PEZHVAKEIRAN.COM اندکند زنده گانِ پس از مرگ
 

اندکند زنده گانِ پس از مرگ
جمشید پیمان

اندکند زنده گانِ پس از مرگ
 
( به یاد بهرام صادقی، در هژدهم دی، زاد روزش)
 
 
نمی دانم خودش نمی خواست نویسنده ای  مطرح در سطح جهانی شود یا شرائط محیطی و اوضاع و احوال اجتماعی و کیفیت روانی اش،این فرصت را از او دریغ کردند.اما همان آثار اندک باقی مانده از بهرام صادقی ،او را در ایران و حتی در میان نویسندگان فارسی زبان ، در طراز نخستین ها جای داده است.
به مناسبت سالروز تولدش و در گرامی داشت این نویسنده بزرگ کشورمان به اندازه توان و ظرفیتم می خواهم نگاه خودم را به مطرح ترین اثر او ، ملکوت، ابراز دارم.
 
زمانی که بهرام صادقی رمان ملکوت را نوشت و منتشر کرد سور رئالیسم و رئالیسم جادوئی در ایران و در بین فارسی زبانان ،اگر هم نه غریبه، چندان آشنا نبودند. در وجهی دیگر هرچند تحت شرائط اجتماعی و سیاسی  ایران ،پوچی گرائی به ویژه در میان روشنفکران و هنرمندان رو به گسترش نهاده بود، اما نگرش های نیهلیستی نیز در ادبیات آن روزگار فضای اندکی داشت ،حتی از  کارهای نویستدگان غیر ایرانی صاحب سبک و مطرح در این زمینه ها تک و توکی ترجمه شده بودند. به اینها باید یک نکته مهم دیگر را هم بیفزایم ؛ بهرام صادقی هنگام نوشتن این اثر نویسنده ای جوان و بیست و شش ساله بود( متولد 18 دی 1315). شگفت انگیز این که بهرام صادقی پس از این اثر ، این روال را پی نگرفت و گویا ورودش به فضای رئالیسم جادوئی با توقفش در آن ، یکی شد و او در این زمینه مسیر اعتلا و تکامل را نپیمود. آیا او پس از این کار شگرف و در پی چند کار جزئی دیگر ،بر کار نویسندگی اش آگاهانه نقطه ی پایان نهاده بود؟ چنین پیداست و عللش بر من نامکشوف .
باری، من در این نوشته به فضای اجتماعی روزگار خلق این اثر و اوضاع و احوال سیاسی آن زمان و سر خوردگی های ناشی از شکست نهضت ملی ایران و تاثیرات احتمالی آنها بر روحیه ی فردی و سبک و سیاق کار های این نویسنده جوان نمی پردازم و سر راست خودم را به پیچ و خم ها و تو در توئی ها و فراز و نشیب های قصّه ی ملکوت می سپارم .
 
