چاک آن شوخ رعنا
دوتا کفتر به سینه ش لانه کرده
به بیداری بدیدم یا که در خواب
دلم در سینه ام گردیده بی تاب
به خود گویم گلَست این یا گلستان
چراغ است تویِ سینه ش یا که مهتاب
به دوربین خیره شد چشم خمارش
دل درمانده ام شد بیقرارش
گرفتارش نه تنها من، جهانی
خدایا سکّه فرما کار و بارش
بهار از سینه اش سر زد، گل آمد
میان ماه بهمن، سنبل آمد
در این سرمای سخت و استخوان سوز
دلِ افسرده ام در غلغل آمد
به هم زد نظم و آئین خدا را
برآشوبید شیخ بی نوا را
گریبان چاک کرد و دین و دل برد
بنازم این همه ناز و ادا را
مسلمانان مسلمانی شد از دست
اصول دین و مذهب ، جمله بشکست
چو ملّا دیده بر رخسارش افکند
سر سجّاده با پیمانه بنشست
مسلمانان بلا از جانتان دور
به هم شد این زمان شیرینی و شور
شده جَـو گیر شیخ کج سلیقه
خدایا چشم شورَش را بکن کور
مخور اندوه دیگر بابا بهزاد
گُلت از قید ملّا گشته آزاد
شجاعت را به زیبائی بیافزود
دلِ ایرانیان گشته ازو شاد
منبع:پژواک ایران
