به یاد آن که «عاشقانه زیست»
ایرج مصداقی

 

 

نامش سیامک بود

 

«به تیزی تیغ و آرامی کبوتر بود

با ما و ماه

با ستاره و آه نسبت داشت

و اشکش را می‌شد مثل آب یک چاه نوشید»

 

 

ساده بود و صمیمی. متولد ۱۳۴۲، دانش آموز سال آخر دبیرستان خوارزمی. اولین بار حوالی ساعت ۱۱ صبح ۱۸ مرداد و در بحبوحه‌ی کشتار ۶۷ اسمش را شنیدم. من اتاق شماره ۸ طبقه سوم اولین بلوک زندان بودم و او به همراه عده‌ای در اتاق شماره ۶. من به همراه تعدادی از بچه‌ها از فرعی ۱۷ به این سلول منتقل شده بودم و می‌خواستیم بدانیم اوضاع از چه قرار است. از طریق مورس با او که در اتاق مجاور بود ارتباط برقرار کرده و به رد و بدل کردن اخبار پرداختم. او خودش را سیامک طوبایی معرفی کرد و گفت که از بچه‌های قدیمی گوهردشت است. پس از سالها برای اولین بار بود که با یکی از آن‌ها صحبت می‌کردم. به خاطر این که سال‌ها در انفرادی به سر برده بود در زدن مورس تبحر داشت. نمی‌دانستم این تماس و معرفی کوتاه باعث دوستی عمیقی می‌شود که همچنان زندگی من را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

دو روز بعد در حال مورس زدن با او بودم که ناگاه در اتاق باز شد و ناصریان و چند پاسدار وارد اتاقمان شدند. دلم هری ریخت پایین. رنگ به چهره‌ی هیچ‌کدام از ما که در اتاق بودیم، نبود. ابتدا تصور کردیم که متوجه‌ی تماس ما شده‌اند ولی این‌گونه نبود. همه‌ی ما زیر چشمی همدیگر را می‌پاییدیم و در هراس بودیم که افراد اتاق مجاور متوجه‌ی حضور ناصریان نشوند و به مورس زدن ادامه دهند و در آن شرایط حساس باعث به خطر افتادن جان همه شوند. اما خوشبختانه آن‌ها و به ویژه سیامک که تا پیش از آن در حال مورس زدن بود، از سر و صدای باز شدن در متوجه‌ی حضور ناصریان در اتاق ما شده و سکوت اختیار کرده بودند.

برای اولین بار در روز ۵ شهریور ۶۷ از نزدیک دیدمش. شب هنگام ما را که از کشتار ۶۷ جان به در برده بودیم در یکی از فرعی‌های زندان گوهردشت جمع کردند. می‌دانستم زنده است و از لحظه اول دنبال این بودم که قیافه او را که قبلاً با هم مورس زده بودیم، ببینم.

 

سپس با هم به بند ۱۳ منتقل شدیم و آذرماه همان‌سال در اتاق ۱۵ بند ۲ بود که هم‌اتاق شدیم و روابط صمیمانه‌مان شکل گرفت. در آن شرایط تلاش سیامک در این خلاصه شده بود که تشکیلات صنفی‌ گذشته‌مان حفظ شود. برای همین به همراه بهنام مجدآبادی پاپی من شدند که مسئولیت نظافت و بند را تؤامان بپذیرم.

 

روزهای کشنده و کشدار پس از کشتار در پی هم می‌گذشتند. بچه‌ها برای فائق آمدن بر شرایط، شطرنج بازی می‌کردند و در این میان سیامک سرآمد بقیه بود. نمی‌دانم چه عاملی باعث شده بود که محبت‌اش به من جلب شود. من هم گاهی شطرنج بازی می‌کردم. برای این که هنگام مقابله با حریفان موقعیت بهتری در بازی پیدا کنم به اصرار «گامبی» اسب و چند حرکت دیگر را یادم داد.

در بهمن ماه همان سال به بند یک اوین منتقل شدیم و این بار خودمان اتاق‌ها را تعیین می‌کردیم. من و او به انتخاب خودمان هم اتاق شدیم. باز مسئول بند بودم و کارهای صنفی بند به عهده‌ام بود و در این راه سیامک غمخوارم بود و اگر کمکی از دستش بر میامد دریغ نمی‌کرد.  

فروردین ۶۸ بود که به آموزشگاه منتقل شدیم و این بار روابطمان نزدیکتر از قبل شده بود. سیامک با تمام وجود معتقد بود که دیگر دوران ماندن در زندان به سر آمده است و باید هر طور شده مبارزه را در بیرون از زندان ادامه دهیم. به قول خودش می‌خواست کاری کند کارستان.

 

هیچ‌‌گاه عنصر سست و زبونی نبود. در ۱۴ شهریور ۶۰ دستگیر شده بود و هفت مهر ۶۰ در حالی که هنوز در مراحل بازجویی به سر می‌برد، دادستانی انقلاب نامش را در روزنامه کیهان همراه با ۵۲ نفر دیگر به عنوان «عاملان آشوب‌های اخیر تهران اعدام شدند» اعلام کرده بود. (کیهان ۷ مهر ۶۰ صفحه‌ی آخر)
 
 

در روز ۱۳ مهر ۶۰ این بار نام او در میان ۵۷ نفری که اعدام شده بودند اعلام شده بود. روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز جرم او را همراه با ۱۲ نفر دیگر به شرح زیر اعلام کرده بود:

«از اعضا و هواداران سازمان منافقین که در درگیری‌های تظاهرات مسلحانه اخیر شرکت داشتند و با حمله وحشیانه به مردم بی‌دفاع باعث ضرب و جرح و قتل ایشان گردیده» (اطلاعات دوشنبه ۱۳ مهر ۶۰ صفحه‌ی ۲)

این در حالی بود که سیامک قبل از شروع «تظاهرات‌های مسلحانه» که اولین‌ها در ۱۶ شهریور بود دستگیر شده بود.
 
 

سیامک در دادگاه اول به تحمل سه سال زندان محکوم و به قزلحصار فرستاده شد. روز ۶ دیماه ۶۰ دوباره او را به اوین برگردانده و به دادگاه بردند.

همان روز علی صحتی یکی از دوستان نزدیک او نیز به دادگاه برده می‌شود. علی به تصور این که سیامک اعدام شده، مسئولیت همه اعمال را به گردن سیامک انداخته بود. علی در دادگاه و در حضور سیامک با چشمان بسته اعترافاتش را تکرار می‌کند. سپس حاکم شرع به علی می‌گوید چشم‌بندت را بردار. او بلافاصله پس از دیدن سیامک در حالی که نمی‌تواند تعجبش را از زنده بودن او مخفی کند، مسئولیت همه‌ی اعمال را خود به گردن می‌گیرد و همان شب اعدام می‌شود. سیامک هم به ۱۲ سال زندان محکوم می‌شود و به قزلحصار فرستاده می‌شود.

دو دایی سیامک به نام‌های احمد (بهمن) همان شب و محسن (بیژن) نیری، یک سال بعد در ۷ مهر ۶۱ در اوین مقابل جوخه‌ی اعدام ایستادند.

 

سیامک در سال ۶۱ به صورت تنبیهی از قزلحصار به گوهردشت منتقل شد و دو سال شرایط سخت و ناگوار سلول‌های انفرادی را تحمل کرد بی آن که سستی‌ای از خود نشان دهد. پس از رهایی از سلول انفرادی او به همراه بچه‌های انفرادی گوهردشت، بندی را تشکیل دادند که تا به آخر تقریباً دست نخورده باقی ماند. همین باعث شده بود که آن‌ها مدت‌ها به شکل ایزوله در زندان به سر برند.

در طول سال‌های ۶۴ تا ۶۷ که دائم بندها دستخوش تحول می‌شدند و زندانیان بند‌های مختلف در هم ادغام می‌شدند، آن‌ها ترکیب ثابت خود را حفظ کرده بودند.

اواخر پاییز سال ۶۶  او در زمره‌ی بیست زندانی‌‌ قدیمی گوهردشت بود که برای تجدید محاکمه به زور و با دست بند و چشم‌بند درون دو آمبولانس جای داده شده و به اوین منتقل شدند. در دادگاه تشکیل شده در اوین آن‌ها به داشتن تشکیلات در زندان و جنگ با اسلام متهم شدند. حاکم شرع به آن‌ها تأکید کرده بود که مجاهدین از عراق و آن‌ها از داخل زندان در حال جنگ با نظام هستند. علی‌رغم اتهامات سنگینی که به آن‌ها نسبت داده شده بود ولی آن موقع حکمی برای آن‌ها صادر نشد و پس از مدتی به گوهردشت بازگردانده شدند.  

 

در شرایط جدید پس از کشتارها هرگاه فرصتی می‌یافتم با هم قدم می‌زدیم و درد دل می‌کردیم. رژیم پس از کشتار بخش اعظم زندانیان سیاسی و با آزادی بخشی از آنان با ایجاد و حفظ فضای "عفو و آزادی" شروع به دادن مرخصی به زندانیان سیاسی کرده بود. با اجرای این سیاست مقامات امنیتی و قضایی تلاش می‌کردند چهره‌ی زندانیان سیاسی را مخدوش کرده و این‌گونه جلوه‌ دهند که آن‌ها مخالفتی با رژیم نداشته و با پای خود به زندان باز‌می‌گردند.

این سیاست به ویژه پس از قتل‌عام زندانیان سیاسی، می‌توانست تا حدودی به بازسازی چهره‌ی رژیم کمک کند. مسئولان امنیتی مطمئن بودند با نگاه داشتن جو عفو و آزادی، کسی به فکر فرار به هنگام مرخصی نخواهد بود. در ثانی آن‌ها به خوبی می‌دانستند خط مجاهدین برای اعزام گسترده‌ی نیرو نیز متوقف شده است. به همین دلیل، دادن مرخصی به زندانیان را که با گرفتن وثیقه و ضامن جهت تضمین بازگشت آنان انجام می‌شد، اقدامی در جهت منافع خود ارزیابی می‌کردند. افزون بر این‌ها، تورهای امنیتی‌شان را نیز گسترده بودند.

 

سیامک در صدد رفتن به مرخصی و بررسی امکان فرار و خروج از کشور بود. یک ‌بار به مرخصی همراه با مأمور رفته بود ولی با حضور پاسداران در محل، نتوانسته بود کنکاشی در این زمینه انجام دهد و به همین دلیل به دنبال کسب مرخصی بدون مأمور بود.

اواخر تیرماه بود که موضوع را خیلی رک و پوست کنده با من در میان گذاشت. از این که در ماه گذشته در دادیاری، با برخوردم موجب شده بودم تا ناصریان با رفتنم به مرخصی موافقت نکند، گله‌مند بود. من استدلال می‌کردم که آن‌ها با دادن این مرخصی‌ها به زعم خودشان، می‌خواهند خون بچه‌ها را پایمال کنند. سیامک می‌گفت: اگر از همین زاویه نیز به مسئله نگاه کنیم، تنها در یک صورت می‌توانیم جلوی آن را بگیریم و آن‌هم این است که از امکان فراهم آمده در مرخصی استفاده کرده و فرار کنیم و داستان کشتار زندانیان سیاسی را به عنوان یک شاهد زنده که از راهروهای مرگ آمده بازگو کنیم.

او از من می‌خواست در این راه همراهش شوم و به قول خودش روی من حساب ویژه‌ای باز کرده بود. آدمی به شدت تشکیلاتی بود و همه چیز را از این زاویه می‌نگریست. روابطش با افراد را نیز بر همین اساس تنظیم می‌کرد. کم حرف و تو دار بود و سر دلش را پیش هر کس باز نمی‌کرد.

دلیلی برای مخالفت با گفته‌هایش نداشتم. به سادگی تسلیم منطق‌اش شدم. تازه از کشتارها در آمده بودیم و کمتر کسی حاضر به پذیرش خطر بود. هر دوی ما می‌دانستیم تازه در صورت موفقیت در امر فرار، خانواده‌هایمان با مشکلات اساسی از سوی رژیم روبرو خواهند شد. روی همه چیزمان قمار کرده بودیم و بارها با یادآوری فاجعه‌ای که نسل‌مان پشت سر گذاشته بود، مسئولیت‌هایمان را به یکدیگر گوشزد می‌کردیم.

