چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ ( بخش دوم )
جمشید پیمان
بابی ساندز اعتصاب غذایش را 66 روز ادامه داد. در این جا بود که مرگ، و فقط مرگ ، بر پافشاری استقامتش نقطه پایان نهاد ، بی آن که بر اراده ی او چیره شود. بابی ساندز عاشق زندگی بود ،، از مرگ گریزان بود. او نیز مانند بیشتر مردم ، زندگی را هم دوست می داشت و هم ستایش می کرد. او اعتصاب غذا نکرده بود برای آن که با مرگ ملاقات کند. برای گزینش مرگ راه های میان بر و کوتاه و آسان رو تری وجود دارد. هر انسانی ، چه مرگ ستا و چه مرگ گریز ، کمابیش با این راه ها آشنائی دارد. بابی ساندز احتمالا این شعر شاملو را هم نخوانده بود که ؛ هرگز از مرگ نهراسیده ام ، اگر چه دستانش از ابتذال هم شکننده تر بود. بابی ساندز شاید این نظر شاملو را هم نمی دانست که ؛ هراس من ، باری ، همه ، مردن در سرزمینی ست که مزد گور کن ، از آزادی آدمی افزون تر بود. بابی ساندز اعتصاب غذا را برگزیده بود تا جهان پیرامونش را برای نجات آن چه زندگی ، ونه ابتذال ، نام دارد ، فرا بخواند. او به تنهائی نمی توانست با کسانی بستیزد که مفهوم زندگی را به ابتذال کشیده بودند و اکنون تلاش می کردند او را نیز غرقه در این ابتذال کنند . بسیاری از مردم جهان در آن 66 روز به ستایش او بر خاستند و با او همدردی کردند . تیتر نخست بسیاری از نشریه ها و عنوان اول خبرها و تفسیر های رادیوئی و تلویزیونی ، در آن 66 روز ، بابی ساندز و اعتصاب غذای او و اعتراض به دولت انگلستان بود.دولت انگلستان و عواملش در لندن و بلفاست با اتخاذ روش های گوناگون تلاش کردند بابی ساندز را وادار به شکستن اعتصاب غذایش کنند. تحت فشار قرار دادن مداوم او در زندان ، از زمره ی این تلاش ها بود. آنها برای شکسته شدن این اعتصاب هر کاری کردند جز پاسخ مثبت دادن به خواست های انسانی و بر حق بابی ساندز. در اینجا نکته ای به خاطرم آمد که با موضوع مورد نظرم ، پر بی ربط هم نیست. در اوج جنگ و یتنام ، وقتی که راهبان بودائی در میدان های سایگون ، مرکز آن روز ویتنام جنوبی، در اعتراض به کشتار وحشیانه مردم ویتنام خود سوزی می کردند. سرتاسر اروپا و ایالات متحده آمریکا را تظاهرات اعتراض آمیز ضد آمریکائی فرا گرفته بود. در یکی از این اجتماعات بزرگ اعتراضی در لندن ، یکی از بزرگ ترین متفکران و فیلسوفان قرن بیستم ، برتراند راسل ، در تحصنی که به عنوان اعتراض به ادامه جنگ و کشتار ویتنام ترتیب یافته بود ، کارت عضویت در مجلس لردهایش را پاره کرد. متاسفانه وقتی شمع وجود بابی ساندز قطره قطره آب می شد ، برتراند راسلی نبود تا در اعتراض به جفای دولت انگلستان ، عنوان لردی خود را پس بدهد.
