چراغی نه، که خونت خورشیدی بود
( به آموزگاران بزرگ آزادی که بوسه بر طناب دار زدند و تسلیم نشدند )
جمشید پیمان
درنگ نـوَرزیدی در میان گمگشتگی هایم
و چشم ندوختی به واحه ای
در برهوت انتظارِ من .
گذشتی از جنگلِ هراسِ من
بی اندیشه ی توقفی .
چراغی بر افروختی
ــ چراغی نه، که خونت خورشیدی بود ــ
در مسیرِ پُـر مسافرِ رنجم
و فرود آمدی
در خیمه ی پرهیاهوی تنهاییَم .
و کلیدی چرخاندی
در گنجینه ی غبار گرفته ی پزسش های قدیمی ام .
گذشتی ، از من گذشتی
اشک هایم را امّا
همراه خویش کردی
که مادران توفانند
و برافروختی دلم را
در دلِ یخ بسته ی زمان !
با من نماندی
ــ که من پا کِشان و خسته بودم
و پرواز ، با تو معنی می گرفت ــ
با من نماندی
و در لحطه ی رفتن
آوازت از فراز دار
طنین تجربه ی انسان بود
در گذرگاهِ امروز
و در مسیر همه ی تاریخ
و به من می آموخت
که مرگ شیرین است
آنجا که آزادی نیست .
بر فراز دار می چرخیدی
نه ،
می رقصیدی ؛ شنگ و شوخ و شادمانه
و بهتِ دژخیم بسی فراتر می رفت
از حضور محو ناشدنی ات بر پهنه ی تاریخ .
و من دیدم که چه استوارند پاهایت
در سماع پیکرت برفراز دار .
و من تجربه کردم فرو نریختن را
حتّی بر سرِ دار .
جمشید پیمان ــ چهارم بهمن هشتاد و نه
منبع:پژواک ایران