 

۳۱ تیرماه ۶۸ بود که به مرخصی سه روزه رفت و بازگشت و بلافاصله من را در جریان گذاشت که در خانه‌ی یکی از مادرانی که فرزندش در کشتار ۶۷ جاودانه شده بود، تلفنی با یکی از پیک‌های مجاهدین که آن موقع در زاهدان به سر می‌برد، ارتباط برقرار کرده و قرار شده که به زندان بازگردد و چند نفری را برای خروج با خود همراه کند. از او پرسیدم که آیا مطمئن است در تور وزارت اطلاعات نیست. او با اطمینان گفت: سیامک نادری که چند ماه پیش آزاد شده از همین کانال اقدام کرده و به سلامت از کشور خارج شده است، در ضمن یکی از فرزندان مادر مزبور هم به سلامت به مقصد رسیده است.

ما آن موقع نمی‌دانستیم که لیلا مدائن و زهرا نیاکان نیز از همین کانال اقدام کرده و در تور وزارت اطلاعات اسیر و به شهادت رسیده‌اند. مادر نوری که سال گذشته در تهران فوت کرد خود لیلا را تا زاهدان همراهی کرده بود. قدرت یکی از فرزندان مادر در کشتار ۶۷ جاودانه شده بود. (۱)

دلیلی برای ادامه کنکاش نیافتم و بلافاصله موافقتم را با شرکت در طرح اعلام کردم. اما ظاهراً این گونه که سیامک فکر می‌کرد نبود. پیک مزبور آلوده بود. این که چه اتفاقی افتاده بود و وزارت اطلاعات در این میان چه ترفندی به کار برده بود بر من معلوم نشد. اما توری بود که از سوی وزارت اطلاعات پهن شده بود.

دیگر همه‌ی صحبت ما شده بود چگونگی فرار و افشای جنایات رژیم در صحنه‌ی بین‌المللی. رژیم در خفا یک نسل را به قربانگاه برده بود و ما فکر می‌کردیم اگر بتوانیم صدایی را که در راهروهای مرگ خاموش شده بود پژواک دهیم رسالت‌مان را انجام داده‌ایم. این باری بود که ما به  دوش خود احساس می‌کردیم.

یک بار با تمام خلوص نیت‌اش گفت: ایرج! یک چیزی ته دلم مانده و بدون تأمل اضافه کرد: می‌دانم خواسته‌ام فرصت‌طلبانه است اما نمی‌توانم با تو مطرح نکنم؛ می‌شود از تو خواهش کنم تا من به مرخصی نرفتم تو برای رفتن به مرخصی اقدام نکنی؟ با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت: برای این که اگر تو به مرخصی بروی و فرار کنی دیگر به من مرخصی نمی‌دهند و من این‌جا آرزو به دل می‌مانم. اما تو می‌توانی بازهم به مرخصی بروی.

وقتی به صراحت مخالفتم را مطرح کرده و گفتم مهم این است که یکی از ما به خارج برسد و این مسئولیت را به عهده بگیرد؛ باید دید شانس زودتر نصیب چه کسی می‌شود؛ مرا در آغوش گرفت و گفت: می‌دانم حق با توست ولی چون نمی‌خواستم با تو رو راست نباشم حرف دلم را گفتم تا از شر آن خلاص شوم. مطمئناً اگر من هم جای تو بودم همین حرف را می‌زدم. آرزوی سیامک این بود که فرصتی دست دهد تا همگی با هم فرار کنیم. بارها می‌خندید و می‌گفت فکرش را بکن ناصریان صبح از خواب بلند شود و متوجه شود که همگی ما با همدیگر فرار کرده‌ایم.

از آن‌جایی که مسئول داخلی بند بودم روابط گسترده‌ای با افراد مختلف داشتم و به همین خاطر از دو کانال دیگر نیز موضوع فرار در مرخصی جسته و گریخته با من مطرح شد. با عصبانیت نزد سیامک آمدم و گفتم : چه کار می‌کنی؟‌ کم مانده در بند جار بزنی قصد انجام چه کاری را داریم. سیامک مهربانانه مرا به آرامش دعوت کرد و موضوع را انکار کرد. وقتی اسامی افرادی که موضوع را سربسته با من مطرح کرده بودند و من روی خوش نشان نداده بودم را مطرح کردم تعجب کرد. مقصر سیامک نبود، آن‌ها از جای دیگری متوجه موضوع شده بودند. بلافاصله به او گفتم لااقل نزد آن‌ها برو و بگو چرا موضوع را با من در میان گذاشته‌اند و تأکید کن ایرج اهل این حرف‌ها نیست و بیخود موضوع را با هر کس مطرح نکنید؛ اگر او را واجد شرایط تشخیص می‌دادم، خودم در اتاق به او می‌گفتم. هدف‌ ما این بود که حساسیت قضیه را به آن‌ها گوشزد کنیم که موضوع را با افراد دیگری مطرح نکنند. سیامک بلافاصله به «ا- م» رجوع کرد و طبق خواسته من عمل کرد. البته آن افراد خود هیچ‌گاه هنگامی که فرصت دست داد به فکر استفاده از این کانال نیافتادند.

 

روز ۱۹ شهریور ۶۸ جواد تقوی قهی اولین نفری از جمع ما بود که نامش جهت مرخصی خوانده شد. سراسیمه خودم را به جواد و سیامک که در هواخوری نشسته بودند رساندم و موضوع را به آن‌ها اطلاع دادم. به سیامک هم توصیه کردم دم آخری دور و بر جواد نگردد که بعداً حساسیتی در بند ایجاد نشود. سیامک بر و بر نگاهم کرد، از تعجب خشکش زده بود. بعد از ترک بند توسط جواد گفت: «پسر تو خیلی تیزی» از کجا فهمیدی که جواد هم تو پروژه‌ است؟ گفتم توقع‌داری با وجود شناختی که از تو دارم و روابطی که تو با جواد روز و شب تو بند جلوی چشمم داشتی به این موضوع پی نبرم؟

 

جواد برای آن که اراده‌اش متزلزل نشود بدون این که نزد همسر و دختر هشت ساله‌اش که دم در زندان منتظرش بودند برود به میعادگاه رفت. وصیت‌نامه‌اش را همان روز بعد از ظهر بلافاصله پس از این که از طرف رمضان پاسدار بند خبر رسید که جواد فرار کرده است، سیامک داد که بخوانم. جواد با اقبالی بلند از کشتار ۶۷ جان سالم به در برده بود. حتا در روزهایی که کشتار زندانیان مارکسیست ادامه داشت نیز دست از سر او بر نداشتند و در دو نوبت او را به جرم دروغگویی برای خوردن ضربات شلاق نزد هیأت بردند. گویا تقدیر برای او به گونه‌ای دیگر نوشته شده بود.

شش روز بعد نوبت من رسید که در مرخصی از زندان اقدام به فرار کنم. خودم هم باور نمی‌کردم بعد از فرار جواد به کسی مرخصی دهند.

 

مادری که رابط ما بود به خاطر این که من را از نزدیک نمی‌شناخت، حاضر به پذیرشم نشد و اساساً منکر قضایا شد. تصور او این بود که من عامل اطلاعاتی هستم و دنبال رد جواد. هرچه بیشتر اصرار می‌کردم بیشتر انکار می‌کرد. قرار بود او مرا به مادر نوری وصل کند. هیچ‌کدام از ما حساب این‌جای کار را نکرده بودیم. بالاخره مجبور شدم به زندان بازگردم تا سیامک ترتیب کارها را بدهد و دوباره اقدام کنم. اما ماندم که ماندم. سرنوشت، تقدیر مرا به گونه‌ای دیگر رقم زده بود.  

پس از بازگشت من از مرخصی، متأسفانه سیاست مرخصی دادن متوقف شده و دیگر کسی از بند ما به مرخصی نمی‌رفت. سیامک با من هم عقیده بود که امکان موفقیت در کوتاه مدت بعید به نظر می‌رسد. خبر سلامتی جواد به بند رسیده بود و ما خوشحال بودیم لااقل یک نفر به مقصد رسیده است.

 

با توجه به شرایطی که در آن گیر کرده بودیم بعد از بررسی راه‌کارهایی که پیش روی داشتیم، قرار شد انرژی‌مان را بگذاریم روی گرفتن مرخصی چند ساعته با مأمور و سپس فرار از دست آنان. طبق ارزیابی ما، با وضعیتی که در آن به سر می‌بردیم، احتمال پایین آمدن هوشیاری مأموران زیاد بود و به ذهنشان خطور نمی‌کرد که قصد فرار داشته باشیم. به ویژه برای عادی‌سازی و اطمینان خاطر دادن به آن‌ها، می‌توانستیم در راه رسیدن به منزل به دروغ از این که بارها به مرخصی بدون مأمور آمده‌ایم و بازگشته‌ایم، صحبت کنیم تا ذهن آنان را نسبت به امکان تلاش‌مان برای فرار پاک کنیم. فرار بدین طریق می‌توانست فشار و اثرات ناشی از آن بر خانواده را نیز کم‌تر کند. مسئولان قضایی رژیم نمی‌توانستند افراد خانواده را آماج حمله‌ی انتقام‌جویانه خود قرار دهند و فشاری غیرمعمول بر خانواده وارد کنند، چرا که اشکال به سیستم خودشان بر می‌گشت. هر روز سناریو‌های فرار از دست مأموران را بررسی می‌کردیم. روزانه بارها شکل ظاهری خانه‌‌هامان را تشریح می‌کردیم تا چگونگی فرار از دست مأموران را بررسی کنیم.

سیامک، یکپارچه شور و هیجان بود، لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. می‌گفت: هر بار که پاسدار در بند را باز می‌کند، مثل دیوانه‌ها خودم را نزدیک در می‌رسانم بلکه نامم را بشنوم که برای رفتن به مرخصی خوانده می‌شود. بارها شده بود در حالی که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، در گوشم می‌گفت: نمی‌دانم کی مرتکبِ حماقتِ دادنِ یک مرخصی چند ساعته با مأمور به من خواهند شد، تا اراده‌ام را به آنان نشان دهم و بعد از فرط هیجان بغلم می‌کرد و حسابی می‌چلاند.

از برخوردش در جریان کشتار ۶۷ رضایت کامل داشت و به درستی آن تأکید می‌کرد. می‌گفت ای کاش بچه‌های بیشتری زنده مانده بودند. تحلیل بچه‌های «فرعی» آن‌ها (یکی از بندهای کوچک گوهردشت) این بود که در دادگاه انزجار نامه را بپذیرند و اتهامشان را صراحتاً «منافقین» اعلام کنند. با این‌حال تعداد زیادی از بچه‌های بند‌ آن‌ها به خاطر نپذیرفتن مصاحبه و همکاری اطلاعاتی اعدام شدند. با این که هوادار مجاهدین بودند از جناح‌بندی‌های مختلف و تضاد و درگیری‌های زیادی رنج می‌بردند. به همین دلیل با آن که تعدادشان زیاد نبود اما دارای تشکیلات‌های مختلفی بودند که خود را ملزم به رعایت چارچوب‌‌های آن می‌دانستند.

سیامک در همان دادگاه اول وقتی متوجه کشتار شده بود به غیر از نوشتن انزجارنامه، مصاحبه ویديویی را هم پذیرفته بود. چنان‌که بعداً بارها برایم توضیح داد در روزهایی که کشتار ادامه داشت همه تلاشش این بود که مبادا بچه‌ها پس از با خبر شدن از اعدام‌ دوستانشان دچار واکنش احساسی شده و به استقبال مرگ روند. بارها از من می‌پرسید آیا امکان زنده بودن بیشتر بچه‌ها بود؟ این سؤالی بود که هیچ‌کس نمی‌توانست پاسخ درستی به آن دهد. آن‌ها اراده کرده بودند که از شر زندانیان سیاسی خلاص شوند.