داستان در ساعت یازده شب آغاز می شود و چند ساعت بعد، پیش از رسیدن صبح و روشن شدن هوا ، ظاهرن به پایان می رسد . امّا فضا و فاصله ی این آغاز و پایانِ مختصر، به اندازه فضا و راهی است که انسان بر زمین طی و تجربه کرده است. پایان داستان ملکوت ، آغاز داستان ملکوت است و تکراری دیگر و تکرارهای دیگر را، و شاید تا بی نهایت، در برابر مخاطب می گذارد. مخاطبی که باید با این تکرار ها همراه شود و با تجربه های آن اینهمانی کند.
داستان ملکوت با بروز بیماری آقای مودت و با این جمله ی ناگهانی و بی پیش درآمد آغاز می شود :
" در ساعت یازده شب چھارشنبه آن ھفته جن در آقای « مودت»حلول کرد". و با تصمیم سه دوست او برای رساندنش به شهر و بردنش نزد رمال و جن گیر یا پزشک ، ادامه می یابد . و سرانجام با سکته یکی از این سه دوست ، مرد تاجر و متمول و خوش گذران و بسیار چاق، و عزم سه دوست دیگر برای بردن او به شهر و رساندنش به پزشک، و این بار نه رمال و جن گیر، به پایان میرسد. چند جمله دیگری که پس از این تصمیم بین آنها رد و بدل می شود تغییری در این روند نمی دهد .برای منِ خواننده ، از ورای آن چه بر آنها می گذرد، مرگ محتومشان آشکار ست. آن هم مرگی که از جانب کسی برای آنها رقم خورده است که قاعدتن باید شفا دهنده و زندگی بخش باشد( دکتر حاتم) . در این جا منِ خواننده با خودم می گویم درست است که در بیرون قصه ایستاده ام ، اما آیا من نیز یکی از اعضای این گروه نیستم؟(نفر چندم بودنش نه تاثیری دارد و نه اهمیتی) آیا وضعییت من درست شبیه وضعییت این چهار تن در پی آگاهی از تزریق آمپول مرگبار نیست؟ در همین حال از خودم می پرسم راستی چرا دکتر حاتم به طور همزمان کار حیات بخشی و مرگ آفرینی را انجام می دهد. آیا دکتر حاتم مظهر خداوندی است که می آفریند و می میراند؟ با این همه با خودم می گویم او بیشتر به شیطان شبیه است تا به خدا . زیرا شیطان و دکترحاتم هم قدرت شفا بخشی دارند و هم توان به سوی مرگ سوق دادن. اما هیچکدامشان از نیروی آفرینندگی برخوردار نیستند. و باز با خودم می گویم اگر نخواهم دکتر حاتم را شیطان یا خدا ببینم و یا از بنیاد باوری به وجود خدا و شیطان نداشته باشم ، حضـور مقّدر او را چگونه توضیح دهم؟ (هرچند که او خود را مامور شیطان معرفی می کند، مامور شماره 999). مگر نه اینگونه است که آدمی پای به هستی می گذارد تا به مرگ بیانجامد؟ این در ذات هر موجود زنده ای است و هیچ موجود زنده ای بدون دارا بودن این کیفیت ،موجود زنده محسوب نمی شود. بهتر است خود را به چنبره ی پرسش های بی پاسخ نیندازم و به خودم بقبولانم که دکتر حاتم نشان واقعیتی است که بر انسان ، و حتی فراتر از آن، بر هستی، مسلط است است و از آن گریزی نیست.واقعیتی اندک عمر یا دیر زی و حتی ملیون ها ساله . و این حکم از آنجا برای من به قطعییت نزدیک می شود که صادق بهرامی دکتر حاتم را پیر ــ جوانی می نمایاند که معلوم نیست کی و کجا متولد شده است و هیچ کس از اندازه سن او آگاه نیست  و در پایان داستان نیز می رود تا کارش را تکرار و تداوم بخشد بی آن که سرانجامی برایش متصور باشد.
بهتر می بینم به درون داستان باز گردم و نگاهی دوباره به این چهارتن آغاز گر قصّه ود یگر شخصیت  های آن بیندازم:
ــ آقای مودت، ملّاک ِ متمولِ خوش ذوق و خوش گذران و باورمند به نیروهای فوق انسانی .او چون به سرطان پیشرفته مبتلاست دکتر حاتم آمپول مرگ به او تزریق نمی کند.
ــ رفیق جوان آقای مودت، منشی اداره ، مرد پراگماتیکر و کلید هر قفل و راضی از وضع موجود.
ــ رفیق تاجر آقای مودت، مرد خوش گذارن و خود خواه و پرتوقع و زیاده طلب و اغلب ناراضی.
ــ رفیق ناشناس آقای مودت، فرد بسیار دان و کم گو ی و نافذ و مرموز .
ــ دکتر حاتم، پزشکی در شهرستانی دور افتاده،با زندگی مرموز، پرکار، شفابخش و در عین حال مرگبار.
ــ م ـ ل، مریض دکتر حاتم ،آخرین فردی که دکتر حاتم در این داستان به قتلش اقدام می کند .
ــ ساقی آخرین همسر دکتر حاتم، که نه از طریق تزریق آمپول ، بلکه به دست او خفه می شود.
ــ شکو،خدمتکار و راننده مسن آقای م ـ ل، معشوق ساقی همسر دکتر حاتم.تنها فردی که دکتر حاتم از کشتن او در می گذرد .
در کنار اینها چند شخصیت دیگر هم هستند که حضوری غایبانه دارند:
ــ  ملکوت همسر سابق دکتر حاتم
ــ ملکوت همسر مرد جوان، منشی اداره و دوست مودت
ــ همسر م ـ ل
ــ پسر م ـ ل
( من در  توضیحاتم جز یکی دو مورد استثنائی نوشته ام را به متن داستان مستند نمی کنم ، شاید بتوانم خواننده این یادداشت را اگر هنوز داستان ملکوت را مطالعه نکرده است، به خواندن آن ترغیب کنم ).
 
