برقی پر تگرگ، پر باران، پر برف، پر محنت
عباس علیآبادی
وقتی لنين با حزبش پيروز شد و استالين پس از لنين به قدرت رسيد و پل پت چه بی سيهانوک و چه با سيهانوک و چين در کامبوج قدرت نمايی ميکرد و نيز کاسترو و امثالم در کوبا و ديگر کشور های کمونيستی بر تخت صدارت تکيه زدند . ـ چه دراز مدت و چه کوتاه مدت ـ هيچکدام شان يک لحظه نه آرامش داشتند و نه به ديگران آرامش بخشيدند. و در کشور های سر مايه داری نيز پر از جنايت ها و خيانت های فردی هست و دولتی اش عليه مردم ديگر کشورها که غنی هستند و منابع فراوان زير زمينی و روی زمينی دارند.
اينکه عده ای به خاطر مخالفت به حق با خمينی و خمينی صفتان به اسلام می تازند و به عنوان شق القمر حيات دوروزه شان به اميد اينکه مردم تحت ستم ارتجاع مذهبی آسوده و شادمان شوند، انديشه ی نابجايی هست و به هزار و يک دليل باطل است . چونان دور تسلسل . و مثال بالا هم دليل زنده اش و شکست مفتضحانه ی رژيم های مثلا کمونيستی و سرمايه داری و ديگر انديشه های جهانی.
بنظر بنده هم بايد دين از حکومت جدا باشد چون
پيامبری دگر ای خلق بر نمی خيزد
که نور عشق به پيشانی شبانی نيست...
اما اين نهايت بی لطفی و بی انصافی هست که هر از گاهی نويسنده ای قلمش را تيز کند و مغرضانه و يا نا آگاهانه و يا در عين کم دانی سطحی نگرانه هر چه دل تنگش خواست حواله ی مذاهب و باورمندانش بکند و فکر کند که کمر ارتجاع حاکم را شکسته است.
و بقول مولوی
سختگيری و تعصب خامی است
تا جنينی کار خون آشامی است.
و در نهايت نظر تان را به مطلبی از فيه ما فيه مولوی جلب می نمايم...
//////////////////////////////
( يکی در زمان مصطفا گفت که ( من اين دين تورا نمی خواهم . والله که نمی خواهم اين دين را باز بستان ! چندان که در دين تو آمده ام روزی نياسودم . مال رفت ، زن رفت . فرزند رفت، حرمت نماند، قوت نماند و شهوت نماند.)
گفت : ( حاشا ! ـ که دين ما هر کجا که رفت، باز نيايد تا او را از بيخ و بن نکند
و خانه اش را نروبد و پاک نکند. )
چگونه معشوق است ؟ تا در تو از مهر خودت باقی باشد . روی خود را به تو ننمايد و لايق وصل او نشوی ـ به خويشتن راهت ندهد . به کلی از خود و از عالم می بايد بيزار شدن و دشمن خود شدن . تا دوست روی نمايد . اکنون دين ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را به حق نرساند و آن چه نابايست است از او جدا نکند، از او دست ندارد.
پيغامبر فرمود: ( برای آن نياسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شاديهای اول . تا در معده تو از آن چيزی با قی است به تو چيزی ندهند که بخوری ) ... بعد از استفراغ، شادی يی پيش آيد که آن را غم نباشد، گلی که آن را خاری نباشد ، می يی که آ ن را خمار نباشد.
آ خر در دنيا ، شب و روز فراغت و آسايش می طلبی و حصول آن در دنيا
ممکن نيست و مع هذا یک لحظه بی طلب نيستی . راحتی نيز که در دنيا می يابی . همچون برقی است که ميگذرد و قرار نمی گيرد . و آنگه کدام برق ؟ برقی پر تگرگ، پر باران، پر برف ، پر محنت ...)
صفحه ۵۸ فيه ما فيه، مولوی.
از صفحه ۱۰۱ زند گينامه مولوی
تاليف: دکتر عبد العلی معصومی
منبع:پژواک ایران