PEZHVAKEIRAN.COM استاد بهرام عالیوندی ، نگارگر سترگ معاصر،در نگاه من
 

استاد بهرام عالیوندی ، نگارگر سترگ معاصر،در نگاه من
جمشید پیمان

بزرگوار مردی بود از قبیله ی عاشقان ، وارسته مردی بود از طایفه ی آزاده گان.او تجسم هستی بود و آفریننده ی عشق و زندگی . همیشه آماده بود برای سقفِ فلک را شکافتن و طرح نو در انداختن . وارسته مردی بود بیگانه با  سر فرود آوردن.  از روزگاری که خویش را شناخته بود، به ده ــ یازده سالگی، جامه ی مناعت از پیکر خویش بر نگرفته بود .از همان روز گارِ تازه جوانی و تا پایان زندگیش  با ظلمت و ظالمان جنگیده بود.او سیمرغ بود و بلند اشیانه، و هرگز شکار تنک مایه صیّادان نمی شد . هر چند  به تکرار و بارها بر سر راهش دام گسترانده بودند. 

بسیار بی نیاز،بلند طبع ،با گذشت و فدا کار بود.نگرشش به زندگی و آن چه که برایش ارزش داشتند ، بسیار گسترده بود و در عرصه ی آینه های تنگِ کوچک اندیشان نمی گنجید .

رابطه ی من با استاد عالیوندی از روزگار موضع گیری ام در موافقت با شورای ملی مقاومت ایران آغاز شد. چندی بعد و با نزدیک شدنم به مقاومت و یاران مجاهدین، پیوندم با او نزدیک تر ، دوستانه و صمیمانه شد و تا هنگام مرگش ادامه یافت. از او و  همنشینی با او خاطره های زیبا فراوان دارم که بدون اغراق هرکدامشان درسی آموزنده برای زندگی و پرچمی برای مبارزه و ایستادگی و تسلیم ناپذیر ی هستند. در مدتی که با استاد عالیوندی بودم سخنی به ویژه در رابطه با مبارزه برای آزادی ، از وی نشنیدم که خود به آن عمل نکرده باشد. یعنی او را هرگز واعظ نا متعظ نیافتم . استاد از آن گونه آدم هائی نبود که بایک حبّه ی انگور گرمائی می شوند وبا یک دانه مویذ سرمائی. استاد عالیوندی مصداق بی برو و برگرد  این آیه ی قران بود: و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.  و نه تنها در گفتار که در عمل نمونه ی حق گوئی و حق پوئی و صبوری و پایداری بود. یکبار من با خواندن چند شعر از شاعری که بسیار همراه و همپای مقاومت می نمود ، در حضور استاد به ستایش از او پرداختم. استاد گفت:در این راه ستایش و سرزنش را در پایان کار هرکس می کنند،نه در میانه ی راه . سال ها گذشت و من و در رابطه با همان فرد ،درستی موضع گیری استاد عالیوندی را دیدم و چون آن را با او درمیان گذاشتم ، به طنز گفت : بله ،مرد آخر بین مبارک بنده ایست.

برایش به هیچ روی اهمیت نداشت که چند تن با او معاشرند. چگونگی های معاشرانش برایش مهم بودند . و به همین خاطر در تاریک و روشنِ اختلاط گرگ و میش، بسیار دقت می کرد که وقت و زبان و نگاهش صرف کسانی نشود که یا از ابواب جمعی گرگند و یا با گرگ دنبه می خورند و با صاحب عزا شیون می کنند. دو سه ماه پیش و به مناسبتی گپی چند ساعته با او داشتم . در رابطه با اخلاق رایج و اخلاق منسوخ گفت در نظرش آنها که صریح و بی پرده از ظالمان حاکم بر میهنمان پشتیبانی می کنند شاید ، شاید  روزی بتوان بخشیدشان ، امّا هرگز نمی تواند کسانی را ببخشد که در این رابطه بت عیّارشان را هر لحظه به رنگی در می آورند و برای گذران مذلت بار زندگیشان و کسب و دریافت منافع ننگ آلود شان از قِبَل این نظام ،انقلابی، اصلاحاتچی، و سبز نمای اندرون زردند . صبح در عزای دموکراسی سینه می زنند ، ظهر انرژی هسته ای را حق مسلم خودشان می دانند .  عصر در جست و جوی آرای خویشند و غروب در جشن سفارت مفاتیح الجنان بر سردست می گیرند و قیمه پلوی سفیر را می خورند و شبانه البته پنهانکی گوشه نشین میخانه اند و با خالی کردن جام می به ریش شاه و شیخ و کمونیست و مجاهد و نقلابی و اصلاح طلب می خندند. اگر هم ایرادی بر آنها بگیری دهان طلبکاری فراخ می کنند که انسان نباید همه چیز را سفید و سیاه ببیند، و ایستادگی و مقاومت و تسلیم نشدنت را به پای کور رنگی ات می گذارند .