 به نظرم بهرام صادقی در نوشتن این داستان به چند اسطوره ی مذهبی و غیر مذهبی توجه داشته است . اما حوادثی که در داستان رخ می دهند  دقیقن باز تاب آن اسطوره ها نیستنتد و با آنچه که اسطوره ها بیان می کنند متفاوت و حتی متضاد به نظر می رسند . این تاثیر پذیری برای صادقی در ملکوت اجتناب ناپذیر بوده است. اما او را به رو نویسی و باز گوئی اسطوره نکشانده است. اجازه دهید پیش از اشاره به این موضوع ، چند نکته مقدماتی را بگویم:
1ــ مسخ ، نوشنه فرانتس کافکا و سه قطره خون نوشته صادق هدایت و ملکوت نوشته بهرام صادقی.کدام یک از این سه داستان به مبانی و معیارهای رئالیسم جادوئی نزدیک شده اند یا دست کم رگه هائی از این سبک، ولو به صورت ابتدائی، در آنها دیده می شود؟آیا ملکوت در ادامه سه قطره خون شکل گرفته است؟ آیا بهرام صادقی برای نوشتن ملکوت تحت تاثیر هدایت و کافکا بوده است؟ شاید. اما هر چه بیشتر داستان ملکوت را می خوانم و آن را با مسخ و سه قطره خون مقایسه می کنم تفاوت های بنیادین فکری و درعین حال جهان های متفاوت روان شناختی سه داستان مرا بین قبول تشابهات و عدم ارتباط منطقی میان آنها بیشتر و بیشتر مردد می کند. با این همه در هر سه داستان گام هائی از معیار های ماژیک رئالیسم بارز اند. بعید نیست که بهرام صادقی از این دو داستان تاثیر پذیرفته باشد. یاد آور می شوم که هر دو داستان به زبان فارسی می توانسته اند در اختیار او بوده باشند. به هر روی من در ملکوت بیشتر زمینه های یک رئالیسم جادوئی نو پا را می بینم تا نوشته ای مبتنی بر اصول یا سبک و شیوه سور رئالیستی.جدا از این توضیح به نظرم بهرام صادقی رمان ملکوت را با طنزی گزنده ، به نگرش نیهلیستی  در آمیخته است .
2ــ ملکوت چیست؟ کیست؟ ملکوت همسر منشی جوان چه رابطه ای با ملکوت همسر مقتول دکتر حاتم دارد؟ چرا نام این دو یکسان است؟ قطعا این یکسانی تصادفی نیست.آیا میان این دو ملکوت و ملکوت خدا در آسمانها ارتباطی است؟ آیا ملکوت دکتر حاتم همان گذشته ی اسطوره ای انسان نیست که به دست انسان ویران شده است؟و تا انتها همچنان باز سازی می شود و نابود می گردد؟آیا ملکوت همسر منشی جوان، همان نگاه ماتریالیستی به جهان نیست که ایده آل بشر را در همین جهان و در دسترس توضیح می دهد، اما در واقع سرانجامی جز سر انجام ملکوت قبلی ندارد؟ آیا نویسنده نکوشیده است ملکوت خدا را در  حین تبیین دو ملکوتِ قابل دسترس و درعین حال فناپذیر(همسران دکتر حاتم و منشی جوان)، به سخره بگیرد؟
3ــ چرا بعضی از شخصیت های داستان دارای نام مشخصی نیستند؟ دکتر حاتم، مودت( که در پایان خودش را محمود مودت معرفی می کند)، ملکوت، ساقی و شکو را به نام می شناسیم. اما منشی جوان ، مرد چاق و مرد ناشناس فاقد اسم هستند؟ این نمی تواند تصادفی باشد .آقای م ـ ل میان این دو دسته جای دارد. در عین این که با م ــ ل مشخص میشود، با همین اشاره به دسته بی نام ها وارد میشود. چرا؟ پسر آقای م ــ ل هم فاقد نام است . آیا بهرام صادقی در این کار می خواسته است به ماندگاری بعضی نام ها در تاریخ اشاره کند و در مقابل آنها به میلیارد ها انسان بی نام و نشانی توجه نماید که در عین تاثیر گذاری در مسیر تاریخ، همواره گمنام باقی می مانند؟یا می خواسته است این نکته را بنمایاند که در سرنوشت محتوم انسان، نام و نشان تاثیری ندارد. آیا منشی جوان همان سرباز گمنامی نیست که در بسیاری از کشور ها به مناسبت های مختلف قبر شان گلباران میشود؟
 
4ــ البته میتوان به داستان ملکوت با توجه به اوضاع و احوال اجتماعی ایران در دهه سی شمسی از دید جامعه شناسی سیاسی نگاه کرد. می توان هر یک از شخصیت های داستان را سمبل و نماد ی در مجموعه جامعه ایران آن روز دید یا حدس زد.برای نمونه به این توصیف که در فصل دوم آمده است دوباره نگاه میکنم: "... خاک سبز رنگ به هوا بر می خاست و در هم می پیچید و مثل خون به زمین می ریخت و باد سفید صفیر زنان از راه می رسید و آنگاه همه چیز سیاه می شد".سبز و سفید و سرخ  رنگ های پرچم ایرانند. آیا این توصیف اشاره ای به در هم پیچیده شدن تومار نهضت ملی و سلطه استبداد توام با سرکوب و بگیر و ببند ها و اعدام های سیاسی پس از سقوط حکومت مصدق نیست؟ یا از آن تاثیر نگرفته است؟
 پس از بیان این نکته ها باز گردیم و جای پای اسطوره ها را ببینیم .
 