در مورد خودش می‌گفت: خیلی تلاش کردم تا زنده بمانم، اما این از سر بی‌مسئولیتی و فرار از مرگ نبود. می‌دانستم بعد از این، زندگی برایم مفهومی دیگر خواهد داشت. لحظه- لحظه می‌میرم و زنده‌ می‌شوم ولی این درکم از شرایط بود، نه پذیرش زبونی و ذلت. بارها برایم درد دل کرده بود: هر کاری لازم باشد انجام می‌دهم تا این مرخصی چند ساعتی را از من دریغ نکنند. بگذار هر چه می‌خواهند در باره‌ی من قضاوت کنند. من از هیچ مرز سرخی عبور نخواهم کرد، ولی زندانبانان را از کرده ‌شان پشیمان خواهم کرد.

 

در عین مسئولیت شناسی و حل‌شدگی‌اش در مبارزه، عاطفی و حساس بود. از این ویژگی‌اش سوءاستفاده می‌شد. کسی که در تشکیلات «فرعی‌«شان مسئول او بود و سیامک دلبسته‌اش بود و تبعیت زیادی از او داشت بعد از فرار سیامک دچار ترس و هراس شد و خود را از همه چیز و همه کس کنار کشید. شتر دیدی ندیدی. انگار نه انگار که صبح تا شام در گوش سیامک از مسئولیت و فداکاری و ... می‌گفت. بعد از آزادی هم از خیر همه چیز گذشت.

دیگری که «امامش» خوانده بودند به وضعیت اسفناکی دچار شد. من همیشه به سیامک با خنده می‌گفتم این ‌آدم دست و پاش را هم نمی‌تونه جمع و جور کنه، هر را از بر تشخیص نمیده چطوری این مزخرفات را بارش کردید و «امام» خواندیدش؟ پاسخی نداشت اما در خودش فرو می‌رفت. این انتخاب را آن‌ها نکرده بودند. فردی که در سلول انفرادی بود و آن‌ها از طریق هواخوری با او ارتباط داشتند بدون کوچکترین شناختی از افراد و روابطشان و تضادها و مشکلاتی که در زندان‌های تهران و به ویژه زندانیان قدیمی گوهردشت وجود داشت او را انتخاب کرده بود و آن‌ها در یک جو احساسی و غیرمنطقی او را پذیرفته بودند! خدا می‌داند اگر کشتار ۶۷ پیش نیامده بود با چه مشکلات عظیمی روبرو می‌شدند. سیامک اینقدر مشغله‌ی فرار از زندان ذهنش را پر کرده بود که دیگر نمی‌توانست به این چیزها فکر کند.

 

از این که به خاطر زندانی‌بودن او اعضای خانواده و به ویژه خواهر بزرگش نازی متحمل فشارهای زیادی شده بودند رنج می‌برد ولی این باعث نمی‌شد که خللی در تصمیم‌اش ایجاد شود. اتفاقاً یادآوری مشکلات خانواده عزم او را برای ادامه‌ی مسیرش جزم تر می‌کرد.

روز دوم مرداد ۶۸ در نامه‌‌ای خطاب به خواهرش نازی که در آمریکا به سر می‌برد و او به جان دوستش داشت، تأکید کرده بود که :

 

«حقیقتاً در چند سطر کوتاه آن‌هم در این شرایط هیجانی پس از گذشت هشت سال، قادر نیستم حتا درصد کمی از احساساتم را بیان کنم. هنگامی که از بابا و مامان و بابک می‌شنیدم که همه شما بخصوص تو چه فشارهای سنگینی به خاطر من متحمل شدید، تنم به رعشه می‌افتاد و بر خود می‌لرزیدم. لرزشی نه از روی شرم و خجالت بلکه از روی احساس مسئولیت سنگین چه در مقابل تو و چه دیگران (در اشلی بالاتر)، چرا که از نظر خودم گناهی مرتکب نشدم که به خاطر آن از کسی شرم داشته باشم و امیدوارم خودت هم منصفانه قضاوت کنی که آن‌چه گذشت سرنوشت و جبر زمانه بود. بهترین دلیل من هم برای اثبات این ادعا این است که چیزی برای خودم هرگز طلب نکرده و نخواهم کرد. آن‌چه گذشت چیزی نبود جز داستان رنج و سختی برای همه‌ما و چه بسا بیشتر برای شما بخصوص تو. ...اما یک بار دیگر از اعماق درون از تو می‌ خواهم مرا به خاطر سختی‌هایی که برای من متحمل شدی و محرومیت‌هایی که کشیدی ببخشی. هیچگاه مایل نبودم که کسی به خاطر من ذره‌ای به زحمت بیافتد. کاش دوستان باوفای من می‌توانستند برایت به این نکته اعتراف کنند.»

 
 

شناخت نسبتاً خوبی از جامعه داشت و نسبت به عملکرد مردم ذهنی نبود؛ به ویژه که در مرخصی سه روزه گوشه‌هایی از آن را به چشم دیده و مورد تجزیه و تحلیل قرار داده بود. همین باعث می‌شد که روی رسالت نسل ما پافشاری کند. این دیدگاه در آخرین نامه‌ای که از خود به جا گذاشته نیز مشخص است:‌

 

«در این سه روز همه چیز برایم جالب بود، مهر و عطوفت بی شائبه‌ی فامیل‌ها، آشنایان، وضعیت کنونی جامعه که به هیچ وجه برایم دور از انتظار نبود. مشکلات بسیار موجود در روابط انسان‌ها که جز سنگین تر کردن بار مسئولیتم برایم چیزی نداشت. ... این ها جالب بود چرا که به عنوان واقعیت مجبوریم بپذیریم. واقعیت چیزی است که وجود دارد چه در ذهن ما بگنجد و چه نگنجد. اما نمی دانم چرا با هرکس صحبت می‌کنم از ریشه‌ها صحبت نمی‌کند و راه حل ارائه نمی‌دهد. شاید کسی جرأت اندیشیدن در رابطه با عمق این مسائل را به خود نمی‌دهد. شاید همه فرار می‌کنند. شاید می‌دانند و وانمود می‌کنند که نمی‌فهمند.»

 

چقدر شادمان بود از این که خواهرش نینا ازدواج کرده بود و او توانسته بود در مرخصی با او و همسرش سیفی که در کانادا به سر می‌بردند تلفنی صحبت کند. چه بسا فکر می‌کرد یواش یواش اعضای خانواده سر و سامانی می‌‌‌گیرند و دلهره‌های مادر کمتر می‌شود.

 

شش آبان‌ماه ساعت ۹ صبح آماده‌ی نظافت بند می‌شدیم. به عنوان مسئول نظافت هر روز همراه کارگران روزانه‌ی بند، در شست‌وشو و نظافت بند شرکت می‌کردم. تازه تشت حاوی کف صابون را روی زمین ریخته بودم که پاسدار بند مرا صدا کرده و گفت: به سیامک طوبایی بگو برای مرخصی با مأمور آماده شود! قلبم داشت از حرکت می‌ایستاد. هیجانم را نمی‌توانستم مخفی کنم. زمین لیز بود و تا به در اتاق مراجعه کنم، در راه چند بار نزدیک بود زمین بخورم. تلاش کردم تا خیلی عادی او را برای رفتن به مرخصی با مأمور صدا کنم. مثل فنر از جای پرید. پیراهن‌اش را به دقت در شلوارش مرتب کرد و کمربندش را محکم بست. عزم جزمش را می‌رساند. این را از توی چشم‌هایش و لبخندی که بر لب داشت به خوبی می‌دیدم.

من هاج و واج او را می‌نگریستم. لحظه‌ای در آغوشم آرام گرفت. او را به سختی فشردم. صورتش را بوسیدم. می‌دانستم شاید آخرین دیدارمان باشد. زیر گوشم گفت: برایم دعا کن! هیچ دلم نمی‌آمد از او جدا شوم. ای کاش یک دل سیر بوسیده‌ بودمش تا حسرت آخرین دیدار به دلم نماند. هنوز پس از گذشت ۱۹ سال از آن روز ، گرمی بدنش را حس می‌کنم.

همه هراسم این بود که کسی به رابطه‌ی ویژه ما پی ببرد. وقتی می‌رفت تا از بند خارج شود، چند بار برگشت و دستش را برایم تکان داد. هنوز خیلی موقع‌ها فکر می‌کنم در حالی که می‌خندد همچنان دستانش را برایم تکان می‌دهد. حوالی ظهر بود که پاسدار گفت لیست تمامی کسانی که در چندماهه اخیر به مرخصی رفته‌اند را آماده کنیم. به سرعت در بند شایعه کردم که ظاهراً قرار است عفو بدهند. هر کس که در طول این سال‌ها مرخصی با مأمور، ملاقات حضوری و ... رفته هم اسمش را بدهد تا بلکه لیست را هرچه بلندبالاتر کنم که چیزی دستشان نیاید. از هیجان نمی‌دانستم چه کار کنم. تصورم این بود که سیامک ترتیب همه‌ی کارها را خواهد داد و با گرفتن یک مرخصی مسئله‌ی خروجم از کشور حل خواهد بود.

بعد از سیامک، در آذرماه همان سال حسن افتخارجو که حکمش تمام شده بود از همان کانال اقدام به خروج از کشور کرد.  

مدتی طول کشید تا مطمئن شدم سیامک، جواد، حسن و ... در تور وزارت اطلاعات بوده‌اند و پس از دستگیری اعدام شده‌اند.(۲) دوران سختی به من گذشت. هر روز نوبت خود را انتظار می‌کشیدم. هر بار که در بند باز می‌شد دلم هری می‌ریخت پایین. من می‌توانستم یکی از آن بچه‌ها باشم. نمی‌دانم چه شد که ماندم ولی هرچه که هست همچنان تعهد این «ماندن» بر روی دوشم سنگینی می‌‌کند.

 

سیامک به همراه پاسداران به خانه رفته بود. بعد از مدتی، مادرش قصد خرید نمک از فروشگاه نزدیک محل‌شان را می‌کند. پاسدار همراه می‌گوید: مادر چرا شما می‌روید؟ اجازه بدهید سیامک این کار را انجام دهد؛ و به این ترتیب سیامک را بدون محافظ با دمپایی به فروشگاه مربوطه می‌فرستد و او نیز از فرصت استفاده کرده و فرار می‌کند. او از آن‌جا به یک سینما رفته و منتظر می‌ماند تا هوا تاریک شود. سپس به مغازه‌ پدر یکی از زندانیان آزاد شده که فرزندش به عراق رفته بود می‌رود. شب را در منزل آن‌ها می‌خوابد و روز بعد با گرفتن مقداری پول و یک جفت کفش به سر قرار می‌رود. دلیل این که چرا از ابتدا به سر قرار نرفته بود بر من روشن نیست.

 

بعد از مدتی پاسدار مربوطه که از عدم بازگشت سیامک مطمئن شده بود، فرار او را با تلفن به مقامات قضایی و امنیتی خبر می‌دهد. مادر سیامک را به جرم همدستی در فرار پسرش، دستگیر کرده و برای مدتی معین زندانی می‌کنند! چه بسا عوامل اطلاعات که مطمئن بودند سیامک در تور خودشان قرار دارد و از گفت‌وگوی او با پیک «قلابی» مجاهدین خبر داشتند، به این طریق تلاش کردند وی را آزمایش کنند. موضوع همچنان بر من پوشیده است.

 

این همه ماجرا نبود. سیامک پس از فرار و تماس با مادر مربوطه در تور وزارت اطلاعات قرار می‌گیرد و پس از مدتی دستگیر می‌شود. از نحوه‌ و محل دستگیری او خبری در دست نبود. اما می‌دانستم در چنگ وزارت اطلاعات اسیر و به کمیته مشترک برده شده بود. بعد از آزادی نیز به خاطر حساسیت موضوع و نقشی که خود در ماجرا داشتم به دلایل امنیتی از نزدیک شدن به آن پرهیز می کردم.