باید دلی دریائی می داشتی تا دریا دلی های او را درک می کردی .او آزاده بود و برای آزادی پیکار می کرد . بارها به من گفته بود که زندگی را بسیار دوست دارد ، با همه ی چهر ه هایش و همه ی جلوه هایش. امّا آزادی را بیشتر از زندگی دوست دارد و اگر مطمئن شود که آزادی دست نیافتنی ست. بی گمان مرگ را برمی گزیند ، بی هیچ تردید و تاملی . و در این گفته اش بسیار صادق و جدّی بود.

او در نگاه به هستی از تعصب بسیار دور بود و در هیچ زمینه ای و موردی تعصب نمی ورزید ، با یک استثناء .  در این قانونِ او یک استثناء به برجسته گی رخ می نمود: تعصب در پشتیانی از آزادی و پیکار با ضد آزادی . در قاموس او ، تعصب ورزیدن فقط در همین یک مورد مُجاز بود .

 بسیار شنیده ایم که کسی در راه هدفش از  همسر و فرزندش هم گذشته یا می گذرد. امّا او بزرگوار تر از آن بود که خود را مالک آنها بداند. یک بار به او گفتم که شما در راه مبارزه با دشمنان آزادی از فرزندانتان گذشته اید، گفت آنها در اختیار من نبوده اند که برای آرمانم خرجشان کنم. فرزندانِ من با اراده و اختیار خویش راه آزادی و راه پیکار با دشمنانِ  آزادی را بر گزیده اند . و افزود:

"همه ی رزمندگان آزادی فرزندان منند و من هرگاه به خیل خروشان این سرفرازان می نگرم بی هیچ اغراقی حس می کنم که هزاران فرزند دارم".

من  در اینجا  به هنر نگار گری او نمی پردازم . صلاحیتش را هم ندارم. به همین نکته بسنده می کنم که او ، به کیهان و هستی نگاه ویژه ی خودش را داشت و با این نگرش، در آثارش جهان های تازه می آفرید. او در هنرش نو آوری داشت و از تقلید رویگردان بود . جهانِ شگفت انگیز آثارش، ذهن ببینده را توفانی می کند . سال ها پیش در جشنی که برای بزرگداشت فردوسی در شهر وین ترتیب یافته بود ،دیوار های سالن  با آثار او  مزین شده بودند. نگاره هائی که دیدار هرکدامشان و سفر در جهان هائی که در آنها پدیدار بودند و کیهان هائی که در میان رنگ ها و  خط ها و نقطه بودند و باید دیده ی جان می گشودی تا بتوانی انها را بیابی، گستره ی اندیشه ات را بی کرانگی می بخشید . من برای نخستین بار استاد عالیوندی را در آن جشن دیدم. هنگام تماشای یکی از نقاشی ها ،در کنارم ایستاده بود. پرسشی ناپخته به ذهنم زد و عجولانه با او در میان گذاشتم :

ــ استاد ممکن است توضیح دهید  در این  اثر چه ایده ای را به تصویر کشیده اید ؟

پاسخ استاد  درخور و بسیار تامل برانگیز و آموزنده بود. گفت:

ــ  من این را آفریده ام تا بیننده اش را به هزار و یک ایده و اندیشه بکشاند و با رفتن به ژرفایش هزار و یک جهان خلق کند.

