شواهدی که امروز با آن مواجهیم نشان میدهد جریانی با مشابهتهای قابلتوجه با همان «پنجاهوهفتی»های ایران، سالهاست در سطح جهانی فعال است و در بسیاری موارد، میان این جریان و جمهوری اسلامی روابط مستقیم و غیرمستقیم محکمی شکل گرفته است. اگرچه این دو پدیده - یعنی انقلاب پنجاهوهفت در ایران و «ووکیسم»- یکسان نیستند، اما شناخت برخی مشابهتهایشان میتواند مهم و آموزنده باشد.
ووک ها، دسته ای از چپ ها هستند که همسوئی و همکاری تنگاتنگی با اسلام گراها دارند که می توان آن را همان «اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه» در سطح اینترناسیونال تلقی کرد. در این مقاله برخی نمونه ها از رابطه مستقیم یا غیر مستقیم جمهوری اسلامی با ووک ها نیز ارائه شده است.
«ووکیسم» به چه معناست؟
واژه «woke» در انگلیسی بهمعنای «بیدار» یا «آگاهشده» است. کاربرد اجتماعی-سیاسی آن به اوایل قرن بیستم بازمیگردد، زمانی که در میان سیاهپوستان آمریکا بهمعنای «آگاه بودن نسبت به بیعدالتی نژادی» به کار میرفت. این معنا در جنبشهای مدنی دهه ۱۹۶۰ (از جمله جنبش حقوق مدنی) نیز تداوم یافت. از حدود سال ۲۰۱۳ و با جنبشهایی مانند «جان سیاهپوستان مهم است» (Black Lives Matter)، این واژه دوباره رواج گسترده پیدا کرد. بنابراین «ووک» در اصل بار معنایی مثبتی داشت: آگاهی نسبت به تبعیض و بیعدالتی.
آنچه «ووکیستها» را بیش از همه در کانون توجه این نگارنده قرار میدهد، «اتحاد عملی سرخ و سیاه» -یعنی همگرایی بخشهایی از «چپ» آمریکا و اروپا و اسلامگرایان - است؛ همان اتحادی که در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به انقلاب اسلامی در ایران انجامید.
در سالهای اخیر، برخی دانشگاهها در آمریکا و اروپا صحنه تجمعها و اعتراضهایی در حمایت از غزه بودهاند. در این تجمعها، طیفی از دیدگاهها و شعارها مطرح شده است؛ از جمله در مواردی، برخی گروهها از حماس بهعنوان «نیروی مقاومت» یاد کردهاند یا نمادهایی مرتبط با آن را به نمایش گذاشتهاند. در مواردی نیز پرچم جمهوری اسلامی در کنار پرچم حماس دیده شده است.
«ووکیسم» یک جنبش سازمانیافته با رهبران و نظریهپردازان رسمی نیست. بیشتر یک پدیده فرهنگی-اجتماعی پراکنده است که از شبکههای اجتماعی، دانشگاهها، جنبشهای عدالتخواه و فضای عمومی تغذیه میشود. هیچ «مرکز فرماندهی» یا «بهروزرسانی تئوریک» رسمی ندارد. یک جریان فکری است که نیروهای چپ از آن تغذیه کرده و سیاست هایشان را بر اساس آخرین به روز رسانی، تنظیم کرده و اولویت فعالیت های سیاسی- اجتماعی- فرهنگی- میدانی خود را بر آن اساس مشخص کرده و پیش می برند. این می تواند یک روز دفاع از فعالیت های محیط زیستی باشد، یا روز دیگر دفاع از حقوق الجیبیتیکیو+. یک روز می تواند مسئله محکومیت حمله اسرائیل به غزه باشد، یا روز دیگر حمایت با چراغ خاموش از تظاهرات روز قدس یا حمایت از کوبانی و «روژآوا».
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بحرانی که احزاب چپ در جهان با آن روبهرو شدند، این جریان برای چند سال در وضعیتی شبیه کُما قرار گرفت. بهتدریج، با فاصله گرفتن از مباحث طبقاتی، توجه خود را به موضوعات هویتمحور معطوف کرد؛ موضوعاتی که نزد نسل جوان با استقبال بیشتری مواجه شد. بر این اساس، «چپِ درهمشکستهٔ» جهانی، برای ترمیم وجهه خود و برای آنکه به شکست اعتراف نکند، با سوار شدن بر مسائل و مشکلات واقعی، کوشید بدون استفاده مستقیم از مفاهیم مارکسیستی (مانند مبارزه طبقاتی)، همان سیاستهای پیشین را در بستهبندی جدیدی دنبال کند.
از این منظر میتوان گفت «ووکیسم» محصول یک اصلاح ساختاری در چپ مارکسیستی نیست، بلکه راهی برای برخی نیروهای چپ است برای ارتباط گیری با گروههای اجتماعی تحت ستم و بهحاشیهرانده شده. نوعی فرصتطلبی هوشمندانه در لایههای پیچیده که بهویژه ذهن نوجوانان و جوانانی را که تجربه فعالیت سیاسی ندارند، بهسادگی با شعارهای انسانگرایانهٔ خود جذب میکند.
بهطور خلاصه: پس از فروپاشی شوروی، چپ کلاسیک با بحران هویت روبهرو شد؛ کارگران صنعتی ــ که سوژهٔ اصلی مارکسیسم بودند ــ دیگر لزوماً نیروی انقلابی محسوب نمیشدند.
استراتژی جدید: چپ برای بقا، «مبارزه طبقاتی» (اقتصاد) را به حاشیه برد و «مبارزه فرهنگی و دفاع از اقلیتها» (هویتمحور) را جایگزین کرد.
تغییر سوژه: به جای «کارگر علیه سرمایهدار»، تقابلهای جدیدی ساخته شد: «سفید علیه رنگینپوست»، «مرد علیه زن»، «اکثریت علیه اقلیت».
«ووکیسم» نه تداوم طبیعی اندیشه چپ، بلکه نوعی جابهجایی استراتژیک از حوزه اقتصاد به حوزه فرهنگ است. چپی که در میدان اقتصاد از لیبرالیسم شکست خورد، حالا به میدان فرهنگ عقبنشینی کرده تا با بازتعریف مفهوم "ظلم" و با تقسیم جامعه به گروهای «اقلیت»، عضوگیری جدیدی را شکل دهد.