ــ پسر م ـ ل از پدر دوری می کند و به مادر بسیار نزدیک است. م ـ ل او را می کشد. این اتفاق در داستان ملکوت حادثه ای است بر عکس آن چه در ادیپ شهریار روی میدهد . در نمایشنامه ادیپ شهریار، پدر به دست پسری که نمی داند او پدرش است، کشته می شود تا راه برای تقسیم عشق مادر بین فرزند و پدر بسته شود. در ملکوت پسر به دست پدر کشته میشود. در اینجا پدر مشخصن  و آگاهانه دست در خون پسر می کند و رابطه شدیدن عاطفی مادر و فرزند را با حذف فرزند ، می گسلد . می دانیم که در افسانه ادیپ شهریار، سرانجام وقتی ادیپ به این راز پی می برد که ناخواسته و نا آگاهانه پدر را کشته و با مادر خویش همسر و همبستر شده است ، خود را کور می کند. م ــ ل در داستان بهرام صادقی که عمدن و با آگاهی ژرف پسر را می کشد ، در روند پشیمانی و پریشانی با قطع اندام های خود به مجازات خویش ، آن هم نه یکباره بلکه به تدریج، می پردازد؟ آیا این کار همان گونه که خودش هم تلویحن اشاره می کند نوعی انجام  اختیاری مجازات، به ازاء کشتن پسرش  است؟ اگر آری چرا در انتها از ادامه دادن منصرف می شود و به خود می قبولاند که به زندگی عادی باز گردد؟ آیا وقتی که بهرام صادقی شخصیت م ـ ل و به یژه قبول رنج قطع اندام و رنج ناشی از قتل پدر را می نوشته ،نگاهی به آیه لقد خلقنا الانسان فی کبد( قطعن و بی تردید که ما انسان را در رنج  ــ  رنج همزاد انسان است ــ آفریده ایم) از سوره بلدِ قرآن نداشته است؟ رنجی که هم در زمان زنده بودن پسر با م ـ ل همراه بوده است و هم پس ازکشتن پسر گریبانش را رها نکرده است.رنجی که اصولن گریبان انسان را رها نمی کند.
کشته شدن پسر به دست پدر و پشیمانی او در داستان ملکوت نیز یاد آور یک افسانه ایرانی  است که فردوسی آن را سروده است: داستان کشته شدن سهراب به دست رستم و زاری ها و خود زنی های رستم پس از کشتن سهراب .
از نگاهی دیگر آیا کشته شدن پسر به  دست پدر یاد آور قربانی شدن اسماعیل به برداشت قران و اسحاق به برداشت تورات، به دست ابراهیم نیست؟ هم م ـ ل و هم ابراهیم وقتی تصمیم به کشتن پسر میگیرند عاشق پسران خود هستند. آن که به ابراهیم فرمان کشتن پسر را می دهد، در باورهای ادیان ابراهیمی خداوند است. اما برای نا باورمندان آن فرمان دهنده در وجود انسان چیست؟ چرا آن نیروی مرموز در داستان ابراهیم بر کشتن پسر به دست پدر اجازه نمی دهد،اما بر م ـ ل تسلط می یابد؟ آیا تفاوت در حضور زنی نیست که م ـ ل در رابطه با آن به پسرش حسادت می ورزیده و هیچ نیروئی قادر به مهار این حسادت نبوده است. در حالی که در داستان ابراهیم ، وی به قربانی کردن فرزند راضی نبود و تنها اطاعت از خدا و کسب رضای او باعث بردن اسماعیل ، یا اسحاق،به قربانگاه شد .
در وجهی دیگر وقتی م ـ ل در حال کشتن فرزندش است، فرزندش به او می گوید:« آخ! پدر چرا مرا واگذاشتی». این جمله، آخرین کلام عیسا پیش از به صلیب کشیده شدن را به یاد می اورد که خطاب به خدا گفت:« آه پدر، مرا ترک نکن!».شباهت بسیار زیاد سخن عیسا به خدا و کلام پسر م ـ ل به پدرش، در داستان ملکوت حامل چه پیامی می تواند باشد؟ آیا م ـ ل نماد خدا است؟ به ویژه که  دو  حرف م و ل نیز ذهن را به این سو می رانَد که ممکن است نشانه اختصاری ملکوت خدا باشد. اگر این فرض را بپذیرم ناچارم در رابطه با این قتل یا به تاویل های دیگری بپردازم یا به نادرست بودن برداشت یا برداشت ها یم اذعان کنم. و سرانجام این که کشته شدن پسران به دست پدران آیا بیان نمی کند که پدر در اینه ی وجود رو به رشد پسر، مرگ خویش را می بینید؟و البته تلاشی بهوده برای توقف این روند؟  
 