بعداً محمد سلامی که خودش هم در تور اطلاعات گرفتار شده بود و در سال ۷۱ اعدام شد موضوع دستگیری سیامک و تور وزارت اطلاعات را به من اطلاع داد. البته خودم همه ماجرا را خیلی پیش‌تر با کنار هم گذاشتن قراين حدس زده بودم. داستانش را در جلد چهار خاطراتم توضیح داده‌ام.

رژیم پس از کشتار ۶۷ به سیاست جدیدی روی آورده بود. آن‌ها مسئولیت دستگیری بچه‌ها را به عهده نمی‌گرفتند تا به سادگی اعدامشان کنند بدون این که تبعات آن را بپذیرند. برای پیشبرد این سیاست کثیف تلاش می‌کردند خانواده فرد را نیز گمراه کنند. مقامات رژیم به گونه‌ای عمل می‌کردند که گویا فرد از کشور خارج شده و به مجاهدین پیوسته و در پایگاه‌های آنان به سر می‌برد. یادم می‌آید عکس ابراهیم طاهری را زیر قاب عکس‌های مسعود و مریم رجوی انداخته و برای خانواده‌اش ارسال کرده بودند تا این گونه وانمود کنند که او نزد مجاهدین است. در حالی که روز عاشورای سال ۶۸ (نیمه مرداد ) توسط نیروهای امنیتی دستگیر و سپس سر به نیست شده بود. در ارتباط با سیامک نیز همین شیوه را پیش بردند.

ظاهراً به خط سیامک سه نامه خطاب به خانواده نوشته شده بود. دو تا از نامه‌ها از آدرسی جعلی در پاکستان برای خانواده ارسال شده بود. یادشان رفته بود نامه‌‌ای را که می بایستی نامه‌‌ی اول می‌بود ( در آن خبر سلامتی سیامک و خروجش از کشور داده شده بود) برای خانواده ارسال کنند!

نامه‌ها در ماه آذر ۶۸ به دست خانواده رسیده بود.  

 
 
 
اشتباه بعدی جنایتکاران به شرح زیر بود: آن‌ها نامه‌ای را که سیامک ظاهراً از عراق نوشته بود زودتر از نامه‌ای که از پاکستان و قبل از عزیمت به عراق نوشته بود برای خانواده ارسال کرده بودند! هیچ‌یک از نامه‌ها تاریخ ندارد. در حالی که سیامک عادت داشت همیشه در زیر نامه‌هایش تاریخ بگذارد. آن‌ها می‌خواستند هر وقت که خواستند این نامه‌ها را ارسال کنند.

در نامه‌‌‌ی اولی که به دست خانواده رسید این گونه وانمود شده بود که سیامک از درون پایگاه‌های مجاهدین در عراق خطاب به خانواده‌اش نوشته است:  

 

«خدمت پدر و مادر و برادر عزیزم سلام، دستان گرم شما را  می‌بوسم و با آرزوی دیدار شما این چند روز را سپری می‌‌کنم. من تصمیم خود را گرفتم علیرغم تمام شرایط نامطلوب و موانع بالاخره موفق شدم به خود بقبولانم که بایستی برخلاف جریان آبی که در پایگاه‌‌های سازمان در عراق وجود دارد حرکت کنم. من قصد دارم به پاکستان بازگردم و از دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی ایران تقاضای پناهندگی کنم. می‌دانم شما وحشت زده می‌شوید از این که با بازگشت به ایران بلافاصله اعدام خواهم شد. ولی من خیالم راحت است و می‌دانم دست رحمت و عطوفت بروی تمام کسانی که پی به واقعیت‌ها ببرند باز است و الان در اوج آرامش خاطر قصد دارم به ایران بازگردم. منتظر باشید تا تاریخ ورود خود را به شما اعلام کنم و مجددا در کنار شما قرار گیرم. پس از ورود به پاکستان و گرفتن پناهندگی از دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی ایران و ردیف کردن کارهای مقدماتی خود تاریخ ورود خود به ایران را به شما اطلاع خواهم داد.

 

با آرزوی دیدار مجدد

فرزند شما سیامک »

 

مقامات امنیتی قصد داشتند نزد خانواده سیامک این‌گونه وانمود کنند که گویا او نزد مجاهدین در عراق است و می‌خواسته از آن‌ها جدا شده و «از دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی ایران تقاضای پناهندگی» کند؛ تا خانواده رد او را نزد مجاهدین دنبال کند و نه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی و چه بسا نزد سازمان‌های بین‌المللی شکایت کنند که فرزندشان را سر به نیست کرده‌اند. یعنی هم خون او را مظلومانه بریزند و هم مزورانه طلبکار شوند. نکته جالب این که نامه‌ای که در عراق نوشته شده از آدرسی در پاکستان برای خانواده فرستاده شده است.

سناریو سازی ابلهانه مأموران اطلاعاتی را ملاحظه کنید؛ سیامک که در پایگاه‌ مجاهدین در خاک عراق است نامه‌ی بالا را نوشته و به دست مسئولان مجاهدین داده و آن‌ها زحمت ارسال نامه از پاکستان برای خانواده را می‌کشند که مبادا خانواده نگران حال فرزندشان باشد! اصلاً هم برای مجاهدین مهم نیست که نویسنده می‌خواهد «از دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی ایران تقاضای پناهندگی» کند و همچنین تأکید می‌‌کند «خیالم راحت است و می‌دانم دست رحمت و عطوفت [رژیم] بروی تمام کسانی که پی به واقعیت‌ها ببرند باز است».

ابله‌ها توجهی نمی کنند که آدم از کمیساریای عالی پناهندگان تقاضای پناهندگی می‌کند و نه دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی! معلوم نیست صیغه‌ی پناهندگی به دفتر نمایندگی را از کجا آورده‌اند و به مغز کدامشان این کشف بزرگ خطور کرده است.

با این وصف لابد باید تصور کرد چه گروه «دمکرات» و در عین حال ابلهی هستند مجاهدین. آن‌ها طبق سناریوی مقامات امنیتی رژیم، حتا زحمت از این کشور به آن کشور کردن نامه‌ی کسی که می‌خواهد به آنها خیانت کند و به رژیم بپیوندند را نیز می‌کشند! در این نامه حتا فراموش شده بود یادی از نازی و نینا دو خواهر سیامک شود.

 

این همه ماجرا نیست. خانواده سپس ظاهراً نامه‌ی دیگری از سیامک دریافت می‌‌کنند که علی‌القاعده می‌بایستی قبل از نامه‌ی بالا دریافت می‌کردند! در این نامه سیامک خوشحالی خود را از حضور در پایگاه‌های مجاهدین در پاکستان اعلام کرده و برای رفتن به عراق لحظه شماری می‌کند. متن نامه چنین است.  

 

«پدر و مادر مهربان و خوبم، بابک نازنین، سلام. دستان گرم شما را می‌بوسم. می‌دانم پس از رسیدن نامه اول خیال شما راحت شده است و دیگر نگران وضعیت من نیستید. ای کاش شما هم طعم آزادی را می‌چشیدید و می‌فهمیدید که در اینجا در دفتر سازمان چقدر زندگی لذت بخش است. من الان مدتی است به دفتر سازمان پیوستم و مشغول انجام کارهای ابتدایی خود برای اعزام به عراق هستم. کارها به سهولت بسیار و در کمال اطمینان انجام می‌گیرد، بیش از آن‌چه که فکرش را می‌کنید. قرار است به زودی برای پیوستن به ارتش آزادیبخش به عراق پرواز کنم. بچه‌ها اینجا ترتیب همه کارها را می‌دهند و احتیاجی به من نیست. هر از گاهی به گردش در شهر می‌پردازم و از نزدیک با وضعیت زندگی و فرهنگ آنها آشنا می‌شوم، افراد معتاد در اینجا زیادند اما نه به زیادی ایران که این همه معتاد و آواره و فاحشه دارد. تصمیم من همانطور که در جریان آن هستید پرواز به عراق و پیوستن به صفوف ارتش آزادیبخش ملی ایران به منظور نجات ایران و همه شما از قیدو بندهای رژیم می‌باشد. در اینجا در این فرصتی که نسیبم (نصیبم) شده مشغول پیگیری اخبار مربوط به سازمان از طریق خواندن نشریات و کتب سازمان که مدتها بود از آن محروم بودم می‌باشم. در این فرصت اطلاعات زیادی نسبت به جامعه ایران و وضعیت نوین سازمان کسب کردم. همچنین خاطرات زیادی که انشاءالله پس از آزادی ایران به دست توانای برادران و خواهران مجاهدم برای شما تعریف خواهم کرد. موفق و پیروز و سلامت باشید. به نازی و نینا کماکان سلام مرا برسانید.

درود به رزم آوران ارتش آزادی بخش ملی ایران

پیش به سوی پیوستن به صفوف ارتش آزادی بخش به منظور نجات خاک ایران

فرزند شما سیامک »

 

نکته قابل توجه این که سیامک در نامه ۲ مرداد ۶۸ به خواهرش، لغت «نصیب» را درست نوشته بود؛ در حالی که در نامه‌ی بالا آن را به غلط به شکل «نسیب» نوشته است.

 

مظلومیت سیامک نمایانگر «عدل اسلامی» حکومتی است که داعیه نمایندگی خدا را دارد. وقتی که زنده بود، در ۷ مهر ۶۰ با صدور اطلاعیه‌ای خبر اعدامش را دادند و وقتی که غریبانه در سال ۶۸ جانش را ستاندند، مسئولیت این جنایت را به عهده نگرفتند و همچنان از پذیرش آن امتناع می‌کنند.

 

از روزی که سیامک رفت و مطمئن شدم که دیگر باز نمی‌گردد، همیشه یک جای ذهنم به او اختصاص یافته است. با خودم می‌گفتم و همچنان می‌گویم چه نام با مسمایی داشت این «پسر».

بچه که بودم مادربزرگم هنگامی که در آغوشش آرام می‌گرفتم بارها داستان درخت «طوبا» را برایم تعریف کرده بود. در بخشی از داستان‌هایش او از بهشتیان و جهنمیان می‌گفت. پرسش من هم ساده بود. تکلیف نوزادانی که می‌میرند چه می‌شود؛ آیا به بهشت می‌روند؟

او تصدیق می‌کرد که بچه‌ها یک راست به بهشت می‌روند و تا روز قیامت و پیوستن مادرانشان به آن‌ها، از شیره جان درخت «طوبا» ارتزاق می‌کنند.

از کودکی، درخت طوبا را در ذهنم این‌گونه تصویر کرده بودم: درختی بزرگ با شاخ و برگی انبوه که به جای گل و شکوفه و میوه، بچه‌ها را در شاخسارهای خود پرورش می‌دهد. اولین بار که نام فامیلی‌ سیامک را شنیدم یاد مادربزرگم و داستان «درخت طوبا» افتادم.

سیامک چنان که از نامش بر می‌آمد درختی بزرگ شد، درختی که از شیره جانش دیگران بهره مند می‌شوند. بعدها به این نتیجه رسیدم که او به «طوبا» هویت می‌دهد.  

 

 
هنوز در غربت خود به یادش می‌خوانم

 

 
«کمی‌ دورتر از ناکجا

که تو را مثل درناها

کوچ داده‌‌اند تا کجاها»

 

و با او زمزمه می‌کنم:

 

«در این فریب

کجا می‌شود

با چشمان تو

کمی برای مرگ عاشقان گریست؟»

 

 
 
 
 
 
 
 
اهل داستان‌سرایی و خیالپردازی نیستم؛ ای کاش از جواد هم به اندازه سیامک می‌دانستم و به قدر کافی یادش را گرامی‌ می‌داشتم. هرچند مدت کوتاهی با جواد هم سلول بودم، اما متأسفانه به خاطر مسئولیتی که در بند داشتم و طبعاً مشغله‌ی زیادی که برایم فراهم می‌کرد، روابط نزدیکی میانمان شکل نگرفت.