چه کسی مسئولیت را می پذیرد؟ مسئول واقعی کیست؟
باری ، سر انجام بابی ساندز با مرگ هم بستر شد در حالی که سر سوزنی مرافقت میان آندو نبود. آیا بابی ساندز کار درستی کرد؟ آیا راه حل دیگری جز اعتصاب غذا برایش نبود؟ هرچند این اعتصاب غذا به مرگ آن جوان 27 ساله منجر شد ولی آیا او با هدف مرگ گزینی ، اعتصاب غذا کرده بود؟ چرا مسئولان زندان و دولت انگلستان به خواست های او ترتیب اثر ندادند؟ چرا تلاش می کردند بی برآوردن حتی یکی از چند خواست های او، اعتصاب غذایش را بشکنند؟ نگران سلامت و زندگی او بودند؟ این پرسش ها و صدها پرسش دیگر در این رابطه می توانند پاسخ های گوناگون درست و نادرست ، واقعی و غیر واقعی داشته باشند . هیچ کس را از مرگ ، که دیر یا زود سراغش را می گیرد ، گریزی نیست. اما فرق است میان آمدن سوار مرگ با آوردن آن. به اعتقاد من دولت انگلستان سوار بی رحم و استثناء ناشناس مرگ را سراغ بابی ساندز مرگ ستیزو زندگی ستا فرستاد و به ویژه کوشید تا بر بابی ساندز چیره شود. مسئولیت این واقعه با کیست ؟ بابی ساندزیا ارتش جمهوری خواه ایرلند ، یعنی قربانیان این حادثه ، یا دولت انگلستان ؟ به این سئوال باید پاسخ درست ، درخور و شایسته داده شود، نه برای ثبت درتاریخ ، نه برای محکوم کردن مسئول و دفاع از قربانی ، به عقیده ی من ، برای پنهان نماندن حقیقت .
کربلای سال 61 هجری
چند روزی پس از حمله ی وحشیانه نیروهای تا بن دندان مسلح پلیس عراق به بچه های بی دفاع و دست خالی اشرف، من در یک واکنش دردآلود ، اشرف را با کربلا ، پلیس عراق را با لشکر ابن زیاد هم سان کردم و بچه های اشرف را حسین نامیدم. اکنون نکته ای را یاد آور می شوم و بر آن تاکید می ورزم که من بی آن که به دین و باور مذهبی کسی کاری داشته باشم ، نمی توانم هیچ باور دینی و مذهبی را بپذیرم. واین ، عقیده ای است در من که کم کم دارد از تازگی فاصله ای طولانی می گیرد. در واکنش با آن مقاله عده ای به صراحت و عده ای به تلویح واقعه ی کربلا و داستان امام حسین را به نقد کشیدند و مرا سرزنش کردند که با یاد آوری از کار غیر عقلائی و دور از منطق و بیگانه با واقع گرائی حسین ابن علی، می خواهم بچه های اشرف را تشویق به مرگ گزینی کنم ، بی آن که خود در این میان هزینه ای کرده باشم. کسانی نیز گفتند اگر بر این باورم که باید حسین گونه بود پس چرا خودم در میانه ی آن میدان نیستم و از کنار گود، شعار لنگش کن ، لنگش کن ، سر می دهم. عده ای هم نیز فیل ناسیونالیستی شان هوای هندوستان تاریخ ایران باستان را کرد و مرا ملامت کردند که چرا از ایستادگی های خونبار ایرانیان در برابر هجوم عرب ها و اسکندر و مغول ها مثال نمی آوری و نمونه از عاشورائیان کربلا آورده ای که پدران بلافصلشان ، خاک ایران را به توبره کشیدند و عزت و شرافت و ثروت عظمت و زن و فرزندان ایران را یکجا غارت کردند.