ــ چرا دکتر حاتم  وقتی که سر انجام  آخرین همسرش ،ساقی، را راضی به هم بستر شدن با خودش می کند ، بدون انجام نزدیکی جنسی او را خفه می کند؟ می دانیم که ساقی با شکو ، راننده م ـ ل رابطه پنهانی جنسی دارد. چرا این رابطه پنهانی شکل گرفته است؟ آیا این نگاه که ساقی زن محیل و خیانتکاری است ، پاسخی مناسب به این چرا می باشد یا ناشی از ساده دیدن صورت مساله است؟ آیا ارضاء نشدن انگیزه جنسی ،به عنوان مهم ترین انگیزه طبیعی انسان پس از تشنگی و گرسنگی، هم در ساقی و هم در شکو منجر به این رابطه پنهانی نشده است؟ این رابطه نه از نظر اخلاق اجتماعی و فرهنگ حاکم، بلکه از نظر روانشناسی تا چه حد قابل ملامت است؟ آیا از این زاویه اصولن می توان آن را سرزنش کرد؟ موقعیت ملکوت ، همسر منشی جوان چگونه باید توضیح داده شود ؟آیا دکتر حاتم همان گونه که ملکوت همسر پیشینش را کشته است ، در یک اینهمانی آمپول های مرگزا را به ملکوت، همسر منشی جوان، تزریق کرده است؟ یک پرسش دیگر: آیا دکتر حاتم که کار کشتن به طور اعم را بر عهده دارد، آخرین همسرش را به خاطر پی بردن به رابطه او و شکو می کشد یا در ادامه  انجام وظیفه ای که در امر نابود کردن دارد؟ و آخرین پرسش: آیاکشته شدن ساقی به دست دکتر حاتم و قتل پسر م ـ ل به دست پدر علل یکسانی دارند و از مشابهت های بنیادینی برخوردارند و قابل مقایسه اند یا این که فقط در محتوم بودن امر مرگ اینهمانی دارند؟
 
ــ دوست ناشناس آقای مودت و دکتر می مانند.  دکتر حاتم می ماند تا کار همزمانِ شفا بخشی و مرگ زائی را به پیش ببرد و دوست ناشناس می ماند تا همواره شاهد آگاه همه ی رویدادها باشد. دوست ناشناس آقای مودت همه را می شناسد ولی خودش برای همه نا آشناست. او هم شادمان می شود و هم غمگین اما نه در ایجاد شادی سهمی دارد و نه در تولید غم نقشی. اصلن او در این قصّه چرا حضور دارد؟ او نه خداست ، نه شیطان ، نه نیروی طبیعی و نه قدرت ماوراء طبیعی. او فقط به تاریخ شبیه است و با این که خودش در شکل گیری حوادث نقشی ندارد، تحت تاثیر رویدادهائی که در ضمیرش نقش می بندند، گاه به شادی و گاه به اندوه متاثر می شود . و این درحقیقت شادی و اندوه انسان از نگرش به تاریخ است.
 
نکته ی پایانی :
ــ آیا داستان ملکوت صرفا زاده ی تخیل و توهم بهرام صادقی بوده است ؟ آیا بهرام صادقی در این داستان یک رؤیای خودش  و یا فرد دیگری را  باز گفته است یا این که داستان دارای طرح پیش ساخته و مبتنی بر اهدافی از طرف او بوده است؟ این ها را فقط بهرام صادقی می تواند پاسخ گوید . اما من خواننده همان گونه که در آغاز اشاره کردم چنین می اندیشم که بهرام صادقی در داستان ملکوت، هستی و مرگ انسان و فاصله ی میان آن دو را توضیح داده است. صادقی کوشیده است زندگی کوتاهِ هر فرد را با زندگی تاریخی انسان در هم بیامیزد و  توضیح دهد که آنچه در این فاصله ی اندک رخ می دهد ضرب در زمانی می شود که نهایتش نامعلوم اما مسیرش معلوم است. از تولد تا مرگ و همه ی رویدادهای ساده و پیچیده ی آن و  تکرار و باز هم تکرارِ از تولد تا مرگ . ماهیت آن چه این تکرار را شکل می دهد با توجه به داستان ملکوت یگانه ولی شکل رویدادها متفاوتند: همواره باید برای گریز از مرگِ اجتناب ناپذیر راهی جست. یکبار آقای مودت را نزد دکتر حاتم می برند و بار دیگر دوست تاجر او را نزد دکتر دیگری و بار دیگر...
شاید بهرام صادقی  شخصن نیز درگیر چنین وقوفی بوده است که در پی این داستان و تا آخر عمرش، که به پنجاه سالگی هم نرسید(12 آذر 1363) دست و دلش دنبال کار نویسندگی به طور جدی نرفت. آیا بهرام صادقی به درک و باوری از پوچی رسیده بود و امر ناگزیر و اجتناب ناپذیر  افسانه ی سیزیف را پذیرا شده بود؟ و شاید به همان نتیجه ای رسیده بود که دکتر حاتم در پایان داستان ملکوت به منشی جوان توصیه کرد:
 