اما بی گمان مصداق این شعر بود:

 

«نخستین سرگشته‌ی جهانی

هرگز کسی چون تو

در آشیانه‌ی زیستن نمرد

و چون تو در هیاهوی کوچه و رنج نخفت»

 

نزدیک به دو دهه از جاودانگی سیامک و جواد و حسن و محمد سلامی و بهنام مجدآبادی... می‌گذرد. دو دهه‌ای که با درد و اندوه گذشت.

 

نمی‌دانم

«این راه، این راه

تا کجا

تا کجا

آه را

ترسیم می‌کند؟»

 

اما می‌دانم که نباید خسته شوم.

 

 

ایرج مصداقی

 

۴ آبان ۱۳۸۷

 

Irajmesdaghi@yahoo.com

www.irajmesdaghi.com

 

پانویس

 

۱- متأسفانه اطلاعات ارائه شده از سوی مجاهدین در کتاب قتل‌عام زندانیان سیاسی در مورد لیلا و زهرا نادرست است.

۲- داستان آن روزها را در جلد چهارم کتاب نه زیستن نه مرگ ـ(تا طلوع انگور) آورده‌ام.

 

۳- شعرها تمامی جزو سروده‌های زندان است که در کتاب «بر ساقه‌ی تابیده کنف» آن‌ها را گردآوری کرده‌ام.

 

 