قیاس من مع الفارق است یا قیاس مدعیان؟
من به همه ی اینها پاسخی کوتاه می دهم بی آن که بر درستی پاسخم پای بفشارم و نظر درست تری را ، اگر ابراز شود نپذیرم . برای من در گیری حسین با یزید و سابقه آن که بر می گردد به اختلافات پدران آنها ، اصلا اهمیتی ندارد. در اشاره به داستان کربلا هم به هیچ روی قصدم قضاوت درباره عملکرد دو سوی اصلی این اختلاف یا جانبداری از حسین نبوده است. من حتی کاری به حرکت حسین ابن علی پس از خلیفه شدن یزید ، از مدینه به مکه و سپس به جانب عراق و کوفه ندارم. اما این را میدانم که بچه های اشرف تقابل حسین و یزید را تقابل حقیقت و دروغ و رویاروئی حق و باطل می دانند. می دانم که حسین برای آنها چراغ و راهنماست . کاری هم در این شرائط به درستی و نادرستی این باورشان ندارم. آنها هم تا امروز ، با وجود اشرافشان به طرز فکر من ، هیچگونه تبلیغی و یا اصراری برای باوراندن باورشان به من نداشته اند. برای آنها حسین سمبل آزادگی و فدای حد اکثر در مقابله با ستمگری و خودکامگی است. من اما در اشاره به رویداد کربلا به اینها نظر نداشته ام. من فقط و فقط به آنچه که در روز یا روز های ماقبل عاشور اتفاق افتاد نگاه کردم. من دیدم که وقتی ابن زیاد راه را برحسین بست و نگذاشت راهی کوفه شود و آب را بر او ویارانش بست ، حسین آهنگ بازگشت به مدینه را کرد. به ابن زیاد گفت پس راه را باز گذار تا بازگردم. اما ابن زیاد با این بازگشت مخالف بود. او فقط دو راه در برابر حسین گذاشت : یا بیعت با یزید یا جنگ. برای من اصلا مهم نیست که در رابطه با خلافت اسلامی حق با یزید بوده است یا حسین . اگر حسین به جای جنگیدن راه بیعت با یزید را هم بر می گزید من حق نداشتم او را ملامت کنم که چرا بیعت کرده است. این تصمیمی بود که او می توانست بگیرد .
خط قرمز حسین ، برای خودش ، برای دیگران یا برای تاریخ
اما حسین به هر دلیل و با هر انگیزه ای که در آنجا بود، حتی انگیزه خلافت ، در آن چند روز آخر و در واکنشی که به پیشنهاد ابن زیاد از خود نشان داد ، هیچ نگاهی به منفعت طلبی و عافیت جوئی و مصلحت اندیشی و حسابگری نداشت. او یک اصل را برای خود برگزیده بود : به هیچ قیمتی با یزید بیعت نمی کنم . این خط قرمز حسین بود. آن را به هیچ کس دیگر هم توصیه نکرده بود. از هیچ کس دیگر هم نخواسته بود در این امر با او هم صدا و هم راه شود. او حتی به نزدیک ترین و وفادار ترین یارانش گفته بود که در این نقطه و در نپذیرفتن راه بیعت با یزید فرجامی جز کشته شدن ، وجود ندارد. به همین جهت هم از آنها خواسته بود تا دیر نشده است سر خویش گیرند و راه مجانبت در پیش. او این توصیه به یارانش را نیز با ذره ای ملامت نیاغشته بود. حسین میان بیعت با یزید یا مرگ ، پذیرای مرگ شد. او ان قدر هم ساده دل نبود که نداند با چند ده تن و با عده ای زن و کودک از عهده ی لشکر غرق در نیزه و سنان و تیر و شمیشر و قمه ی ابن زیاد بر می آید. اما او بر یک امر اشراف صد در صد داشت . او می گفت بیعت با یزید یعنی زندگی ننگین و برایش این یک اصل بود که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.
آیا حسین کار درستی کرد؟ آیا راه سومی هم وجود داشت؟ آیا او نمی توانست بیعت کند و جانش را نجات دهد تا بعدها سر فرصت، البته اگر فرصتی می یافت بیعت را با بهانه و یا بی بهانه بشکند و با نیروی بیشتر و امکانات گسترده تر و بخت بزرگتر برای پیروزی ، به مقابله یزید برود؟ هنوز باید خیلی منتظر بمانیم تا به پاسخ واقعی در برابر این پرسش ها برسیم. اما در اینجا یک پرسش تازه در برابرمان است :
چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟
در بخش بعدی باز هم به این موضوع می پردازیم.
منبع:پژواک ایران