" دکترحاتمبهمنشی جوانروکردوگفت:
منتاکنونچنینکارینکردهبودم،پیش ازوقتکسیراخبردارنمیکردم،امابهخاطرشما.زیرابه شماعلاقهپیداکردهام. بهخاطرشماکهجوانوپاکھستیدوفلسفهءزندگیتانرابرایمتشریحکردیدوبه خاطرملکوتزیبایتان،اینباردستازعادتمبرداشتم. شمامیتوانیددراینچندروزباقیمانده،دراینیک ھفتهءباقیمانده،بهاندازهصدھاسالعمرکنید،اززندگیوازھمتمتعکافیبگیرید،بخوانید،برقصید،چند رمانمطالعهکنید،بخورید،بنوشید،یکیدوشاھکارموسیقی گوش کنید. چهفرقمیکند؟اگرقرنھاھمزنده باشیدھمینکارھاراخواھیدکرد. پس اهمیّت مسئلهفقطدرکیفیتاستونهکمیّت،وآدمعاقلکارھاییکنواختو ھمیشگیراسالھایسالتکرارنمیکند. بهعقیدهءمنیکھفتهزندگیدراینجھانکافیاست،بهشرط آنکهآدمازتاریخمرگخودواقعاخبرداشتهباشدوشمااینموھبترادارید. بنابراینچهجاینگرانیاست؟شمادر دممرگھیچحسرتواندوھی نخواھیدداشت".
 
نوشته را با گرامی داشت یاد بهرام صادقی و نگاهی به شعر «کتیبه» اثر مهدی اخوان ثالث
که در آغاز دهه ی چهل و در همان حال و هوا و فضای رمان ملکوت سروده شده است به پایان می برم.
فتاده تخته سنگ آنسوي‌تر، انگار کوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،
و با زنجير.
اگر دل مي‌کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي‌توانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود،
                                                            [ تا زنجير.
***
ندانستيم
ندايي بود در رويايِ خوف و خستگيهامان،
و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.
چنين مي‌گفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»
چنين مي گفت چندين بار
صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي
                                                         [ مي‌خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش بود.

           ***
شبي که لعنت از مهتاب مي‌باريد،
و پاهامان ورم مي‌کرد و مي‌خاريد،
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،
[ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا
[ گوشمان را ،چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
 - «کسي راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را
                              [ مثل دعايي زير لب تکرار مي‌کرديم.
و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

          ***                      
هلا، يک...دو...سه...ديگر بار
هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.
عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.

          ***
يکي از ما که زنجيرش سبک‌تر بود،
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
( و ما بي‌تاب)
لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند. 
نگاهي کرد سوي ما و ساکت ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري، ما خروشيديم:
- «بخوان!» او همچنان خاموش.
- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا مي‌کرد،
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا مي‌کرد، 
فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که مي‌‌افتاد.
نشانديمش.    
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»
                            [ مکيد آب دهانش را و گفت آرام: 
- « نوشته بود
همان،
کسي راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
***
نشستيم
و     
به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلي بود.
 
 
جمشید پیمان ، سیزدهم دیماه 1391
 
 
 
 
 
 
 
 
 