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

ایرج مصداقی

فهرست مطالب ایرج مصداقی در سایت پژواک ایران 

*محسنی‌اژه‌ای چرا خاوری را فراری داد ‏
*دکتر مسعود شیری «جاودانه‌ای» که غریبانه رفت
*پاسخی به ادعاهای محسن آرمین بازجو و شکنجه‌گر سابق و «اصلاح‌طلب» کنونی
*سو‌ءاستفاده از نام و یاد جاودانه‌ها ممنوع (به یاد حسن جهان آرا)
*آنچه از رئیسی در «کشتار ۶۷» دیدم
*سعید کریمیان چه کسی بود و چه سابقه‌ای داشت؟
*«گلزارخاوران» مشهد، پیش پای «آیت‌الله قتل‌عام» ذبح می‌شود
*شیوه‌های جدید مأموران وزارت اطلاعات در فضای مجازی
*تقدیر هم‌زمان دعایی از یک چهره‌ی ملی و یک «جنایتکار علیه بشریت»
*نگاهی به زندگی برادران ذاکر، مسئولان اطلاعاتی رژیم خمینی و فرقه‌ی رجوی
*خطرات «عشق‌بازی» خامنه‌ای با «امام زمان» برای ایران و منطقه ‏
*شیخ محمد یزدی رئیس قوه قضاییه که چماقدار بسیج می‌کرد
*هادی غفاری شکنجه‌‌گری در لباس «اصلاح‌طلبی»
*تحلیل CIA از تسخیر سفارت آمریکا در تضاد کامل با ادعا‌های مضحک فخرآور
*حسین طائب یکی از خطرناک‌ترین چهره‌های امنیتی
*دست‌پخت سایت «همبستگی ملی» و خانم دشتی
*هاشمی رفسنجانی و خامنه‌ای در نگاه آیت‌الله گلزاده غفوری
*گزارش محرمانه‌ی CIA در مورد هراس اتحاد شوروی از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی
*گزارش محرمانه‌ی CIA در مورد مسئولیت مجاهدین در انفجار حزب جمهوری اسلامی
*رپرتاژ آگهی «صدای آمریکا» برای مطرح کردن «بچه‌پررو» و «رفیق‌آیت‌‌الله»
*هاشمی معمار سرکوب دهه ۶۰ بود و مانع کشتار در پس از ۸۸
*محمدی‌ری‌شهری جنایتکاری که به چپاول مشغول است
*محمدعلی سرلک تیرخلاص‌زن دهه‌ی ۶۰ که روزگار خوشی ندارد
*اسدالله «خالصی» هم پر کشید و رفت
*رؤسای زندان اوین در دهه‌ی ۶۰
*سعید حسین‌زاده، زندانی سیاسی معترض، محمد حسین‌زاده مدیر داخلی اوین در دهه‌ی ۶۰
*نصیر نصیری و اسماعیل شاهردوی و «بی‌معرفتی»
*محسن نادریان، لات با معرفت قربانی «قتل‌های زنجیره‌ای»
*سعید امامی «سرباز راستین اسلام» که بود و چه کرد؟
*موسوی اردبیلی یکی از مسئولان کشتار دهه ۶۰
*پسر وزیر بهداری، زندانی سیاسی ۱۳ ساله و شهید ۱۵ ساله‌ «جبهه حق علیه باطل»
*تیرخلاص‌زن‌های اوین در دهه‌ی ۶۰ که کشته شدند
*«ارتجاع غالب» و «ارتجاع مغلوب»، دو تیغه یک قیچی
*شبیه سازی صفحه‌ی فیس بوک من توسط دستگاه اطلاعاتی رژیم
*تجاوز به کودکان و «حافظه تاریخی» ما ایرانیان
*توطئه‌ وزارت اطلاعات و بخش سایبری آن تحت پوشش دفاع از «چپ»‌
*«تیرخلاص‌زنی» که در ویلای شخصی‌اش بیلیارد بازی می‌کند
*با چهره‌‌ی «حاج آقا حسینی» و شبکه‌ی اطلاعاتی رژیم آشنا شویم
*سوءاستفاده جنسی از کودکان و نوجوانان در زندان
*کپی کردن صفحه‌ی فیس بوکم توسط «از ما بهتران»
*نامه‌ی شریرانه‌ی نماینده‌ی مریم رجوی به «کانون دوستداران فرهنگ ایران» در واشنگتن
*خامنه‌ای‌ و قاری قرآن فاسد، خمینی و روحانیت فاسد
*مسابقه‌ی فوتبال در روز تاسوعا، بمبگذاری در «حرم امام رضا» در روز عاشورا
*بیایید تصور کنیم....
*با نحوه‌ی کارکرد دستگاه اطلاعاتی و امنیتی در فضای مجازی آشنا شویم
*فیروز محوی یا «دزد ناشی» کمیسیون خارجه‌ شورای ملی مقاومت!
*مشارکت «فرقه‌ی رجوی» در زمینه‌سازی قتل «فراز» و «رها»
*«فراز» و «رها» جدیدترین قربانیان «قتل‌های زنجیره‌ای»
*محسنی اژه‌ای همچنان محرمانه حکم قتل صادر می‌کند
*رازینی قاتلی که به جنایاتش «افتخار» می‌کند
*پورمحمدی جنایتکاری که شب‌ها راحت می‌خوابد
*آمار واقعی زندانیان قتل‌عام‌شده در تابستان ۶۷ و جعلیات پیرامون گور دسته‌جمعی
*فیلم کامل گفتگوی ایرج مصداقی با معاون مصطفی پورمحمدی در ژاپن
*«حاجی علوی و حاجی فلاحی» یا «حاجی رجوی و حاجی خزایی»
*توضیحی چند در مورد گفتگوی مهدی خزعلی با صدای آمریکا
*گفتگو با آوایی بازرس ویژه روحانی و خلف‌رضایی قاضی دیوان عالی‌ کشور، عاملان کشتار دهه‌ی ۶۰ ‏‏(بخش دوم) ‏
*گفتگوی اختصاصی با علیرضا آوایی یکی از مسئولان کشتار ۶۷ (قسمت اول)
*نگاهی گذرا به ریشه‌های قتل‌عام زندانیان در سال‌های ۶۰ و ۶۷
*دلایل واقعی کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷
*از زندان برای آیت الله منتظری گزارش فرستادم
*ادعای جدید فرقه «صاحب‌مرده» رجوی مبنی بر عضویت من در هیأت کشتار ۶۷!
*گزارش کذب اعضای هیأت کشتار ۶۷ به آیت‌الله منتظری
*خروج مأموران ساواک از کشور در دیماه ۵۷، سفر به اسرائیل و اخراج از این کشور(گفتگو با پرویز معتمد)
*نگاهی دوباره به قاضی صلواتی و «برادر همسرش»
*پاسخی به ادعاهای بهروز جلیلیان در مورد «نه زیستن نه مرگ»
*بدون شرح!‌ آیا مسعود رجوی پاسخی برای این اسناد دارد؟
*آقای همنشین بهار! منظور وزیر کار امیر قاسم معینی است و نه هوشنگ انصاری
*اگر بهشتی زنده می‌ماند چه می‌شد؟‌
*مهدی سامع سرباز «ولی فقیه» در غیبت و «ارتجاع مغلوب»
*گوشه‌هایی از زندگی سراسر فساد کامران دانشجو چشم‌وچراغ خامنه‌ای در دانشگاه‌ها
*آیا عقلانیتی در اشرف دهقانی هست؟
*تلاش دستگاه اطلاعاتی رژیم برای تماس با پرویز ثابتی، ایجاد رابطه با آمریکا، شکایت از مجاهدین در گفتگو با پرویز معتمد
*نگاهی دوباره به نامه نگاری دبیر کنفدراسیون جهانی محصلین و مصطفی خمینی در دهه‌ی ۴۰
*مهدی سامع و «سه تفنگدار»ش
*بازداشت و دوران «حصر» خمینی تا تبعید در گفتگو با پرویز معتمد
*حمید اسدیان «مدیحه سرای» دربار رجوی و «ارزش غایی کلمات»
* جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر
*نگاهی اجمالی به سناریوی رژیم در مورد «زن» دستگیر شده در آلبانی
* مصطفی تاج زاده و «امام خمینی» و «دوران طلایی »
*دسته گل جدیدی که «تیرخلاص» زن اوین به آب داد
*داستان «استاد ادبیات از خراسان سرفراز» و «دیپلمات اسکاندیناوی»
*جنگ نیابتی شیعه و سنی و تعطیلی نهم ربیع‌الاول «آغاز امامت ولی عصر» و «عید‌الزهرا»
*«پرچم سرخ» تکان دادن سعید سلطانپور در روایت مجاهدین
*مروری بر «زخمی شدن قاسم سلیمانی» و «درب ضد انفجار اتمی» در تونل زیر زمینی سپاه در روایت مسعود رجوی
*جاودانه‌های خانواده‌ی محمدرحیمی در شعر زنده یاد نصیر نصیری
*شبکه‌ی نفوذی مجاهدین در رژیم، قربانی «خیانت» مسعود رجوی (بخشی از گزارش ۹۳)
* فیروز الوندی و «لاله‌های سرنگونش»
*«سرقت» شعرهای نصیر نصیری توسط مجاهدین و استفاده از آن در خاطرات محمود رویایی!
*نصیر نصیری همچون «بادی سرگردان» در جستجوی آشیانه‌‌اش
*آیا رژیم قصد آزادی رابرت لوینسون را دارد؟
*سید‌ابراهیم رئیسی جنایتکاری در مقام تولیت «آستان ضامن آهو»
*نگاهی ایدئولوژیک به نامه‌‌‌های مسعود رجوی خطاب به خبرگان و خامنه‌ای
*در رثای دکتر هادی اسماعیل‌زاده حقوقدان بزرگ میهن مان
*بارز شدن دشمنی هیستریک فرقه رجوی با زندانیان سیاسی مقاوم و مبارز
*دزد ناشی به کاهدان می زند («جنون» مسعود رجوی)
*«چه بی ثمر به در می‌کوبم» نگاهی به چند شعر نصیر نصیری
*عباس رحیمی آن «جان شیفته»
*کارزار غیرانسانی جماعت رجوی علیه بیماری عباس محمدرحیمی
*نقش اخلاق در رفتارهای سیاسی
*سرگیجه ی رجوی در برابر مظلومیت عباس محمدرحیمی
*حمله کینه توزانه ی مسعود رجوی به عباس محمدرحیمی سمبل جوانمردی و راستی
*مترجم نیروی دریایی آمریکا در زندان اوین؛ نماینده خمینی در نیروی دریایی، امام جماعت در آمریکا
*پیش‌بینی خروج نیروهای آمریکایی از عراق و خطرات ناشی از آن
*رجوی خواهان ادامه جنگ در لیبرتی، کمیساریای عالی پناهندگان خواهان انتقال فوری مجاهدین از عراق
*جنایت «لیبرتی» و مسئولیت مشترک خامنه‌ای و مسعود رجوی
*محمدحسن راستگو «مبتکر شیوه خاصی از آموزش و تفریح برای کودکان»
*پاسخ من به دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم برای مناظره در «دانشگاه هنر تهران»
*متن کامل نامه آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری: «با آب دیگری وضو بسازید»
*تلاش نافرجام فخرآور برای بدنام کردن اسماعیل خویی
*گل ــ زاده، نخ «دانه‌های تسبیح» * (قسمت دوم)
*من و فرهاد و زندان و «یه شب مهتاب» *
*«کشتار ۶۷» در شعر نصیر نصیری (شاعری که قربانی خمینی و رجوی شد)
*گفتگوی گزارشگران با ایرج مصداقی بمناسبت یادبود کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 1367
* جنایتکاران دهه ۶۰ پست دولتی دارند
*نصیر نصیری شاعری که قربانی خمینی و رجوی شد
*بقیه داستان «جیمزباند» و «رفیق آیت‌الله»
*روایت ایرج مصداقی از سیاه‌ترین دهه عمر جمهوری اسلامی - بخش نخست
*کوتاه و گویا؛ «انترناسیونال بچه‌پرروها»
*سکوت مسعود رجوی در قبال پذیرش پناهندگی یکی از متهمان قتل‌ کشیش‌های مسیحی در سوئد
*توطئه‌ی جدید دستگاه اطلاعاتی رژیم و مجاهدین علیه «نه زیستن، نه مرگ» و من
*«هوشنگ عیسی بیگلو» و «همنشین بهار» در روایت عرفان قانعی فرد پادوی دستگاه امنیتی
*رضا مصطفوی طباطبایی «خیر» حامی پرسپولیس یا یکی از عوامل گم‌شدن دکل نفتی
*به یاد مادر انسیه بخارایی کاشی (سید‌احمدی) که «لبخندش باغ ستاره‌ها بود»
*از جعل امضاهای ناشیانه پای بیانیه دلواپسان تا جعل امضا تحت نام «بیش از ۱۵۰۰نفر از دوستداران جنبش فدائی»
*اوین؛ از جوخه‌‌ی اعدام لاجوردی تا پارک قالیباف و لاریجانی
*چهل سال پس از ترور شریف واقفی؛ شباهت‌های رفتاری مسعود رجوی و تقی‌ شهرام
*چرا در مورد بیژن جزنی و حمید اشرف می‌نویسم؟
*من یا محسن درزی «تواب»، کدام یک بایستی پوزش بخواهیم؟
*سناریوی جدید دستگاه اطلاعاتی رژیم؛ مجاهدین عامل اسیدپاشی روی زنان
*فرخ نگهدار و تاریخی سراسر جعلی: چگونه جنبش فدایی، بیژن جزنی و حمید اشرف قربانی شده‌اند
*سازمان چریک‌های فدایی خلق و پذیرش رهبری خمینی در دوران انقلاب ضد‌سلطنتی
*«ایران اینترلینک» صدای دستگاه اطلاعاتی رژیم
*مسعود رجوی بیش از رژیم جمهوری اسلامی از نمایش جهانی فیلم «آن‌ها که گفتند نه» در هراس است
*کشتار وحشیانه با استناد به آیات قرآن و سنت
*پیش‌بینی هشت سال پیش نتایج تحریم اقتصادی رژیم و خروج نیروهای آمریکایی از عراق
*قاضی حسن تردست قاتل ریحانه جباری مرتکب جنایت دیگری شد
*دست‌خط‌های ارائه شده از سوی مجاهدین خلق به ایرج مصداقی
*واکنش رهبری عقیدتی مجاهدین به مقاله‌ی «مسعود رجوی سه دهه «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین»
*تروریست سیدنی کیست و کتاب شعرش را چه کسی انتشار داد؟
*فراخوان «ستاد اجتماعی مجاهدین در داخل کشور» طنز یا فاجعه
*مسعود رجوی سه دهه «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین
*پروژه‌ی «شهید‌سازی» از مرتضی سربندی مأمور اطلاعاتی و مسئول آموزش گارد پرواز سپاه پاسداران
*عملیات مروراید مجاهدین در بهار ۱۳۷۰ کردکشی یا دخالت سپاه‌پاسداران در عراق؟
*مجاهدین خلق، داعش، «انقلابیون عراقی»، «عشایر انقلابی»، بدون شرح
*تشابه احکام «داعش»‌گونه‌ی خمینی برای کشتار نظامیان و زندان سیاسی در مرداد ۶۷
*نگاهی دوباره به دیدگاه‌ه‌ای هفت سال پیش ایرج مصداقی پیرامون احتمال حمله‌‌نظامی، تحریم اقتصادی، بحران‌هسته‌ای و ...
*به مناسبت درگذشت امام جمعه شمیرانات: حجت‌الاسلام محسن دعاگو، امام جمعه، بازجو، شکنجه‌گر و فرمانده کمیته
*اعدام‌های ۶۷ از یک سال قبلش برنامه‌ریزی شده بود
*آزادی متهمان ترور «متخصصان هسته‌‌ای» یک رسوایی دیگر برای خامنه‌ای