بهرام عالیوندی در نبرد با مرگ، این پهلوانِ پهلوانان،فرو افتاد. امّا حقیقت این است که او دیرگاهی بود که مرگ را وادار به تعظیم در برابر خویش کرده بود. این حقیقت را در آفریده های جاودانی این هنرمند بزرگ و  کم نظیر ، آشکارا می بینیم. یادش گرامی باد .

تو اهلِ خطّه ی عشقی، همیشه شیدائی

 

همیشه با دلِ خود گفته ام که می آئی

وَ هست آخرِ این شب،همیشه فردایی

 

همیشه منتظرم رو به رویِ چشمانت

که از صمیم دلت لب به خنده بگشائی

 

همیشه دست تو و لحظه های جادوئی

همیشه چشم تو وموج های مینائی

 

همیشه دختر اندیشه ی تو آبستن

همیشه نور، همیشه امید می زائی

 

همیشه چابکی ای پا به راه،ای همراه

تو اهلِ خطّه ی عشقی، همیشه شیدائی

 

میان دست و نگاهِ تو زندگی جاریست

دمد همیشه از قلمت رَنگ های رویائی

 

همیشه از سرِ انگشتِ تو غزل ریزد

همیشه با تو و تا صبح باده پیمائی

 

به هر کجا که دلی قصّه گوید از عشقی

همیشه همنفسی،عاشقی و آنجائی

 

قرارمان نبود که بی کاروان شَوی در راه

قرارمان نبود که این رَه رَوی به تنهائی

 

تو از میانه ی بهمن برآمدی روزی

وَ در میان بهاران ...(بهارِ بی جائی )

 

و مرگ از تو گریزد،تو زندگی سازی

و عشق با تو یکی شد، همیشه مانائی

 

جمشید پیمان ــ جمعه، ۱۲ خرداد ۱۳۹۱ / ۰۱ ژوئن ۲۰۱۲

 