منبع:پژواک ایران


جمشید پیمان

فهرست مطالب جمشید پیمان در سایت پژواک ایران 

*می گویند : امنیت را رها کن، امان نامه را دریاب! ( بخش دوم)  [2013 Apr] 
*می گویند : امنیت را رها کن، امان نامه را دریاب! ( بخش نخست )  [2013 Apr] 
*وقتی دلامون با هَمَن  [2013 Mar] 
*از خون پُـر است دفترِ تاریخِ این دیار  [2013 Mar] 
*این بیضه در کلاه شکسته ها  [2013 Feb] 
*روز والنتین و حرمت عفت عمومی !  [2013 Feb] 
*سترگ مقاومتی ست این مقاومت!  [2013 Feb] 
*این چشمه های سرخ، به دریا سفر کنند  [2013 Feb] 
*بر این همه بیداد چرا دیده ببندی  [2013 Feb] 
*اندکند زنده گانِ پس از مرگ  [2013 Jan] 
*چه بگویم به دلِ ساده و خوش باورِ تو  [2013 Jan] 
*برای شب یلدا  [2012 Dec] 
*مشکلی ندارند لامپ ها (به: خـود سیـاوَش پـنـدارانِ آتـش گریـز) [2012 Dec] 
*سر کار علّیه عالیه و جناب آقای هموطن ناز نازی  [2012 Nov] 
*شـاعـری بی تــو نـمـی گـویـد غزل  [2012 Nov] 
*باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی   [2012 Oct] 
*رفته دیگر ز باده هم مستی  [2012 Oct] 
*پَر کشانم از میانِ شعله های شادی اَم  [2012 Oct] 
*این خانه نیست تاریک ، این کوچه نیست بن بست  [2012 Sep] 
*اینک تو هستی و آئینه  [2012 Sep] 
*مملکت شد ز چـاله اَنـدَر چـاه  [2012 Sep] 
*اینجا همیشه شب ...  [2012 Aug] 
*از رذالت خیرخواهانه تا خیر خواهی رذیلانه   [2012 Aug] 
*آقای کوبلرمواظب باشید، دست هایتان دارند الوده می شوند  [2012 Jul] 
*استاد بهرام عالیوندی ، نگارگر سترگ معاصر،در نگاه من  [2012 Jun] 
*همیشه با دلِ خود گفته ام که می آئی  [2012 May] 
*حرف حساب آقای وکیل و توقعات نا به جای ما  [2012 May] 
*خونِ خدا شده جاری به رویِ خاک  [2012 Apr] 
*یقین کن ! سفره ی بی نانِ من آبستن طغیان و توفانست  [2012 Mar] 
*تو آمدی و خط زدم به روی واژه ی خزان  [2012 Mar] 
*رو به روی دیده ی غمگین آیینه  [2012 Mar] 
*آیـیـن تو ، بر خاستن است  [2012 Feb] 
*آه ای صدای صداها  [2012 Feb] 
*گلشیفته ، ملّا و من  [2012 Feb] 
*شعرِ تو معنایِ نابِ عاشقی  [2012 Jan] 
*هر صدایِ حق حقی، رقصنده بر بالایِ دار  [2012 Jan] 
*خون خورشید می شود جاری در رگِ کـوچـه هـای بــیــداری  [2011 Dec] 
*سَرو نمی میرد ، تکثیر می شود ( برای اهالی اشرف،باغبانانِ آزادی ) [2011 Dec] 
*خـیـزآب هـای اسـتــوار   [2011 Dec] 
*خاطره را می شود شُست، طنـاب را نه  [2011 Dec] 
*حرفِ به هنگامی بزن  [2011 Nov] 
*چون سیاوش رفته ای روزی در آتش سرفراز  [2011 Oct] 
*مهرگان و آرزوهای مردم  [2011 Oct] 
*گذر ازین شب،اگر در هوایِ فردایی  [2011 Sep] 
*این جا به چاهِ غَدرِ برادر، تَـهَمتن است  [2011 Sep] 
*بر شانه هایتان نَـمَـد حمل می کنید نه نَـمَـک  [2011 Aug] 
*به تیرِ جان بکُن اسطوره تکرار  [2011 Aug] 
*تو که در پوست شیری فکری هم برای استتار گوشهایت بکن!   [2011 Aug] 
*جای تو سبز در دلِ دریایِ بی کنار (به یارانم در اشرف، به خاطر صبوری هایشان در مسیر زخم ها) [2011 Jul] 
*...تا طلوع آفتاب  (به حماسه آفرینان فروغ جاویدان در مرداد شصت و هفت) [2011 Jul] 
*هــنـــوز هـــم . . .  [2011 Jul] 
*اینجا که منم ، آنجا که تویی  [2011 Jul] 
*سیصد و شصت و پنج ضرب در ایکس  [2011 Jun] 
*بــرکـه هـای شـب  [2011 Jun] 
*در رثای آن‌که در چشمم بمرد به میمنت چهاردهم خرداد [2011 Jun] 
*پیام روشن ما در خروشِ خونِ «صبا»ست *  [2011 May] 
*تو جان دادی که «آزادی» نمیرد  [2011 Apr] 