*طرح یک پرسشنامه (مجاهدین در برابر پرسش‌های مردم) بخشی از «گزارش ۹۳»
*دخالت مجاهدین در امور داخلی عراق و حمایت از نیروهای تحت هژمونی «داعش» (بخشی از گزارش ۹۳)
*روحانیت انقلابی، متهم اصلی آتش‌سوزی سینما رکس آبادان
*مظفر الوندی پاسدار زندان یا مسئول دفتر «حقوق بشر» و دبیر مرجع «حقوق کودک»
* گورستان «خاوران»
*اعدام، یک پارامتر مهم در حیات سیاسی نظام جمهوری اسلامی است
*شبکه‌ی نفوذی مجاهدین در رژیم، قربانی «خیانت» مسعود رجوی (بخشی از گزارش ۹۳)
*قاضی محمد مقیسه و سه دهه جنایت علیه بشریت
*«فرد خوشنام» مجاهدین چه کسی است ؟
*سرنوشت مسعود دلیلی، یادآور سرنوشت سعید امامی (بخشی از گزارش ۹۳)
*توضیحی مختصر در مورد فرار مسعود رجوی از عراق و ترک صحنه‌ی جنگ
*دریافت «جایزه یواشکی» توسط خانم رجوی
*تصحیح یک اشتباه در ارتباط با گزارش ۹۳ و پوزش از آقای سعید جمالی
*گزارش 93 / واکاوی و بررسی فرهنگ و رفتار توتالیتاریستی مسعود رجوی
*ای کاش نه تیم ملی فوتبال، که جامعه‌ی ایران «کارلوس کی‌روشی» می‌داشت
*تصحیح یک روایت در مورد زنده یاد غلامحسین (شاپور) قناعتی
*«لعبتی هزار ماشالا»، نامه سرگشاده به عماد‌الدین باقی
*نگاه متفاوت من، محمد مصطفایی و وحید پوراستاد به علیرضا آوایی
*من و «حق» بیژن جزنی و کشتار ۳۰ فروردین ۱۳۵۴
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (بخش پایانی) نقش وابستگان فدراسیون فوتبال و تربیت‌بدنی در فساد
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۶) لومپنیسم در حاکمیت، لومپنیسم در فوتبال و ...
*«عشق» و نسل برآمده از انقلاب ضد سلطنتی
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۵) روحانیت و دلالان در فوتبال
*مسعود رجوی و «پرفسور راج بالدو» و جایزه «خدمات بشردوستانه بین‌المللی»
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۴) نقش رمالان، جادوگران و مداحان در فوتبال
*نوروز در زندان‌های دهه‌ی ۶۰
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۳) غوغای اعتیاد و دوپینگ
*انتخاب مریم رجوی به عنوان «پرافتخار زن سال ۲۰۱۳ » و پروفسور «راج بالدو»
*نگذارید دست‌های خونین خمینی را پاک کنند
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۲) سرمایه‌داران نوکیسه در فوتبال
*مرتضی فهیم کرمانی صادر کننده‌ی اولین حکم ترور، سنگسار و قطع دست
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۱) سرمایه‌داران نوکیسه و فوتبال
*سیدحسین موسوی تبریزی خشن‌ترین قاضی نظام، مدعی «اسلام رحمانی»
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته، سرمایه‌داران نوکیسه و فوتبال (۱۰)
*ادامه‌ی دشمنی دستگاه ولایت با زنده‌یاد فرخ‌رو پارسای
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۹) (سرمایه‌داران نوکیسه در فوتبال)
*علی یونسی و تکذیب محاکمه و اعدام نظامیان حزب توده
*ناصر میناچی مشمول «فامیل الدنگ»‌ نشد
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۸) هجوم سرمایه‌داران نوکیسه به بازار فوتبال
*مقوله‌ی حجت‌الاسلام «جعفر نیری» و مستند‌سازی کشتار ۶۷
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (بخش ۷) تحولات باشگاه پرسپولیس، استقلال و ...
*حسینعلی نیری رئیس دادگاه انتظامی قضات «رژیم کشتار »
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۶) دخالت سپاه پاسداران در فوتبال
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۵)
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۴)
*نگاهی دوباره به دستگاه اطلاعاتی نظام و قربانیان «انجمن پادشاهی»
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۳)
*طه طاهری (مسعود صدر‌الاسلام) و وزارت اطلاعات مسئول ربودن رابرت لوینسون
*سخنی با مریم رجوی؛ به یاد «گوهر» و «گوهر»ها
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۲)
*چند نفر در زندان قزلحصار اعتصاب غذا کرده‌اند؟ نگاهی به اطلاعیه دبیرخانه شورای ملی مقاومت
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱)
*پاسخ مجاهدین به مقاله‌ی فریبا هادیخانلو «اشرف نشان» یا «تواب اتاق آزادی اوین»
*فریبا هادیخانلو «اشرف نشان» یا «تواب اتاق آزادی اوین»
*خطر اعدام متهمان ترور‌های هسته‌ای و «جاسوسی» برای موساد
*نهاد نمایندگی خامنه‌ای و تائید قتل‌عام‌های ۶۰ و ۶۷
*انشعاب و ایجاد تشکل؛ پاسخ به نامه‌ی سرگشاده‌ی آقای ریحانی
*حق تیر و شکنجه در قوانین جمهوری اسلامی
*رادیو بی بی سی و گزارش بیطرفانه‌اش از عراق
*پس از قتل‌عام در اشرف، کشتار بزرگتری در چشم‌انداز است
*علیرضا یعقوبی «اشرفی» امروز و همکار سعید امامی و فلاحیان دیروز
*لزوم مبارزه با شخصیت‌سازی و شخصیت پرستی و پرهیز از مطلق‌کردن افراد
*قاضی صلواتی یکی از اضلاع مثلت «جنایت علیه بشریت»
*نامه سرگشاده به شیرین عبادی، «اسلام رحمانی» چاره‌ی کار نیست
*آیت‌الله گلزاده غفوری و پذیرش وکالت عباس امیرانتظام
*چه چیز خشم «‌اهل حق» در ایران را برانگیخت و خودسوزی‌ها چرا آغاز شد؟
*واکنش مشابه‌ مجلس شورای اسلامی و «شورای ملی مقاومت» به «استعفا»
*نگاهی ایدئولوژیک به نامه‌‌‌های مسعود رجوی خطاب به خبرگان و خامنه‌ای
*محمد‌علی امانی رئیس اوین و عضوی از خانواده‌ی جنایتکار و غارتگر امانی
*انفجار حرم عسگرین و اعتراف ژنرال جورج کیسی
*بخش منتشر نشده‌ی گزارش ۹۲، نامه‌ی سرگشاده به مسعود رجوی
*مکاتبات من با ابوالقاسم رضایی یکی از مسئولان مجاهدین در دیماه ۱۳۸۸
*سنگ بنای نابسامانی‌های کشور را هاشمی گذاشته-
* محمد مهرآیین، مظهر جنایت و فساد
*گزارش ۹۲، نامه‌ی سرگشاده به مسعود رجوی
*سیدحسین موسویان و شیخ حسن روحانی دو مدعی تحصیل در بریتانیا
*نگاهی به پرونده‌ی کهریزک و سوابق جنایتکارانه «قاضی حداد»
*حجت‌الاسلام محسن دعاگو، امام جمعه، بازجو، شکنجه‌گر و فرمانده کمیته
*نگاهی به زندگی جلیل بنده یکی از تیرخلاص‌زن‌های اوین
*سفر مصطفی محمد نجار به وین شلیک به لیست جدید اتحادیه‌‌ اروپا
*نقش مجید قدوسی یکی از عوامل کشتار ۶۷ در فوتبال
*سیدعباس ابطحی یکی از جنایتکاران علیه بشریت
*دستگیری یک شهروند اسلواکی اقدامی شکست‌خورده در راه تکمیل سناریوی ترورهای هسته‌ای
*حمله‌ی موشکی به لیبرتی آخرین اقدام تروریستی رژیم نخواهد بود
*«هوشنگ عیسی بیگلو» و «همنشین بهار» در روایت عرفان قانعی فرد پادوی دستگاه امنیتی
*آقای واحدی، بشارتی نه «خدا ترس است و نه با شرف»
*طه طاهری (مسعود صدر‌الاسلام) و وزارت اطلاعات مسئول ربودن رابرت لوینسون
*تلاش برای نجات تروریست‌های‌ سپاه قدس در تایلند
*نشریه‌ی پیکار، قاسم عابدینی و ترور آمریکایی‌ها
*رو در رو با فائزه هاشمی و «عبرت روزگار»
*آیا خامنه‌ای مخالف اعدام مارکسیست‌‌ها بود؟
* بدون شرح!
*«گفتگوهای زندان» و سندروم «دایی جان ناپلئون»
*مازیار بهاری و «اعترافات اجباری»
*حکم تاریخی دادگاه لاهه و واکنش ناگزیر «هیأت اجرایی راه کارگر»
*تاکسی زرد رنگ پژو ۴۰۵ و ترور پاسدار فریدون عباسی
*آیا مجاهدین و دشمنانشان فرهنگی مشابه دارند؟
*چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟
*متهم کردن بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به مشارکت در ترور‌های هسته‌ای
*وزیر فتحی هوادار دکتر شریعتی چرا و چگونه «رفیق» شد؟
*«جهانبخش سرخوش» و «شرکا» همسو و همگام با رژیم
*من و «حق» بیژن جزنی و کشتار ۳۰ فروردین ۱۳۵۴
*آیا محمدی گیلانی حکم اعدام فرزندانش را داد؟
*نگاهی به جعلیات انتشار یافته از سوی ساموئیل کرماشانی در مورد مولود آفند و متهمان دستگیر شده در ایران
*ربودن مولود آفند، ارتباط آن با «ترورهای هسته‌ای»، اقلیم کردستان و موساد
* نگاهی دوباره به سناریوی «سربازان گمنام امام زمان» و قربانیان آن
*دلایل اتخاذ اقدامات امنیتی اجلاس «غیرمتعهدها» در تهران
*به فریاد متهمان بیگناه ترور «متخصصان هسته‌ای» برسید
*علیرضا آوایی، غلامرضا خلف رضایی زارع و چند جنایتکار علیه بشریت
*«حاج رضا» و کتایون ‌آذرلی و یک پروژه‌ی امنیتی
*چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید؛ پرسش‌هایی از سوی مخالفین ایران تریبونال
*دروغپردازی «حاج‌رضا» در مورد نحوه‌ی سفر به اروپا
*پرده‌‌ی دیگری از «داستان‌های هزار و یک شب» صاحب‌منصب قضایی رژیم
*«دو پیمانه آب و یک چمچه دوغ»، نگاهی به روایت‌های جعلی صاحب‌منصب قضایی رژیم
*پاسخ به چند سؤال در ارتباط با خاطرات و مصاحبه‌ی‌ تلویزیونی ثابتی و واکنش‌های پیرامون آن
*حاج احمد قدیریان مسئول گروه ضربت و جوخه‌های اعدام اوین
*«فرقان» در آیینه‌ی تاریخ
*مایک والاس و هاشمی رفسنجانی
*حمید رضا نقاشیان تجسم عینی حاکمیت فاسد
*چه کسی خامنه‌ای را در تیرماه ۶۰ ترور کرد؟
*تروریسم افسار گسیخته‌ی رژیم و مماشات بین‌المللی
*فراز و نشیب حزب توده در دهه‌ی ۶۰
*«اپوزیسیون» کی و چگونه کوک می‌شود؟
*سانسور بخش مهیج خبر «ان بی سی» در مورد نقش مجاهدین در ترور‌های تهران
*پرونده‌ی لیلا فتحی نمادی از ظلم و بی‌عدالتی دستگاه قضایی ولایت فقیه
*چه کسانی پشت بیانیه‌‌ی «کرکس‌ها متحد می‌شوند» هستند
*نقش رژیم در «قتل‌های زنجیره‌ای متخصصان» ایرانی
*نامه سرگشاده به آقای محمد نوری زاد
*نامه‌ی تیرماه ۱۳۶۶ آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری *
*نامه آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری: «با آب دیگری وضو بسازید»
*پاسخ به پرسش‌هایی چند در مورد بیانیه‌های ضد جنگ و تلاش‌های اکبر گنجی
*پاسخ به سؤالاتی چند در مورد گزارش آژانس بین‌المللی اتمی و امکان حمله نظامی غرب به ایران
*چند پرسش و پاسخ در مورد طرح ترور سفیر عربستان در آمریکا
*جاسوسی وابسته‌ی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی در لندن علیه دانشجویان ایرانی
*«باغ‌ها آنگاه که شکفته‌ترند کوله‌ی پاییز را پربار می‌کنند»
*«از اوج و موج نگاهت عشق پیدا بود»
*به یاد شهلا و فریده و همه‌ی جاودانگان
*به یاد مادر جهان‌آرا و جاودانه‌اش «حسن»
*رقص ققنوس‌ها و آواز خاکستر
*به روز کردن لیست تروریستی و واکنش‌‌های رژیم
*محمد سلیمی یکی از جنایت‌کاران علیه بشریت و دست‌اندرکاران قتل‌عام ۶۷
*راه بهبود حقوق بشر در ایران از رسیدگی به قتل های ۶٧ می گذرد
*معامله‌ بر سر آزادی دو کوهنورد آمریکایی و باقی ماندن نام مجاهدین در لیست تروریستی
*گفتگو در مورد گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر
*نوری‌زاده و زنده‌یاد شاپور بختیار
*مروری بر روایت هاشمی رفسنجانی از پایان قتل‌عام ۶۷ و اطلاعات ارائه شده از سوی دادستانی
*با آب هفت دریا نیز ننگ کشتار ۶۷ را نمی‌توان شست
*لیست تروریستی آمریکا و رابطه آن با نجات جان ساکنان اشرف
*مادر هنوز غصه‌ی عطیه را دارد
*مادر امامی و آغوش پر از عشق‌اش
*آیا مجید انصاری راست می‌گوید؟
*محمدرضا صدر عاملی و رخت‌‌ دامادی‌اش
*نحوه برخورد دولت موسوی با کشتار ۶۷ و موارد نقض حقوق بشر در مجامع بین‌المللی
*تصحیح اطلاعات ارائه شده نادرست در مورد گزارشگر ویژه و ...
*انتخاب گزارشگر ویژه مردِ مسلمانِ غیرعرب و تصحیح چند اشتباه
*هوشنگ اسدی بدون هیچ پروایی همچنان دروغ می‌گوید
*از بهناز شرقی نمین تا هاله سحابی