منبع:پژواک ایران


جمشید پیمان

فهرست مطالب جمشید پیمان در سایت پژواک ایران 

*می گویند : امنیت را رها کن، امان نامه را دریاب! ( بخش دوم)  [2013 Apr] 
*می گویند : امنیت را رها کن، امان نامه را دریاب! ( بخش نخست )  [2013 Apr] 
*وقتی دلامون با هَمَن  [2013 Mar] 
*از خون پُـر است دفترِ تاریخِ این دیار  [2013 Mar] 
*این بیضه در کلاه شکسته ها  [2013 Feb] 
*روز والنتین و حرمت عفت عمومی !  [2013 Feb] 
*سترگ مقاومتی ست این مقاومت!  [2013 Feb] 
*این چشمه های سرخ، به دریا سفر کنند  [2013 Feb] 
*بر این همه بیداد چرا دیده ببندی  [2013 Feb] 
*اندکند زنده گانِ پس از مرگ  [2013 Jan] 
*چه بگویم به دلِ ساده و خوش باورِ تو  [2013 Jan] 
*برای شب یلدا  [2012 Dec] 
*مشکلی ندارند لامپ ها (به: خـود سیـاوَش پـنـدارانِ آتـش گریـز) [2012 Dec] 
*سر کار علّیه عالیه و جناب آقای هموطن ناز نازی  [2012 Nov] 
*شـاعـری بی تــو نـمـی گـویـد غزل  [2012 Nov] 
*باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی   [2012 Oct] 
*رفته دیگر ز باده هم مستی  [2012 Oct] 
*پَر کشانم از میانِ شعله های شادی اَم  [2012 Oct] 
*این خانه نیست تاریک ، این کوچه نیست بن بست  [2012 Sep] 
*اینک تو هستی و آئینه  [2012 Sep] 
*مملکت شد ز چـاله اَنـدَر چـاه  [2012 Sep] 
*اینجا همیشه شب ...  [2012 Aug] 
*از رذالت خیرخواهانه تا خیر خواهی رذیلانه   [2012 Aug] 
*آقای کوبلرمواظب باشید، دست هایتان دارند الوده می شوند  [2012 Jul] 
*استاد بهرام عالیوندی ، نگارگر سترگ معاصر،در نگاه من  [2012 Jun] 
*همیشه با دلِ خود گفته ام که می آئی  [2012 May] 
*حرف حساب آقای وکیل و توقعات نا به جای ما  [2012 May] 
*خونِ خدا شده جاری به رویِ خاک  [2012 Apr] 
*یقین کن ! سفره ی بی نانِ من آبستن طغیان و توفانست  [2012 Mar] 
*تو آمدی و خط زدم به روی واژه ی خزان  [2012 Mar] 
*رو به روی دیده ی غمگین آیینه  [2012 Mar] 
*آیـیـن تو ، بر خاستن است  [2012 Feb] 
*آه ای صدای صداها  [2012 Feb] 
*گلشیفته ، ملّا و من  [2012 Feb] 
*شعرِ تو معنایِ نابِ عاشقی  [2012 Jan] 
*هر صدایِ حق حقی، رقصنده بر بالایِ دار  [2012 Jan] 
*خون خورشید می شود جاری در رگِ کـوچـه هـای بــیــداری  [2011 Dec] 
*سَرو نمی میرد ، تکثیر می شود ( برای اهالی اشرف،باغبانانِ آزادی ) [2011 Dec] 
*خـیـزآب هـای اسـتــوار   [2011 Dec] 
*خاطره را می شود شُست، طنـاب را نه  [2011 Dec] 
*حرفِ به هنگامی بزن  [2011 Nov] 
*چون سیاوش رفته ای روزی در آتش سرفراز  [2011 Oct] 
*مهرگان و آرزوهای مردم  [2011 Oct] 
*گذر ازین شب،اگر در هوایِ فردایی  [2011 Sep] 
*این جا به چاهِ غَدرِ برادر، تَـهَمتن است  [2011 Sep] 
*بر شانه هایتان نَـمَـد حمل می کنید نه نَـمَـک  [2011 Aug] 
*به تیرِ جان بکُن اسطوره تکرار  [2011 Aug] 
*تو که در پوست شیری فکری هم برای استتار گوشهایت بکن!   [2011 Aug] 
*جای تو سبز در دلِ دریایِ بی کنار (به یارانم در اشرف، به خاطر صبوری هایشان در مسیر زخم ها) [2011 Jul] 
*...تا طلوع آفتاب  (به حماسه آفرینان فروغ جاویدان در مرداد شصت و هفت) [2011 Jul] 
*هــنـــوز هـــم . . .  [2011 Jul] 
*اینجا که منم ، آنجا که تویی  [2011 Jul] 
*سیصد و شصت و پنج ضرب در ایکس  [2011 Jun] 
*بــرکـه هـای شـب  [2011 Jun] 
*در رثای آن‌که در چشمم بمرد به میمنت چهاردهم خرداد [2011 Jun] 
*پیام روشن ما در خروشِ خونِ «صبا»ست *  [2011 May] 
*تو جان دادی که «آزادی» نمیرد  [2011 Apr] 