*تـو که عددی نیستی ، پسرک ریش دار!  [2011 Apr] 
*کژدمانی که نیـش رافقط از ره کین می زنند   [2011 Apr] 
*دل را به عشق بسپار  [2011 Mar] 
*با اگرها و مگرها ، بر نگیری شعله ای  [2011 Feb] 
*چراغی نه، که خونت خورشیدی بود ( به آموزگاران بزرگ آزادی که بوسه بر طناب دار زدند و تسلیم نشدند ) [2011 Jan] 
*شب ریخت ، دوباره چهره ات پیدا شد ( به مناسبت چهلمین روز شهادت مظلومانه اشرفی دلاور، مهدی فتحی) [2011 Jan] 
*سوخت در شعله ی فریادِ تو ، شب  [2011 Jan] 
*در انتظار زایش یک شعله  [2010 Dec] 
*فرو نمی کشد امواج سرکش دریا  [2010 Dec] 
*برآ زین چاهسار شب ! ( در شب یلدای میهنم )  [2010 Dec] 
*تو ایستاده ای در افقِ آرزویم   [2010 Dec] 
*به سایه سار زمستان  [2010 Dec] 
*آیینه پر از روی نگاری بکنیم  [2010 Nov] 
*تابوتِ تو بر شانه ی خورشید نشست (مرضیّه در میان دلتنگی هایم ) [2010 Oct] 
*برخیز و همره شو دمی دریایِ بی آرام را  [2010 Oct] 
*واحه در واحه آتش و دلِ من!  [2010 Oct] 
*از عوعوی سگ مگر گریزد مهتاب؟  [2010 Oct] 
*زشتی و پلید و پستی  [2010 Sep] 
*سال ها پیش از پارسال  [2010 Aug] 
*پُــر از روشــنـی بــاد ، فـردایِ تــو  [2010 May] 
*دخت ایران می کند ایران رها، زین مصیبت ، زین فلاکت ، زین بلا  [2010 May] 
*احترام فوق العاده ارغوان رضائی به احمدی نژاد  [2010 May] 
*پس از فرزاد کمانگر نوبت کیست؟  [2010 May] 
*می خواستم برایِ روز کارگر شعری بگویم  [2010 May] 
*با خموشانِ دودِل،شور به پا نتوان کرد  [2010 Apr] 
*از طبیعت بیا موزیم   [2010 Apr] 
*جشن نوروز به روایت فردوسی   [2010 Mar] 
*بر سبحه و سجاده ات ای شیخ زنم سنگ  [2010 Mar] 
*لحظه های حادثه پر از بی تابی اند (بمناسبت نوزده بهمن سالروز شهادت اشرف رجوی و موسی خیابانی و یارانشان ) [2010 Feb] 
*آن دورها  [2010 Feb] 
*چه شد که زن حلالشان را حرامشان کردند؟  [2010 Jan] 
*نـگاه کـن که خـیـابـان زکُشته لبریز است  [2010 Jan] 
*در آستانه ی سقوط پریشانی  [2009 Nov] 
*بی تردید پیروزی از آن پایداران است  [2009 Oct] 
*برای انسانِ دیروز و امروز و تنهائیش   [2009 Sep] 
*دارالفنون اول پاییز ، خسته بود  [2009 Sep] 
*این «من» و «ما» کیستند؟  [2009 Sep] 
*پـیـروزی مـا ،به دست ما خورده رقم   [2009 Sep] 
*در آغاز عشق بود و عشق نزد او بود  ( به وارثان حنیف ، اهالی اشرف ) [2009 Sep] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ (بخش سوم)  [2009 Aug] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ ( بخش دوم )  [2009 Aug] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟  [2009 Aug] 
*هزار باضافه یک میشود هزار و یک  [2009 Aug] 
*می تـوان و بـایـد . . .  [2009 Aug] 
*دلارهای آمریکائی آب رفته را به جوی باز می گردانند  [2009 Aug] 
*چند روز مانده به ساعت صفر  به مناسبت سالروز کودتای بیست و هشت مرداد [2009 Aug] 
*آی بچه های اشرفی  [2009 Aug] 
*به دریا دلان توفان آشنا  [2009 Aug] 
*اشک تو چاره ساز غم کهنه ی تو نیست (پیش کش به اهالی سرفراز و تسلیم ناپذیر شهر اشرف) [2009 May] 
*بـنـگر دمـی در آیـنـه یِ تـو بـه تـوی خویش  [2009 May] 
*در واژه نامه ی چاپ تو ( پیش کش به سکوت گزیدگان در برابر فریاد شهر اشرف ) [2009 May] 
*بانویِ من ، امروز روز توست  [2009 Mar] 
*ز پایِ رفتنم بگشا ، غل و زنجیر ِ ماندن را  [2009 Feb] 
*در کوچه های برفی بهمن  [2009 Feb] 
*مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز  [2009 Feb]