دخت ایران می کند ایران رها، زین مصیبت ، زین فلاکت ، زین بلا
جمشید پیمان
پیش درآمد: در وبلاگی به اسم " خیمه گاه عشاق الحسین " شیخــکی چند بـیـتی از بـاب
نصیحت و امر به معروف و نهی از مـنـکر ، خطاب به دختـران ایـران ، سرِقـلم رفنـه است.
دختری ایرانی به نام زری دلنشین در طنزی تند و گزنده ،تودهنی محکمی به او زده است.
من ، راوی و مفسر این ماجرا شده ام .بیت های با رنگ سیاه از من، با رنگ بنفش از
زری دلنشین و با رنگ قرمز از شیخک عضو خیمه گاه عشاق الحسین صادر شده است .
آن شنیدم شیخکی معلوم حال تویِ وبلاگی نموده قیل و قال
گیر داده بر لباس دختران کور گشته چشمش از این اختران
سنگ برگوهر زده این بی فروغ این که در ذاتش نباشد جز دروغ
او که مصداقی بـوَد بر " لا و لَـم " این چنین کرده خیانت برقلم :
"خواهرم ای دختر ایران زمین !
در خیابان چهره آرایش مکن ..... از جوانان سلب آسایش مکن
زلف خود از روسری بیرون مریز ..... در مسیر چشمها افسون مریز
یاد کن از آتش و روز معاد ..... طره گیسو مده در دست باد
خواهرم دیگر تو کودک نیستی ..... فاش تر گویم عروسک نیستی
خواهرم ای دختر ایران زمین ..... یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهرم این لباس تنگ چیست ؟ ..... پوشش چسبان رنگارنگ چیست ؟
خواهرم اینقدر تنازی مکن ...... با اصول شرع لجبازی مکن
در امور خویش سرگردان مشو ..... نو عروس چشم نامردان مشو
دختری، سیمین بری، نامش زری کرده پیش این مسلمان ، کافری
طنز نابی در جوابش گفته است دخت ایران ، واقعا دُر سفته است :
" ای فلانک خاک عالم بر سرت ..... گر چنین گویی سخن با خواهرت
خواهر تو نیستم البته من ..... پس فزونتر از دهانت زر نزن
چشم هیز و خوی بد ، فکر پلید ...... از دل هر مصرعت آمد پدید
زشتی دید و کلام و ذات تو ..... هست پیدا در همه ابیات تو
از خرد چون کم رسیده سهم تو ..... نیست زیبایی من در فهم تو
هم نگفته با تو هیچ آموزگار ..... هست طنازی به تای دسته دار
یا نمیدانند عشاق حسین ..... فرق ساده را میان تا و طین
همچنین آرایش من ای عمو ..... در خیابان نیست ، کم یاوه بگو
جای آرایش چه نزدیک و چه دور ..... سالن زیبایی است ای بیشعور
من لباس تنگ میپوشم ، بله ..... پوشش خوشرنگ میپوشم ، بله
میشوم طناز و زیبا و ملوس ..... میخرامم در چمن چون نوعروس
زلف خود ریزم برون از روسری ..... میکنم در چشم مردان دلبری
طره گیسو دهم در دست باد ..... گور بابای تو و روز معاد
ای زری جان خوش زدی بر پوزه اش خاک پاشیدی تو بر آموزه اش
آفرین بر پاسخ گویای تو چشم بد دور از رخ زیبای تو
ویژه چشم شیخ منگولِ مشنگ مظهر رسوائی و مصداق ننگ
زلف زیبایت پریشش می کند طاق ابروی تو کیشش می کند.
تا زنی لبخندِ شیرین چون نبات بعدِ کیش او را کنی یکباره مات
سکته ی مغزی کند او ناگهان چون نمائی تار مویت را عیان
او پـکر از پوشش تنگ تو بود بگسلیدی از وجودش تار و پود
از تحجر مغزاو وَردستِ سنگ نیست مانندش کسی اینگونه دَنگ
منکَـَر است و نهی از منکر کند یاوه هایش گوش عالم کر کند
گر مسلمانی همینست ای بشر که به ما داده نشان این تخم شرّ
زین مسلمانی گریزان گشته ام کافری را متر و میزان گشته ام
واق ،واقی کرده او از خیمه گاه تا بترساند تو را شام وپگاه
او نمی داند زری شیر افکن است دخت کیخسرو ، نوادهِ ی بهمنست
پاک باشد دست و دامان و دلش رو ،تو خودرا باش ای بی عارِ لش
گر درآن عالم شود آتش به پا کی کند دامان ننگینت رها
دخت ایران ، بی گمان پردیسی است امر معروف تو هم از پیسی است
دخت ایران مثل تو آلوده نیست استقامت های او بیهوده نیست
دخت ایران می کَـنَـد بنیاد تو شاهبازَست و شود صیاد تو
دخت ایران می کُـنَـد ایران ،رها زین مصیبت ،زین فلاکت ، زین بلا
منبع:پژواک ایران