*با چهره‌ی مجید قدوسی یکی از مسئولان کشتار ۶۷ آشنا شویم
*توضیحی در ارتباط با نقد کتاب هوشنگ اسدی
*نقدی بر «نامه‌هایی به شکنجه‌گرم»، چرا هوشنگ اسدی دروغ می‌گوید؟
*کدیور و روایت کشتار ۶۷
*کشتار در اشرف و منادیان «اسلام رحمانی»
*طه طاهری (مسعود صدر الاسلام) و مفقودشدن رابرت لوینسون
*۱۹ بهمن شکوه یک مقاومت؛ غم و اندوه غریبانه‌ی زندانیان
*با چهره‌ی داوود روزبهانی فرمانده حمله به پایگاه موسی خیابانی آشنا شویم
*برای مظلومیت و تنهایی محمدعلی حاج‌آقایی
*با چهره‌ی مرتضی اشراقی عضو هیئت کشتار ۶۷ آشنا شویم
*«خبر کوتاه‌ بود اعدام‌ شان‌ کردند!»*
*مهدی نادری‌فرد یکی از عوامل اصلی کشتار ۶۷ در زندان گوهردشت
*یادی از آیت‌الله منتظری و نکاتی چند در ارتباط با میزگرد سیاسی ۳۰ آذر ۸۸ سیمای آزادی
*نامه سرگشاده به خانم زهرا رهنورد
*تاریخ گفت‌وگوهای درونی بخش مارکسیست لنینیست مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق
*فردا را چگونه باید ساخت؟
*برای آن‌هایی که خواهان حقیقت‌اند
*از به کارگیری شیوه‌های غیراخلاقی بپرهیزیم حتی در رابطه با دشمنانمان
*ايرج مصداقي و «غزل اميد»
*انتشار اخبار جعلی از سوی «پیک نت» در ارتباط با مهاجمان به خانه کروبی
*گرچه ما می‌گذریم راه می‌‌ماند ( در رثای جاوادنه‌های رضایی‌ جهرمی)
*معرفی عاملان و آمران و افراد مطلع از اعدام‌های مرداد ۶۷
*قتل‌عام ۶۷ در پاسخ‌های رسمی دولت جمهوری اسلامی
*ايرج مصداقي: غرب عاملان کشتار را مي‌شناسد
*نامه سرگشاده به میرحسین موسوی
*مادر امامی و آغوش پر از عشق‌اش
*«محمد نبودی ببینی»، برادرت را کشتند!
*گفت‌وگو با ايرج مصداقی درباره قاضی مقيسه: شريرترين چهره زندان‌های جمهوری اسلامی در دهه ۶۰
*«آیا زندگی باز به آن‌ها خواهد خندید»
*حق با شادی صدر است یا داریوش برادری
*برای مظلومیت و تنهایی محمدعلی حاج‌آقایی
*شورای حقوق بشر سازمان ملل و همسر سعید امامی!
*با چهره‌ی سید حسین مرتضوی یکی از جنایتکاران علیه بشریت آشنا شویم!
*بهار با بچه‌ها، بهار بی‌بچه‌ها (یادی از دلاوران خانواده‌‌ی مدائن)
*گفتگوی اشتراک با ایرج مصداقی در رابطه با کمپین دو میلیون امضا بر علیه مجازات اعدام
*داستان دستبوسی جنتی !
*«شرفیابی و درخواست عفو و انابه در حضور رهبری»
*اعدام توابان، تراژدی مضاعف
*سوءقصد به تواب نظام یا سناریوی جدید کودتاچیان
*احسان نراقی همچنان در خدمت قدرت
*نامه‌های علیرضا حاج صمدی به همسرش مریم گلزاده غفوری
*«کاظم» تبلور خشم و عصیان نسل برآمده از انقلاب ضد‌سلطنتی
*صدای «صادق» نسلی که در سکوت پرپر شد
*فرمانده حمله به پایگاه موسی خیابانی چه کسی بود؟
*کتاب «نگاهی به سازمان بین‌المللی کار، نقض حقوق بنیادین کار در ایران» - ایرج مصداقی
*وصیت نامه مریم گلزاده غفوری
*«سلامم غریبانه در هر خانه را خواهد زد»
*عبرت‌های روزگار
*گل- زادگان ( محمد کاظم)
*گل‌- زادگان ( محمدصادق)
*گل ــ زاده، نخ «دانه‌های تسبیح» * (قسمت دوم)
*مسعود علی‌محمدی آخرین قربانی دستگاه امنیتی ولایت فقیه
*دکتر گلزاده غفوری مدافع بزرگ حقوق مردم (قسمت اول)
*فرخ نگهدار و درد «فروپاشی» نظام
*شب لعنتی و فانوس (به یاد فاطمه کزازی)
*در رثای کسی که به جای حکومت بر سرهای بالای دار، بر قلب‌های مردم حکومت کرد
*پرسش و پاسخ در مورد فعل‌انفعالات عراق و وضعیت مجاهدین و ... (بخش دوم)
*پرسش و پاسخ در مورد فعل‌انفعالات عراق و وضعیت مجاهدین و ... (قسمت اول)
*آن کس که وابستگی‌های سیاسی و ایدئولوژیکش را نفی کند خود را نفی می‌کند
*امیر فرشاد ابراهیمی بازیچه‌ دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی
*گزارش‌های نادرست به ما خدمت نمی‌کنند- بخش سوم
*نقد فرهنگ سیاسی - حذف و سانسور در خاطرات زندان!- بخش دوم
*نقدی بر «آفتابکاران» نوشته‌ی محمود رویایی – بخش نخست
*به یاد آن که «عاشقانه زیست»
*همکاری یکی از فعالان اصلی لابی رژیم در انگلستان با فرماندهان سپاه پاسداران
*مسعود صدر‌الاسلام (طه طاهری)، همان صالح بازجوی معروف ۲۰۹ اوین نیست!
*گفت گو با ايرج مصداقي، نويسنده چهار جلد خاطرات زندان
*مذهب در خدمت شکنجه و کشتار
*احمد توکلی و قتل فجیع نرگس جباری
*آقای کروبی جنایات دیگر خامنه ای را هم افشا کنید
*کندوکاوی در وقایع پس از انتخابات 22 خرداد 1388
*همخوانی یک سیاست
*سخنی در باب فرصت طلبی گردانندگان سایت «اخبار روز»
*یگان ویژه پاسداران نیروی انتظامی و «نوپو»
*بازوهای نظام برای سرکوب جنبش های اعتراضی
*نامه سرگشاده به آقای مهدی کروبی
*فرهاد جعفری مدافع سینه چاک احمدی نژاد یا سهی سیفی وبگرد «روزآنلاین»
*آشنایی با چند تن از عوامل کشتار و جنایت در دهه‌ی ۶۰
*محمدرضا شریفی نیا تواب دو آتشه اوین و حامی احمدی نژاد
*نگاهی به سابقه‌ی چندتن از رهبران کودتای ۲۲ خرداد
*جعلیات جدید امیرفرشاد ابراهیمی در نامه سرگشاده به مجتبی خامنه ای
*پاسخ به سؤالات سایت گزارشگر در ارتباط با خیزش مردم ایران
*نگاهی به چهره‌ی چند جنایتکار
*مجید پورسیف کیست؟
*فاضل بازجوی بیرحم شعبه هفت اوین
*مجتبی حلوایی عسگر یکی از عاملان اصلی کشتار ۶۷
*تحلیلی بر نماز جمعه رفسنجانی
*فکور، بازجوی شعبه‌ی هفت اوین و تروریست بین‌المللی
*نقدی بر کتاب «آفتابکاران» نوشته محمود رویایی (مجموعه کامل)
*«فرهنگ» ناهنجار یک عضو شورای هماهنگی اتحاد جمهوری‌خواهان
*سخنی با اعضا و هواداران اکثریت و اتحاد جمهوریخواهان
*حجاریان و شقاوت یک نظام ضدبشری
*متن سخنرانی ایرج مصداقی در جلسه ایران، انتخاب دمکراتیک
*از ۳۰ خرداد ۶۰ تا ۳۰‌خرداد ۸۸
*آن کس که باید برود خامنه ای است
*کودتای جدید در رژیم کودتا
*با وزیر کشور کابینه‌ی احتمالی کروبی آشنا شویم
*سید ابراهیم نبوی و پرده پوشی یک دهه جنایت و سرکوب
*کندوکاوی در ارتباط با دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری
*میرحسین موسوی و «برکات سازنده اسلام»
*اظهارات مصطفی تاج‌زاده در توجیه کشتار ۶۷
*متجاوز را «انتخاب» نمی‌کنند!
*مهدی کروبی و میرحسین موسوی و کشتار ۶۷
*نگاهی به تاریخچه‌‌ی شکایت علیه نقض حقوق سندیکایی و آزادی انجمن‌ها توسط دولت‌های ایران (بخش دوم)
*نگاهی به تاریخچه‌‌ی شکایت علیه نقض حقوق سندیکایی و آزادی انجمن‌ها توسط دولت‌های ایران (بخش اول)
*ناصر منصوری را روی برانکارد به قتل‌گاه بردند
*نام واقعی مجید قدوسی چیست؟
*سرهنگ سید لطف‌الله اتابکی کیست؟
*گفتگوی پژواک ایران با ایرج مصداقی در ارتباط با نقش‌گروه‌های چپ و مجاهدین در استقرار جمهوری اسلامی، حمایت از خمینی و...
*ادعاهای نادرست راجع به عکس‌های جنایتکاران
*ماشین جعل و دروغپردازی راه توده و پیک نت
*سرگذشت من و سرگذشت یک ترانه
*به یاد آن که «بهنام» بود
*تجربه‌اندوزی از تاریخ
*در خلوت پرشکوه عاشقان آزادی جاری‌ست...
*خاوران و مادران
*نقدی بر گزارش دیده‌بان حقوق بشر در مورد آزادی بیان و تجمع در مناطق کردنشین
*اقتدار مادران
*حسین مهرپور و تعهدات بین‌المللی جمهوری اسلامی
*میان ماه من تا ماه گردون!
*انتقام‌جویی نظام «عدل اسلامی» از خانواده‌ها (بخش دوم)
*چند نکته در ارتباط با مهر و موم کردن کانون مدافعان حقوق بشر
*انتقام‌جویی نظام «عدل اسلامی» از خانواده‌ها (بخش اول)
*برخورد گزینشی با حقوق زنان
*آرامگاه مادر !
*پرویز زند شیرازی نیز به ابدیت پیوست
*مادر، «افسانه است، اما دروغ نیست»
*دادگاه یا سرپوشی بر جنایت باندهای رژیم در شیراز
*رفیق‌دوست و حکم مهدورالدم
*مأموریت «یک اسکادران هموسکسوئل منحرف آمریکایی»!
*به پاس مقاومت و ایستادگی علی صارمی
*هشدارهای امنیتی سایت تابناک را جدی تلقی کنیم
*نوری زاده و دسته گل تازه به آب داده
*غلامرضا جلال و روایت‌های غیرواقعی زندان
*به یاد آن که «عاشقانه زیست»
*انتخاب اوباما شرایط را برای رژیم سخت‌تر می‌کند
*همنامی جنایتکاران و معضل اپوزیسیون- بخش دوم
*هویت اصلی داوود لشگری یکی از مسئولان کشتار ۶۷
*اپوزیسیون و معضل همنامی جنایتکاران
*آیا سانسور شاخ و دم دارد؟
*هیئت کشتار زندانیان سیاسی در روایت گروه‌ها و فعالان سیاسی!
*کشتار ۶۷، سعید شاهسوندی و پروژه‌ی جعل تاریخ
*بیستمین سالگرد کشتار ۶۷ و انتشار خاطرات جعلی
*گفتگو با ایرج مصداقی در مورد در مورد جناح‌های رژیم، خطر جنگ، خطرات اتمی شدن رژیم، وضعیت اپوزیسیون، جنبش‌های مردمی و ....
*سانسور زنان در انتخابات کانون نویسندگان ایران !
*«غنی سازی» دروغ و «توسعه» جعل در دستگاه رژیم
*پاسخ به «فراخوان» فریدون گیلانی و ذکر چند خاطره
*روایت وارونه‌ی مسعود بهنود و محسن سازگارا از ۳۰ خرداد
*سازگاران با جنایتکاران، ناسازگارا با قربانیان
*پاسخ به پرسش‌هایی چند در رابطه با کتاب «برساقه تابیده کنف»
*دست های خونین باندهای رژیم در انفجار شیراز
*داستان زنی که «هفت شوهر» دارد و حافظه‌ی تاریخی
*علی‌محمد بشارتی یکی از بنیانگذاران دستگاه سرکوب و جنایت رژیم
*امیرفرشاد ابراهیمی درس آموخته‌ی مکتب ولایت
*سید کاظم کاظمی، از بنیانگذاران سیستم اطلاعاتی، شکنجه‌گر و جلاد اصلی فعالین چپ ایران
*عید ۶۲ در زندان گوهردشت
*نوری‌زاده، بانک مرکزی جعلیات و عصاره ژورنالیسم بی‌اعتبار
*بخشی از نقشه‌‌های زندان‌های اوین، قزل‌حصار، گوهردشت و نیز محل‌های قتل‌عام تابستان۶۷ برگرفته شده از کتاب «نه‌زیستن، نه‌مرگ»(چاپ دوم)
*حاج احمد قدیریان مسئول گروه ضربت و جوخه‌های اعدام اوین
*دلایل واقعی کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷
*بهنود پدیده‌ای که از نو باید شناخت
*محمد مهرآیین یکی از مهم‌ترین دژخیمان اوین
*نقش های گوناگون هوشنگ اسدی تواب فعال زندان
*کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز
*برگشتگان ازدیار مردگان
*ILO - پیشرفت دولت جمهوری اسلامی در سال های گذشته در سازمان ‌بین‌المللی کار (بخش هشتم - پاياني)
*ILO - نگاهی به کنفرانس بین‌المللی کار و سیاست های به کار گرفته شده از سوی رژیم در این کنفرانس‌(بخش هفتم)
*ILO - تشکل‌های کارگری رژیم از نگاه سازمان بین‌المللی کار (بخش ششم)
*ILO - خانه کارگر جمهوری اسلامی (بخش پنجم)
*ILO - تشکل‌های کارگری در جمهوری اسلامی و مغایرت آن ها با کنوانسیون‌های بین‌‌المللی (بخش چهارم
*ILO - گزارش کمیته متخصصین در ارتباط با اجرای کنوانسیون ها و توصیه نامه ها به نود و سومین کنفرانس بین‌المللی کار و کمبودهای آن (بخش سوم)
*ILO - کنوانسیون های بین‌المللی که مورد تصویب دولت‌های ایران قرار گرفته‌‌‌اند (بخش دوم)
*ILO - کنوانسیون‌های بین‌المللی، ترفند‌های رژیم (بخش اول)
*برای مادرهایمان، «دل‌پاکان» و «دل‌سوختگان» روزگار
*کشتار ۶۷ در شعر زندان
*نگاهی گذرا به نمایشنامه‌های زندان
*اعلامیه جهانی حقوق‌بشر دستاورد بزرگ بشریت
*یقه واقعیت را نمی‌توان گرفت؛ (در مورد کتاب نه زیستن نه مرگ)
*آقای زرافشان به کجا می‌روید؟
*احکام خمینی و خامنه‌ای به حسینعلی نیری رئیس هیئت قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷
*نظرات «استاد» عبدالله شهبازی و چگونگی برخورد بقایای حزب توده با او
*روزشمارقتل‌عام ۱۳۶۷
*مسئولان قتل‌عام زندانیان سیاسی
*بخشی از نقشه‌‌های زندان‌های اوین، قزل‌حصار، گوهردشت و نیز محل‌های قتل‌عام تابستان۶۷ برگرفته شده از کتاب «نه‌زیستن، نه‌مرگ»(چاپ دوم)