*تـو که عددی نیستی ، پسرک ریش دار!  [2011 Apr] 
*کژدمانی که نیـش رافقط از ره کین می زنند   [2011 Apr] 
*دل را به عشق بسپار  [2011 Mar] 
*با اگرها و مگرها ، بر نگیری شعله ای  [2011 Feb] 
*چراغی نه، که خونت خورشیدی بود ( به آموزگاران بزرگ آزادی که بوسه بر طناب دار زدند و تسلیم نشدند ) [2011 Jan] 
*شب ریخت ، دوباره چهره ات پیدا شد ( به مناسبت چهلمین روز شهادت مظلومانه اشرفی دلاور، مهدی فتحی) [2011 Jan] 
*سوخت در شعله ی فریادِ تو ، شب  [2011 Jan] 
*در انتظار زایش یک شعله  [2010 Dec] 
*فرو نمی کشد امواج سرکش دریا  [2010 Dec] 
*برآ زین چاهسار شب ! ( در شب یلدای میهنم )  [2010 Dec] 
*تو ایستاده ای در افقِ آرزویم   [2010 Dec] 
*به سایه سار زمستان  [2010 Dec] 
*آیینه پر از روی نگاری بکنیم  [2010 Nov] 
*تابوتِ تو بر شانه ی خورشید نشست (مرضیّه در میان دلتنگی هایم ) [2010 Oct] 
*برخیز و همره شو دمی دریایِ بی آرام را  [2010 Oct] 
*واحه در واحه آتش و دلِ من!  [2010 Oct] 
*از عوعوی سگ مگر گریزد مهتاب؟  [2010 Oct] 
*زشتی و پلید و پستی  [2010 Sep] 
*سال ها پیش از پارسال  [2010 Aug] 
*پُــر از روشــنـی بــاد ، فـردایِ تــو  [2010 May] 
*دخت ایران می کند ایران رها، زین مصیبت ، زین فلاکت ، زین بلا  [2010 May] 
*احترام فوق العاده ارغوان رضائی به احمدی نژاد  [2010 May] 
*پس از فرزاد کمانگر نوبت کیست؟  [2010 May] 
*می خواستم برایِ روز کارگر شعری بگویم  [2010 May] 
*با خموشانِ دودِل،شور به پا نتوان کرد  [2010 Apr] 
*از طبیعت بیا موزیم   [2010 Apr] 
*جشن نوروز به روایت فردوسی   [2010 Mar] 
*بر سبحه و سجاده ات ای شیخ زنم سنگ  [2010 Mar] 
*لحظه های حادثه پر از بی تابی اند (بمناسبت نوزده بهمن سالروز شهادت اشرف رجوی و موسی خیابانی و یارانشان ) [2010 Feb] 
*آن دورها  [2010 Feb] 
*چه شد که زن حلالشان را حرامشان کردند؟  [2010 Jan] 
*نـگاه کـن که خـیـابـان زکُشته لبریز است  [2010 Jan] 
*در آستانه ی سقوط پریشانی  [2009 Nov] 
*بی تردید پیروزی از آن پایداران است  [2009 Oct] 
*برای انسانِ دیروز و امروز و تنهائیش   [2009 Sep] 
*دارالفنون اول پاییز ، خسته بود  [2009 Sep] 
*این «من» و «ما» کیستند؟  [2009 Sep] 
*پـیـروزی مـا ،به دست ما خورده رقم   [2009 Sep] 
*در آغاز عشق بود و عشق نزد او بود  ( به وارثان حنیف ، اهالی اشرف ) [2009 Sep] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ (بخش سوم)  [2009 Aug] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ ( بخش دوم )  [2009 Aug] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟  [2009 Aug] 
*هزار باضافه یک میشود هزار و یک  [2009 Aug] 
*می تـوان و بـایـد . . .  [2009 Aug] 
*دلارهای آمریکائی آب رفته را به جوی باز می گردانند  [2009 Aug] 
*چند روز مانده به ساعت صفر  به مناسبت سالروز کودتای بیست و هشت مرداد [2009 Aug] 
*آی بچه های اشرفی  [2009 Aug] 
*به دریا دلان توفان آشنا  [2009 Aug] 
*اشک تو چاره ساز غم کهنه ی تو نیست (پیش کش به اهالی سرفراز و تسلیم ناپذیر شهر اشرف) [2009 May] 
*بـنـگر دمـی در آیـنـه یِ تـو بـه تـوی خویش  [2009 May] 
*در واژه نامه ی چاپ تو ( پیش کش به سکوت گزیدگان در برابر فریاد شهر اشرف ) [2009 May] 
*بانویِ من ، امروز روز توست  [2009 Mar] 
*ز پایِ رفتنم بگشا ، غل و زنجیر ِ ماندن را  [2009 Feb] 
*در کوچه های برفی بهمن  [2009 Feb] 
*مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز  [2009 Feb]